منظومه مقراض
از کنار هم می گذشتیم ، همچون دو عابر غریبه که انگار نه انگار روزگاری آشنای غربت یکدیگر بوده اند .به این فکر می کردم که ما در کدام لحظات زندگی مان واقعا خودمان بوده اییم و چه چیز باعث می شود ما اینگونه رفتار کنیم. لحظه ای صبر کردم و با خود گفتم من این نیستم ، چه نقابی و چه قدرتی مرا وادار به این می کند که هر چه باشم غیر خودم ، بدی های دیگران یا غرور خودم ؟ این که ما هستیم تظاهر به چیزیست که با خود ما فرسنگ ها فاصله دارد. لحظه ای به احمق بودن خودمان خندیدم ، مگر نه این است که زندگی باید رودی از شور و شوق باشد که واقعیت و اصل ما در آن شناور، جریان داشته باشد ، پس اینکه ما انجام می دهیم کجای این جریان قرار دارد. زندگی که فارغ از ما بدون اینکه از قانون های احمقانه ما خبر دارد باشد می رود و می رود و ما هستیم که سدی می شویم بر جریان واقعیت خودمان . با خودم گفتم اگر واقعا خودم نیستم حداقل تظاهر به چیزی که نیستم هم نکنم اما انگار این دنیا نیازمند تظاهرست در کالبد جبری گاه شیرین و گاه تلخ . تظاهر همان قدر که محافظ و سپریست در برابر تیر دردهایی که از سوی دیگران می بارد به همان میزان خنجر برنده ایست که از درون به دل و جانمان می نشیند و اینقدر می برد تا روزی سرانجام کند شود . به قول مرد مهربان احساس و فلسفه که می گوید :
.
جا مانده است چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه ،
نه دندان های سفید...
.
من و تو درگیر یکی از ابزارهای بازی روزگار شده اییم . تو می روی همراه با درد، من می روم همراه با زخم ، یک تظاهر به واقعیت ما می خندد و زمان هیج گاه برنمی گردد.
.
جا مانده است چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه ،
نه دندان های سفید...
.
من و تو درگیر یکی از ابزارهای بازی روزگار شده اییم . تو می روی همراه با درد، من می روم همراه با زخم ، یک تظاهر به واقعیت ما می خندد و زمان هیج گاه برنمی گردد.
#بهرام_پارسا
#سقوط
+ نوشته شده در ساعت توسط
|