منظومه مقراض

از کنار هم می گذشتیم ، همچون دو عابر غریبه که انگار نه انگار روزگاری آشنای غربت یکدیگر بوده اند .به این فکر می کردم که ما در کدام لحظات زندگی مان واقعا خودمان بوده اییم و چه چیز باعث می شود ما اینگونه رفتار کنیم. لحظه ای صبر کردم و با خود گفتم من این نیستم ، چه نقابی و چه قدرتی مرا وادار به این می کند که هر چه باشم غیر خودم ، بدی های دیگران یا غرور خودم ؟ این که ما هستیم تظاهر به چیزیست که با خود ما فرسنگ ها فاصله دارد. لحظه ای به احمق بودن خودمان خندیدم ، مگر نه این است که زندگی باید رودی از شور و شوق باشد که واقعیت و اصل ما در آن شناور، جریان داشته باشد ، پس اینکه ما انجام می دهیم کجای این جریان قرار دارد. زندگی که فارغ از ما بدون اینکه از قانون های احمقانه ما خبر دارد باشد می رود و می رود و ما هستیم که سدی می شویم بر جریان واقعیت خودمان . با خودم گفتم اگر واقعا خودم نیستم حداقل تظاهر به چیزی که نیستم هم نکنم اما انگار این دنیا نیازمند تظاهرست در کالبد جبری گاه شیرین و گاه تلخ . تظاهر همان قدر که محافظ و سپریست در برابر تیر دردهایی که از سوی دیگران می بارد به همان میزان خنجر برنده ایست که از درون به دل و جانمان می نشیند و اینقدر می برد تا روزی سرانجام کند شود . به قول مرد مهربان احساس و فلسفه که می گوید :
.
جا مانده است چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه ،
نه دندان های سفید...
.
من و تو درگیر یکی از ابزارهای بازی روزگار شده اییم . تو می روی همراه با درد، من می روم همراه با زخم ، یک تظاهر به واقعیت ما می خندد و زمان هیج گاه برنمی گردد.

#بهرام_پارسا
#سقوط

کساشیر 12

دو گــوش هستی من هست بی وزن  
ولیکـــن هستی ام هوشی ندارد

عدم را هوش بود و گفتمش لیک
ندانستم عــــــدم گوشی ندارد

                                                                بهــــــــــرام

کساشیر 11

اشک هایی خسته و سنگین و گرم
ریختم از چشم سرد و کور خود

گریه کردم ، گریه کردم ، گریه ها
سال ها با سایه ام بر گور خود

خاک گورستان مرا از من گرفت
سایه ای ماند از من گم کرده من

ای دریغا سایه ها هم گاه گاه
می روندی پشت کار خویشتن

واژگان غرقه در دریای بغض
آمدند از اوج موج مویه ها

"ای من ِ من رفتی از ما سوی نور
من ولی ماندم کنار سایه ها"

بهر....ا...م

از من بیزار نباش ، هممون مجبوریم

کساشیر 9

زمانی کودک و دلشاد بودیم
بدون ترس و غم آزاد بودیم

دمادم در پی هم می دویدیم      
به روی خنده هامان می خزیدیم

یکی پنهان و من در جست و جویش    
یکی گرگ و من اندر رو به رویش

یکی سک سک کنان می یافت جارا  
یکی راه خدا می داد مارا 

دو چشم خسته و آن نای آخر    
نوای لای لایی های مادر

دریغا دیگر آن ایام رفتند    
همه خفتند و در اوهام رفتند

کنون ناباورانه قد کشیدیم
طعام بی کسی ها را چشیدیم

من این دانم هر آنکس کو غمین است
نوای هر شب و روزش چنین است

بهار کودکی هایم تو برگرد
مرا برهان از این پاییز دلسرد


بهر..............ا...............م

کساشیر 8

بازیچه یک بازیگر بودن ، اوج سرگردانی ست
ببین چه می کشد سایه سرگردان من....



بهـــــر....ا...م

کساشیر ۷

به کولاک نگاهی چشم من مرد
زمین چهره ام در سوگ افسرد

دمی بگذشت و خورشیدی گذر کرد
بر آن افســـرده لبهایم نظر کرد

به آغوشم کشید آن مهر مادر
دو دستش حلقه شد بر گردن و سر

گنه کردم گناهی آنچنانی
گناهم بوسه از ابرو کمانی


بهــــ....را...م

کساشیر ۶

بعضی وقتا آدم باید تو این دنیای به این بزرگی 
یه وجب جا ‍‍ پیدا کنه با خیال راحت خودشو بغل کنه و بخوابه
گور بابای همه چی....

کساشیر ‍‍۵

برزخیست میان من و خودم
و برزخ دیگریست میان برزخ نخست و دیوانگی
مرز میان من و دیوانگی دو برزخست
من و نادانی ام
باید بشکنمشان ....


بهرام

کساشیر ۴

سالهاست
حس غریبه آشنایی را دارم
که با آشنایی غریب است و با غریبی آشنا

بهرام

کساشیر ۳

گلوی روزگار
پر است از بغض استفراغ
فرصتی می خواهد
تا دیروز و فردا را بالا بیاورد
و حال را بهم زند

بهرام