عشق به خدا

حس قشنگیه
یكی نگرانت باشه
یكی بترسه از اینكه یه روز از دستت بده
سعی كنه ناراحتت نكنه،
حس قشنگیه...
وقتی ازش جدا میشی اس ام اس بده
عزیز دلم رسید؟
قشنگه: یهو بغلت كنه،
یهو . . . تو ی جمع .. در گوشت بگه دوست دارم
بگه كه حواسم بهت هست
حس قشنگیه ازت حمایت كنه...
آره...
دوست داشتن همیشه زیباست...

توآن باران تند بیقراری که راهی غیر باریدن نداری
نمی ماند نشانی از بدی ها اگر بر تک تک دلها بباری

از مـن کـــه سـال هـاسـت گـفتـــه امـ “ ایــاک نــعبد ”
امـا بـــه دیـگران هـمـ دلـسپــرده امـ
از مـن کـــه سـال هـاسـت گـفتـــه امــ ” ایــاکَ نستَعيـن "
امــا بــه ديگران همــ تـكيــه كــرده امـ
امـا رهایـمــ نـکـن
محرم
![]()
شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين (ع)
روي دل با كاروان كربلا دارد حسين (ع)
از حريم كعبه جدش به اشگي شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين (ع)
مي برد در كربلا هفتاد و دو ذبح عظيم
بيش از اينها حرمت كوي منا دارد حسين (ع)
پيش رو راه ديار نيستي كافيش نيست
اشك و آه عالمي هم در قفا دارد حسين (ع)
بسيكه محملها رود منزل به منزل با شتاب
كس نمي داند عروسي يا عزا دارد حسين (ع)
رخت و ديباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جايي كه كفن از بوريا دارد حسين (ع)
بردن اهل حرم دستور بود و سر غيب
ورنه اين بي حرمتي ها كي روا دارد حسين (ع)
سروران ، پروانگان شمع رخسارش ولي
چون سحر روشن كه سر از تن جدا دارد حسين (ع)
سر به قاچ زين نهاده ،راه پيماي عراق
مي نمايد خود كه عهدي با خدا دارد حسين (ع)
او وفاي عهد را با سر كند سودا ولي
خون به دل از كوفيان بي وفا دارد حسين (ع)
دشمنانش بي امان و دوستانش بي وقا
با كدامين سر كند، مشكل دوتا دارد حسين (ع)
سيرت آل علي (ع) با سرنوشت كربلاست
هر زمان از ما ،يكي صورت نما دارد حسين (ع)
آب خود با دشمنان تشنه قسمت مي كند
عزت و آزادگي بين تا كجا دارد حسين (ع)
دشمنش هم آب مي بندد به روي اهل بيت
داوري بين با چه قومي بي حيا دارد حسين (ع)
بعد از اينش صحنه ها و پرده ها اشگ است و خون
دل تماشا كن چه رنگين سينما دارد حسين (ع)
ساز عشق است و به دل هر زخم پيكان زخمه اي
گوش كن عالم پر از شور و نوا دارد حسين (ع)
دست آخر كز همه بيگانه شد ديدم هنوز
بادم خنجر نگاهي آشنا دارد حسين (ع)
شمر گويد گوش كردم تا چه خواهد از خدا
جاي نفرين هم به لب ديدم دعا دارد حسين (ع)
اشك خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار
كاندرين گوشه عزايي بي ريا دارد حسين (ع)
ای حسین فاطمه این کینه هامان را ببین
قلب مجروح
درون سینه هامان را ببین
یازده خورشید را کشتند و داغ تو فزون
تکه تکه زین
ستم آیینه هامان را ببین
گرچه شد خورشید ما در پرده ی غیبت ولی
می رسد
نورش ز ماه حضرت سید علی*
باز هم هر روز عاشورا و هر جا کربلا**
باز هم
فتنه، اگرچه هست حجت ها جلی
ترس ما 
خدا جون
یه خبر خوش من برگشتم ولی برو بج من زیادی نمی مونم الان دارم جواب همه
جواباتو میدم بروبج بریم بقیه عکس ها و مطلب ها رو ببینیم
![]()
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و در یا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی عشق یعنی بندگی آزادگی
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد
برکه طوفانیم را حس نکرد
او که سامان غزل هایم از اوست
بی سرو سامانیم را حس نکرد

وقتی خوب نیستی و احساس میکنی
تو زندگی خرد شدی،به آخر خط رسیدی،افسرده ای
از دست عالم و آدم شاکی هستی، گیر کردی
تنهایی و غمگینی
گناه ،ترس،حقارت و همه احساسهای بد
یادت باشه
یکی نگرانته، به نظر اون تو بینظیری، بـزرگـی…
خیلی زیبایی وپتانسیل داری
وخیلی دوست داره
اون درِ قلبت رو میزنه و میخواد وارد زندگیت بشه
با تکرار این دعا اونو به خونه قلبمون دعوت کنیم
خدا جون، همچون خورشید گرمم کن!
جمعه
![]()
می بینمتون
یک ورق ترانه

مهم نیســـــت که از بیــــــرون چه طـــــــور به نظــــــــر میام !
کسایـــــــــــی که درونم رو می بینند ؛
برام کـــــــــافیند ...
واسه اونـــــــایی که از روی ظاهــــــــرم قضاوت می کنند ،
حرفی ندارم !
همون بیرون بمونند واسشـون
کافیــــــــــــه ... !!
چند ماه اَست ڪـﮧ می دانم بے قـراری چیست !
دَرد چیست . .
مهربانے چیست . .
چند ماه اَست ڪـِﮧ میدانــَم آواز چیست . .
راز چیست . .
چـَشم هاے تو شناسنامـﮧے مـَرا عوض ڪـــَردند
امـروز مَـטּ چندماهـﮧ هر روز عاشق ترمے شوم
یک ورق ترانه
در کوچه تنهایی دل
در یک ورق ترانه گفتم
ازعشق از تنهایی شقایق
آخه من از قبیله عاشق پرستم
* * * *
ای نا آشنای کوچه ها
غریب این کوچه شدی
من وارث کوچه غم
تو مثل یه سایه شدی
* * * *
من از قبیله عشق " خسته نشدم
اون عاشق می نخورده مست شده
تو اون غریبه و نا آشنا به کوچه ها
منم مسافر شب و دلواپس لحظه هام
* * * *
اینروزای سخت قفس
در آرزوی یک نفس
پایان این قصه همین
نه راه پیش نه راه پس
* * * *
تو این شبای خستگی
پیدا نشد حتی قاصدگی
سلام من بتو همدم زندگی![]()
بتو (تنهایی) دوست همیشگی![]()
کاش
کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش دلهامون به بزرگي بچگي بود
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند
کاش براي حرف زدن نيازي به صحبت کردن نداشتيم
کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود
خدا گفت : چیزی بگو
گنجشک گفت : خسته ام
خدا گفت : از چه
گنجشک گفت : از تنهایی ، بی کسی ،
بی همدمی ، کسی تا به خاطرش بپری ،
بخوانی ، او را داشته باشی
خدا گفت : مگر مرا نداری
گنجشک گفت : گاهی چنان دور می شوی
که بال های کوچکم به تو نمی رسند.
خدا گفت : آیا هرگز به ملکوتم آمده ای
گنجشک ساکت شد.
خدا گفت : آیا همیشه در قلبت نبودم
چنان از غیر پرش کردی که دیگر جایی برایم نمانده
چنان که دیگر توان پذیرشم را نداری
گنجشک سر به زیر انداخت ،
چشم های کوچکش از دانه های اشک پر شدخدا
گفت : اما همیشه در ملکوتم جایی برای تو هست
بیا
گنجشک سر بلند کرد ، دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
به سمت ملکوت
مادري بود و دختر و پسري
پسرك از مي محبت مست
دختر ار غصة پدر مسلول
پدرش تازه رفته بود ز دست
يكشب آهسته با كنايه طبيب
گفت : با مادر اين نخواهد رَست
ماه ديگر كه از سموم خزان
برگها را بود بخاك نشست
صبري اي باغبان كه برگ اميد
خواهد از شاخة حيات گُست
پسر اين حال را مگر دريافت
بنگر اينجا چه مايه رقت هست
صبح فردا دو دست كوچك طفل
برگها را به شاخه ها مي بست
غروب
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحر گاه رفتن
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای داغ دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده ی بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
به شب می سپارم تو را نسوزد
به دل می سپارم تو را نمی میرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ وبال من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ نو بهار همیشه

نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از جنس زمینم خوب میدانم
که اینجا جمعه بازار است
و دیدم عشق را راحت فروشندش به هیچ
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند
من از اهل زمینم
خوب میدانم که گل در عقد زنبور است
ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد
نیا باران پشیمان میشوی
آخر زمین جای قشنگی نیست

از سنگ و دل و سنگ و گل و سنگ و صفا پر
از غلـغلــه ی سنـگ، کمــر تنـگ و فضــــا پر
چـون زخمـه ی تمبــور، روان، سنـگ سرِ سنگ
چــون سینـــه ی دوتـــار ز کهســـار صـــدا پر
گه سنگ و گهی بره و گه سنگ و گهی کبک
از جــان و تـن و خـال و خط و نـای نــوا پر
هـر مجتمـع سنگ، خلیج بـط و قـویی است
هــر ربــع کمــر از تپـش ارض و سمـــا پر
تـا ابــر، کتــل در کتــل امــواج نهنگـست
هـــر خطــه ی ایـن بـــرّ ز اقلیــم جــدا پر
از سنگ، کهســتان چو دبستـان فـرشته
تـا مکتب خـورشـید، ز پـاکیـزگیهــا پر
در سنگ، طــراوت زده لبخنـد چـو کفتــر
چـون طبلـه ی سیتار ز «تـن تـن تننـا» پر
سنگست گلستـان گـره، سبـزه چـو قــالی
از شـاخ و گل و مــرغ، شبستـان خــدا پر
صــد قــافلــه ی گــردنــه و جلگـــه و قلــه
از هی هی جـان و جگــر و سینـه ی مــا پر
فرودگاه

و پنجره ی تنهاییم رو به آسمان باز است
دل غریب من چه با طراوت تنهایی ماه را لمس میکند
و حس غربت در شب های تنهاییم موسیقی سکوت را نجوا میکند
آری غربت...
همان حس سکون در دیار قلب های تنها
همان نگاه های بی نگاه به اشک های یخ زده
و همان حرف های نگفته در قلب های شکسته
و من چه بی گناه آواره ی این سرزمین غریب شده ام
و دلم در قفس تنهایی در حسرت آسمان است
گوشه ای مینشینم و به آسمان خیره میشوم
پرواز اوج آرزوی دلم است
روزی پر خواهم کشید
پائیز رنگین
سایه بر برکه انداخته
ودرختان، گیسوان سرخ و طلایشان را
در آینۀ برکه به دست باد شانه میزنند
مرغابی های طوقِ سبز به گردن انداخته
بازیگوش و سرمست از قلقلک باد بر آب برکه
میچرخند و سر بدرون آب موجدار فرو میبرند
بالهای رنگینشان را به رخِ
رنگ های سبز و سرخ وارغوانیِ
درختان میکشند
شاخه های جوان
بوسه های عاشقانه برلب آب میزنند
با پنجه های نرم
اندام برکۀ پر شور را
لمس میکنند،
با طلوع خورشید بوسه میگیرند و
در طلوع مهتاب هم آغوش میشوند
تا عمر پائیز به سر آید و
برکه در خواب زمستان
در انجماد،
هم آغوش خواب شود
اندیشه ام را
کور کردند
و کمر شعرم را شکستند
کمربند ها را ببندید
به فرودگاه بعدی می رویم
شاید آسمانش آبی باشد
تنها در انتظار تو
به خاطرت تو اين قفس
من زنده ام همينو بس
به خاطر تو اين نفس
هنوز کمي تو سينه هست
به خاطر تو اين صدا
هر لحظه لرزيد با غمي
هميشه من به يادتم
بگو تو هم به يادمي
واسه غمام تو مرهمي
هميشه من به يادتم
تو هم بگو به يادمي
انتظار...
واژه ی غریبی است
واژه ای که روزها یا شایدم ماه هاست که با آن خو گرفتم.
که چه سخت است انتظار....
هر صبح طلوع دیگری است بر انتظار فرداهای من.
خواهم ماند تنها در انتظار تو......
روزی انسان از پروردگار پرسید :
خدایا اگر همه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است
پس آرزو کردن ما چه فایده؟
خداوند خندید و پاسخ داد:
شاید من نوشته باشم هرچه آرزو کرد...
نیمه گمشده

نیمه گمشده ام آخر کیست
این سوالیست که با خود دارم
نیمه گمشده ام یک سیب است
سیب سرخی که ز باغ ازلی می آید
نیمه گمشده ام یک آهوست
وچه چشمان سیاهی دارد
چقدر تندرواست
مثل این که دل او نیز هوایی دارد
نیمه گمشده ام یک دریاست
چقدر موج و تلاطم دارد
چقدر جذر چقدر مد چقدر آبی روشن دارد
نیمه گمشده ام یک رود است
از کنار دل من می گذرد
و ترش می سازد به هوای دل سودا زده اش
نیمه گمشده ام یک کوه است
پر صلابت پر حجم و عجب شرم و حیایی دارد 
حق
تـمـام اصـل هـاے حـقـوق ِ بـشـر را خـوانـدم
و جـاے یـڪ اصـل را خــالـے یـافـتـم
و اصـل دیـگـر ے را بـﮧ آטּ افـزودم
اصـل ِ سـے و یـڪـم :
هـرانـسـانـے حـق دارد هـر ڪـسے را کـﮧ مے خـواهـد دوسـﭞ
داشـتـﮧ بـاشـد
همیشه میگن سکوت علامت رضاست ، اما من میگم نه
بعضی وقت ها سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرف بزنی ...
بعضی وقت ها سکوت می کنی چون واقعا حرفی برای گفتن نداری ...
گاهی مو قع ها سکوت یه اعتراضه، گاهی موقع هام انتظاره...
اما بیشتر وقتها سکوت واسه اینه که
هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو وجودت داری، توصیف کنه...!

در راه است پاییز
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستين سردِ نمناکش.
باغ بي برگي،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولاي عريانيست.
ورجز،اينش جامه اي بايد .
بافته بس شعله ي زرتار پودش باد .
گو برويد ، هرچه در هر جا که خواهد ، يا نمي خواهد .
باغبان و رهگذران نيست .
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر زچشمش پرتو گرمي نمي تابد ،
ور برويش برگ لبخندي نمي رويد ؛
باغ بي برگي که مي گويد که زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سربه گردونساي اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد .
باغ بي برگي
خنده اش خونيست اشک آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن .
تنهایی

تنهایی را دوست دارم زیرا دروغی در آن نیست...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست...
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست...
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم..
تنهایی را دوست دارم زیرا دلهای شکسته همیشه تنهایند..
زندگی زیباست امافقط با ستایش خدا
زندگی
تمام ماجرای من
سه واژه شد برای تو
زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.
زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل
مادر من ،زندگی پینه
ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر…
قاصدک
ای قاصدک ،ای قاصدک
هر جا که می خواهی بری
با یک بغل پیغام صلح
گاهی بیا ريا،گاهی برو
من صلح را در شعر خود
پرواز دیگر می دهم
تا غنچه ای وا می شود
پروانه ای پر می دهم
هر جا که چشم کودکی
لبریز شبنم می شود
از آسمان شعر خود
یک فصل گل کم می شود
هر جا که مر غی در قفس
من مژده پرواز ها
هرجا که خاموشی به لب
من مژده آواز ها
ماه

نگاه می کنم به شب
نفس می کشم آخرین هوای بودنم را
شب از نیمه گذشته و
نور مهتاب آسمان را پر کرده است
لبخند تلخی بر لبهایم می نشیند
آه که چه اغواگری و بی انصاف
چرا امشب اینگونه ای!
چرا امشب آنچنان زیبایی
که یارای وداعم نیست
دلم تنگ است
دلم برای تمام لحظه های بودنت
از همین حالا تنگ است
بدرود ای تمام شبهای مهتابی
و سلام
سلام ای سایه ی تنهایی
کوه

سبزه زاریست پر از یاد خدا
ودر آن باغ کسی میخواند
که خدا هست دگر غصه چرا؟
دوست دارم
من خدا را ازهمه چیز بیش تر دوست دارم
حتی از شادی هایم غصه هایم را پاک می کنم
رو به تو می کنم و می گویم تو در غمگینی هایم یاریم کردی
تو مرا افریدی پس من نعمت هایت را بیش تر از تو دوست ندارم
بلکه تو را از همه بیش تر دوست دارم یعنی حتی از همه ی نعمت هایت
![]()
![]()
ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
کاش

یادم باشد
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم
حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ،
نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم
هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

من تنها

شبی از پشت یک تنهائی نمناک و بارانی
تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی !
و من تنها برای دیدن زیبائی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی
از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی؟
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را
با عبور خود نخواهی برد
نمی دانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان
در چشمانشان
هر قلبى دردى دارد، فقط نحوه ابراز آن فرق دارد.














