می‌خوانمت؛ خط‌به‌خط، مو‌به‌مو

به جزئیات آدم‌ها زیاد توجه میکنم؛ و الگوهای سلیقه و پنداره و رفتارشون بنا به تجربه، خوب دستم میاد.

مثلا، از خمِ ۲۰ درجه‌ی اَبروت می‌فهمم شرمگینی؛ از واژه‌چینی‌ت می‌فهمم می‌خوای پنهون‌کاری کنی؛ از رقصِ دستات می‌فهمم حالِ حرف‌‌زدن داری یا نه؛ از نگاهت می‌فهمم چقدر باهام موافقی؛ تو یه کلمه میگی و من می‌دونم داری راجع به کدوم خاطره‌ی دور حرف می‌زنی؛ فاصله‌ی بین هجاها تو لحن صدات عوض میشه و من می‌فهمم دلخوری؛ فرق سکوت‌های ناامیدتو با سکوت‌های خستگی تشحیص می‌دم؛ می‌تونم پیش‌بینی کنم چطور دنیا رو تفسیر می‌کنی؛ از بین اتفاق‌ها و آهنگ‌ها و هر مواجهه‌ای در زندگی، می‌تونم حدس بزنم کدومش با سلیقه‌ی تو دمسازتره.

و برای اینکه اون آدم‌ها، بدونن که یکی در این دنیا هست، که حتی اگر دور و غریبه، در حد یک ملاقات کوتاه، «خونده‌تشون»، تا جایی که بافتار اجازه بده بهشون گوشزد می‌کنم که می‌شناسمشون.

دوست دارم بدونم آیا کسی در دیدار با من، در هر نقشی (همکار، دوست، خانواده)، چیزی از من خونده؟ آیا کسی تاحالا فهمیده کجای این هستی منو سر ذوق میاره؟ کاش راهی برای یافتن پاسخ این سوال بود.

سینمای ایران

عطف به پیام قبل، شاید به همین دلیله که سینمای ایران رو بیشتر دوسا دارم. دستش بسته‌ست و نمی‌تونه بی‌پرده باشه. برای همین هم با لوندی و خلاقیت، عشق می‌سازه.

عشق یا آمیزش؟

عشق‌های پست‌مدرن به دلم نمینشینن. هیچ قصه

ای تو وصالشون نیست.

داستانِ عشقِ پست‌مدرن، با همان دلربابی‌های اول، تو جنبه‌های جنسیش غرق می‌شه، با شبنمِ لب یار جون می‌گیره و به معاشقه ختم می‌شه؛ مطلقا تنیده با غلیان‌هایِ عیانِ بدن‌مند.

با همین وصال سریع، همین تنانگی، عشق پست‌مدرن، رندانگیِ عاشقی رو از دست داده. دیگه معشوق، معمّا نیست؛ و عاشق هم مسئولیّت کشفِ عشق رو نداره. این میشه که بازیِ پُررازِ عشق، به صحنهٔ آمیزش‌های پی‌در‌پی دو طرف اقتصار میشه و اونا را به این ملغمه خو می‌ده. هر وقت هم که «بدن»ـی از سکّه بیفته، «عشق» بی‌معنی میشه و میره تو قامت نفر بعدی می‌نشینه.

ابراز عشق، از دید من، باید همراهِ با شرم و شیطنتی آگاهانه باشه؛ که طّی ماه‌ها، عاشق و معشوق، صحنهٔ لوندی‌های خودشون و بگردونن و پیِ کشف و رمزگشایی رفتار دیگری باشن؛‌ حال‌آنکه هر دو تشنهٔ وصالن و برای هر ثانیهٔ تنانگی رشته‌رشته خیال بافته‌ن.

این دلبستن، شیرینه؛ که وصلش، میوهٔ صبر، نجابت، کِرِشمه و خیال باشه. عشقی که اول با خیالِ وصل آمیخته و بعد به تخت رسیده؛ عشقی که می‌سازه، خراب می‌کنه، می‌فهمه، و گیج می‌شه، داستان پرکششی داره.

برگشت

درست ۴ ماه تو اون خاکِ عزیز مسافر بودم

حالا که برگشتم، همه‌چیز، بیشتر از بارِ اول، بوی تنهایی و غربت می‌ده. از همون اول راه تا همین امروز که اثباب‌کشیم تموم شد، بارها دلم مامانمو خواست تا گوشه‌ای از تمیزکاری‌هامو به زور دست بگیره؛ دلم بابامو خواست تا وزنِ سنگین بارها و وزنِ سنگین پیگیری‌های زندگی رو اون به دوش بکشه. اما دیگه نه مامان اینجاست و نه بابا. دوباره منم؛ تنها. من و زندگی‌ای که مسئولیت تمامش با منه.

این‌بار، خیلی بیشتر از بار قبل می‌فهمم که چقدر وجود خانواده، نعمته.

هیچ

اگر هوا انقدر گرم نبود، پیاده می‌رفتم پارک ساعی و به‌حال این تنهای در آستانهٔ خداحافظی گریه می‌کردم. پشت این میز اجاره‌ای و این شرکت غم‌انگیز نمیشه اشک ریخت.

قصهٔ روز و شب من سخنی کوتاه است

روز در خواب و خیالاتم و شب، بیدارم

فقدان تعلق

از وقتی یادم می‌آد، همیشه در اجتماعات، یک انسانِ برازنده و ارزشمند و خوش‌مشرب تلقی می‌شم؛ حال‌آنکه به‌موازاتش، هیچ‌وقت عضوی از یک گروه نبودم.

تو اردوهای مدرسه، تنها، سر میزهای دانشگاه، تنها، سرِ کار، تنها، تو جمع خانواده هم تنها.

درصورتی که به عنوان یک فردِ حقیقی، تقریبا در هر جامعه‌ای پا گذاشتم، وجوه زیادی از شخصیتم تحسین شده. همیشه دوست‌داشتنی بودم؛ تنهاترین «دوست‌داشتنی و فراموش‌نشدنی» کسی که دیدم.

ویرانگریِ ناآشنائی‌ها

فکر می‌کنم، هیچ چیز، و هیچ‌چیز ویران‌کننده و فرساینده‌تر از زیستن با آدمی که تو رو نمی‌شناسه نیست. چه سرنوشتِ تلخی! هم‌سقفی، هم‌نفسی، هم‌بستری، هم‌صحبتی با انسانی که از اخلاقیات، منِش، عادات و... تو بی‌خبره.

بدتر از این، زندگی با آدمیه که تو رو نمی‌شناسه اما فکر می‌کنه که می‌شناسه.

چه کابوسِ خفه‌کننده‌ای!

نامه‌ها- نامه‌ٔ ششم

تو باده و جام و سبوی منی

مایهٔ هستی و های و هوی منی

محبوبم؛
روزها گذشت و حالا بیش از نیمهٔ سفر کوتاه، اما تأثیرگذارم به ایران، سپری گشته. به هفته‌ها و شاید ماه‌های اول بعد از بازگشتم فکر می‌کنم. آن دفعهٔ اول که رفتم، اندوه داستان کمتر بود. از میانهٔ جریان عادی زندگی، زندگی‌ای که تازه رنگ‌های هویتش نمایان شده بود، به جریان متفاوت‌تری وارد شده بودم. تازگی‌های راه و اشتیاق تجربه از خفقان هجران، کاسته بودند. حالا اما اگرچه هنوز معتقدم این تجربه، ارزنده است، ریشه‌های مشرق‌زمینی‌ام، دلبستگی‌های مهنایی‌ام، آن زندگی مجرب را با نامطلوبیتی ژرف می‌آمیزد.
هم‌اکنون که این‌ها را می‌نویسم، سه کوچه بالاتر از محل شرکت، در کافه‌ای کم‌جا نشسته‌ام و نغمهٔ «عاشقانه‌ها»، بر آواز دشتی، با صدای ه. شجریان را می‌شنوم؛ دقایق آخر این نغمه، آنجا که عود، تار، تنبک و کمانچه باهم بازی می‌کنند و بین نت‌ها بالا و پایین می‌برند و شعفی از جنس دشتی را در جانم زنده می‌کند؛ و حالا که همایون می‌خواند:« بر تارهای موی تو پیچیده‌ام عزیز..»، فکر می‌کنم که همین امشب این تکه را با حوری، بنوازم؛ که یادم می‌آید، درست یک ماه و ۷ روز دیگر، چنین زمانی، حوری آن‌قدرها هم نزدیک نیست. حوری خاموش می‌شود؛ از کوک در می‌رود؛ بر پرده‌گردان‌ها و خَرَکَش خاک می‌نشیند...
آن‌وقت‌ها دیگر من می‌مانم و اِلِنور. بر کلاویه‌ها پناه می‌برم و در خیال وصال وقتی که هردوشان باهم کنارم باشند، شفق‌ها و فلق‌ها را از سر می‌گذرانم.

این‌ها به‌کنار. ندیدن همکارهایم که به‌مدت ۴ ماه، تقریبا هر روز دیدمشان هم رنج بزرگیست. همکارهایی که اگرچه هویت حقوقی‌ام را جدی نمی‌گیرند، با منِ حقیقی ارتباط خوبی دارند. دلتنگ امنیتی خواهم شد که کنارشان وجود دارد. دلتنگ صداقت راحتی که می‌توان با آنها داشت.

تنگ‌خلقی‌ها و شکوه‌های بسیاری از این بازگشت فرساینده دارم؛ اما محبوبم، یادم آمد برخلاف انگاره‌هایم، تو را در این سفر ندیدم. حتی تصادقی. این شهر برای ناگهانی دیدن تو، بیش‌ازاندازه بزرگ بود؛ و حالا، احساس می‌کنم اشتیاقم به تو، کم‌رنگ شده.نامه را با «محبوبم» شروع کردم اما دیگر نمی‌دانستم این«محبوب» چه تصویری دارد. حسب عادت همان را نوشتم و برای محبوبی بی‌صورت، نامه نگاشتم. نه اینکه ندیدن تو مرا از علاقه‌ام دور کرده‌ باشد، بی‌تفاوت بودن و فراغت بیش‌ازاندازهٔ تو در مواجهه با من، و شاید هستی، به این تصمیم دامن زد. هرچند همچنان دوست می‌دارم ببینمت و با تو از دستگاه موسیقی ایران، فارسی، تاریخ و فلسفه بگویم، فکر نمی‌کنم هرگز پارهٔ جان هم شویم.
باری، من همچنان برای محبوبم خواهم نوشت؛ حال‌آنکه با صورت تو تصور کنمش، و بنابراین، عینی‌تر، برای تو بنگارم؛ یا صورتی متصور نباشم و در کوچه‌پس‌کوچه‌های رؤیا نامه‌ها را بنویسم.

مقدار یار هم‌نفس

می‌خوام برای محبوبم بنویسم. اویی که از همان ابتدا، بخاطر شباهت کردارش به پدرم، که بزرگترین اُبژه‌ی زندگی‌ام است، به وجودش، دل باختم.

اما ماه‌هاست قلمم نمی‌جوشد. از وقتی بازگشتم، تا امروز، به زحمت ۲ خط کلمه را بر خط کرده باشم.

نوشتنم نمی‌آید؛ احساس می‌کنم نوشتارِ این روزها، که مُهر یادگاری بر آن می‌زند، سندی خواهد شد برای اثباتِ گذرائی‌اش؛ و من نمی‌خوام باور کنم این ۴ ماه عزیز، دارد می‌گذرد. که از آن ۴ ماه، حالا سه ماهش گذشته و چیزی نمانده به تاریخ غم‌انگیز بازگشت به دهکدهٔ تنهایی‌هایم. به کیلومترها دور از جغرافیایی که به‌درستی «خانه»‌ی من است؛ به وداع با همکارهایم؛ به تحمل هجران کتاب‌ها و سازهایم.

چه تجربهٔ تلخ و تکان‌دهنده‌ای خواهم داشت. مگر می‌شود ماهی که بر خشک اوفتاده و آبش را دوباره یافته، بتواند باری دیگر خشکی را تاب بیاورد؟

.

.

نه پای رفتن و نه دل رفتن!

بیشتر از نصف مجال نفس کشیدنم تو این خاک، زیر این سقف، با این آدما، گذشت! از حالا، ۶۰ روز دیگر به احتمال زیاد من دیگر اینجا نخواهم بود. برخواهم گشت به همان غارِ بی‌رنگِ مسکوت.

چقدر دوست ندارم که برگردم!

به روز‌های اول فکر می‌کنم؛ به هفته‌های اول. به روزهایی که تقویم را نگاه می‌کردم و نفس راحتی می‌کشیدم که:« هنوز ماه‌ها مانده!.»

از همان هفته‌های دوم و سوم بود که فهمیدم مادربزرگ چرا همان اوایل ازم پرسید:«حالا چقدر ممکن است بازنگردی؟» اون روز با اطمینان گفتم:« یعنی الان برنگردم!؟ نمی‌شود! برمیگردم و دوباره در اولیم فرصت به همینجا پرواز می‌کنم.»

باید کمی می‌گذشت تا بفهمم ماهیِ بر خشک اوفتاده وقتی دوباره با دریا نفس بگیرد، دیگر حتی تصور وضع قبلی هم در خیالش نمی‌گنجد.

تربیت‌گری

گاهی فکر می‌کنم چقدر از بچه‌داشتن و فرزندپروری بیزارم؛ چون از تربیت‌گری متنفرم. متنفرم از اینکه یه موجودی مادام العمر تو زندگیم باشه که باغبونش منم. متنفرم از اینکه حداقل تا ۱۸ سالگی فرزندم باید حواسم به قالب شخصیتش باشه؛ که مبادا یه هرزه به هرزه‌های دنیا اضافه کنم؛ یا، انقدر سخت‌ بگیرم که یه عقده‌ای به جامعه اضافه کنم.

حس می‌کنم تو تمام عمرم، بدون اینکه تنی از وجود من در این دنیا وجود داشته باشه، مجبور بودم «مادر» باشم و حالا می‌بینم که چقدر بی‌زارم از این نقشِ مقدسِ زاینده و مهمّ.

خُره‌ی جان

گاهی شهوتِ تکان‌دهنده‌ای برای دیدنِ زودهنگام آینده بهم دست می‌ده. دوست‌دارم برهه‌های روبه‌رومو ببینم و بفهمم «بعدش چی‌ میشه».

دشمن به غلط گفت که من فلسفی‌ام

ایزد داند که آنچه او گفت نی‌ام

لیکن چو در این غم‌آشیان آمده‌ام

آخر کم از آنکه من بدانم که کی‌ام

دورباش حوادث

ز دور باش حوادث دلم ز راه نرفت

و

با تمام مشقّت‌هاش، به خونه، به خاک، به خانواده، به کتاب‌هام، به سازهام، به کوچه‌ها، به محل کارم، به خانواده‌م، به دوستام، به ایران! برگشتم.

جااان جاااان

کرانه‌ی تنگه‌ی بسفر

دو روز کنار تنگه‌ بودمو فردا وقتشه ایستگاه یکی‌مونده به آخر سمت خونه رو پیش بگیرم؛ پرواز استانبول تا وان. چند ساعت بعدشم راهِ قطار و مقصد غایی!

ای جان... ای جان...

ز دور باش حوادث دلم ز راه نرفت

بیا که با تو هنوزم هزار پیوند است

ایرانم.. ایرانم؛ آهوی دل آمده سوی تو دامن‌کشان...!

نامه‌ها_نامه‌ی پنجم

محبوبم؛

وجداناً خیلی اُسکلی اگر عاشقم نشی؛ واسه تو دارم این همه راهو میام!

ارادتمند؛

عاشقِ تو

هرْجایی نباشیم

خوشم نمیاد از آدمایی که همینجوری بی‌هدف و بی‌ریشه، صرفا واسه‌ی تجربه و سرگرمی وارد روابط مثلا عاشقانه می‌شن.

آدم باید حافظِ زندگی خودشو پیدا کنه و متقابلا حافظِ زندگی معشوقش باشه. شاملو بودنو همه بلدن!

نامه‌ها- نامه‌ی چهارم

جانم دریغ نیست ولیکن دل ضعیف

صندوق سِرّ توست نخواهم که بشکنند

محبوبم،

امشب خواب به چشمانم نیامد. البته، ۱۰ شبی می‌شود که خواب از من گریزان است و من در پی‌اش حیران. هرچه تاریخ بازگشتم به وطن نزدیک‌تر می‌شود، بی‌قرارتر می‌شوم. خیال دیدار عزیزان و دل‌خوشی احتمال دیدار با تو… وه که جدا نمی‌شود یاد تو از خیال من!

در این ‌بی‌تابی ممتد، قلم به دست گرفته‌ام تا روایت خودم از این عاشقی را برایت بنگارم.

عزیز من، من تو را نسخه‌ی مذکر خودم می‌بینم. از هندسه‌ی صورتت گرفته تا خرده‌رفتارها و عادت‌ها و تفریحاتت، حتی قلمت و دست‌خطت، تو را شبیه به من آفریده‌اند؛ هرچند خالی از لطف نیست اعتراف کنم که گاهی بعضی رفتارهایت در حضور اجتماع با سبک من فرسنگ‌ها فاصله دارد و همین است که موجبات تعحبم را فراهم می‌کند و به مزاجم خوش‌ نمی‌آید؛ هرچند، من این تفاوت را به حساب جنسیتت می‌گذارم و با شناختی که از تو دارم، فکر می‌کنم اگر معشوقه‌ای داشته باشی، آن رفتارها از لون دیگری خواهند بود.

بااین‌حال، من، ظهر اولین دیدارمان را زیاد تصور می‌کنم.

اگر بنا باشد تکه‌ای فیلم کوتاه از آن قرار ساده را کارگردانی کنم، مرد و زنی نشسته در بیغوله‌ی کافه‌ای قدیمی در مرکز تهران را به تصویر می‌کشم، درحال صرف چای و تکه‌ای کیک هویج. همینطور که قاب ۱۶ در ۴ دوربین به زوج مذکور نزدیک می‌شود، در امتداد آن، صدای کل صحنه محو می‌شود. سپس، نغمه‌ای در درآمد دستگاه نوا، آرام‌آرام بلند خواهد شد؛ در عین حال که صدایی از زوج شنیده نمی‌شود، شوق مرد، نشسته رو‌به‌روی کسی که دیگر به پیدا کردنش امیدی نداشت، و ذوق زن، که از فرسنگ‌ها دورتر، یار گمشده‌اش را یافته، فقط با زبان بدنشان و طنین دستگاه نوا در جان مخاطب می‌نشیند. زن، با غروری آمیخته با شرم مرد را با بیشه‌زار هستی‌اش آشنا می‌کند و مرد، زن را به تماشاگه اقیانوس جهانش می‌نشاند. هر دو از قدح آشنایی یکدیگر می‌نوشند و بر این شناخت مبارک، مسرور می‌شوند. دوربین به عقب بازمی‌گردد، از پنجره‌ی کافه بیرون می‌زند، تصویر مات مشکی عیا می‌شود.

در انتها، این بیت شاهکار را بر پرده‌ی مشکی عیان خواهم کرد: با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی

کنجی و فراغتی و یک شیشهٔ می

چون گرم شود ز باده ما را رگ و پی

منّت نبریم یک جو از حاتم طی

ذوقِ زیاد

قراره ۱۱ روز دیگه همین موقع برسم به تهران.

خدایا؛

امیدوارم در تقدیر آورده باشی که «بشود» و «برسم».

چقدر شکسته‌دل می‌شم اگر قرار نباشه برگردم و این روزا بی‌تابی و بی‌خوابی و ذوق بی‌انتهام، لهو باشه.

دشت ملال؛ مزیّن به رنگین‌کمان

و بر خلاف آنچه خیلی‌ها می‌گویند، من فهمیدم با وجود تمام کاستی‌ها و غم‌ها و خلاء‌ها و‌ نقص‌ها، من هنوز هم گاهی بی قید و شرط، حتی در تنهایی، شاد می‌شوم! هنوز هم از ژرفای وجودم، حتی به مسئلات کم‌مسئله، قهقهه می‌زنم…

با وجود دردها، هنوز دیدن پدر، شنیدن صدای مامان، تماس‌های طولانی بی‌هدف با دوست، گفت‌وگوهای حین نهار با خودم، راه رفتن تو شهر، خوندن کتاب‌ها، بافتن رؤیاها، مشاعره‌های خودم با خودم، نوشتن پندارها و حس‌ها، و هزاران دلخوشی دیگر، مرا به زیستن، امیدوارانه وصل کرده.

حرف آخر این است که:

من بین تمام قبض‌ها و فسردن‌هایم، هنوز خوشحال می‌شوم؛ و این، مشوقی برای تاب‌آوردن روزگار پر ملال است.