میخوانمت؛ خطبهخط، موبهمو
به جزئیات آدمها زیاد توجه میکنم؛ و الگوهای سلیقه و پنداره و رفتارشون بنا به تجربه، خوب دستم میاد.
مثلا، از خمِ ۲۰ درجهی اَبروت میفهمم شرمگینی؛ از واژهچینیت میفهمم میخوای پنهونکاری کنی؛ از رقصِ دستات میفهمم حالِ حرفزدن داری یا نه؛ از نگاهت میفهمم چقدر باهام موافقی؛ تو یه کلمه میگی و من میدونم داری راجع به کدوم خاطرهی دور حرف میزنی؛ فاصلهی بین هجاها تو لحن صدات عوض میشه و من میفهمم دلخوری؛ فرق سکوتهای ناامیدتو با سکوتهای خستگی تشحیص میدم؛ میتونم پیشبینی کنم چطور دنیا رو تفسیر میکنی؛ از بین اتفاقها و آهنگها و هر مواجههای در زندگی، میتونم حدس بزنم کدومش با سلیقهی تو دمسازتره.
و برای اینکه اون آدمها، بدونن که یکی در این دنیا هست، که حتی اگر دور و غریبه، در حد یک ملاقات کوتاه، «خوندهتشون»، تا جایی که بافتار اجازه بده بهشون گوشزد میکنم که میشناسمشون.
دوست دارم بدونم آیا کسی در دیدار با من، در هر نقشی (همکار، دوست، خانواده)، چیزی از من خونده؟ آیا کسی تاحالا فهمیده کجای این هستی منو سر ذوق میاره؟ کاش راهی برای یافتن پاسخ این سوال بود.