هیچ و پوچ

 

 

اگر می گفت: کنارم بمان . اگر می گفت بمان، می ماندم! بی این که بخواهد تضمینی برای آینده بدهد. بی این که قولی بدهد! بی اینکه کار خاصی انجام دهد .. بی این که تغییری ایجاد کند .. یک کلمه؛ فقط اگر می گفت بمان .

 

 

 

یک بسته ی پستی در جهان وجود دارد که مال من است، که روی آن اسم و فامیل آدمی نوشته شده که آشنایی دوری با من دارد و هیچ احتمال این را نمی دهم که برایم بسته ای بفرستد، یک روز که چشم هایش را بسته؛ جاده هایی را دیده  به تمام نقطه هایی که من ایستاده ام، راه هایی که بین ماست؛ جعبه ای که توی آن چیز خاصی نیست را لای کاغذ کاهی پیچیده به اولین اداره پست سر راه محل کارش در شهری دیگر رفته  و وقتی که خیلی دیرش شده آدرس من را روی آن نوشته و همه چیز را به فاصله ی بین مان سپرده، به راههای بین مان ... بعد بسته ی پستی ِ من کنار بسته های دیگر؛ نامه های دیگر، میان تمام فاصله ای که بین آدم های زیادی در نقطه های زیادی از جهان وجود دارد .. می آید .یک روز که من اصلا منتظر بسته ی پستی ام نیستم؛ می رسد ..
(سالهاست دلم یک بسته ی پستی می خواهد، محبتی را که بشود پستش کرد، بشود لای کاغذ کاهی پیچیدش و هدیه دادش ... : )

پرندگان می روند در پرو می میرند ...

وقتی هایی هم هست که هیچ چیز تمام نمی شود؛ در خلسه ای ابدی معلق مانده ای مدت های زیادی .. روزهایی که شب نمی شوند، شب هایی که صبح؛ هفته هایی که ادامه دارند .. و وادارت می کند در خودت دقیق شوی؛ همه چیز را با دقت زیر و رو کنی و دنبال خودت بگردی.. شادی ها را و غم ها را، تک تک حرف ها و لبخند ها را، تلخی های جا مانده زیر دندان روزهات را؛ همان روزهایی که وادارت کرده اند به گذشته فکر کنی و غمگین شوی. به آینده فکر کنی و غمگین شوی، همان روزهایی که رفته اند. من امّا به جاهای خالی ِ کنارم می نگرم .. باید درد هایم و شادی ها یم را در گلدانی بکارم , به روزنه ی کوچکی فکر کنم که از آن  نور خواهد تابید .. باید بقیه ی زندگیم را بروم جایی که هیچ خاطره ای از آن نداشته باشم، باید بروم جایی دور، جایی که بقیه ی عمرم را آنجا زندگی کنم .. یک جای گرم اما بی هیچ خاطره ای ...

 

.

.

.

آدم ؛ دو بار از یک رودخانه عبور نمی کند .

پس از این تنها یک چیز میانِ ما نخواهد بود و آن هم فاصله ست...  

خاصیت روزهای آخر زمستان است لابد .. همه همینطورند یا فقط منم ؟ از تنها بودن، حتی در حس و حال هایم هم می ترسم . از این که فقط من باشم که یک سر این زندگی را چسبیده ، می ترسم، راستش را اگر بخواهی من از چیزهای زیادی نمی ترسم اما همان اندک ترسم هایم آنقدر بزرگ شده اند این روزها که یک لحظه از جلوی چشمم کنار نمی روند . چرا، دروغ اگر نگویم لحظه هایی بوده اند که فراموششان کرده ام مثل همان صبح آرامی که باران به شیشه ها می زد و پرده های مخملی را کنار زده بودم و ایستاده بودم پشت پنجره یک نگاهم به آسمان و یک نگاه به تو که جوری خوابیده بودی که گمانم آرام ترین آدم ها هم نمی توانند ... ترسی نداشتم . هیچ ترسی، در خلایی ابدی غوطه ور بودم و فقط نفس های تو به دنیا پیوندم می داد . یک لحظه آسمان سفید شد .. رعد بود انگاری و لحظه بعدش یادم افتاد باید بروم، تند تند چای دم کردم . کمی خانه را مرتب کردم ، پتو را رویت انداختم، یادم نیست اما انگار پیشانیت را هم بوسیدم و در را آرام بستم .. در بسته شد و انگار ترس بزرگ من هم برگشت . ترس از چی ؟ یک چیزی شبیه جدا شدن از گرمای مطلوب یک آغوش .. تمام شدن یک بوسه یا یک شام خوشمزه .. از دست دادن یک خاطره یا سفر کردن یک دوست .. تمام شدن آن لحظه ی ناب ... ترسناکترین ترس من برگشت؛ خاصیت روزهای آخر زمستان است لابد .. همین که حس می کنم دارم سپری می شوم . همین که انگار به آخر یک چیز نزدیک می شوم .

These Days

بیرون پنجره باران می بارد و ساعت برای چندهزارمین بار دقیقه ای مانده به نیمه شب را نشان می دهد؛ یک خاطره کوچک و دور؛ محو و محوتر چقدر راحت می تواند ساعت ها را و عقربه ها را به عقب برگرداند، هی عقب‌تر و تبدیل شوی به هوا، به خاک و آب و لحظه‌ی پیدایش هستی‌ت را به یادبیاوری. یک خاطره کوچک چطور می تواند فاصله را، تعبیر فاصله را و زمان را به هیچ، به پوچی تبدیل کند که زنده و به فاصله یک سانتی چشم‌هایت ببینی همه چیز را  ... و چقدر راحت برمیگردی به پشت پنجره و باران و ساعت هنوز نیمه شب نشده لبخند می زنی به باران، همینقدر کوبنده و همینقدر سریع و بی واسطه ... لبخند هم انگار تعبیر این روزهاست که خوشبختی دم دستم است و لا به لای لقمه های نان و پنیر صبحگاهی است شاید، لا به لای رشته های ماکارانی که قل قل می کنند توی آب جوش، توی نمکدانی که می پاشم روی خیارها، لا به لای برگ های گیاه کوچک توی گلدان ... گل می‌اندازد روی گونه هایم و می چسبد به کف پاهایم و گرم می شوم ... بین این دو، بین این خاطره و تصویر و لحظه ، من اما همیشه آن خاطره کوچک و دور، آن انتها را، آن زن را انتخاب می کنم ... آن زن تنهای توی عکس‌ها که خوشبختی از دست هایش هی می لغزد و می‌افتد و می‌شکند و هر بارانی که می آید و با اولین دانه برف، یا اولین تابش تابستان و حتی در بهار، هربار که ساعت به عقب برمی گردد، ساعت که می ایستد و  یا عقربه‌ها که به جای همیشگیشان برمی‌گردند آرزو می کنم که فقط به خواب بروم ... که فقط به خواب بروم و بیرون پنجره برای همیشه باران ببارد...

همه‌ی چند روز گذشته به نگاه کردن به سقف گذشته. روزهایی هست که توان انجام هیچ کاری را ندارید و انگار که روحتان را فرسخ‌ها دورتر از خودتان گم‌ کرده‌اید. احساس می‌کنم در جیب های این زندگی دست‌هایم تنهای تنها مانده‌اند سردم است و دست‌هایم را مشت کرده‌ام، ناخن‌هایم را کف دست‌هایم فشار می‌دهم. احساس می کنم کلمه‌ای ندارم، دور افتاده‌ام؛ و شبیه زنی در قطاری ایستاده‌ام و دارم گذر زندگیم را تماشا می‌کنم و فقط ثانیه‌ای، ثانیه‌ای سر برمی‌گردانم و توی دوربین را نگاه می‌کنم شاید لبخند هم حتی بزنم و در ذهنِ خاطره‌ای گذرا؛ خودم را خندان بر جای بگذارم و باز لحظه بعد زل می‌زنم به زندگیم؛ زندگی‌م عادی است، عادی‌تر از آن‌ که بخواهم چیزی را دوباره مرور کنم یا مکث کنم حتی .. روزهایی هست که روحتان را فرسخ‌ها دورتر از خوتان در یک بر بیابانی، یک دشت یا حتی یک خیابان هنگامی که سوار قطار در حال کوچ هستید پیدا می‌کنید و متاسفانه مجال ایستادن ندارید. نمی‌توانید پیاده شوید و بدوید، نمی‌توانید در آن بیابان بدوید و روحتان را در آغوش بگیرید ... به خودتان می‌آیید و می‌بینید حتی در حال کوچ هم نیستید، ثابت ایستاده‌اید سرجایتان، گوشه‌ای در این جهان، محصور اتاق خواب‌تان زل زده‌اید به سقف و هیچ کاری نمی‌کنید. فقط و فقط اضطراب دارید، اضطراب همه کارهایی که نکرده‌اید. اضطراب همه روزهای نیامده. اضطراب همه آرزوهای سوخته. اضطراب این جهان سنگی، اضطراب زن بودنتان، اضطراب انسان بودنتان، اضطراب جغرافیای‌تان را ... .

 

جزئیات چیزهای مرگ‌آوری هستند، هیچ وقت از خاطره‌مان پاک نخواهند شد، شاید اسم یک نفر را فراموش کنیم اما از خاطرمان نخواهد رفت که وقتی او را ترک کرده‌ایم چطور نگاهمان کرده، شاید از خاطرمان برود که وقتی به او دروغ گفته‌ایم چه جملاتی گفته ایم اما از خاطرمان نخواهد رفت که آیا دست هایش می‌لرزیده‌اند یا نه؟ همه‌ی چند روز گذشته را داشتم به جزئیات فکر می کردم به جزئیات شکست هایم و دعواهایم و زندگیم و لحظات مهم زندگیم و شادی‌هایم و خلاصه همه‌شان را مرور کردم، خودم ر اقانع کردم که جزئیات اتفاقهای بد را فراموش کنم اما نشد، نمی شود ... جزئیات چیزهای مهمی هستند بعد از سال‌ها شاید دیگر مهم نباشد که اصل اتفاق چه بوده چیزی که مهم است همان چیزهایی است که فقط خودت میدانی و به خاطر می‌آوریشان.

بار هزارمـــ

 

بگذارید همین اول بگویمتان که من گم شده‌ام! یک جایی وسط راه خودم را گم کرده ام. من گم شده‌ام و این گزاره انقدر قطعی و بی بازگشت است که توان گفتن چیزی برایم‌ نمی‌گذارد فقط میدانم‌ که روزی هزاربار به تمام گوشه‌های این شهر سرک کشیده‌ام‌ پی خودم و بازنیافتم آن جسم بی جان را، آن چشم‌های افتاده ته کاسه سر را و حتی آن سایه‌ی کمرنگ و بی جانی را که در تمنای آفتاب دم‌ غروب کش آمده در خیابان‌های همین تابستان. من یک چمدان دلتنگیم که روز به روز سنگین‌تر میشوم، 
من یک قطار پر از غربتم که روز و شب دارم با سرعت بیشتری از شهر و دیارم دور میشوم و چهره‌های آشنای زندگیم را از یاد می‌برم. 
یک فراموشی زود هنگامم که در اوج جوانی لحظه‌ها را از یاد برده‌ام. 
یک بیماری سخت و وخیمم‌ که ثانیه‌ی بعد امید زنده بودنم‌ را از دست خواهم داد. 
یک سکوت طولانی‌م‌ که دیگر حتی اشیا از ترس آن به گریه افتاده‌اند.
من یک‌ کودکی پر از بغضم، یک ترس عمیق که رخنه کرده در ثانیه‌ها و حبس شده‌ در سینه که مبادا صدایی به گوش کسی برسد.
ساعت‌های پایانی نیمه شبی هستم‌ که امیدی به فردا شدن ندارد ... 
خانه ای هستم‌ که از ترس تنهایی در خودش مچاله شده ...
گم شده‌ای که امید پیدا شدنش را از دست داده.‌ 
بله من گم شده‌ام و این گزاره آنقدر قطعی و بی بازگشت است که توان گفتن چیزی برایم نمی‌گذارد.