حاملگی

هه مامان شدم فکر کن ولی اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم الان ماه شیشم. گاهی فکر میکنم این چه سرنوشتیه دارم. شوهرم نه تنها خوشحال نشد که حامله ام بلکه باهام دعوا کرد و رفتیم که سقط کنم اونجا بود که تصمیم قطعی گرفتم ازش جدا شم. متاسفانه دکتر گفت چون آسم داری نمیتوکم اینکارو کنم و من مجبور شدم زندگی رو ادامه بدم. من ۳۶ سالمه بجای اینکه خوشحال باشه بدون دارو و درمان بچه دار شدیم انگار عزاداره.

ازش متنفر شدم از همون روز خیلی دلمو شکوند البته بارها تو چهارسال زندگیمون بهم ثابت کرده بود که نن اهمیتی براش ندارم. الانم که شیش ماهه هستم دوباره دعوا راه انداخت جلو خانوادم فحش و بد و بیراه بهم گفت و قهر کرد و رفت سفر خانوادگی! الانم دو روزه پیامم نداده هه!

اخه بگو مرد خنگ تو چهارساله با من تنها هیجا نرفتی بازم فامیل زن داداشت رو گذاشتی تو الویت و زن حاملتو گند زدی بهش! نمیدونم شایدم من خیلی حساسم.

خیلی خستم حس میکنم دارم نابود میشم تو این زندگی از اول ازدواجم همه چی رو یا بزور گرفتم یا ندادی بهم فکر کنم عشق یک طرفه هست این ازدواج بخاطر یه مرد از خانوادت دور شی بری غربت، یکسال ازدواجت ثبت نشه صدات در نیاد، یکسال پیش بچش بخوابه تو هیچی نگی! بعد سه سال با اکراه برات عروسی بگیره یک سفر باهات نره و تو الویتش نباشی! بنظرم من یکم کسخلم....

کاشکی خدا بیاد بهم بگه داری اشتباه میکنی من دیگه کم آوردم نمیفهمم این وفاداریه به شوهرم یا خیانته به خودم.

زمستان سرد سال 1401

دمای هوا الان مشهد منفی 17 درجه است. من ازدواج کردم الان که اینجا می نویسم دارم میخندم آخه اصلا فراموش کرده بودم یک وبلاگ الکی پلکی برای حرف زدن با خودم دارم. چند شب پیش که ایمیلمو خلوت می کردم چشمم افتاد به رمزش. گفتم بیام ببینم چه خبره من الان 34 سالمه یعنی 14 سال از اولین روز ساختش گذشته! سه بار دکترا قبول شدم. نفر 16 در ایران شدم که یبارش به خاطر شوهرم از دست رفت. یکبارشم دولت دانشجو نگرفت. یکبار هم علوم تجربی می تونستم برم و قبول شدم به خاطر جای زندگی و شوهر قیدشو زدم. اینم از سرگذشت این چند سال که نبودم.

تهران زندگی میکنم هیچوقت برنامه ای برای تهران زندگی کردن نداشتم فقط دوست داشتم دوسال اینجا درس بخونم اما انگار خدا اشتباه شنید منو انداخت تو این شهر شلوغ و کثیف و گرون! حالا به خودم قول دادم 5 سال دیگه بیام مشهد زندگی کنم نمیدونم باز کی یادم میاد این وبلاگو بخونم اما امیدوارم تا اون موقع کنار پدر مادرم زندگی کنم و خانوادم. شوهرم یک بچه داره و منتظرم بچش یکم بزرگ شه که با من بیاد. این همه پسر اومد و رفت دکتر و دندونپزشک و نونوا آخرشم نمی دونم چیشد رفتم یه شهر دور فکر کنم عقل نداشتم.

شاید سخت باشه که باور کنم الان تنها آرزوم این برگردم شهر خودم کنار خانوادم زندگی کنم. هیچوقت فکرشم نمیکردم اینقدر یک آرزوی کوچیک دست نیافتنی باشه. دیگه دنبال رسیدن به تحصیلات عالی نیستم. دارم مزون لباس عروس می زنم. یک خونه کوچیک خریدم با خواهرم. و شاید زندگی ای که اینقدر تو بیست سالگی براش ذوق داشتم همینقدر مسخره بود.

ذهن خل

داشتم میخوندم شر و ورای قدیممو ....

اینقد که اراجیف و شر و ور نوشتم خود شر و ور اینقد اراجیف نگفته خخخخ

چه جلبک مغزی بودم و هستم باز کی بشه 40 سالم شه بیام اینجا بخندم البته دیگه رمزشو یادم نره خیلی حرفه اینبارم رمزشو از کسی پرسیدم

رمز اینجا شماره تلفن اولین پسری بود که اومد تو زندگیم هاهاها

الان که دیگه پسر نیست ولی رفتم رمزمو ازش پرسیدم حالا من چهل سالم شه دیگه باز برم بگم رمز وبلاگ منو بده مسخرس خدایا خودت منو شفا بده لطفا درکت نمیکنم چرا آفریدیم 30 سال تلف کردم هیچی به هیچی

میگم لاقل آذر تولدمه یه کادو خوب بهم بده لطفا

آخه بدیش اینه که هروقت میخوای یه کادو خوب بدی اولش تا سر حد مرگ دقم میدی بعد اون کادو خوبه رو میدی بعدم باز بعد یه مدت میگیریش

اصن موندم تو کارت ... فازت چیه خدا ؟ جدیدا خیلی با فازت مشکل دارم خودتم میدونی با عدالتت مشکل دارم با همه چی مشکل دارم خلقتت رو چه اساسیه ... خلاصه که ببینم چندسال دیگه به چه نتیجه ای میرسم

از 10 سال پیش تاا الان .... دوساله نماز نمیخونم بخاطره همین قضیه عدالت و فاز تو ... دارم تلاش میکنم اول درکت کنم ولی نمیکنم ... حالا جالبه همه تلاش میکنن هدایتم کنن

خدای من که خیلی هم مهربونی و اینو باور دارم فقط بهم بگو بفهمم قراره چه بلایی سرم بیاری آخرش دیگه اخه اینجور که بنده هات میگن از همه چی باخبری ماهم ظاهرا الکی داریم به خودمون امید میدیم که میتونیم تغییرش بدیم

دوست داشتن

همه پستای قبلی آه و ناله بود

خواستم بگم بهترین شانس زندگی من اینه که آدمایی دوسم داشتن که در نوع خودشون از پاک نیتی بی نظیر بودن و از خدا ممنونم که بهم این اجازه رو داد تا حس کنم چقدر خوبه آدما مواظبت هستن و چقد خوبه که همیشه دوستت دارن و بهت فکر میکنن و کمکت میکنن و حتی گاهی برای دیدنت از دورترین نقاط میان اونجایی که تو هستی بدون توقع خاصی

آبان 96

اومدم پاکش کنم اینجا رو

پشیمون شدم

دیروز خیلی جدی به مرگ فکر میکردم برا همین پشیمون شدم

دیروز فهمیدم اگر فردا بمیرم باید قبلش چکارایی انجام بدم به همین دلیل دست از کار کشیدم و اجازه دادم دوستم حنا بجای من کار کنه (خیلی دوس داره کار کنه اونم تند تند درکش نمیکنم )

بعد از بچه ها خداحافظی کردم اومدم تو خیابون تا مدت ها قدم زدم چنتا مغازه رفتم و بعدش دکتر ببینم سرطان دارم یا نه هاهاها فعلا که نداشتم یا شاید طرف نفهمید

ولی تلنگر خوبیه فهمیدم تا الان هرکار کردم غیر لحظه هاییش که از ته قلبم خندیدم یا اشک ریختم بیخود بوده اینفدر درگیر فرعیات هستیم که یادمون میره لبخند عزیزامون قشنگ ترین لحظه های دنیاست یادمون میره پول برای لبخند زدن اوناست نه ما وسیله ای برای پول درآوردن... یادم رفته بود چرا اینقدر درس میخونم

درس فقط یک وسیله هست ... اما تحقیق از ته قلب برای خدمت به آدمای دیگه یه لذت از زندگی

امشب شب اربعین هست همه رفتن روضه من تنهام و نرفتم 

چند شبه کتاب خاطرات ناصرالدین شاه رو میخونم

خیلی آدم سطحی و افسرده ای بوده البته حق داشته

از همه چی مهم تر براش گردش و بواسیر و ملیجک بوده

هر روز صبح اول بواسیرشو چک میکرده بعد ملیجک بعد تفریح از خدماتش چیزی نگفته البته منم اینجا از خدمات شایانم چیزی نگفتم هاهاها

اها راستی یه دوست شیخ داشتم تو فضای مجازی چندوقته دلیت اکانت زدم تلگراممو گمش کردم شاید اینجا بیاد اگه اومدی حاج فلاح خان دلم برات تنگ شده دوست خوبم و انسان واقعی

دلم برا خیلیا تنگ شده اما متاسفانه عمر کوتاهه و غیرقابل برگشت ... و آدمها کم ظرفیت و بی جنبه وگرنه برمیگشتم عقب همشونو یه بوس سفت میکردم البته رو لپشون هاهاها  س...ک...س..ی نشین لطفا

دوباره دارم کتاب میخونم زیاد ... مثل 10 سال قبل یه ده سالی میشه کتاب غیر درسی کم میخونم اما از دیروز که مرگ فکرمو مشغول کرد دوباره میخونم

جدیدا دیگه هیچکیو قضاوت نمیکنم

هروقت قضاوت کردم خدا دقیقا منو تو همون نقطه مختصات طرف قرار داده لامصب یعنی گرخیدما ...

دیگه اینکه خب نمیدونم چی بگم ماه دیگه 30 سالم میشه و الان یه بحران بزرگ برام ÷یش اومده که اگه رفع بشه چند ماه دیگه پست میذارم دوباره اگه نه که کلا دیگه نمیام

اها شایدم از ایران برم خخخخخخ

اینو صرفا نوشتم بدونم هر دوره از زندگیم دقیقا چقد گاگول بودم

دکترا

سلام خیلی وقته نیومدم اینجا ... 

سلام خاطرات من 

رمز اون وبلاگ دیگمو یادم رفته از بس این روزا سرم شلوغ شده 

فقط اینو یاد مونده 

امیدوارم یروز اینم یادم نره ... 

اسفند امسال آژمون دکترا دارم نمیدونم قبول میشم یا نه .... فقط از سال 86 تا الان که 95 هست و سه ماهه دیگه میشه 96 ، 10 سال گذشت 

10 سال .......

خیلی آدما اومدن و رفتن ، من هم خیلی عوض شدم ... 

دیگه وابسته نمیشم به آدما ... تقریبا ده روز پیش 29 سالم شد ....

وقتی اینجا مینوشتم 20 سالم بود هیچوقت فکر نمیکردم این همه اتفاقای رنگ و وارنگ برام بیفته 

چون هیچوقت برنامه ای و هدفی برای آدمای زندگیم نداشتم 

من فقط روی اهداف غیر انسانی برنامه داشتم 

هیچوقت نمیدونستم باید برای روابط با آدمها هم باید برنامه ریزی داشته باشی ....

محبت بی دلیل میشه یه فاجعه .... سنگدلی زیادی هم میشه یه فاجعه 

یسری آدما رو ناخودآگاه حتما رنجوندم ....

یسریا هم منو رنجوندن 

من با خودم کنار اومدم اون خوبا به این بدا در 

فقط امیدوارم بقیه هم منو ببخشن، منکه همه رو بخشیدم ...

الان دیگه نظری راجع به هیچی ندارم 

فقط آرزو میکنم یروز دنیا پر از صلح بشه پر از محبت 

دنیایی که همه دست هم رو میگیرن بدون قضاوت هم ....

الانم که اینا رو نوشتم بازم هیچ آرزویی ندارم فقط دلم برای یسری آدما تنگ شده 

زندگی خیلی کوتاهه .... چقدر بده که آدما با دعوا و دلخوری از هم جدا میشن 

آدما همیشه باید با هم دوست باقی بمونن همیشه ............

 

 

برنامه دور همی مهران مدیری و تلنگر کتابداران

منظور از بالا پایین رفتن کتابداران از نردبان در طنز دورهمی مهران مدیری شاید درجا زدن باشد و میطلبد در وهله نخست انتقاد پذیر باشیم و اصلاح بشویم و بیشتر خلاق باشیم. نتیجه
بازخورد انتقاد1000 نفر از کتابداران کشور به برنامه دورهمی و خودشان.
@goops66

کتابدار و کتابخوانی

من که کتاب خون نبودم ، شدم .... یعنی مجبور شدم روز اول که قبول شدم دانشگاه استاد گفت کتابدار باید همه کتابای معروف جهان رو بدونه راجع به چه چیزی نوشته شدن  (مرگ مغزی ناگهانی دچار شدیم) گفت حالا نمیخونید همه رو لاقل ایرانیاشو بخونید. رفتم کتابخونه کار کنم 😁 یه مراجعه کننده اومد گفت یکم مطلب میخوام راجع به الکاتوپلاسی مثلا فقط شیش بار تلفظش کرد که من متوجه بشم بعد پرسیدم مال چه رشته ای هست اینترنتم نداشت کتابخونه محروم بود... یکی هم اومد گفت قد دکتر شریعتی چقدره ؟ استاد هم محبت کردن گفتن وظیفتونه جواب بدید  اینجوری شد که مجبور شدم بخونم و بخونم هنوز کم خوندم ... اما خیلی وقته تو هیچ کتابخونه ای درس نخوندم چون کتابخونه شده محل تفریح و بین قفسه ها باید موکت پهن کنم 

من گوپس

گوپس, [۱۲.۰۳.۱۶ ۱۶:۴۵]

اونی که همیشه خندید ! آخرش گریه یادش رفت جلو یکی از غماش قلبش کم آورد و واستاد !

گوپس, [۱۲.۰۳.۱۶ ۱۶:۴۵]

یادمان باشد اگر اشکی ریخت از استیصال است ! اگر کسی با استیصال خندید بدان باور قلبی اش به خدا همچنان باقیست

گوپس, [۱۲.۰۳.۱۶ ۱۶:۵۱]

شاید اگه منم یروز کم بیارم بمیرم اما قبلش نمیذارم کسی که ناراحتم کرده اشکمو ببینه! اشک فقط برای دلتنگی و عشق حرمت داره ، برای هر بی سرپایی حیفه ... !

https://telegram.me/goops66