یک خودآزار بی حواس
مثل اسطوره ای که می خواهم
تا ابد نقش رستمت باشم
توی این بیت های سردرگم
شاعری که بخواهمت باشم
من به تو بازگشته ام امروز
که دوباره تو را قلم بزنم
کاش بودی که توی چشمانت
همه شهر را قدم بزنم
مجلسی را به توپ می بندی
عاقبت با سیاهی چشمم
چقدر حرف و واژه زندانی ست
توی مشروطه خواهی چشمم
توی مشروطه خواهی چشمت
مثل زن های عصر قاجارم
در جهانی همیشه آویزان
به خودم مثل مرگ ناچارم
یک جهان و هزار دردی که
روزگاری دوندگی دارند
پرم از این مزخرفاتی که
رویشان نام زندگی دارند
مثل هیچی بزرگ می مانم
دردهای نگفتنی دارم
یک خودآزار بی حواسم که
با خودم قصد دشمنی دارم
یک خودآزار بی حواسم که
خسته ام صرف عشق بازی را
با خودم سالهاست درگیرم
چه بنامم توِ مجازی را
خواستم بغض آسمان باشم
روای زخم های تکراری
توی مشتم کبوتری رویید
عشق! ای معجزِ خودآزاری
عق زدم از گذشته تا امروز
تکه های دریده خون را
صبح یک روز سرد پاییزی
دستی آمد کشید سیفون را...

اگر به خانه من آمدی