یک خودآزار بی حواس

مثل اسطوره ای که می خواهم 

تا ابد نقش رستمت باشم 

توی این بیت های سردرگم 

شاعری که بخواهمت باشم 

 

من به تو بازگشته ام امروز 

که دوباره تو را قلم بزنم 

کاش بودی که توی چشمانت 

همه شهر را قدم بزنم 

 

مجلسی را به توپ می بندی 

عاقبت با سیاهی چشمم 

چقدر حرف و واژه زندانی ست 

توی مشروطه خواهی چشمم 

 

توی مشروطه خواهی چشمت 

مثل زن های عصر قاجارم 

در جهانی همیشه آویزان 

به خودم مثل مرگ ناچارم 

 

یک جهان و هزار دردی که 

روزگاری دوندگی دارند 

پرم از این مزخرفاتی که 

رویشان نام زندگی دارند 

 

مثل هیچی بزرگ می مانم 

دردهای نگفتنی دارم 

یک خودآزار بی حواسم که 

با خودم قصد دشمنی دارم 

 

یک خودآزار بی حواسم که 

خسته ام صرف عشق بازی را 

با خودم سالهاست درگیرم 

چه بنامم توِ مجازی را

 

خواستم بغض آسمان باشم 

روای زخم های تکراری 

توی مشتم کبوتری رویید 

عشق! ای معجزِ خودآزاری 

 

عق زدم از گذشته تا امروز 

تکه های دریده خون را 

صبح یک روز سرد پاییزی 

دستی آمد کشید سیفون را...

به دلتنگی های هر روزه ام

یک عمر گیج و سر به هوا شاعرت شدم

مانند برگهای رها شاعرت شدم

بر دوش بادهای پریشان وزیده ام

همراه ابرها همه جا شاعرت شدم

آنقدر پله پله زمین را دویده ام

تا آیه آیه رو به خدا شاعرت شدم

از روزگار سخت زمین کاشفم شدی

در سالهای سخت وبا شاعرت شدم

شکر خدای عزوجل شاعرم هنوز

شکر حدا که بی سرو پا شاعرت شدم

تقویم شاهد است که من سالهای سال

در تیک تاک ثانیه ها شاعرت شدم

وقتی که پیشه همه شهر شاعریست

من مانده ام چگونه؟ کجا شاعرت شدم؟

 “من دارم از تمام خودم حرف می زنم “

تقدیر اگر نبود٬ چرا شاعرت شدم؟

دردهای من

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 قیصر امین پور

یلدا

می خواستم با این شعر یلدا به روز بشم اما حال خوبی نداشتم  الان که کمی سعی می کنم بهتر باشم به روز می کنم.

یلدا شروع قصه تنهایی من است

من واژه ای غریب به شکل نگفتن است

من شکل فرضی غزلی عاشقانه یا

آغاز زخمهای فروخورده زن است

در چشم های خسته  ی یلدا هنوز هم

اندوه تازه ای به امید شکفتن است

من حرف می زنم و تو لب وا نمی کنی

لبخند می زنی و دلم گرم رفتن است

رودم اگر چه ماه به دادم نمی رسد

بادم اگر چه کوه همیشه سترون است!!

یلدا روایتی ست که از سالهای دور

عمری تو را نگفتن و در خود تپیدن است

آیینه ها همیشه دروغی مضاعف اند

این کیست توی آینه؟ این چهره من است؟؟

 

روی سردوش خیس فرمانده

از بهار و بنفشه لبریزند خاطراتی که پشت در مانده

شاخه هایی که در سکون درخت در هیاهوی این تبر مانده

خسته از شب سکوتهای کویر مثل اسطوره های تکراری

فصل واگویه های بی مورد نسل حلاج های درمانده!

کلمه اتفاق می افتد توی تکرار بهت اکسیژن

در نفس های خیس مردی که سال ها پشت این سحر مانده

«هشت سال سیاه بی تو گذشت» من ولی بی هوا قدم زده ام

کفش هایی که در نیامدنت توی این کوچه دربدر مانده

...

شانه ها درد می کشد خود را عشق در گیر و دار بی تابی

مرگ یک اتفاق تکراری ست روی سردوش خیس فرمانده.

یکی نیست

چند شب پیش تو خواب یکی تا صبح و تمام مدت یه ترانه رو تو گوشم خوند. اونقدر خوند که صبح که از خواب بیدار شدم همه ترانه رو حفظ بودم. چند بار تو گوگل جستجو کردم تا شاید ببینم این ترانه رو قبلا شنیدم یا نه . اگه اعتقادی به وحی داشته باشم و اگه بازم معتقد باشم به شاعر وحی میشه(البته من که شاعر نیستم) باید بگم واقعا بهم وحی شده، اونم تو خواب و احتمالا تابعه این ترانه رو بهم تلقین کرده. خیلی قوی نیست اما نوع سرودنش برام جالب بود

پرم از یه حس مبهم

که چشام بارونی میشه

یکی نیست که سر بذارم

روی شونه هاش همیشه

 

یکی نیست که وقت غصه

بشه باز سنگ صبورم

توی این شبای داغون

کوره راهی بی عبورم

 

یکی نیست که  آسمونو

بده بی بهونه دستم

این روزا بدجوری توی

حسرت خنده هاش هستم

 

کاش تو این روزای دلگیر

بیاد اون که بی هوامه

تا هزار سالم که باشه

آخرش خودش خدامه

 

مثل یک اتفاق تکراری

سلام

نمی دانی بعضی وقتها از اتفاقات دور و برت خوشحال باشی یا نه، اتفاقات بهر حال می افتند چه بخواهی چه نخواهی.

اولین مجموعه اشعارم بلاخره چاپ شد، چیزی که هر وقت بهش فکر می کنم می بینم خیلی قبل تر باید اتفاق می افتد ولی در این آشفته بازار زیاد هم فرق نمی کند. شاید اولین تجربه در نظر آنچنان هم دلنشین نباشد اما به هر شکل حرفی بود که باید زده می شد.

 این مجموعه با عنوان " مثل یک اتفاق تکراری " به همت دفتر آفرینشهای ادبی حوزه هنری استان سمنان و توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است . منتظر نظرات دوستان خوبم هستم

برقرار باشید و سرفراز

بغض

گاهی دوست داری حرف بزنی، حالا حرفت شعر می خواهد باشد یا نه فرقی نمی کند، البته برای تو که حس شعر داری فرق می کند

اما لالمانی که می گیری دیگر هیچ بغضی سکوتت را نمی شکند، هیچ دستی بر شانه ات نمی خورد، هیچ کس به نام صدایت نمی کند

آدمها وقتی دوستت دارند که بگویی، که باشی، که حرف بزنی. آدمها تو را برای خودت نمی خواهند تو را برای خودشان می خواهند و وقتی که برای خودت باشی به فراموشی می سپارندت

آن وقت است که در خودت فرو می روی و غرق می شوی در نداشته هایت. پوزخند می زنی به روزهای رفته ات و بالا می آوری زندگی را با همه خاطراتش

آن روزها

 تقدیم به عزیزی که با یادآوری اش به روز شدم

***

یکرنگ و ساده مثل شروع بهار بود

آن روزها که مشق شب من انار بود

آن روزها که کودکیم پشت میزها

در لحظه لحظه های نوشتن دچار بود

از جنس ابرهای زمین بود مادرم

هر چند گاه خسته و رنجور و زار بود

هر جند ذهن زخمی و آشفته­ی پدر

در رخوت غمی به بلندای کار بود-

-اما همیشه سادگی خنده های من

بر روی شانه های صبورش سوار بود

کبری بهار را به سر میز می کشید

دهقان دچار وحشت سوت قطار بود

دارا که رفت پشت سرش هر چه بود رفت

سارا تمام عمر در این انتظار بود

...

حالا تمام هفته تو را فکر می کنم

ای آنکه خنده هات نوید بهار بود.

 

پدرم ناگهان زندگيم

عشق در کوچه­ها اذان می­گفت  کوچه سرشار ربنا می­شد

همه جا بوی یاس می­پچید همه جا جاری از خدا می­شد

شعر بود و غزل غزل امید  زیر باران الغیاث و دعا

دستهای نیازمان هر روز  بیشتر با تو آشنا می­شد

گر چه چیزی نداشتیم اما  پنجره ، آسمان مهیا بود

کفتر ساده­ی دعاهامان در دل آسمان رها می­شد

آبشار شراب و ابریشم از نگاه سپیده جاری بود

غفلت کودکانه­ای در من راهی فصل انزوا می­شد

یکنفر مثل سادگی­هایم توی ذهنم به درد می­خندید

مادرم یا غزل گره می­زد یا دخیل امام­ها می­شد

...... 

باز امشب همان شب قدراست من به این فکر می­کنم ای کاش

پدرم، ناگهان زندگیم،کاش مثل گذشته­ها می­شد.

بعد از مدتی دست و پاز زدن

دوباره می­رسد از دورها از آن سوها

کسی که آمده با نغمه پرستوها

همان که آمده با خود بهار آورده

و همزبان شده با پونه­ی لب جوها

تو آن شراره شیرین شهرآشوبی

که عاجزند ز وصفت سیاه گیسوها

بخوان مرا که هر آیینه رنگ می­بازند

به لب گشودن چشم تو آلبالوها

شبیه چشم توام ناگزیر و سردرگم

شبیه گیجی بعد از سپیده قوها !!!

چگونه دم نزند از نگاه تبدارت ...؟

چگونه از هیجان نگاهت آهوها ...!

تو نیستی و چه اندازه گیج و دلگیرم

و شهر پر شده از هجمه­های هالوها

تو نیستی و بهار از تن تو سرشار است

نشسته­اند به وصفت دوباره شب بوها

 ...

اگر چه خسته و تنها هنوز منتظرم

به بازگشت تو با نغمه­ی پرستوها .

به جستجوی تو

به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را

قابی کهنه می گیرد
.....
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد
پس به هیات گنجی در آمدی
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است

نامت سپیده دمی که بر پیشانی آسمان می گذرد
- متبرک باد نام تو
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را

احمد شاملو

...

دلخسته تر از همیشه بر می گردد

دیرست، ولی به ریشه بر می گردد

یکروز پلنگ پیر از برکه دور

با ماه به سمت بیشه بر می گردد

*****

بعد از تو درخت سمت خاموشی رفت

از یاد بهار و گل هماغوشی رفت

آن شب که نگاهت از سر کوه گذشت

جنگل به حوالی فراموشی رفت

*****

بی سایه و بی کلاه بر می گردی

"ناگاه به یک نگاه بر می گردی"

تردید ندارم اینکه آخر یکروز

!!هر چند به اشتباه، برمی گردی

 

 

...

 

!!این شبها فقط کابوس می بینم، کابوس

جدالی عظیم بود در من

در بهت شاعرانه ترین شکل ماجرا

دلخسته و غریبه به هم می رسیم، ما

دارم به شک بین تو و عشق می رسم

دارد سپیده می زند ا ز سمت ناکجا

من سمت ناکجای زمین راه می روم

!بی اعتنا به هر که تویی، هر که آشنا

از پشت گونه های تو خورشید سرزد و

 جاری شدند سمت نگاه تو سارها

من همچو تپه های بزرگ ایستاده تا 

پاسخ دهی تلاقی ابهام و عشق را 

بی تو تمام زندگیم مات و ساکن است

!تاریخ پر شده است از این لنگ و کورها

......

این آخرین شبی است ورق می زنم تو را

!وقتی نمانده است به خورشید ، حافظا

 

بزرگداشت سعدی

امروز روز بزرگداشت سعدی شیرازیه. سعدی ، استاد مسلم سخن. همون سعدی که غزلیاتش در زیبایی بی همتا هستن . و غزلی زیبا از سعدی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم..

 

سلام بر آنانی که نیستند

هر چند عید است ، هر چند بهار است و هر چند ... اصلا وقتی کسی نیست که بفهمد چه فایده از اینهمه هر چندها، تنها باید گذاشت تا بگذرد هر چند که... حالا سراغم که می آیی بر دلتنگیهایم پشت نکن.

بگذار

گنجشکهای خرد

در آفتاب مه آلود بعد از ظهر زمستان

به تعبیر بهار بنشینند

و گلهای گلخانه

در حرارت ولرم والر

به پیشواز بهاری مصنوعی بشکفند

سلام بر آنان

که در پنهان خویش

بهاری برای شکفتن دارند

و می دانند

هیاهوی گنجشکهای حقیر

ربطی با بهار ندارد

حتی کنایه وار

بهار غنچه ی سبزی است

که مثل لبخند

باید بشکفد

بشقابهای کوچک سبزه

تنها یک «سین»

به «سین» های ناقص سفره می افزاید

بهار کی می تواند

این همه بی معنی باشد؟

بهار آن است که خود ببوید

نه آنکه تقویم بگوید!

زنده یاد سلمان هراتی

... روزی که آمدم

غزلی نه چندان تازه :

همه چیز اتفاق می­افتاد تا خدا شعر را رقم بزند

و از اجزای این غم مبهم یک زن آشنا بهم بزند

در گل من خدا در آن هنگام احتمالا سکوت را دیده

شاید او هم نخواسته برمن از همان روز رنگ غم بزند !

شک ندارم که عشق یعنی آه شک ندارم که کوه یعنی کاه

شک ندارم که او نمی­خواهد نظم موجود را بهم بزند

در تو روزی بهار می­میرد شهر در انتظار می­میرد

او ولی مهربانتر از آن است که به من وصله­ی عدم بزند

آفریدی ستاره را در من لذت استعاره  را در من

آفریدی زنی که تا امروز گاه و بیگاه از تو دم بزند !!!

***

صبح یک روز سرد بغض­آلود آسمان درد می­کشید از من

همه چیز اتفاق می­افتاد تا خدا شعر را رقم بزند .

وقتی شعری نیست

وقتی حرفی نداری که بزنی و حس کنی چقدر لالی، واژه ها هم عذابت می دهند از اینکه در تو می لولند، بدون اینکه از سرت بیرون بیایند وقتی همه تو را به لال بودن می خوانند چاره ای نمی بینی جز لالمانی و کمی عمیقتر که می شوی به یاد غزل زیبای بهمنی می افتی که

در اين زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای اين همه ناباور خيال پرست؟
به شب نشينی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسيده ها چه غريب و نچيده می افتند
به پای هرزه  علفهای باغ کال پرست
رسيده ام به کمالی که جز اناالحق نيست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست
پس ترجیح می دهی هیچ نگویی، حتی شعر ! هر چند موقتی ست و نمی توانی خودت را برای زمانی طولانی در حجاب اندوه مخفی کنی 
 

هیچ حرفی برای گفتن نیست

هر چند که خسته ایم از بحث و سوال

تکرار نمی شوند الفاظ  زلال

افسوس به دانستن تو راهی نیست

 !ای عشق، حقیقت کمابیش محال