زخمی بر پهلویم است ، روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم
همه گمان می کنند که میرقصم...

بچه ها یه خبر... امروز تولد ۳ سالگی وبمه...!
وبم سه ساله شد
۳سال پر از غم٬ پر از غصه٬ پر از شادی
اگه یه چیزی بگم باورتون میشه؟؟؟
میگم (( تموم زندگیم این وبه، تمام خاطراتم٬ تمام سه سال از عمرم تو این صفحه اینترنتی خلاصه شده))
فردا شروع وب نویسمه
فقط یه خواهش دارم واسم دعا کنید
خیلی محتاجم
فدای همه دوستام ..![]()

بازم چیزی نگم؟سکوت کنم؟باشه سکوت می کنم....چشم!
به خاطر دلتنگیام سکوت میکنم!چشم!
آخه...ولی اینجوری فقط صدام سکوت می کنه و حرفی نمی زنه!دیگه چشام هم مگه میتونه سکوت کنه با سکوتش میشکنه دلمو!
آخه مگه شدنیه که دستام هم بشینن و تماشا کنن؟مگه میشه اونا هم سکوت کنن و دست به دعا برندارند؟
شک دارم!
اما همه اینا هم سکوت کنن...دلمو چی کار کنم ؟جواب دلم و چی بدم...دلی که خیلی زنده بمونه تا یه ماه دیگست!
مگه طاقتش چقدره خدا جون!
بارون!سلام خوبی؟چه خوب که باریدی...خوشحالمون کردی...اما چرا امروز؟
دلیل داشتی؟شاید تو هم به یاد 3سال که گذشت اشک میریزی؟آره؟نکنه تو هم .........
میدونی توی این 3سال چند بار باریدم؟خیلی بیشتر از تک تک قطره های تو!
ببینم اصلا تو میتونی این همه بباری؟چشماتو دیدم که قرمز میشن اما ندیدم که خون بباره به جای اشک!
اما چشمای من توی این 3سال این قدرت پیدا کرد که خون بباره...
دلم میخواد نازت کنم و بگم گریه نکن...
اما می بینم خورشید کنارته و حریفت نمیشه چه برسه منه ضعیف و....
دلم میخواد بیام اشکات و پاک کنم ولی وقتی میبینم ابر ها هم حریفت نمیشن میگم من و چه به این حرفا....
ای خدا...ای خدا...
بارون...یک دعا کنم میری به خدا جون بگی؟حس می کنم تو نزدیک تری بهشون...
میخوام بگی که به من صبر بده...صبر بده تا روی همه مسائلی که برام پیش میاد وطاقتشون و ندارم بتونم تحمل کنم...بتونم کنار بیام باهاشون...آخه مگه من چقدر دل دارم؟کل دلمو و دادم به یک نفر...و حالا هم فقط باید صبر داشته باشم و به خاطر اون حتی توی چشام اشک جمع نشه!خدایا ....
به حق این بارونت بهم صبر بده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگه یه روز حس کردی که عاشق دو نفری ، دومی رو انتخاب کن ، چون اگه واقعا عاشق اولی بودی به عشق دومی گرفتار نمی شدی
دوست ندارم 








