اتفاقات این مدتی که نبودم

سلام به همه ی دوستای خوبم که خیلی به من لطف دارن و هنوز منو فراموش نکردن راستش خیلی خستم هم از کار هم از این بلاتکلیفی . ولی بازم خدارو شکر میکنم یه جوری میگذرونیم . همسری داره استعفا میده از آزمایشگاه مرکز ۱۶ آخه با رئیس درمانگاه دعوام شد بیش از داشت من و همسری رو به جون هم مینداخت منم جوابشو دادم یه آدم عقده ایه که حد نداره . تا ۳ اسفند از اونجا میریم . فعلا فصل چکابیامونه به خاطره همین کارمون زیاد شده .

من واقعا شرمندتونم که نمیتونم بیام به همتون سر بزنم . به خدا وقت نمیکنم . راستی یه خبر خوب مسکن مهری که ثبت نام کرده بودیم و قراردادشو بستیم و قرار شده تا آخر فروردین تحویل بدن دعا کنید زود بدن و بریم سر خونه زندگی خودمون .

فیلم عروسیمم گرفتم ولی از میکسش زیاد راضی نیستم میخوام برم بهش بگم چون خودم نتونستم برم بگیرم و خواهرم گرفت .

زندگیم که خوبه و مشکل حادی خداروشکر پیش نیومده و خدا کنه که پیش نیاد فقط یه سری چیزهای جزئی که داریم سعی میکنیم حلش کنیم . یه سری خودخواهیهای مردونه و همینطور لجبازی.

دوستون دارم و مواظب خودتون باشین .

سپهر دنیا اومد

سلام به همه ی دوستای خوبم امیدوارم همگیتون خوب باشید . ببخشید دیر به دیر میام چون دیگه حوصله ی اومدن به نت و ندارم . نه اینکه چند وقته اینترنت نداشتم دیگه عادت کردم .

راستی یه خبر خوب سپهر خاله به دنیا اومد البته امروز ۱۱ روزشه الانم پیششم این پسر یه بلاییه که لنگه نداره . عکساشو برین وبلاگ خودش ببینین تو پیوندها نوشتم سپهر خاله .  

زندگی هم بد نیس خوبه . خداروشکر .

 

معجزه ی بزرگ خدا

سلام

بعضی موقع ها آدما به وضوح پی به معجزه ی خدا میبرن . من و همسری زندگی دوبارمونو مدیون خداییم خیلی برام عجیبه هیچوقت از ذهنم نمیره حتما میگین واضح بگو ببینم چی شده ؟

باشه میگم . خونه ی ما هنوز گازکشی نشده یعنی برای آب گرممون شوفاژخونه داریم که با گازوئیل کار میکنه گاز خوراکیمونم با کپسول خیلی خطرناکه اگه امسال خدا بخواد گازکشی میکنن . چهارشنبه ای که گذشت من مهمونی داشتم خانواده ی خودم با خواهرام بودن . شب ساعت ۱۱.۳۰ بود که مامانم اینا رفتن منم بقیه کارهامو گذاشتم برای فردا صبح . صبح از بوی بد گاز بود که بیدار شدم ساعت ۶.۳۰ بود که بیدار شدم دلم نمیومد که پاشم خیلی حالم بد بود اما هرجوری بود پاشدم اصلا حواسم نبود برق آشپزخونرو روشن کردم بهد رفتم سمت کپسول که دیدم بله گاز داره همینجوری در میاد سریع شیرشو بستم . کم کم از حالت خواب اومدم بیرون که فهمیدم تازه چه غلطی کردم برق آشپزخونرو زده بودم آخه میگن باعث انفجار میشه اما هیچی نشد چون خدا نخواسته بود همه ی پنجره هارو بازکردم فقط خوب بود از شب قبل در تراسمون که تو اتاق خوابمون بود باز کرده بودم با اینکه هوا خیلی سرد بود . وقتی برگشتم بخوابم دیدم بوی گاز خیلی زیاده همسریو بیدار کردم که بو زیاده پاشو خودت ببین اومد دید گفت نه دیگه گاز نمیاد اومدیم خوابیدیم تا ۱۰.۳۰ . همسری گفت که کف پام میسوزه انگار به چیزی بریده بود. رفت تو پذیرایی و یهو صدام کرد منم ترسیدم و زود رفتم دیدم نصف شیشه ی ساعتمون شکسته و خورد شده ریخته زمین نگو همسری که صبح بیدار شده یه ذره از شیشه خورده ها پاشو خراش داده ما اصلا متوجه شکسته شدن شیشه ساعت نشدیم . من که حسابی شکه شده بودم هم گریه میکردمو هم خدارو شکر میکردم . 

من و همسری معجزه ی بزرگ خدارو اینجا بود که با چشممون دیدیم . 

خدایا تو خیلی بزرگی . مطمئنم اگه تو نخوای هیچ اتفاقی برای ما آدما نمیفته ؟

نظر شما چیه ؟  

adsl

سلام به همه ی دوستای خوبم که همیشه به یاد من هستن ، به خدا منم همیشه به یادتون هستم . منم دوست دارم بیام ولی با دایال آپ نمیشه سرعتش کمه .

امروز اگه بشه چند تا عکس از عروسیمو میزارم . اگه نشد شرمنده . تصمیم گرفتم بعد از ماه مبارک رمضان برم آزمایشگاه و اونجا اینترنتمو وصل کنم هم کار کنم هم بیام نت و مشکل اینترنتو اینجوری حل کنم . نمایندگی پارس آنلاین  پردیس جمع شده به خاطر همین نمیشه دیگه انتقال بدم .

یه کمی از جریانات زندگی براتون بگم . خدارو شکر خوبه و فعلا به مشکل حادی بر نخوردیم . امیدوارم تا آخر همینطور باشه . همسری بالاخره تصمیم گرفته ۱ یا ۲ ماه اخیر شیفتهای شبشو ول کنه چون واقعا خسته شده .

هنوز عکسها و فیلمهای عروسیم آماده نشده .

راستی یادم رفت از جریانهای عروسی بگم . همه چی خوب بود خودم که راضی بودم اون چیزهایی که خودم میخواستم همش اجرا شد . مامان بابای مصطفی هم یه سرویس طلا دادن بهم . ولی حرف و حدیث زیاد بود پشتم که خدا ایشاالله جوابشونو میده .

فعلا خدانگهدار دوستون دارم .

 

اومدم بالاخره .

سلام به همه ی دوستای خودم اعصابم از این بلاگفا خورده کلی نوشته بودم رفت . امروز ماهگرد ازدواجمونه . میخواستم بگم میام به همین زودی . شرمنده ی حمتونم به خدا ولی قول میدم زود زود بیام .

ممنون از همه ی شما .

روزهای قبل از عروسی

سلام سلام خوبین ؟ خوشین ؟

اومدم با یه آپ جدید قبل از عروسی چون فردا صبح داریم میریم سبزوار .

فقط میتونم بگم یه خورده استرس دارم . اینم طبیعیه دیگه . ولی خیلی خوشحالم از اینکه بالاخره سروسامون گرفتیم و میریم سر خونه زندگی خودمون . خدارو شکر خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم . و ازش میخوام خوشبختمون کنه و کمکمون کنه توی هر شرایطی تنهامون نزاره .

از همتون میخوام برامون دعا کنید . شاید نتونم تا آخر تیر بیام آپ کنم منو ببخشید . از همتون ممنونم که به یادم هستید فرانک جون لیلی جون ممنون نونو جون از پیشنهاد خوبت هم ممنون . همتونو دوست دارم .

راستی فرانک جون عروسیمون ۸ تیر . شب مبعث حضرت رسول . چهارشنبه شبه عزیزم .

مینویسم برای دل خودم

دلم یه کوچولو غصه داره . فقط همین
ادامه نوشته

سلام

سلام میدونم دیر اومدم ببخشید . ولی با خیال راحت اومدم چون بیشتر کارهامو انجام دادم و کاری نمونده . روز شماری شروع شد ۲۱ روز مانده به مراسم عروسی . و کمی خیالم راحت تر شده .

راستی پست قبلی عکسهای خونمونه ٬ خونه ی عشق من و همسریه . نمیدونم یه حس عجیبی دارم نمیتونم بگم آخه بعد از ۳ سال انتظار و خون دل خوردن و اشک ریختن بدست اومده .

همسری هم با اینکه هزارتا مشغله داشت بهم کمک کرد تا این زندگیرو بسازیم البته مامان و بابای گلمم کم نذاشتن و همینطور خواهرم مرجان و مینا و شوهرخواهرم علی  خیلی زحمت کشیدن از همینجا دست همشونو میبوسم و امیدوارم زنده باشیم و بتونیم جبران کنیم .

فقط میخوام بگم زندگی به این راحتی نیست که فکرشو میکنیم باید براش زحمت کشید سختی کشید . من و همسری سختی زیاد کشیدیم الان هم داریم سختی میکشیم ٬ همسری برای رفاه هردومون داره خودشو به آب و آتیش میزنه دنبال این آزمایشگاه و اون آزمایشگاهه امیدوارم موفق بشه تو کارش تو درسش چون موفقیتش موفقیت من هم هست و باعث افتخاره منه .

همه میدونن که من به خاطر کوچکترین مسایل جوش میزنم حرص میخورم دست خودم نیست اما یه تصمیمی گرفتم ٬ دارم سعی میکنم کم کم ترکش کنم یعنی مجبور شدم به خاطر کار همسری ٬ حتما میپرسین چه ربطی داره ؟؟؟؟؟؟؟ چرا ربط داره من دوست دارم همسری همش کنارم باشه این بیشترین چیزیه که من حرص میخورم اما اگه بخوام همش حرص بخورم دیوونه میشم تصمیم گرفتم بزارم کارشو بکنه و زیاد بهش غر نزنم .

ما تو هفته ی بعد سفری در پیش داریم ٬ میخوایم بریم سبزوار کارتهای عروسیمونو بدیم و همسری مشهد کار داره باید بره و همینطور با خواهرم اینا برمیگردیم تهران . و ۴ تیر دوباره هممون میریم . هفته ی دیگه دوشنبه صبح داریم میریم اگه خدا بخواد .

التماس دعا .  

عکسهایی از کلبه ی حقیرانه ی ما

 

روز زن

امروز تصمیم گرفته بودیم که بریم سفارش سرویس خوابمو بدیم ٬ از اونجایی که همسری زیاد به خریدن سرویس خواب تو این وضعیت راضی نبود وقتی تو خونه ی خودمون بودیم بهش گفتم که بریم سفارش بدیم که دیر میشه چون همسری باید میرفت سر کار ٬ وقتی بهش گفتم دوتاییمون خندمون گرفت ٬ گفتم چیه بازم راضی نیستی ؟ خلاصه یه جوری راضیش کردم که آخرش گفت پس بزار به حساب کادوی روز زن .

منم بهش گفتم مرسی عزیزم من از تو کادو نخواستم که٬ بازم مرسی عزیزم . چون خدایی درکش میکنم تو این وضعیت که همه چی قاطی شده خوب ۷۰۰ تومن میخواد بده آدم زورش میاد اما از اونجایی که اعتقاد داریم خدا میرسونه ما هم گفتیم خدا بزرگه میرسونه .

بازم ممنون که رو حرفم حرف نمیزنی و به حرفام اهمیت میدی .

 

برای همسری

سلام به همسری خودم . از همینجا بهت خسته نباشید میگم .

یادته چقدر واسه این روزا لحظه شماری میکردیم ٬ آرزو میکردیم که بریم زیر یه سقف با هم باشیم تنهای تنها ٬ اگه دلم گرفت سرمو بزار رو شونه هات و گریه کنم یا وقتی خوشحال بودم بلند بلند بخندم ٬ همیشه بهم میگی بخند من دوست ندارم گریه هاتو ٬ وقتی حرص میخورم میگی حرص نخور جوش نزن ٬ دست خودم نیست نمیتونم حرص نخورم .

الان رسیدیم به اون روزها داریم بهش نزدیک میشیم کمتر از ۴۰ روز دیگه زندگی مشترکمونو آغاز میکنیم اگه خدا بخواد . اما من میترسم ٬ میترسم نتونم از پس  مسولیت به این بزرگی بر بیام . اما تلاش خودمو میکنم و پا به پات تا آخر عمرم تو همه ی سختیها و شادیهای زندگی کنارت میمونم و قول میدم هیچوقت تنهات نزارم .

راستی چه لذتی داره این روزها هر روز در تکاپو و فعالیت و خرید . چقدر قشنگه برنامه ریزی کردن امروز بریم برای خرید کارت فردا برای لباس عروس خودش یه پروژه ایه ها . !!!!!

اما با همه ی سختیهاش خیلی قشنگه ٬ فقط امیدوارم همونطوری که میخوایم برگزار بشه جای هیچ گله و شکایت یا حرف و حدیثی نباشه . امیدوارم مراسم آبرومند برگزار بشه .

خدایا کمکمون کن تا زندگی خوبی رو شروع کنیم و تا پایانش کنار هم بمونیم .

نزدیک عروسی

سلام به همه ی دوستای خوبم ٬ ببخشید که یه چند روزی نتونستم بهتون سر بزنم و ازم خبری نبود . بهم حق بدید این روزها با قشنگیه خاص خودش سخت هم هست . باور کنید سرم خیلی شلوغه ٬ خریدن کم و کسریها ٬ رفتن ناگهانی ما به سبزوار برای گرفتن وام ٬ و یه مسافرت خسته کننده ی ۴ روزه .

دوست دارم وقتی شب میخوابم صبح بیدار شم ببینم همه ی کارهام انجام شده و دیگه استرس و دلشوره نداشته باشم که هنوز این کارو نکردم و وقت ندارم . قبول دارید چقدر سخته ؟؟ 

 فرانک جون ممنون که به فکرم بودی بازم به تو هیچکس نگفت ما مردیم زنده ایم .

یه خورده خستم هم روحم هم جسمم ٬ دارم یه وبلاگ میخونم که حسابی بهمم ریخته ٬ حسابی داغونم کرده . حال و حوصله ی کاری رو ندارم .

راستی روز مادر و به همه ی مامانای خوب ایران تبریک میگم و امیدوارم هر کجای دنیا هستن سایشون همیشه بالا سر بچه هاشون باشه . مادر شدن خیلی سخته لیاقت میخواد تا موقعی که بهش نرسی مادر نمیشی .

نمیخوام ناراحتتون کنم سال مادربزرگم رسیده چشم بهم گذاشتیم یک سال شد . این عمر مثل برق و باد داره میگذره ٬ پارسالم نزدیکای روز مادر بود که مامان بزرگم از دنیا رفت رفتم سر خاکش کلی گریه کردم دلم گرفته بود ٬ بهش روز مادرو پیشاپیش تبریک گفتم . بهش گفتم یادته میگفتم ایشاالله تا عروسی من خوب میشی اما حالا عروسیمه ۱ ماه دیگه عروسیمه اما تو نیستی آخه چرا تنهامون گذاشتی ؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم چی بگم اما ازتون میخوام بیاین تا هستیم قدر همدیگرو بدونیم بی احترامی نکنیم به همدیگه .

از همینجا به مامان گلم روز مادرو تبریک میگم و دستشم میبوسم بابت تمام زحماتی که تو این مدت برام کشیده . و همینطور از همسری که تو این مدت برام کم نذاشت و هر چی خواستم بدون کم و کاستی برام تهیه کرد . از همینجا دست همسری گلمم میبوسم . میدونم شاید نتونه بیاد اینجارو بخونه چون طفلی انقدر سرش شلوغه که نگو٬ دنباله آسایش و رفاه منه ٬ ممنونم عزیزم که انقدر به فکر زندگیمون هستی .

همتونو به خدای بزرگ میسپارم و این غیبتهای منو بزارین به حساب گرفتاریم . راستی یه تصمیماتی برای زندگیمون گرفتیم ٬ هم من هم همسری اما الان نمیگم بعد از این که اجراش کردم میام و مفصل تعریف میکنم .

دیگه حرفی ندارم جز این که بگم خدایا شکرت بابت همه چی . همتونو به خدای بزرگ میسپارم .   

اتفاقات این چند روزه

سلام به همه ی دوستای خوبم . امیدوارم همگی حالتون خوب باشه .

ببخشید از اینکه خیلی دیر اومدم نمیدونم چرا این چند روزه حوصله ندارم یا شایدم خیلی خستم . امروز خواهرم گفت منا دیگه نمیری آپ کنی چقدر بی حوصله شدی راست میگه حوصله ی خودمم ندارم دیگه .

این چند وقتی که نبودم میرفتیم خونمونو تمیز میکردیم وسایلامونو میبردیم و میچیدیم البته به اتفاق خواهرم مینا و مرجان و شوهرخواهرم علی و مامانم و بابام و همسری که بیشتر روزا شیفت بود و نبود و دنبال خریدا و کم و کسریام بودم مثل لوسترام و پرده هام و .........

خیلی از کارام انجام شده خدارو شکر همه ی وسایلام و اوردن ما هم همرو چیدیم حالا قول میدم آخر که همه ی وسایلام و چیدم و مرتب شد عکساشو بزارم تا ببینید .

دلم برا همتون تنگ شده به همتون سر میزنم ولی نظر نمیزارم ببخشید به بزرگی خودتون چون واقعا حوصله ندارم.

 دلم گرفته از همسری به خاطر یه سری رفتاراش نمیدونم باید بهش حق بدم یا نه . تا جایی که تونستم درکش کردم بهش حق دادم ولی دیگه نمیتونم زندگیشو قاطی کارش کرده ٬ برنامه ریزی نداره برای کاراش ٬ رو حرفاش نمیشه حساب کرد .

امیدوارم که اوضاع از اینی که هست بهتر بشه بچه ها دعا کنید برام . 

راستی داشت یادم میرفت خواهرم و بچش هنوز اینجان سرگرم یکتا کوچولوییم دیگه انقدر این یکتا بلا و شیطون شده . تو سایت سپهر خاله برید ببینید چه کارایی میکنه این سایت خواهرم . شوهر خالم و بچه ی تو راهشونه . حتما برید و بخونید .

دوستون دارم مواظب خودتون باشید .

سپهر خاله + احوالات من

سلام بچه ها خوبید ؟ خوشید ؟

امیدوارم که شماها خوب باشید من که زیاد حال خوشی ندارم . یعنی تو دلم یه عالمه غصه جا داره . دلم خیلی گرفته . امروز اومدم که هم باهاتون درد و دل کنم هم یه خبرایی بدم هم وبلاگ سپهرموhttp://s1.picofile.com/file/6402477862/babyroll.gif بهتون معرفی کنم . اول از همه سپهر خاله ٬ توی پیوندهام گذاشتم حتما بهش سر بزنید جالبه . http://s1.picofile.com/file/6395289734/baby10.gif

دوم بریم سراغ خبرهای دست اول که بابتش خیلی خوشحالم اما اگه دوروبریا خوشحالیمونو ببینند . بچه ها بالاخره بعد از ۲سال و ۸ ماه انتظار خونه پیدا کردیم اما هنوز قرار داد نبستیم فقط بیعانه دادیم تا بهمون خبر بدن بیاین قرارداد ببندیم . روز ۵ شنبه رفتیم دنبال خونه قبلش از خدا خواستم که همین امروز پیدا کنیم چون نه همسری وقت گشتن داره نه حوصلشو داره . تو پردیس گرفتیم چون نتونستیم تو تهران بگیریم مجبور شدیم ۱ سال سختی بکشیم تا یه مقدار پس انداز کنیم و بعد بریم تهران خونه بگیریم . خونه ای که گرفتیم ۶۰ متره ۱ خوابه طبقه ی ۴ تعجب نکنید آسانسور داره که شبی که با مامانم و خواهرم اینا رفتیم خونرو ببینیم که اکی کنیم تو آسانسور گیر افتادیم بین طبقه ی ۳ و ۴ داشتم از ترس سکته میکردم که ۲۰ دقیقه بعد ماموران آتش نشانی درو رومون باز کردن و ما رو کشیدن بالا .

خلاصه همه گفتن خونش خوبه نو سازه همه چیزش خوبه فقط تنها ایرادایی که داره چون تازه سازه و مجتمعه هنوز زیاد نیومدن و خالیه بیشتره واحداش و اینکه گاز نداره شوفا‌ژ خونش با گازوئیله فقط باید برای گاز خوراکیش کپسول وصل کنیم که گفتن تا آخر خرداد گازش میاد . خلاصه شب از شدت خوشحالی اشکام در اومد . ولی گفتم که بعضیا از خوشحالی ما خوشحال نمیشن و همسری زنگید تا به باباش بگه که بابایش گفت زوده چرا از الان گرفتیم تازه قراره ۲۰ اردیبهشت بریم یعنی اون موقع کلید میدن و ما هم کل پولو میدیم راستی رهن کامل به قیمت ۸ میلیون . خیلی خوبه همه جا بالای ۱۳ بود رهن کامل اما این خیلی قیمتش خوب بود . و به همسری گفتم این موقعیت خوبیه زیاد تو قرض و قسط نمیفتیم . اینم از خونه .

اما از غم تو دلم بگم دیروز رفتیم خونه ی عمه ی همسری که نزدیک ما هستن کلی بحث کردیم که اعصاب من دوباره بهم ریخت و حسابی قاطی کردم دیگه تحمل دخالتهای اطرافیانو ندارم خسته شدم از همه چی از این زندگی که نباید یه روز خوش داشته باشیم از همه چی از خودم از همسری خسته شدم . دیگه تحمل این همه سختیرو ندارم .

دیشب تا صبح فقط گریه میکردم . مثل دیوونه ها شده بودم . میخواستم فریاد بزنم بسته دیگه چرا نمیزارید زندگی کنیم چی میخواید از جون ما همتون برید گمشید دست از سر ما بردارید تا کی میخواید ادامه بدید . ؟؟؟؟؟؟

از خدا خواستم که جواب همشونو بده . دیگه طاقت ندارم .  

 ببخشید اگه ناراحتتون کردم .

بی حوصلگی

سلام بچه ها خوبید؟ خوشید ؟. امیدوارم سال ۹۰ برای همتون پر از خاطره های خوب و روزهای شیرین باشه . برای همتون آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم .  

راستی خیلی از بچه ها بی وفا شدن و یادی از ما نمیکنن . ولی من به یاد همه ی شماها هستم حتی اونایی که وبلاگشونو یه دفعه حذف میکنن و دیگم خبری ازشون نیست . امیدوارم هر جا که هستن خوب و خوش و سلامت باشن و به تک تک آرزوهاشون برسن .

برید ادامه ی مطلب با همون رمز قبلی

ادامه نوشته

اتفاقات این چند روزه عید

سلام بچه ها سال نو همگیتون مبارک . امیدوارم سال خوبی داشته باشید . برای همتون آرزوی سلامتی دارم . شروع این سال برا من که خوب نبود ولی امیدوارم که برای شما خوب بوده باشه .

اومدم براتون بتعریفم : ما صبح پنج شنبه به سمت سبزوار حرکت کردیم یعنی ۲۶ به اتفاق خواهری و همسر خواهری و مامانی و همسری خودم . تو راه که خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت . ساعت ۴ بعداز ظهر رسیدیم سبزوار . من ساعت ۵.۳۰ رفتم آرایشگاه داشتم میمردم دیگه . تا ۹ شب آرایشگاه بودم .

خلاصه فرداش تصمیم گرفتیم که بریم دوباره تالارو ببینیم و فیلمبردار و آتلیه رو اکی کنیم . که اکی هم کردیم و هم آرایشگاه داشت یادم میرفت .

در همین زمانها خونه ی مادر همسری هم زیاد میرفتم و میومدم حتی ۱ شب هم اونجا خوابیدم که ۷ صبح براشون مهمون اومد و نذاشتن ما بخوابیم . مثلا اومدیم استراحت کنیم اینجا .

تو راه که داشتیم میومدیم با همسری خیلی حرف زدم میدونین چرا ؟؟؟؟؟؟ چون که میگفت من میخوام شب عید خونه مامانم باشم . منم که دلم برای خواهرم تنگ شده بود آخه اصلا نتونسته بودم تو این چند روز ببینمشون . خواهرمم مخصوص گفت مصطفی شب بیا اینجا دیگه منتظریم گفت باشه میام . بعد به من گفت به خواهرت بگو من خونه مامانمم . گفتم فقط میخواستی منو سنگ رو یخ کنی . باشه برو .رفت .

ما هم اون شب تا ۴ صبح بیدار بودیم . خیلی بهمون خوش گذشت . همسری هم فردا ۹ صبح اومد اینجا ٬خونه ی خواهری . منم تا ۱۰ خواب بودم . بابامم فرستاده بودش بره نون بگیره .

صبحانه خوردیم دیدم به گوشی همسری زنگ زدن . منم بعدش میخواستم حاضر شم برم خونه همسری که همسری گفت ما میخوایم بریم روستا الان همه آمادن منم گفتم نه برو . رفت تا فردا ظهر اومد ما هم همگی با هم رفتیم عید دیدنی روز اول بدون همسری همه میگفتن مصطفی کجاست میگفتم پیش مامانش ایناس .

فرداش همسری بهم گفت میرفتی عید دیدنی بهت نگفتن شوهرت کو ؟؟ گفتم چرا گفتن . گفت همه به من گفتن منم گفتم آخه زن من مامانیه پیش مامانیشه . منم گفتم اصلا مهم نیست منم به همه گفتم همسر من تازه یاد مامانش افتاده . میخواد با مامانیش باشه .

خلاصه الان با هم سرسنگینیم و یه جورایی ازش سرد شدم . خدا زندگیه مارو بخیر کنه . اینم از زندگی ما .

ببخشید خیلی حرف زدم . فعلا خداحافظ .

سال همگی مبارک

سلام به همه ی دوستای خوبم . اومدم که سال نورو پیشاپیش به همه ی شما دوستای خوبم تبریک بگم . امیدوارم سال خوبی رو کنار همسراتون و خانواده هاتون داشته باشید . دعا یادتون نره . از همه ی شما بابت نظرهاتون ممنونم . فردا عازم سفر هستیم . امیدوارم به همگی خوش بگذره . ما خوبیم رابطه هامون مثل قبله نگران نباشید .

 

 

 

 

اتفاقهای مهم

سلام بچه ها خوب هستید . ؟؟؟ روزگار بر وفق مراد میگذره ؟ منم بد نیستم خدا رو شکر فقط دلم شکسته از دست کسی که اصلا انتظارشو نداشتم .

راستی دیگه سر کار نمیرم یعنی دیگه دوست ندارم برم .

پنج شنبه ۲۶ اسفند هم با مامانم و خواهرم اینا داریم میریم به سمت سبزوار شهر خودمون دلم خیلی تنگ شده . برای سرخاک مادربزرگم دلم براش خیلی تنگ شده اخه این اولین سال عیده که پیش ما نیست . خیلی بد شد . تا ۵ فروردین سبزواریم بعدش هم برمیگردیم تهران هممون با خواهرم و بچه هاش .

بچه ها دلم یه کوچولو غصه داره از این آدمهایی که وقتی به جایی میرسن و اینو مدیون کسانی دیگه هستن و خودشونو گم میکنن بدم میاد .

همینجا میخوام یه اعترافی بکنم از اینکه ازدواج کردم پشیمونم . کاش هیچوقت این اتفاق نمی افتاد . شایدم انتخابم اشتباه بوده . شایدم من بدم . ولی چه میشه کرد مگه پشیمونی فایده ای هم داره . دلم میخواد ۱ ماه برم سفر ٬ سفری که هیچکس نباشه .

بچه ها از من یه نصیحت با همسراتون تو یه محیط کار نکنید اگه میبینید من رفتم هم از روی بیکاری بود هم کمک به همسری چون خیلی سرشون خیلی شلوغ بود برای این چکابیها خدایی خیلی کارشونو را انداختم . از هر کاری که بگین دریغ نکردم . اما همسری نتونست قدردان تمام این زحمات من باشه فکر میکرد وظیفمه . باید انجام بدم حالا که خرش از پل گدشت میگه اصلا نیا . سر یه موضوعی بحثمون شد گفت اصلا نیا . حالا که تمام کاراش انجام شده اینطوری میگه . باورتون نمیشه از ۵ صبح که پا میشدیم ۹ شب میرسیدیم خونه مثل جنازه ها می افتادم . مگه من چقدر جون دارم مگه من مردم که وظیفم کار کردن باشه ؟؟؟؟

هیچوقت مثل این دفعه دلم ازش نشکسته بود خیلی داغون شدم یعنی نمیتونم اصلا ببخشمش . هر وقتم شریکش میومد ما تا ساعت ۸ شب میموندیم . میگفتم دیگه نیازی نیست ما بمونیم ولی گوش نمیداد . مثل کارگر زیر دستش با من رفتار میکرد . اوایل اینطوری نبود تازگیا خیلی پورو شده . وقتی میرفت بیرون بهش میگفتم کجا میری میگفت مگه فضولی . خیلی بهم برخورد . جواب این رفتاراشو سپردم به خدا . بهشم گفتم از این به بعد هم رفتارای تو هم رفتارای پدرت و خانوادتو میسپرمبه خدا . ایشاالله خودش جوابتونو میده من که از هیچکدومتون نمیگذرم .

خدایا خودت کمکم کن من عاشق شوهرم بودم از صمیم قلب دوسش داشتم براش از هیچ کاری دریغ نکردم هم همسر بودم براش هم مادر کارایی که من براش کردم مادرشم براش نکرده . خدایا من جز تو کسیو ندارم که باهاش حرف بزنم پس خدا تنهام نزار .

ببخشید اگه ناراحتتون کردم . شاید دیگه تا بعد عید نتونم بیام .

پس از الان سال جدید و به همتون تبریک میگم پیشاپیش . امیدوارم سال خوب و پربرکتی داشته باشید . امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشید . برای همه ی نیازمندا همه ی مریضا همه ی گرفتارا یادتون نره دعا کنید .

مواظب خودتون باشید خدانگهدار .  شِـــکـــلـَــک هــاے عـَــروسـَــــک

 

یه مطلب جدید

ببخشید دوباره سلام یادم رفت اینو بگم . چند روزه که پدر همسری اومده تهران کار داشته که اومده . ما هم جمعه شب اونجا بودیم همشون خونه ی عمه ی همسری بودن .

جمعه ظهر رفتیم سد لتیان با خواهرم اینا و مامانم و بابام . ساعت ۵ که برگشتیم با شوهر خواهرم رفتیم کارواش که هردومون ماشینامونو بشوریم اخه خیلی کثیف بود . وقتی برگشتیم ۱ ساعت خونه استراحت کردیم و رفتیم خونه ی عمه ی همسری .

من با پدر همسری خیلی سرسنگینم دیگه هیچوقت هم باهاش خوب نمیشم . داشتیم شام میخوردیم که حرف از زوج و فرد کردن مسیرای تهران و قیمت بنزینا شد که من گفتم بهترین کار اینه که همون نزدیکای کارمون هر چه زودتر خونه بگیریم که پدر همسری گفت ببین ۱۰ میلیون رهن کامل پیدا میشه که اجاره ندی منو بگو فکر کردم میخواد بگه ۱۰ میلیون بدم بهتون برین خونه رهن کنین نگو حرفش یه چیز دیگه بود . گفت ۱۰ میلیون وام بگیرین ۵ ساله ماهی ۳۰۰ منم زدم زیر خنده گفتم مصطفی جان زندگیمون همش میشه وام و قسط آخه مگه خودمون عقل نداریم آخه نمیتونیم انقدر قسط بدیم از کجا بیاریم آخه تازه همسری ۱۰ میلیون وام گرفته ۳ ساله ماهی ۴۰۰ .

واقعا که یکی نیست بگه آخه تو چیکار داری نمیخوای کمک کنی پس حرفم نزن . رفته هر چی تونسته دروغ به عمه ی همسری از من گفته اومد به من گفت شاخ دراوردم .

گفته منا باهام سرسنگینه روبوسی نمیکنه منم گفتم من دیگه پدرشوهر ندارم اگه تمتم دنیارم بده بهمون دیگه دوسش ندارم . هر چی دوست دارن میگن بعد میگن منا سرسنگینه .

راستی ببینید خدا جای حقه پدر همسری تاکسی داره نگو این کارتشو کلا داده بوده به پمپ بنزین بفروشه بنزیناشو فهمیدن که داره اینکارو میکنه ۸۰۰ هزار تومان جریمش کردن . حالا از ما سود پول میگیره کسی که نزول میگیره همینه دیگه . البته ما که نمیدیم حساب میکنیم رو پولی که بهمون داده برا ماشین . آبان میخواستیم ۲ میلیونمونو بگیریم بزاریم بانک تا خرداد وام بگیریم اما ۶۰۰ تومن از پولمونو نداد ما هم به زور تونستیم ۱۸۰۰ کنیم با کلی قرض از خواهرم از دوست همسری . بالاخره خدا جای حقه . منم گفتم بهش نشون میدم صبر کن . فکر کرده من فراموش میکنم کاراشو همیشه نفرینش میکنم .

ببخشید سرتونو به درد اوردم . فعلا خداحافظ

اندر احوالات ما

سلام به دوستای خوبم خوبین خوشین سرحالین ؟؟؟؟؟؟؟

من خوبم خداروشکر .

راستی بچه ها خواهرم رفته سونو صدای قلب نینیشو شنیده انقدر ذوق کرده که نگو حالا هم خانم خانما با همسریش رفته دبی . میخواد برا نینیش خرید کنه منم کلی سفارش دادم بهش که برا من و همسریمم بخره .

بچه ها دنبال خونه ایم چندتا بنگاه رفتیم سپردیم از هفته ی دیگه جدی تر دنبالش میریم ببینیم میشه پیدا کرد یا نه . چون راخمون خیلی دوره تا پردیس کلافه میشیم تا بیایم خونه .

راستی خریدای عیدتونو نکردین ؟ رنگ خاصی اومده یا نه ؟ چون من قراره چهارشنبه با همسری برم خرید . من که رنگ خاصی اینجا ندیدم .

بچه ها دنبال یه فنی میگردیم برا آزمایشگاه آخه میخوایم هم بتونه کارای فنی رو انجام بده هم پذیرش و نمونه گیری بلد باشه .آگهی دادیم تو روزنامه فعلا خبری نیست . آخه منشیمون اصلا خوب نیست نه ادب داره نه کار بلده میخوایم بگیم نیاد دیگه .

راستی داشت یادم میرفت عید همگی هم مبارک .

بچه ها دعا کنید یه خونه ی خوب گیرمون بیاد تا از این بلا تکلیفی راحت شیم .

دوستون دارم و همیشه به یاد همتون هستم . مواظب خودتون باشید .

 

سلام سلام اومدم بچه ها

سلام بچه ها خوبید خوشید سر حالید ؟ خوش میگذره ؟

شرمندم بچه ها به خدا سرم شلوغه هنوز چک آپ کارگران شهرداری تموم نشده تازه بعدشم منطقه ی خودمون شروع میشه .

راستی خیلی از دست همتون ناراحتم در غیابم اصلا بهم پیام نمیدید فقط فرانک جون به فکرمه . همتون بی وفا شدین .

فقط اومدم تصمیمات جدید و بگم  اینکه از ۱۵ عید شروع میکنیم به گشتن خونه . میخوایم تو نبرد یا ابوذر دنبال بگردیم هر کی اگه اطلاعات داره بهم بگه یه خونه ی ۶۵ متری نو ساز یا یک سال ساخت قیمتش چنده رهن کامل باشه بهتره .

راستی چرا نمیاین آزمایشگاه ما ؟ بیاین دیگه منتظرتونم .

خلاصه به بزرگیه خودتون منو ببخشین نمیتونم زود به زود بیام البته الان اینطوریه ها بعدش خوب میشه برامون دعا کنید .

دوستون دارم مواظب خودتون باشید .

خبرهای جدید

سلام سلام خوب هستین ؟ اومدم با خبرهای خوب . روز به روز داره حالم بهتر میشه سر حال تر از روزای قبل آخه کم کم دارم به آرزوهام میرسم .

اول از همه تولد خواهرمو تبریک میگم تو وبلاگم . شنبه تولد مرجان خواهرمه همونی که بچش یکتای ممکنه نتونم شنبه بهش تبریک بگم گفتم الان که وقت دارم بیام اینجا و بهش تبریک بگم مرجان جونم تولدت مبارک امیدوارم همیشه سالم و سلامت کنار حمید و یکتا جون باشی .

راستی بچه ها یه خبر خیلی خیلی توپ دارم ٬دارم خاله میشم برای بار سوم بزن . دست قشنگرو     . خدا جون این چند روز همش دارم خبرای خوب میشنوم .

چقدر زندگی قشنگه قشنگتر از این دیگه نمیشه خداجون ممنونم خیلی دوست دارم .

نمیدونم دیگه چه جوری باید خوشحالیمو بیان کنم . برای همه ی دوستامم آرزو میکنم که همیشه خوشحال باشن . باورتون نمیشه چقدر اذیت شدیم چقدر شبانه روز دعا کردیم ٬ چقدر خون دل خوردیم اینارو میگم که فکر نکنید راحت به اینجا رسیدیم اینو میگم که بدونید خدا خودش میدونه چی صلاح بنده هاشه فقط باید کمی صبر داشته باشی صبر نشانه ی ایمانه .

برای همتون آرزوی خوشبختی دارم .

بالاخره اومدم بعد 12 روز

سلام به همه ی دوستای خوبم امیدوارم همگیتون خوب باشید دلم برا همتون تنگ شده به خدا راست میگم .

اومدم آپ کردم همش رفت اعصابم خورد شد از دست این بلاگفا . همه ی وقتمو گرفت . شاید نتونم زیاد بتعریفم خلاصه میگم .

اینکه این چند روز سرم شلوغ شده شدم رئیس دیگه همه ی کارهای آزمایشگاهو یاد گرفتم مریضمون که زیاد نیست ولی چکاپ کارگران شهرداری و پرسنل شهرداریه منطقه ی ۱۵ و ۱۶ . که یه ۱۵۰۰ نفری میشن که باید زود انجام بدیم . زیاد نمیام خونه میرم خونه خواهرم چون راهم خیلی دور میشه اگه بیام پردیس همش داریم پول بنزین میدیم اونم لیتری ۷۰۰ .

امروز تازه به کارامون رسیدیم ماشین شستیم کارهای عقب افتادمونو انجام دادیم . صبح میریم تا شب پس منو ببخشین که نمیتونم زیاد بیام بهتون سر بزنم .

الان میفهمم که خدا چقدر دوستمون داره چقدر مهربونه خدا همیشه باهامونه و تنهامون نمیزاره .

خداجون خیلی دوست دارم خیلی مهربونی خیلی ماهی با تمام وجودم میپرستمت .

راستی یه خبر خوب همسریمم خیلی ماه شده اخلاقش ۳۶۰ درجه عوض شده . خیلی هوامو داره .

دیگه منم به هیچی فکر نمیکنم جز کارم که خیلی دوست دارم کارمو که اینم مدیون همسری ماهمم .

به فکر شماهام هستم هیچوقت فراموشتون نمیکنم . ممنون که شماهام به من فکر میکنید . مواظب خودتون باشید .

مردم و زنده شدم

سلام به همه ی دوستای خوبم که در غیاب من به فکر من هستن و با نظراتشون قوت قلب میدن بهم .

اومدم اتفات این چند روزو براتون تعریف کنم . از روز دوشنبه رفتم خونه ی خواهرم اینا که کمکش کنم برای اساس کشی البته برای جمع و جور خونه ی جدیدش به همسری گفتم که من و ببر خونه ی خواهرم امروز سرکار نمیام خودت تنها برو هسری هم با کمال میل قبول کرد . مثلا رفته بودم خونه ی خواهرم کمک یه ذره کمکش کردم دیدم خیلی خوابم میاد یه ۲ ساعتی خوابیدم که دیدم دختر خالم اومد کمک خواهرم . منم بعدش بیدار شدم دیدم یه خورده حالم بده اما بازم کمکشون کردم که دیدم داره حالم کم کم بدتر میشه که دیگه تب کردمو افتادم مثلا ۱۰ روز پیش مریض بودم که رفتم دکتر خیر سرم ۴ روز بود که بهتر شده بودم خواهرم اینا به هوای من زنگ زدن پیتزا اوردن برامون اما من میل به هیچی نداشتم و خوابیدم تا فرداش ساعت ۱ ظهر مامانم به زور صبح بهم تخم مرغ عسلی داد بهم اصلا دوست نداشتم چیزی بخورم . از ۲ خوابیدم تا ۵ عصر تا اینکه شوهر خواهرم اومد و گفت بریم یه خورده خرید کنیم به منم گفتن بیای بهتره روحیت عوض میشه منم حاضر شدم و همگی رفتیم به جز همسری که شیفت بود . بعد ۱.۳۰ بابام زنگ زد که من پشت درم کجایین مام گفتیم الان میایم من و بابام رفتیم خونه ی خواهرم تا خواهرم اینا برن فرشاشونو بخرن وقتی اومدن برام کباب کوبیده خریده بودن غافل از اینکه وقتی پام و خونشون گذاشتم مثل بید میلرزیدم و تب و لرز داشتم تا مامانم اینا اومدن شروع کردم به گریه کردن که حالم بده سرم داشت منفجر میشد و تبم شدید بود چند تا قرص خوردمو هر چی گفتن بیا شام گفتم هیچی نمیخوام فقط خوابم میاد حوصله ی دکتر رفتنم نداشتم تا صبح مثل جنازه بودم هیچی نفهمیدم و تا صبح خوابیدم تا اینکه همسری گلم صبح اومد پیشم برام حلیم خریده بود و منو برد درمانگاهشون مامانمو خواهرم با دختر خالم رفتن پرده بخرن من وهمسری هم رفتیم دکتر تو در مانگاه خودشون کلی دارو و آمپول داد که خدارو شکر بهتر شدم گفت این ویروس آنفولانزای جدیده که اومده باید فقط استراحت کنی منم از اونجا رفتم خونه ی دختر خالم اینا خوبیدم . نمیدونین چه حالی داشتم این چند روز حالا موندم خونه تا شنبه خوب استراحت کنم که از شنبه اگه خدا بخواد سرمون شلوغ میشه .

ببخشید که نمیتونم بیام و به همه سر بزنم بازم میگم ازهمه معذرت میخوام . شما هاهمیشه به من لطف دارین . مواظب خودتون باشید . دوستون دارم .

موفق شدیم

سلام به همه ی دوستای خوبم به خدا شرمنده ی همتونم . بابت همه ی نظرات بازم تشکر میکنم . میخواستم بگم شاید خیلی نتونم بیام بهتون سر بزنم یا اینکه بیام آپ کنم واقعا شرمندم . کار همسری بالاخره درست شد و منم باید برم کمکشون . از ساعت ۶ که بیدار میشم تا ساعت ۸ و ۹ شب میرسم خونه . به خدا وقتی میام خیلی خستم بازم شرمندم . هر کی  یه موقع گزرش به آزمایشگاه خورد برای چک آپ خوشحال میشم آزمایشگاه ما بیاد آدرسشو میدم حتما تبلیغات بکنید خواهش میکنم .

آدرس: خیابان جوادیه ٬ ۱۰ متری دوم ٬ کوچه شهید خواستار ٬ جنب ناحیه ۱ شهرداری منطقه ۱۶ ٬ درمانگاه شهرداری . آزمایشگاه عرفان

ممنون بابت همه ی خوبیهاتون برامون دعا کنید یادتون نره . منم فراموشتون نمیکنم دوستون دارم . خدانگهدار .

خیلی خوشحالم

سلام به همه ی دوستای خوبم امیدوارم حال همگی خوب باشه . صبح اومدم یه پست طولانی بزارم که همش رفت و حسابی کلافم کرد . الانم اومدم که بگم دیروز رفتیم و وسایلامو خریدم عکساش و تو پست قبلی گذاشتم . بقیشو پیدا نکردم از اینترنت گرفتم این عکسارو ولی بقیش نبود . به موقع میامو همه چیزو براتون تعریف میکنم .

فعلا خدانگهدار . مواظب خودتون باشید .

سلام

سلام بچه ها یه سوال ؟

میخوام نظراتونو راجب عشق بدونم . عشق یعنی چی ؟؟؟

ادامه نوشته

کریسمس مبارک

اومدم

سلام بچه ها اومدم اما اصلا حالم خوب نیست . شدیدا سرما خوردم . امروز دیدم بدتر شدم رفتم دکتر .

خیلی بی حوصلم  . دلم خیلی براتون تنگ شده .

کار همسری درست شد و از ۱۵ همین ماه شروع به کار میکنن تو آزمایشگاه خودشون .

ممنون که اینقدر به فکرمین . مواظب خودتون باشین .

خداحافظ.

سرم شلوغه

سلام بچه ها خوبید ؟ خوشید ؟

منم خوبم شکر خدا فقط یه کوچولو سرما خوردم . ببخشید شاید دیر به دیر بیام آپ کنم . اول اینکه کلی طرح روسرم ریخته برای کشیدن بالاخره رسیدم به کشیدن تابلو دیروز رفتیم بازار بزرگ برای خرید لوازم نقاشیم پاستل گچی با مقوای مخصوص و کلی خرید برای همسری خودم خواهریمم که کلی خرید کرد و مامانمم که برای من کمی خرید کرد برای جهاز .

راستی بچه ها من گواهیناممو ۳ سال پیش گرفتم ولی الان همه چی یادم رفته بود چون تمرین نکرده بودم حالا که ماشین خریدیم همسری گیر داده که باید بشینی . یه جلسه با همسری نشستم دیدم همسری اعصاب نداره گفتم منو ببر تعلیم رانندگی ۲ جلسه برم راه میفتم بالاخره رفتم و اصولشو یاد گرفتم ولی چه حالی میده رانندگی دیگه هر موقع بریم بیرون من میشینم البته فقط تو پردیس باید تا ۱ یا ۲ ماه حسابی تمرین کنم .

شاید نتونم بیام بهتون سر بزنم ببخشید چون کلی کار دارم .

شما رو به خدا میسپرم . مواظب خودتون باشید . دوستون دارم .