آرزو به دل موندم

حالا که فکر میکنم میبنم توی این مدتی که از عروسیمون میگذره (بجز سال اول زندگی مون )آرزو به دل موندم که مهدی یک بار بهم زنگ بزنه و بگه آماده شو بیام دنبالت بریم با هم بگردیم !!!!!

حالا که فکر میکنم میبینم مدتیه آرزو به دل موندم که مهدی سر وقت خونه باشه تا بتونیم با هم آماده بشیم و بریم مهمونی ...

حالا که فکر میکنم میبینم آرزو به دل موندم که یه بار میخایم بریم مهمونی هر نیم ساعت نخوام جواب پس بدم که مهدی کجاست پس چرا نمیاد ؟؟؟؟

حال که فکر میکنم میبنیم آرزو به دل موندم که وقتی جایی مهمون هستیم یا مامانم مهمون داره هر نیم ساعت نخوام جواب پس بدم که گرسنه ایم پس چرا نمیاد میخوایم سفره بندازیم 

ارزو به دل موندم که هر وقت بهش زنگ میزنم که کی میای بهم بگه یه ربع دیگه خونه هستم و نگه مگه ساعت چنده؟؟؟نیم ساعت دیگه راه میفتم و این نیم ساعت خدا میدونه چقدر طول بکشه !!!!

آرزو به دل موندم که بهم بگه بیا با هم برنامه بریزیم این تعطیلات رو چکار کنیم ؟

آرزو به دل موندم که یه بار بهم بگه مسافرت کجا بریم؟

آرزو به دل موندم که بگه امروز عصر رو میخایم با هم بگذرونیم دوست داری چیکار کنیم یا کجا بریم ؟

آرزو به دل موندم برای یه شاخه گل بی دلیل و با دلیل  که دستش باشه وقتی میاد خونه 

و میدانم که حسرت های زیادی هم حتما روی دلش مانده که من بیخبرم .. همین طور که او از این همه آرزوی مانده  بر دل من بیخبر است !!!!!

پی نوشت :

فعلا هوای دلم بدجوری گرفته است ... خانم ها حالم رو خوب میفهمند و علتش رو هم احتمالا حدس میزنن ... 

بعدا نوشت :

 

ممنونم ازت

 

ممنونم ازت که هنوز مهربونی

 

هنوز بامحبتی  و دوست د اشتنی .

 

خوشحالم که دارمت.

 

ممنونم ازت که دغدغه های من برات مهمه حتی اگه واقعا مسئله ی مهمی نباشه.

 

ممنونم که هنوز بعداز ۶-۷ سال با من در نهایت احترام برخورد می کنی و چیزی رو بهم تحمیل نمی کنی(حداقل با لحن زورگویانه ،وگرنه همیشه که  خرم می کنی و  کاری رو که   می خوای انجام می دی) .

 

ممنونم که برای رویاهای من ارزش قائلی .

 

***********قسمت رنگی از یکی از وبلاگ ها کپی کردم دیدم به حال و هوای من خیلی میخوره **********

 

ممنونم که هنوز بهترین شنونده برای من هستی و من در نهایت بی انصافی همه دغدغه ها و همه گلایه ها و هم دلتنگی هام رو سرت خالی میکنم و در نهایت صبر گوش میکنی ... بعد میگی :"به من نگی به کی مخوای بگی؟من گوش نکنم و آرومت نکنم کی این کار رو بکنه؟

 

ممنونم که هنوز هم وقتی ساعت 1 شب با خستگی و چشمای قرمز از خواب میای خونه میخندی و به من روحیه میدی .. حتی میگی  خودم شامم رو آماده میکنم  و میخورم تو بخواب گل من خسته میشی ..

 

و باز هم میگم ممنونم که هستی ... حتی اگر کم


صرفا جهت اطلاع

*****************وبلاگ آیلی با موضوع تولد دسته جمعی آپ شد ******************

شیرین ترین لقمه دنیا

هستی من عزیزم و دخمل نازم امروز صبح موقع خوردن صننو (صبحانه ) کارد پنیر خوری رو برداشت و روی یه تیکه ازنون پنیر گذاشت و لقمه رو توی دستهای کوچولو نازش به هم پیچید و در کمال تعجب من که فکرمیکردم میخاد بذاره دهن خودش لقمه رو توی دهن من گذاشت و گفت مامان بوهور (بخور) من که از لذت این کار غرق شادی و هیجان بودم لقمه رو با لذت هر چه تمامتر توی دهنم مزه مزه کردم و قورتش دادم .. این خوشمزه ترین لقمه دنیا بود برای من ....


بعد از صبحانه با هم رفتیم بیرون تا برای دخملی چند تا ساپورت و جوراب شلواری بخریم ... دخملی هم فکر میکرد میخایم بریم  دَدَ .... خلاصه همش منو از جلوی ویترین ها هل میداد عقب که مامان بییم دَدَ .... بعد از خرید بهش گفتم بریم سرسره ؟؟؟ با خنده ای از شادی فریاد زد بـــــــــَـلـــــــــــــــــــــه... ماهم راهمون رو سمت پارک کج کردیم و دخملی به قول خودش سوار سرسره بزرگه شد و کلی عشق کرد ... بعد از رسیدن خونه هم ناهار خوشمزه مامانا رو خورد و بیتابی میکرد برای خواب .. الان هم مثل یه فرشته خوابیده ....

تولد دوسالگی آیلی

تولد نفس و هستی من برگذار شد .. عکسهاش توی وبلاگ خودش هست 

Torobchehman.blogfa.com

هستم

سلاممممممممممم

خدایی تقصیر من نیست ... هی میام پست بذارم و ز حال وروز خودم این روزها ( البته این ماه ها ) بنویسم که نمیشه !!!! بعد از یکماه بدون کیبرد بودم بالاخره آستین همت بالازده شد و کیبرد درست شد ... آخه من این کیبرودم رو خیلی میدوستم و بهش عادت کردم .. درسته درگاه usb اش پرید و دکمه های cut و copy و past و mark رو تعمیر کار عزیز از کار انداخته و همه علاقه من هم بخاطر همین 5 تا مورد کاربردی کیبوردم بود ولی خوب باز خدا رو شکر از تایپ با موس راحت شدم ...

چه خبلا؟ کجاهایین؟ حق دارین اگر جواب سلامم رو هم ندید 

ولی بدونید واقعا نشستن پای نت سخت شده .. فقط کارم شده اینکه idm رو کار بندازم و فیلم و سریال و آهنگ دانلود کنم خخخخخخ اونم زمانی نمیبره ... 

حال اومدم بگم که بالاخره اول شهریور اسباب کشی کردیم و اومدیم خونه جدید ... آیلی گلم چیزی نمونده دوساله بشه 

خدا رو شکر توی این مدت اتفاق بدی برامون نیفتاده و همه چی روبراه بوده ... فقط اینکه جاری محترم در آستانه طلاق قرار داره که من خیلی ناراحت شدم چون با هم خیلی خوب بودیم و کلا با ما و خونواده همسری هیچ مشگلی نداشت .. مشگلش با شورهش بود .. اونم شغلش . بگذریم 

از تازه ترین اخبار بگم که امسال چون عروس عقد کرده داشتیم مراسم یلدایی داشتیم و خیلی خوش گذشت ... عکسش رو میذارم ببینید ..

دوشنبه 25 آذر من و داداشی رفتیم گلپا برای هماهنگی کارها تا شب جمعه اش یعنی 29 آذر مراسم رو برکذار کنیم که به اربعین نزدیک نباشه زیاد 

هندوونه رو دادیم برامون تزئین کردن چون خودم عمرا بتونم به این قشنگی درش بیارم ... سبد میوه رو هم گفتن 80 تومن !!!!! گفتم بیخیال بابا خودم یه کاریش میکنم ... کادو آرایی هم گفتن 50 تومن و با آنااس و کدو گفتن 200 تومن !!!! درسته پول هنرشون هست ولی دیگه بی انصافیه .. به خودشون هم گفتم ترئین هنودنه نوش جونت ولی بقیه رو داری بالا میگی قبول نمیکنم .. داداشم که پولشو از سر راه نیاورده ... اوشون هم گفتن که آخه ما همین روزها سفارش داریم بقیه سال خبری نیست !!!!!

آیلی وابستگیش به من کمتر شده و دیگه میتونم برای چند ساعت بذارمش و برم سرکار ..دنبال یه کار نیمه وقت میگردم که هم توی اجتماع باشم و هم یه درآمدی داشته باشم ... تا خدا چی بخواد ... ادامه مطلب عکس میذارم

فعلا چیزی دیگه به ذهنم نمیرسه ... البته این هم مدت نبودم نمیدونم چی و از کجا بنویسم

وبلاگ آیلی هم احتمالا آپ میکنم ...

ادامه نوشته

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بالاخره بعد از مدت ها دوری از نت بالاخره نت ما در منزل جدید با مصائب و مشکلاتی که داشت راه اندزای شد و ما نیز نت دار شدیم

به زودی همه وقایع را شرح میدهمممممممم

دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بودددددددد

فراخوان وبلاگی

وااااااااااااااااا

چرا پس هیچی نیومده بود چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!

با عرض معذرت اصلاحش میکنم

دوستای گلم گودرم پریده و من لینک هیچکدوم از دوستام رو ندارم

عزیزانی که از اینجا گذر میکنن یا نمیکنن (‌چون خواننده خاموش زیاد داریم )‌ آدرس وبلاگشون رو برام بذارن تا بتونم دوباره لینکتون کنم و بهتون سر بزنم و بخونمتون

ممنونننننننننننننننننننن

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستمممممممممممممممم

خدایااااااااااا خیلی سخته ..... خودت کمکشون کن

اینجا رو دیدم و حالم خیلی خرابه .... خدا کنه زود تر بشنوم که محمد طاها پیدا شده

http://www.92329.blogfa.com/

 

بالاخره برگشتممممممممممممم

اوههههههههههههه

خرداد و تیر گذشته و من آپ نکردم؟!؟!؟!؟ جلل الخالق .. سرم به چی گرم بوده یادم نیست ...مهم اینه که باالاخره همت کردم و برگشتم ...

چه خبرا؟ چیکارا میکنید؟ کی کجاست ؟اینجا کجاست؟ من کیم؟تو کیی؟؟ پس گودرم کجاست دوباره؟؟؟؟؟؟؟

این بلاگفا هم فقط کافیه دو روز سر نزنی .. همه چیت رو به باد میده !!!!!!!!

جونم بارتون بگه که از کجا بگه آخه؟ یکی دو تا نیست که .....

خوب هر چی که یادم مونده رو میگم ... بقیه اشم ببخشید دیگه !!!

اواسط اردیبهشت عروس خانم با خونوادش اومدن تهران و برای اولین بار اومدن خونه تهران بابا اینا رو دیدن و خرید عقد رو هم انجام دادن و رفتن ... واسه خرید سرویس و حلقه و لباس و کفش و کت و شلوار و اینا خیلی وقت صرف نشد .. البته عروس خانم سلیقه اش خیلی خاص بود و سخت پسند میکرد ولی خدا رو شکر انتخاب شد و پسند شد ...

پنجشنبه 23 خرداد مصادف با روز تولد حضرت ابوالفضل عقد خصوصیشون توی خونه عروس خانم با حضور بزرگترها برگذار شد و خیلی خیلی احساس خوبی داشتم از اینکه داداشم رو در جایگاه داماد میدیدم ... موقعی که رفتم و صورتش رو بوسیدم اشک شوق از چشمام میومد و خدا رو شکر کردم از اینکه بالاخره این روز رودیدم .. شاید باورتون نشه من همه لحظات کودکیمون و خاطرات مشترکمون رو دوره کردم تا رسیدم به دامادی ...تازه خبر بهتر اینکه آیلی جونم اونروز از ذوق شفاژ های خونه بابای عروس بالاخره راه افتاد ...

3 تیر ماه هم روز نیمه شعبان جشن  عقد داداشی برگذار شد و خیلیییییییییییی هم خوب برگذار شد ...خدا رو شکر بابا اینا وضع مالیشون بد نیست و خونواده عروس هم که ماشالههههههه خلاصه هر دو طرف سنگ تموم گذاشتن و یه مجلس خوب گرفتن ...

اواخر خرداد هم عروس اومد تهران و رفتیم لباسش رو از برلن تحویل گرفتیم ... چه تحویلی چشمتون روز بد نبینه ... وقتی رفت واسه پرو دیدیم رنگ لباس با اون چیزی که انتخاب کرده بودیم تفاوت داشت ... خیلی اعصابمون خورد شد و کارمون به بحث و دعوا کشید ... خانمه هم همش میگفت دیگه دو درجه رنگ که چیزی نیست و حساس شدین و این رنگ هم قشنگه و سعی کرد به ما بقبولونه این رنگ هم خوبه ... ولی عروس بنده خدا وا رفته بود و میگفت شوکه شدم ... این رنگ ( صورتی شده بود ) با رنگ شکلاتی از همون اول از انتخاب های من حذف شده بود .. حالا سر خودخواهی مزونی باید لباسم صورتی بشه!!! خانم مزونی هم میگفت کمپانی ترک که شما از روی ژورنالش لباس سفارش دادین طیف رنگش همیناست ... درصورتی که روز سفارش میگفت همین پارچه و همین رنگ طبق سفارش شما ... ما بیشتر از اینکه بهمون دروغ گفته بود و رنگ و جنس پارچه با چیزی که قرار بود باشه فرق میکرد عصبانی بودیم ... بعد از ظهر که رفتیم واسه تحویل داداشی حسابی باهاشون دعوا کرد و کار به 110 و اینا میخواست برسه که خلاصه نشد ... اینطوری بگم که اعصاب ما و عروس خانم حسابی خراب شد .. داداشی هم میگفت این که چیزی نیست ... واسه اینکه هر چیزی باب میل فهیمه باشه دنیا رو به هم میریزم ...حتی قرار شد لباس رو تحویل نگیریم و بریم جای دیگه لباس تهیه کنیم که گفتن زمانتون کم هست و نمیرسیم چند روزه بهتون تحویل بدیم ...  محمد میخواست ازشون به صاحب کارشون شکایت کنه چون جنس و رنگ سفارشی ما رو تغییر داده بودن و برای همین گفت بهم بابت پولی که از کارتم کشیدین فاکتور بدین و اونا هم قبول نکردن و همین شد باعث بحث و بعدشم دعوا ... خانم مزون دار با عصبانیت لباس رو از کاور در آورد و گفت اصلا لباس نداریم بهتون بدیم ... محمد هم میگفت فقط فاکتور بده همین !!!!‌ بعد که دیگه ما آرومش کردیم دیدیم لباس رو کاور کرد و بهمون داد .. ما هم تحویل گرفتیم و اومدیم .. جالب اینجاست شب دیدیم کاورش عوض شده و کاوری بهمون داده که هیچچچچچچچ نشونی و آدرس و مارکی از مزون روی کاور نیست .. در صورتی که کاور اولی همه چی روش چاپ شده بود !!! یعنی اینکه خانمه فیل در آورده بود و جو سازی کرده بود حواسمون پرت بشه تا با این کارش تنها مدرک ما رو که از اونا لباس خریدیم و از بین ببره !!!!!!!

خولاصههههه رسیدیم به روز جشن ... از دوروز قبلش با مامانم اینا رفتم گلپا واسه انجام کارها .. مهدی هم قرار بود شنبه شب بیاد ما هم فکر کنم 4 شنبه رفتیم ... از شانس هم افتاده بود توی اسباب کشی مادر شوهر که من نمیتونستم کمکش کنم ... چون دستم بند کارهای جشن بود و خوشگلاسیون .. فقط یه ناهار رفتم اونجا و هیچ کاری هم نکردم ... البته دخترهاش کمکش بودن ...ولی خوب منم انصافا باید حسابیکمک میکردم چون بهش کلییییییییییی بدهکارم .. ولی خوب خدا روشکر منطقی تر از این هستن که توی این شرایط از من توقع داشته باشن ..البته ظاهر اینطور نشون میدن توی دلشون واقعا چی هست خدا میدونه ..

موهام رو جاریم رنگ کرد .. خیلی درگیر رنگ بودم ولی دوشب قبل توی مهمونی ولیمه نوه خالم کیان کوچولو دیدم دختر خالم رنگ موهاش خیلی قشنگه بهش میگفتن چایی سرد .. منم پسند کردم و همون رو گذاشتم .. ابروها رو هم رفتم آرایشگاه خودم و انصافا خوشگلش کرد .. فقط مونده بود میکاپ روز جشن که خیلیییی استرس داشتم واسش .. ولی انصافااااااااااا قشنگ شده بود و پسند کرده بودم .. هم خودم و هم مهدی  و هم بقیه مهمونها .. حتی جاریم میگفت از عروس خوشگل تر شدی ...

وقتی اومدم بیرون تا مهدی اومددنبالم و بریم سالن آيلی منو نشناخت !!!!!!! داداش کوچیکم همش برمیگشت توی صورتم رو نگاه میکرد و میگفت آبجی خودتی !!!!!

خدا سلامتی به خواهر شوهر کوچیکه بده که آيلی رو از صبح جشن واسم نگه داشت البته از ساعت 12 تا 3 که رسیدیم توی سالن .. آیلی که حتی پیش مامانم اینا هم نمیمونه پیش عمه اش موند تا من برم آرایشگاه ...

از صبح جشن با مامان اینا میوه ها رو شستیم و محمد و مهدی و پسر عموهام بردن سالن .. شب قبلش هم من واسه ناهار الویه درست کردم و گذاشتم یخچال تا هر کی رسید سانویچ کنه و بخوره و دیگه لازم نباشه من یا مامانم یا بقیه درگیر ناهار مهمون ها باشیم ...

دیگه روز جشن هم کار خاصی نبود به لطف اینکه اکثر مهمون های تهرانمون به علت فوت یکی از بستگانوشن نیومده بودن . البته ما راضی به این امر نیودیم ولی خوب باعث شد سرمون خلوت باشه .. دقیقا عین فیلمها که قبل و بعد جشن خونواده داماد هیچ کاری ندان و خودشون هستن و خودشون ... خیلی حال میداد ..... خودمون بودیم و یه چاییی گرم و یه جمع خونوادگی گرمترررررررر ..تنها ایرادش این بود که مهدی مجبور بود بعد از جشن برگرده تهران و ازهمون رستوران بعد از شام برگشت ... بعد از تمام شدن مراسم عقدو عکاسی توی باغ  اومدیم خونه و استراحتی کردیم و برای اشم هم خونواده عروس دعوت کرده بودن ... بعد از استراحت که البته برای ما میسر نشد چون همکارهای داماد اونجا بودن و بالاخره نمیشد بیخیال بشینیم ... ساعت 9 بود رفتیم رستوران و من اونجا تونستم بالاخره بشینم کنار فامیل و سر میز هرکدوم 10 مین نشستم و گپی زدم و خوش آمد گفتم و اینا ...

از جشن که بگذریم دیگه بقیه چیز ها عادی بود .. البته چند روز بعد از جشن عقد عمه آیلی همون که روز جشن نگهش داشت واسه پسرش تولد گرفت با تاخیر .. چون خواهر شوهرش از شیراز اومده بود و ما هم بودیم گفت میخواستم همتون باشید .. یه تولد جمع و جور و خلوت ولی خوش گذشت .. تمش هم باب اسفنجی بود و به آيلی هم خیلی خوش گذشت ..

ماه رمضون هم اومد و مثل هر سال در تکاپوی مولودی امام حسن شدیم و به لطف و کرم کریم اهل بیت امسال هم خوب برگذار شد و شله زدر نذری هم پختم و خیلی هم خشومزه شد .. فقط یادم رفت از تزئینات و ظرف های میوه و شله زرد واینا عکس بندازم متاسفانه تا یادگاری بمونه ......

روز پنجشنبه یعنی یه روز بعد از مهمونی مولودی هم مامانم برای افطار عروسش رو پاگشا کرد و بالاخره از هولش در اومد ... خیلی خسته شدیم ولی خوب کلی کارامون انجام شد ...

الانم برگشتم تهران و کم کم باید برم تو کار جمع جور واسه اسباب کشی ... آخه بابا اینا این خونه رو فروختن و باید بریم خونه جدید .....

خوب دیگه خیلی حرف زدم و همین پست رو دو روز طول کشید تا بنویسم با وجود آیلی .. میدونم کلی هم غلط املایی دارم ......امید وارم با دیدن عکس ها دیگه دعوام نکنید کجا بودییییییییی !!!!!!!!




ادامه نوشته

اومدم مژده بدم به زودی آپ خواهههههههم کرد

انشاله

روزهای سخت بیماری

 

دخمل گلم مریض شده بود و حسابی دستم بند بود .. الان شکر خدا بهتره و دیگه تب و استفراغ نداره ... بالاخره بعد از ۵ روز صدای شادی و بازی دخترم خونه رو پر کرد و مامان گفتنش منو غرق شادی کرد ...

توی وبلاگ تربچه نقلی هم چی رو توضیح دادم

برای عوض کردن آب و هوا میرم گلپا ... برگردم کامنت ها رو  جواب میدم و تائید میکنم ....

اولین پست سال 92

پخخخخخخخخخخخخخخخخخخ من برگشتم

سلام به همه دوستای گلم . سال نو با 2 ماه تاخیر مبارک باشه ...البته با 1 ماه و 16 روز ...اینقده دیر اومدم که نمیدونم از کجا باید بگم و چی بگم... بالاخره سعی میکنم هر چی یادم میاد براتون بگم  ... نبودنم علتش بی خبری نبود بلکه بیحالی بود ... بیشتر بی حالی بهار ... خوب دیگه دعوا نکنید حالا که اومدم دیگه !!!

جونم براتون بگه که داداشی رو دوماد کردیم و رفت !!!! البته هنوز عقد نکردن و انشاله روز مبارک و خوش یمن 24 خرداد عقد میکنن و نیمه شعبان هم جشن خواهیم داشت .. اینو گفتم که اگر کم پیدا شدید بدونید سرم کجا گرم شده ...ههههههههه.... بالاخره خواهر شوهر شدن هم درد سر خواهد داشت دیگه ... تعطیلات عید خوب بود و خدا رو شکر خوش گذشت ... نکته جدیدش این بود که بالاخره عروس دار شده بودیم و یه شب شام مهمون خونواده عروس خانم بودیم که خیلی خوب بود ولی بدیش این بود که مهدی شب قبلش اومده بود تهران و من تنها بودم و آیلی هم تا دلتون بخواد اذیت کرد و نگذاشت من درست شام بخورم و بشینم و بیقراری باباش رو داشت و حسابی آبرو داری کرد بچم !!! روز 13 بدر هم رفتیم صحرای دایی اینا و دور هم خوش گذشت .. نکته مثبت امسال این بود که دیگه خونه غذا درست نکردیم و پسر خاله ام و مادر شوهر من برای همه جوجه تدارک دیدن و خرید کردن و همونجا هم کباب شد و آخر سر هم من شدم مامور جمع آوری دنگ خانواده ها و مثل میر غضب سراغ همه رفتم و پول هاشون رو گرفتم و با پسر خاله تسویه حساب کردیم ... خیلی راحت و خوب بود امید وارم هر سال این روند رو ادامه بدن ... آیلی گلم توی این مدت دوتا دندون نیش بالا و دوتا هم دندون کرسی سمت چپ یکی بالا و یکی هم پایین درآورده و همه مامان ها هم میدونن که دندون در آرودن بچه یعنی درد سر و سختی هم واسه بچه و هم مادر . گلاب به روتون من هم با یبوست آیلی درگیرم و کلا کارم شده سرچ کردن مطالب و تست خوارکی های مختلف روی آیلی ولی  متاسفانه هر چیزی فقط 1 وعده روی آیلی تاثیر میذاره و دوباره همون آش و همون کاسه ...

روز چله بهار هم تولد منه و حسابی هم منتظر تبریکات هستم هر سال و واسم مهمه که بهم تبریک بگن و کادو بگیرم .. دوروز قبلش هم تولد پدرمه .. عصر روز شنبه 7اردیبهشت رفتم بیرون تا ساک مسافرتی آیلی رو بدم واسه تعمیر .. بعدش هم رفتم واسه بابایی یه کیف موبایل خریدم که نیاز داشت و با یه جعبه شیرینی تر رفتم خونه . البته قبلش رفتم مغازه دوست بابا و شیرینی تولد بابا رو به دوستانش هم دادم و خود شیرینی کردم !!!!... کاملا مشخص بود که بابا انتظار این کار رو نداشت وبا دیدن جعبه شیرینی خیلی هم خوشحال شد که به یادش بودیم.. موقع خوردن شیرینی ها بود که  عروس گل { بابام میگه عروس گلممممممممممم } هم زنگ زدن و تبریک گفتن و مهدی هم اس داد به بابا و خلاصه داداشی هم با دوتا عطر یاس و محمدی که مورد علاقه بابا هست اومد خونه .. با با چشماش برق شادی میزد و زیر لب خدا رو شکر میکرد .. میدونم شکرگذاریش واسه این بود که ما کنارش هستیم و خدا رو شکر میکرد که برامون ارزش داره و به یادشیم ...

هنوز خونمون اجاره نرفته و ما همچنان داریم ضرر میدیم . خدایا حکمتت رو شکر

روز تولدم خیلی عادی و معمولی بود ... فقط تبریک دوستان و خونواده و فامیل بود که بهم آرامش میداد ... وگرنه از لحظات رمانتیک و این چیزا خبری نبود .. برعکس از صبح هم مشغول پاک کردن باقالی و نخود فرنگی هم واسه فریزر بودم ... روز قبلش هم واسه مامانم گرفته بودیم . عصر هم خواهر مهدی اومدتا موهامون رو رنگ کنم واسه عروسی دخترخالم که آخر هفته بود ... ساعت 8.30بود که رنگ موهام گذاشته شد و تازه فهمیدم خواهر مهدی بدش نمیاد شام بمونن خونه ما .. منم توی رودرواستی دیگه مامانم اینا رو برخلاف مخالفتش نگه داشتم و گفتم واسه همه شام میذارم . تازه اون موقع قیمه بادمجون بارگذاشتم و رفتم دوش گرفتم و موهام رو شستم و خلاصه تا آخر ش بدو بدو داشتم واسه مهمونی یهویی که راه انداخته بودم ..مهدی هم ساعت 10 بود اومد و شوهر خواهر شوهر هم 10.30 رسید و شام من هم جا افتاده بود و سفره رو انداختیم و اتفاقا همه کلی هم از قیمه بادمجونم تعریف و تمجید کردن ... برخلاف انتظارم هیچکی به مناسبت تولدم شیرینی نگرفته بود .. کاری که من برای همه انجام میدم و هیچکی واسم انجام نداد و همین ابعث شد شب با دلخوریو دل شکستگی رفتم تو تخت .. البته مهدی کلی عذار خواهی کرد و گفت رفته قنادی و اونجا متوجه شده کارتهای بانکیش رو توی جیب لباس کارش جا گذاشته و عذر خواهی کرد ... از این حرفا بگذریم آخر شب موقع میوه و آجیل و ورق بازی آقایون ما خانم هاهم کلی خندیدم و خوش گذشت .. خیلی وقت بود اینطوری  از ته دل نخندیده بودم .... سه شنبه هم با مامانم رفتیم بیرون و مامانم خرید داشت و واسه تولدم یه جفت کفش خرید ... یه قواره چادر مشکی به مناسبت روز مادر واسه مامان جونم خرید و منم واسش یه قواره چادر مجلسی به سلیقه خودش خریدم  و برگشتیم ... وقتی اومدم خونه شوهر خواهر شوهر 1 با 10 کیلو نخود فرنگی اومد دم خونه و گفت اینا رو میذارم اینجا دست بهشون نزن تا عصر سمیرا هم میاد کمکت ... واسه مادر شوهر و خواهر شوهر2 گرفته بود ... نوبت آرایشگاه داشتم عصر با ماانم رفتیم و برگشتیم و سه نفری نخود پاک کردیم ... گفتم تا 3 نشه بازی نشه و بالاخره نخود پاک کردن تموم میشه .. عصر چهارشنبه هم قرار بود راه بیفتیم بریم گلپا واسه عروسی شادی دختر خالم ... صبح چهارشنبه دیدم مامانم باز با یه پلاستیک نخود فرنگی اومد و گفت واسه مامان جون گرفتم میبیرم گلپا پاکش میکنیم و قیافه من این شکلی شد !!!!

شب جمعه هم عروسی بود و ظهر جمعه هم عروس خانم اومد باغ بابا اینا و ماهم رفتیم بعد از ناهار کنار ردوخونه پایین دست باغ که تازه آب سد رو باز کردن توش و کلی به صفای اونجا کمک کرده ... کلی هم خوش گذشت و بازی کردیم و آیلی هم سنگ مینداخت توی آب و ذوق میکرد .. یکی از سنگ ها رو انداخت و بعدش خودش میگفت (( چالاپ )) ... کار ما شده بود جمع آوری سنگ و رسوندن به دست آیلی خانم تا بندازه توی رودخونه و ذوق کنه و بخنده ... جمعه شب هم من و مهدی و مامان و بچه ها با ماشین بابا برگشتیم و کلی توی ترافیک جاده و پشت  تصادف  موندیم و با اعثاب داغون رسیدیم خونه ... من که سرم از درد داشت منفجر میشد و آیلی هم توی راه حسابی خوابیده بود و با کلی درد سر خوابوندمش تا بتونم استراحت کنم و خستگی از تنم در بیاد ...

از اونجایی که من خیلی کدبانو هستم روز شنبه هم به خورد کردن و چرخ کردن گوشت که از گلپا آورده بودم گذشت و شب هم ساعت 8 کرج توی بنگاه قرار داشتیم واسه اجاره .. این همه راه رفتیم و درد سر کشیدیم بع مستاجر اومده میگه من الان 4 توم پول به شما میدم بقیه اش رو خورده خورده میدم تا بشه 18 تومن !!!!!!!!  به بنگاهیه توپیدیم که آقا راه که نزدیک نیست این همه کشوندیمون تا اینجا ...... میبینی پولش نقد نیست آزار داری قرار میذاری و ما رو میکشونی اینجا ؟ اینم از این که نشد اجاره بدیم تا حالا !!!

صبح یکشنبه هم با مامان مرغ پاک کردیم واسه فریزر و من آب قلم درست کردم و کلی کدبانو شدم .. امروز هم سبزی کوکو . لوبیا سبز و اینا خریدم و الان منتظرم آب سبزی گرفته بشه تا برم با دستگاه سبزیخورد کنی مامان خوردشون کنیم و لوبیا رو هم پختم سرد بشه و بسته بنید کنم .... خلاصه کلی کدبانو شدم و دارم فریزر رو واسه مهمون های یهویی آماده میکنم تا بیان و پاتک بزنن .. هههههههه

 

 

داره گریه میکنه سنگ بده تابندازم توی آب ... انگشت هاش رو ببینید متوجه منظورش میشید

 

تا بعد

سال نو مبارک

 

خداوندا ! در این آخرین روزهای سال دل من و دوستانم را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده که هر کجا تردیدی هست ایمان، هر کجا زخمی هست مرهم، هر کجا نومیدی هست امید و هر کجا نفرتی هست عشق، جای آنرا فرا گیرد
                                             پیشاپیش سال نو مبارک
 

دوستای گلم سال نو رو به همتون پیشاپیش تبریک میگم و ا مید وارم براتون بهترین ها توی این سال پیش بیاد ... غیبتم بخاطر تموم شدن ترافیک بود و اینکه دستمون بند تهیه وسایل بله برونه داداشی هست . انشاله برگشتم یه پست مفصل میذارممممممممممممممممممممممممم

تعطیلات خوش بگذره

کمککککککککککککککککک

به همفکریتون نیاز دارم پلیززززززززززززززز
داداشی میخواد برای نامزدش عیدی بخره ...... البته تازه عید انشاله نامزدیشون اعلام میشه ولی بنده دستور دادم که داداشی باید یه عیدی جدا گونه بخره که رمانتیک هم باشه ... این خانم گفته که از گرفتن عطر و ادکلن به عنوان کادو خیلی خوشش نمیاد . شدیدا هم حساس هستن و دقیق روی کادو گرفتن ..... از سلیقشون هم هیچی نمیدونیم . طلا هم که فعلا زوده چون بابا اینا قراره براش بخرن .. به نظرتون چی بخره بهتره؟؟؟؟؟؟ میگه از دوستات کمک بگیر چون خودت باید بری و بخری از طرف من !!!!!!!!!! هههههههههه
خودش میگه بهش میگم یه عروسک میخرم و به یادت میذارم توی ماشینم تا با دیدنش یادت بیفتم ....... منم بهش گفتم آره فکر خوبیه به شرطی که عروسم ننه قمر شکرستون رو بخری خواهر شوهر بد جنسیم آیا؟؟؟؟؟؟  ولی خارج از شوخی بهم کمک کنید وپیشنهاداتون رو بگید حتماااااااااااااااااا


بعدا نوشت : همه پیشنهادات خوب بودن .. میخوام خاص باشه .. سکه و طلا و این چیزا رو حالا حالا ها فرصت هست که باری عروس بخریم .. چون هوارتا عید و مناسبت پیش رومون هست ... یهچیزی که بهش یه نشونه بین خودشون .. میدونید چی میگم؟؟؟؟؟؟ مثلا من خودم برای اولین عیدی که هنوز عقد نبودیم از طرف خود خود مهدی یه ادکلن نانسی گرفتم که سلیقه خودش بود و یواشکی هم بهم داد .. خیلییییییی بهم مزه داد و الانم همیشه بوی اون ادکلن ما رو هوایی میکنه و یاد جونیامون میفتیم و برامون خیلی دوست داشتنیه .. میخوام همیچین حسی رو همیشه با این عسدی تجربه کنن و داشته باشن ...

اندر احوالات سند زدن

 

بالاخره یه فرصت خالی پیدا کردم که بیام اینجا و واسه دل خودم بنویسم .. خیلی وقته سر نزدم اینجا و این آخر سالی باید یه وبلاگ تکونی هم بکنم ...

بعد از تولد دسته جمعی که خیلیییییییییییی عالی بود وهم دوستای گل نینی سایتیم رو دیدم از یه بنگاه کرج زنگ زدن که مستاجری خونه رو دیده و پسندیده و خلاصه با کلی التماس و اینا که بیاید قراداد بنویسید و اینا مهدی رو مه خیلی هم سرش شلوغ بوده تو عمل انجام شده قرار داد آقای املاکی و از مهدی با ۱۷ تومن اوکی گرفته بود ... روز شنبه ۲۸ بهمن  کرج و بعد از کنسل کردن وام بانک مسکن رفتیم بنگاه و دیدیم آقاهه مستاجر رفته نیشابور وسایل بیاره سر یه سری مسائل با ابنگاه و به توافق نرسیدیم تازه خونه رو تمیز هم کرده بودن و یه قفل هم زده بودن به حصار و واسه خودشون کلی شاد بودن .. ما هم قراداد رو امضا نکردیم و گفتیم دوشنبه که خودشون هم باشن .. بنگاه بهشون نگفته بود قرارداد رو ما به جای یکسال ۱۴ ماهه میبندیم و وقتی تلفنی بهشون گفتیم شدیدا عصبانی شدن و گفت من اینجا رو تخلیه کردم و وسایلم رو باز ردم و میام اونجا از مشا خسارت میگریم و این حرفا و خیلی بد و توهین آمیز حرف زد .. البته بعدش زنگید و عذر خواهی کرد و مهدی هم گفت من پیش پرداختتون رو نگرفتم...  چون حس کردیم این قضیه شر میشه .. بعدش هم گفت دوشنبه بیا و حضوری ببینیمن و قرداد رو بنویسیم .. ندیده که نمیشه آخه !!! شرط هم کردیم که اگر قبل از امضای قولنامه وسایل داخل ببری ازت شکایت میکنیم ... دوشنبه شد و آقای مستاجر جواب تلفن ها رو نمیداد و ما رو مچل خودش کرده بود .. بعدش هم زنگ زد و آه و ناله اول صبح که آقا ماشین وسایلم سبزوار تصادف کرده و من نمیدونم چی به سر زندگیم اومده و ال و بل و کلی حال ما رو گرفت که خدایا چی به سرش اومده و دلمون سوخت ... نیست کلا خونوادگی دلمون گنجشکیه ... و بعدش هم با ناله گفت برید کلید قفل مذکور رو از فامیلمون کرج بگیرید و دیگه ما خونه رو نمیخوایم ... خدا میدونه چقدر مهدی بچم اونروز اذیت شد بعدش از فامیلشون پرسید چرا نظرشون عوض شد و نیومدن ؟؟؟ یه دستی زد ببینه قضیه تصادف راست بوده یا نه و همونطور که حدس میزدیم دروغ گفته بود و این فامیلشون هم خبر نداشت و گفت پدر خانمش تصمیمشون رو تغیر داده از اومدن پشیمون شدن دیگه شما ببخشید !!!

فامیل گرامی :

مهدی :

مستاجر :

من به عنوان صاحبخونه :

خلاصه برای ۵شنبه هم تاریخ محضر داشتیم و پول رو هم بابام بهمون دادو فعلا خونه خالی هست و معلوم نیست کی اجاره بره ... اوراق رو هم که روز به روز داره قیمتش پایین میشه م ما که ۳ تومن پول دادیم و الان فکر کنم حدود خود ۲.۲۰۰ باید بفروشیم .. اروزن شدن خوبه و لیما کلی داریم ضرر میدیم .ولی خدا رو شکر که بالاخره خریدیم ...

پارچه خریدم و مشغول دوخت بلوز و دامن برای خودم و مامانم و مانتو واسه خودم هستم .. امسال نمیخوام زیاد به مهدی فشار بیارم با یان قیمت های فضایی و بالاخره ما امشال بدهی داریم و نمیتونیم خرج الکی بکنیم فقط واسه آیلی خانم رفتیم بهار و خرید کردیم و آماده عید شده بچم .. به زور من مهدی هم یه جفت کفش خرید و بس ... ولی هنوز کلی خرید دیگه داره نه به خاطر عید بلکه بخاطر نیازش .. خیلی وقته خرید نکرده و الان هم چی لازم داره ..

پنجشنبه شب ۱۰ اسفند ماه رفتیم واسه داداشی خواستگاری .. دختر خانم و خونواده با شخصیت و خوبی بودن و درهمون دیدار اول به دل من نشستن .. داداشی هم پسندیده و فعلا در مرحله صحبت و آشنایی بیشتر هستن و ما هم در مرحله تحقیق .. عروس خانم نوه خاله عروس عموی ما میشه ... التبه باز این راحته گفتنش و لی فکر کنید عروس خانم بخوان نسبتشون رو با داداشی بگن میشه : پسر عموی شوهر دختر خاله مامانشون  ... دوشب پشت سر هم رفتیم واسه صحبت و شب دوم آیلی خانم حسابی شیطونی کرد و من رو خسته کرده بود .. دیگه به داداشی اس دادم که بسه دیگه پاشو بیا بیرون تا بریم ... احتمالا منم خواهر شوهر میشم و

فعلا چیزی یادم نیست دیگه تا ببینم بعد چی میشه .......

 

 

بدون شرح

 

در ادامه داستان شیطنتهای آیلی روز تولد دسته جمعی این یکی دیگه نوبر جشن بود .....

 

 

تولد دسته جمعی

 

جمعه تولد دسته جمعی گل های ناز دی و بهمن ۹۰ بود ... عکس هاش اینجاست

http://torobchehman.blogfa.com/

 

این روزها

 

این روزا درگیر چگونه جور کردن پول میباشیم .. تصمیم گرفتیم خونه رو بذاریم سال بعد رهن بدیم که فصل جا به جایی باشه .. بابا هم گفت من بهتون پول رهن رو که همون ۲۰ میلیون میشه میدم .. طلاهام رو هم هفته قبل ۴شنبه فروختم ... البته دستبندم موند واسه خودم و النگوهام و حلقه نامزدیم رو هم بابام ازمون خرید و بارم نگه داشته اگر پولدار شدم ازشون بخرمشون .. فقط گردنبد و کوشواره سرویسم رو دادم و دستبندش رو هم قبلا عوض کردم ..به اضافه انگشتر دستبند سر عقدی که برادر شوشو داد ... جمعه هم رفتیم کرج و چک ۱۴.۲۵۰ رو که قرار داشتیم دادیم به فروشنده ... بعدش هم رفتیم چند تا بنگاه دیگه سپردیم برای اجاره .. برای ناهار هم خونه سمیرا دعوت بودیم ... انسیه رو پاگشا کرده بود ... ما هم رفتیم خونه دایی و مامان جون رو برداشتیم و برگشتیم تهران .. حدود ساعت ۳ رسیدیم و ناهار رو زدیم بر بدن ... توی هفته هم چند تابنگاه تماس گرفتن و قیم های مختلف دادن و همه رو رد کردیم .. ولی بالاره یکیشون رو نتونستیم دست به سر کنیم و بالاخره ۱۷ تومن رهن کامل خونه رو دادیم . البته میدونیم که خیلی ضرر کردیم ولی خوب بهتر از قرض گرفتنه ... خونه افاسنه ای پدر شوهری هم بالاخره فروش رفت و فعلا خودشون دارن دنبال خونه میگردن ... بالاخره مهدی سهم شراکتش رو میگیره و به این ترتیب لازم نیست وام بانک مسکن رو بگیریم ... این اوارق مشارکت و وام دادن واقعا انصاف نیست ...اوراق رو میخری ۳ تومن .. بعد بانک بهت ۲۰ تومن وام میده .. اونوقت باید چیزی حدود ۲۴ توم بذاری روی وام و پس بدی ....یعنی در حقیقت ۱۷ تومن دستمون رو میگرفت و باید ۴۳میلیون ۶۳۲ تومن پس میدادیم !!!!!!!!

که فکرکنم دیگه منتفی شد ... فعلا مامان و بابای مهدی دارن دنبال خونه میگردن ... دعا میکنم یه جای خوب و باب میلشون پیدا کنن . دلم نمیخواد خدایی نکرده اذیت بشن .. البته یه جورایی به اسم مهدی میشه و به کام بقیه . میدونم که حتما حتما باباش یه چیزی هم به بقیه میده و کمکشون میکنه از اونجایی که کلا دل رحمه . مخصوصا واسه برادر شوهری . از الان دنبال ۲ واحد میگردن که بخرن . خوب حدس ما اینه که یکیش رو میخوان بدن به داداش مهدی ... ما اینقده سختی کشیدیم تا آخرش هم جایی که دلمون میخواست نتونستیم بخریم ...... ولی داداش خوش شانس مهدی بی دردسر صابخونه میشه ... البته ما بخیل نیستیم . خدا رو شکر تنمون سالمه و روی پای خودمون هستیم . خدا سایه بزرگتر ها رو هم بالای سرمون نگه داره ....... اگر این پول یک ماه قبل دست ما میرسید میتونستیم تهران خونه بخریم و آواره کرج نمیشدیم ......... ولی باز هم خدا رو شکر ......

کمکککککک کسی اطلاعی داره راهنمایی کنه ؟ثواب داره

ما برای خرید خونه اوراق خریدیم و بردیم و بانک و ضامن و همه چی ...... خلاصه شنبه گفتن بیاید واسه پیگیری پرونده تون .. الان خبر رسید که پولمون جور شده و نیازی به وام نیست .. کسی میدونه الان برای لغو وام باید چکار کنم؟؟؟؟؟؟

آخه نگفتم بهتون یهوییییییییییییی دیشب فهمیدیم پدر همسری بالاخره خونه رو فروخته و پولمون رو احتمالا شنبه میگیریم ...... حالا که فروخته شد دلم میسوزه . بد جور !!!!!!!!!!! اون خونه حیف بود ....

دلم گرفته .. از طرفی هم بابای خودم داره این خونه رو میفروشه .... هر چی خاطره دارم داره میره زیر خروارها خاک و یه بنای دیگه ساخته میشه ......

تمام خاطره های مجردیم با مهدی و خواهراش توی خونه باباش جا میمونه ...... خاطره بزرگ شدن خودم ۴ سال قبل فروخته شد و کوبیده شد وساخته شد . خاطره های سال اول زندگی آیلی هم اینجا میمونه ....

یه مهمونی خانمانه

 

پدرم یه دوست و همکار دوران کار دارن که از بچگی ما بچه ها با هم رفت و آمد داشتیم ... پارسال شب یلدا خانشم فوت کرد و من اون موقع باردار بودم و همش توی ختم اون خانم میگفتم وای که دیگه نیست بچه منو ببینه .. حالا یکسال از فوتش گذشته و من هنوز دلم برای رفتنش میسوزه ... برای دوتا دختر و پسرش میسوزه .. برای همسرش که دیگه تنهایی میاد خونه بابا اینا میسوزه ... همیشه در کنار خانمش و با عزت و احترام میومد ...چقدر این خانم آرزوی دیدن عروسی دختر ها و یه دونه پسرش رو داشت ... دختر بزرگش ۶ سال قبل عروس شد ولی به خاطر فساد خانوادگی آقای داماد که از این بنده خدا هم میخواست ههمونطور باشه بعد از ۶ ماه طلاق گرفت و مامانش چقدر ناراحت دخترش بود

امروز با مامان و آیلی رفتیم دیدن دختراش ... آخه دختر بزرگش بالاخره داره عروس میشه و رفتیم یه سری بهشون زدیم .. متوجه شدیم آقا پسرشون هم به سلامتی نامزد کرده ... دلم برای دختر کوچکشون سوخت .. بعد از فوت مادرش کار رو رها کرده و شده مادر خونه .. با ازدواج خواهر بزرگش و ازدواج برادرش توی خونه تنها میشه و میشه همدم پدرش ... دختر خیلی خوبیه و کلا مورد پسند خونواده ما هست .. فقط حیف چند ماهی از داداشی بزرگتره ... خلاصه که خواستم بخاطر وجود مادرم هزار هزار بار خدا رو شکر کنم و بگم خدا سایه همه مادر ها رو حفظ کنه و مادر هایی هم که از دنیا رفتن بیامرزه ... آمین

جریان جشن تولد دخملی

 

عکس های تولد اینجاست  

هفته قبل 5شنبه که دقیقا میشد روز تولد دخمل گلم یعنی 5 بهمن صبح رفتیم تا واکسن دخملی رو بزنیم که گفتن روزهای یکشنبه و سه شنبه باید بیاید و ما هم برگشتیم خونه ... فقط شدیدا تو ذوقم خورد که گفتن آیلی درست وزن نگرفته و هیچیش خوب نیست و از این حرفای دپرس کننده ... من با دکتر ش هماهنگم و حرفهای مرکز بهداشت برام ملاک نیست ... عصر هم  با مهدی رفتیم چاپخونه خیابون جمهوری تا بقیه کارهای چاپی رو بدم واسمون چاپ کنن ... آقایی که اونجا بود میگفت برنامه شما از مراسم های ر ی ا س ت جمهور یهم دقیق تره ... تا جایی که یادمه از دوماه قبل کار داری چاپ میکنی ... خلاصه کلی خوش گذشت و بعدش هم آقاهه گفت فایل ساعت تولد رو ما با اجازتون برداشتیم واسه بچه خودمون که تولد بگیریم و استفاده کنیم .. بعد از اون هم با گرسنگی هر چه تمام تر رفتیم ساندویچ بخوریم همون جای همیشگی که سال اول که اومدیم تهران  جزو جاهایی بود که خلوت میکردیم و با هم حرف میزدیم ... چون ما خونه نداشتیم و با خونواده من زندگی میکردیم ... الانم هرز گاهی دونفری میریم اونجا به یاد قدیما ...  که برعکس همیشه و بر اساس هوس من بندری خوردم و مهدی هم یه خنده ای کرد و گفت ببین کارمون از بی پولی خونه خریدن به کجا کشیده که خانم ما تن به خوردن بندری میده !!!! ولی واقعیت این بود که  اینقدر گرسنه بودم که دیدم هیچی به زودی ساندویچ بندری حاضر نمیشه ولی از حق نگذریم خیلی چسبید ... بعدش هم رفتیم و گیره زرد و مشکی که مهدی دیده بود بخریم واسه تولد که فهیمیدم اون رنگ زرد جزو پکیج بوده و فقط مشکی دارن ...... خلاصه مشکی خریدیم و رفتیم یه گشتی هم واسه خرید کفش برای مهدی زدیم که چیزی پسند نشد  ... آیلی هم خونه پیش مامانم بود و خیلی دلم براش شور میزد آخه تازگی ها خیلی وابسته شده و زیاد بدون من نمیمونه ...حدود ساعت 9:30 رسیدیم خونه به عکاسی هم نرسیدیم  و خیلی هم خسته شده بودیم ... صبح جمعه  هم طبق اکثر روزهای تعطیل مهدی سرش درد میکرد و هیچ برنامه ای نداشتیم .یه آمپول براش زدم و تا زمان شروع مسابقه دربی حالش بهتر شد ... با بابام اینا نشستن فوتبال دیدن و فکر کنم دو کیلویی تخمه خوردن !!!! بعد از اون اومد پایین و دقیق یادم نیست سر چی دعوامون شد و حسابی داغون شدم ... دیگه اصلا به روی خودم نیاوردم که قرار بود آیلی رو ببریم عکاسی ... تا اینکه آیلی بیدار شد و خود مهدی سر حرف رو باز کرد و اصرار کرد تا آیلی سرحاله پاشو حاضر شو بریم ... رفتیم و عکس هم انداختیم ولی با هاش دلم صاف نبود و یه جوراییی قهریده بودم ... تازگی ها خیلی زود بحثمون میشه و صداش میره بالا ... هر دفعه هم زود پشیمون میشه ولی حرفی رو که زده و دلی رو که شکونده نمیشه درستش کرد .... علتش رو نمیدونم ولی انگار یادش رفته چه عشقی به هم داشتیم . رفتارش طوری شده انگار داره منو از سر اجبار تحمل میکنه و چمیدونم از صدقه سری او زنده ام ... من از یه چیزی با ذئق حرف میزم ومیگم واسه فلان روز لحظه شماری میکنم ولی با بیخیالی سرش رو میندازه بالا و میگه برو بابا دلت خوشه !!!! من چنان توی ذوقم میخوره و شخصیتم تیکه تیکه میشه که حد نداره . حالا دیگه اینکه کسی دیگه هم باشه یا نه براش فرقی نمیکنه و اکثر این اتفاقا جلوی مامانم میفته ... مامانم هم هرز گاهی میگه مهدی چرا اینقدر بد خلق شده !!!! خلاصه که دوران جدید رو دارم تجربه میکنم ... امیدوارم با رد شدن سونامی خرید خونه که هیچ لذتی ازش نبردم اخلاقش هم درست بشه ... همش میگم شاید عواقب قرض و قسط و بدهیه ... همیشهمیگفتیم کی بشه ما هم بتونیم خونه بخریم و از توصیفش قند توی دلمون آب میشد ولی الان اون شادابی توی صورتش نیست و وقتی بهش میگم میگه خانم من مردم ... احساساتم با تو فرق میکنه !!!!

بگذریم !!!!!!!!!!!!

روز دوشنبه هم صبح رفتیم با بابا و مامانم و داداشی مرغ خریدیم و یه چرخی هم توی فروشگاه اتکا زدیم تا مامانم خرید کنه و اومدیم خونه ناهار و عصر هم با مامانم رفتیم تره بار و میوه های جشن رو با کاهو و این چیزا خریدیدم ...

سه شنبه صبح مهدی و داداشی رفتن گلپا واسه کار نصب سرویس خواب سیسمونی دوستم و من و مامان یه خونه تکونی کردیم و دیوار ها رو تمیز کردیم و عصرش هم سمیرا اومد و موهامون رو رنگ کرد و من هم رفتم آرایشگاه ابروهام رو خوجل کردم و شب هم مامان و بابای مهدی با مهدی اینا همراه مامان بزرگمون واسه جشن آیلی اومدن ...

صبح زود چهارشنبه واسه کارهای وام مسکن رفتیم کرج و تا ظهر تقریبا کارمون طول کشید و بابای مهدی ضامنمون شد و واسه ناهار هم دعوت شدیم خونه خواهر شوهری ... بعد از خوردن ناهار زود برگشتیم خونه و من مشغول درست کردن ژله شدم و مهدی هم خوابید تا خستگی مسافرت و کار رو از تنش در کنه ... بعد از اون هم الویه رو درست کردیم و شام خوردیم و خونه مامانم اینا رو تا ساعت 2 واسه جشن تزئین کردیم ... حدودای ساعت 1 بود که داییم اینا هم از کرج رسیدن تا شب رو خونه ما بخوابن و واسه جشن فردا دیر نرسن ...

ساعت حدود 2 بود که کارها تموم شد و خستههههههههههه و کوفته رفتم بخوابم . ساعت 5 صبح کجا و 2 نصفه شب کجا که من هنوز روی زمین نشسته بودم ...

صبح روز پنجشنبه هم الویه ها رو تزئین کردیم و سس مرغ رو برای زرشک پلو درست کردم... سالاد توپی رو هم آماده کردم ...  مامانم و مادر شوهری هم سالاد کاهو رو درستیده بودن و ناهار گذاشته بودن و برنج رو خیس کرده بودن و خلاصه همه خیلی زحمت کشیدن ... من و دخملی هم ساعت 2 تازه رفتیم دوش گرفتیم و آماده شدیم و رفتیم پیش مهمونا و دیگه بزن و برقص و بازی بچه ها .........

دیگه واسه شام فقط مونده بود آبکش کردن پلو که اونم پدر شوهر عزیزم  به همراه مامام و  و مامان مهدی انجام دادن و من دیگه رسما مشغول بزن و بکوب بودم ... آخرین مهمون هایی که اومدن خونواده عمه ام بودن و من هم تماس گرفتم با قنادی و گفتم کیک رو دیرتر از زمان مقرر میام میبرم و اونا هم گفتن ایرادی نداره ... حدود ساعت 6 بود که عمه ام اینا رسیدن و بعد از اینکه همه نمازشونو خوندن بابامهدی و دایی محمد با کیک اومدن و مراسم کیک و شمع و اینا انجام شد و البته بر خلاف میل من آیلی خسته شده بود ... من توی برنامه ام این بود اول مجلس که آیلی خیلییییییییی سرحال بود این کار انجام بشه که متاسفانه عمه ام اینا نیومده بودن و مجبور شدیم بندازیم اون موقع ... بعد از این مراسم کادوها اعلام شد و همه پذیرایی شدن و واسه آقایون هم گذاشتیم توی سینی و فرستادیم پایین ... بعدش هم همه لباس مناسب پوشدن و سفره شام رو پهن کردیم و همه دور هم شام رو زدیم بر بدن خیلی هم همه خوششون اومد و سر شام من از همه تشکر کردم و خواهش کردم برگه یادگاری آیلی رو بنویسن و همه با اشتیاق کامل این کار رو انجام دادن ... خلاصه آخر شب شد و همه آماده رفتن شدن و یه خاطره خیلیییییییییی خوب حتی شیرین تر از مراسم عروسیمون برامون یادگاری موند ... دیگه تا فردا عصر جمعه هم آخرین مهمون هامون رفتن و ما موندیم و یک دنیا خستگی ... شب قبل از شام  من رفته بودم پایین تا از یخچال سالاد ها رو ببرم که با صدای گریه و جیغ ایلی دویدم بالا و دیگه توی پاهام رمق نبود تا پله رو برم بالا .. دیدم داره گریه میکنه و صدای سوز گریه اش فهمیدم که گریه اش چه معنی میده .. فقط هراسون میپرسیدم چش شده !!!‌خاله ام هم بغلش کرده بود و میگفت هیچی نشده نگران نباش ... من هم هی میگفتم تورو خدا فقط بگید چش شده ... دیگه گفتن آبجی کوچیکه گذاشتش روی مبل تا بره دوربین بیاره و ازش عکس بندازه با اینکه بچه ها کنارش بودن ولی خوب از روی مبل میفته و سرش میمونه روی میز و دندون خوشگلش میره توی زبونش ... زبونش داشت خون میومد و من گریه میکردم با گریه هاش ... خلاصه خودم و رجمع و جور کردم تا مهمونی به هم نریزه ... این قسمت بد مهمونی بود... عصر جمعه همه تزئینات رو باز کردیم و تصمیم گرفتیم بخوابیم ولی متاسفانه نشد ... مهدی آب دهنش اشتباهی پرید توی گلوش و حالش خیلی بد شد و اصلا نمیتونست نفس بکشه ... هر بار اینطور میشه تا حالش جا بیاد من میمیرم و زنده میشم ... بعدش هم هردومون بدنمون مثل بید میلرزه ......مامان مهدی میگفت یه صدقه درستو حسابی بذار کنا ر تا همه چی بخیر بگذره .. کلا به چشم و اینا خیلی اعتقاد دارن .. میگفت همه میگن خونه خریدن و همچین جشنی گرفتن و همش تو چشمید و این حرفا ......ولی خوب بخیر گذشت هههههههه

اینم از جریان تولد دخمل طلای من ........

 

 

اومدیمممممم سلامت و سرحال . البته اگر کوفتگی و خستگی و کمر درد رو فاکتور بگیریم و به روی خودمون نیاریم که انگار تریلی از روی بدنمون رد شده

عکس های تولد رو تو وبلاگ تربچه گذاشتم .... شرح ما وقع رو به زودی بعد از اینکه خونه رو از انفجار بمب هسته ای جشن تولد نجات دادم خواهم نوشت ...... مرسی که به یادم بودی آنا جونم .......... میبوسمت

سرم گرم شده

 

کارهای پرینیتی رو قیچی کنم ... یه جوری چیدمان کنم و رمان بزنم . کارهای دستیش رو درست کنم .. این که همه رو زرد و مشکی جور کنی خیلی سخته . تم زنبور خیلی سخته

تولدت مبارک عزیزم

فروش یادگاریهام

 

همش فکرم مشغوله . شب میخابم با فکر میخوابم . سرنماز نمیتونم تمرکز داشته باشم .... حتی کسی باهام حرف میزنه آخرش یادممیره که اصلا چی میگفت !!!!!!

شدیدا درگیر تولد آیلی هستم . ذهنم درگیره . فعلا دستمون بدجور خالی شده و هر چی که داریم باید بذاریم برای پاس کردن چک ۱۹ بهمن .. ۱۴.۲۵۰ باید پول بدیم توی بنگاه .. ۲۴۰۰ باید بدیم و اوراق مشارکت !!!!! مسکن رو بخریم .. حدود۷۰۰ باید بدیم برای نقاشی خونه ... اولین سررسید قسط وام بانک مهر هم ۱۹ بهمن هست و ۵۲۰ تومن هم قسط اون هست... حدود ۵ تومن هم باید بذاریم روی پول پیش خونه و بدیم فروشنده ..  .... خونمون رو ۲۰ تومن رهن میکنن ولی ما گفتیم کمتر پیش بگیریم که مبلغی هم اجاره دستمون بیاد .. خیلی بهتر از رهن کامل میشه .. خلاصه این همه خرج و مخارج  و ما فقط فعلا ۲ تومن موجودی داریم .. با هر فرمولی که حساب میکنم خرج و مخارج جور درنمیاد  ...

طلاهام رو گذاشتم توی کشو و بهشون نگاه نمیکنم که از یادم بره چیا داشتم .. نگران فروش سرویس عروسیم نیستم .. سرویسی که بینهایت دوستش دارم ولی بهش وابسته نیستم ... برام یک دنیا خاطره با خودش آورد از همون لحظه اول که توی طلافروشی برای امتحان به گردنم انداختم و مهدی چون محرم نبودیم حاضر نبود توی گردنم ببینتش  و من فهمیدم عشقم چقدر محجوب و چشم پاکه ... توی هر مراسمی با افتخار به گردنم آویزونش کردم و با تمام سادگیش عاشقش بودم ..عاشق دوتا گل رزی که روش خودنمایی میکنه هستم  ... نگران فروش حلقه نامزدیم نیستم .. همون که پدر شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهرم با هم رفتیم تا بخرمش و من چشمم گرفته بودش و بخاطر ملاحظه دلم نمیومد مجبورشون کنم اون که از همه گرون تر بود رو برام بخرن و وقتی فرزانه فهمید به باباش گفت سمیه چشمش اینو گرفته و باباش هم گفت نگران پولش نباش و تو فقط پسند کن .. بعد از عقدمون که اومدیم خونه خاله ام از بابام اجازه گرفت تا مهدی اون حلقه رو دستم کنه ... اون لحظه  اولین لحظه ای بود که دست مهدی دستهای سرد منو لمس کرد و چقدر هم دستم میلرزید .. هم از خجالت و هم از عشق به  مهدی ... وای که چقدر حجب و حیا داشتیم ... منم با لذت تمام دستم کردم و از خودم جداش نکردم و بهش افتخار کردم ... نگران فروش انگشتر سر عقدی که برادر مهدی بهم داد نیستم ... انگشتری که اول به عنوان نشون برام خریدن و بعدش  گفتن حلقه نشون نامزدی رو خودت باید سلیقه کنی ... همون انگشتری که یه قلب داره با نگین و مهدی چقدر تلفنی سعی کرد واسم مدلش رو توضیح بده و نظرم رو بدونه  ... ناراحت فروش النگوهام نیستم که خیلی دوستشون دارم و خیلی هم بشهون وابسته ام .. چون بعد از اینکه پاهام توی سفر شمال سوخت مهدی برای تغییر حالم برام عوضشون کرد و الان ۴ ساله که شب و روز توی دستم هستن .. هر کسی میبینه میگه خیلی زیبا هستن ... آبکاری دارن و خیلی قشنگن ....دلم براشون تنگ شده .. با این که توی کشو هستن ولی دلم نمیخواد برم سراغشون .. میترسم دلم بلرزه و مهدی متوجه بشه ... مهدی حالش بد تر از منه واسه خاطر فروش این یادگاری ها ...ولی فدای سر مهدی و دخترم ... خدا رو شکر که دارم میفروشم که خونه بخرم ... چون دلم نمیومد النگوهام رو با سنگدلی توی طلافروشی قیچی کنن خودم با زحمت از دستم درشون آوردم .... دلم برای دستبندم تنگ میشه .. همون که موقع خریدش فروشنده گفت این دستبند دوطرفش کار شده است و موقع فروش خیلی ضرر میکنی چون الان داری پول واسه مزد ساختش زیاد میدی .. منم با اعتماد به نفس کامل گفتم اینقدر دوستش دارم که هیچ وقت !!!!!!!! نمیفروشمش ... آخه خیلی دوستش داشتم و چند وقت با جاری همش میرفتیم پشت ویترین نگاهش میکردیم ببینیم هستش یا نه تا مهدی راضی شد و رفتیم خریدیمش ...

فقط حلقه های ازدواجمون و گوشواره های مجردی خودم رو با انگشترش نگه میدارم که باید به آیلی برسه ... و گردن بندی که مهدی به عنوان زیر لفظی سر عقد بهم داد ... چون مهدی هم خیلی دوستش داره و یادگاری مامانش هست که توی جشن تولد ۲۰ سالگی مهدی بهش کادو داد و همون موقع هم گفت این رو به عنوان کادو زیرلفظی عروسم الان به مهدی میدم ... و من نگاه داغ مهدی رو روی صورتم اون لحظه حس کردم ... نگاهی که میگفت این گردنبد مال تو خواهد شد ... مهدی همش میگه انشاله بتونم بهترش رو برات میخرم ... منم بهش میگم خریدی عزیزم .. اون سند ۶ دنگ خونه که به نام من زدی با رضایت قلبی خودت برام یه دنیا ارزش داره ...

خرج تولد آیلی رو از قبل براش کنار گذاشته بودیم و یه بار به عموش قرض دادیم و یه بار هم به عمه اش .. الان رسید دستمون و با اینکه خیلیییییییی کم هست ولی خوب گفتم جمع و جور تر میگیرم و زیاد ریخت و پاش نمیکنم در عوض یادگاری میمونه واسه دخترم ... همه این قسط و بدهی ها داده میشه ولی دختر ناز من فقط یه بار یکساله میشه و دیگه تکرار نمیشه ..  نمیدونم چرا این تولد یکسالگی آیلی اینقدر برام مهمه ... لباسش رو خودم دارم میدوزم .. وسایل تزئیناتش رو تقریبا گرفتم ... دعا کنید همه چی خوب پیش بره .....

اینم دخمل خنده روی من که خستگی رو با این خنده ها ازمون دور میکنه ...  تورو خدا مدیونید فکر کنید الان نصفه شبه ها و دخمل من ماشاله یه ذره خواب تو چشماش نیست  .........

در نا امیدی بسی امید است

 

سلام دوستای گلم .... گفته بودم داره فرجی میشه . به لطف خدا و ازدعای دوستای خوبم بالاخره ما هم خونه دار شدیم ...

روزهای بی نهایت سرد و نا امید رو میگذروندیم .. هم من و هم مهدی .. هر دو سرخورده شده بودیم از اینکه نمیتونیم یه سرپناه و یه خونه امن برای دخترمون تهیه کنیم و خلاصه داغون بودیم از این وضعیت نابسامان اقتصادی .. حتی ضامن برای وام هم پیدا نمیشد و همه دوستای خوبمون که درنهایت رضایت میومدن تا به ما کمک کنن شرایط بانک رو برای ضمانت نداشتن ..

 

ادامه نوشته

باز هم گودری شدم ....

هورااااااااااااااااااااااااااا

بالاخره من نیز گودر دار شدم و دوباره این سیستم درست شد ... به لطف مریم عزیز ... همین جا باز هم ازشون تشکر میکنم ... خیلی در حقم لطف کردن ..از این به بعد راحتتر متوجه آپ کردن ها میشم و نمیخواد برم از کوگل بخونمتون ...... منتظرم باشید ...

فکرکنم فرجی شد و داره یه اتفاقایی میفته ... به محض قطعی شدنش خبر میدم . همچنان محتاج دعاتون هستم ....

خسته ام

خدایا چرا درست نمیشه؟ چه حکمتی داره ؟ یا بهم نشون بده یا از دریچه لطف خودت درستش کن ...

من طاقت ندارم..... میخوام صبور باشم ولی دارم کم میارم .... به هر دری میزنیم جور نمیشه !!!!!!!!!

نمیخوام جلوی مهدی همش نق بزنم و بنالم .........

خدایا از هم داده ها و نداده هات ممنونم و شکر گذار .....  میدونم حرفای الانم ناشکری تن سالم و دختر ناز و زندگی آروممه .... ولی خدایا یه چیزایی دیگه هم هست که اگر جورش کنی ممنونت میشممممممم .... با هم رودروایستی که نداریم . همه هم دوره هامون خونه هاشونو خریدن و الان به فکر بزرگتر کردنش هستن ..... ما همون ماشینی هم که داشتیم از دست دادیم .... الان تو این اوضاع اقتصادی وضعیت ما زیر صفره ........ خدایا حکمتت رو شکر ...... اینقدر افسرده  و سر خودره شدم که از شیرین کاریهای دختر نازم هم نمیتونم لذت ببرم ...... دیگران بیشتر از من که مادرشم به فکر جشن تولدش و بقیه مسائلش هستن ....... باباش که بدتر از من .......  مریضی دوهفته ایش هم که خودشو و منو کلافه کرده ... خدایا امیدم توئی ..... درستش کن ......

درد دل

خدایا به امید تو

سلامم. بالاخره هم کردم و اومدم از اوضاع این روزهام بنویسم .. مهمترین علت نبودنم پریدن ویندوزن کامی جونه که نمیدونم چرا کارش گره خورده و درست نمیشه ....  محرم اودم و تاسوعا و عاشورا هم برگذار شد و امسال اولین محرم زندگی آیلی بود ... برای مراسم امسال  صبح زود ۵شنبه با بابا اینا و داداشی با دوتا ماشین راه افتادیم سمت گلپا .. خدا رو شکر مسیر خوب بود و آیلی هم زیاد اذیت نکرد برای صبحانه هم نیزار نگه داشتیم  و موقع ناهار هم رسیدیم ... ظهر جمعه هم مراسم نذری مامان اینا و مادر شوهری بود که من مثل یه عروس نمونه رفتم نذری مادر شوهری ... امسال هم بابای همسری آشپزی مسجد رو قبول کرده بود و شب جمعه مهدی با باباش تو آشپزخونه سر حلیم بودن و من هم با آیلی رفتم خونه بابام اینا و صبح هم همسری اومد اونجا و یه چرتی زد و طرفای ساعت ۱۰ بود رفتیم آشپزخونه مسجد برای نذری مادر شوهری ... شبش هم رفتیم پیش مامانم اینا ...   خلاصه مثل یویو همش اینور و اونور بودیم .. عصر تاسوعا هم نذری هر ساله زن عموم و آش رشته جای همتون خالی ..... ظهر روز عاشورا هم رفتیم امامزاده و با مامانم و آیی رفتیم توی حرم نشستیم و زیارت عاشورا و نماز و اینا و خیلی هم حال داد ... بعدش هم برای نذری رفتیم پیش پسر عمه بابام ... فردا صبح زود هم حرکت کردیم سمت تهران ... بابا هم که برای ساخت مسجد مونده بود گلپا... دو هفته بعد دایی پدرم فوت کردن و باز مجبور شدیم برای مراسمش بریم گلپا ... مامان برای تشیع جنازه با عمه ام اینا رفت ...بعدش فهمیدیم قراره سه شنبه شب براشون مهمون بیاد که مهمون هاشون افتاد برای من ... بابام زنگ زد و خواهش کرد جای خودشون من و مهدی ازشون پذیرایی کنیم ... البته من از قبل با فرشته و حسن آشنایی داشتم ... ولی مهدی نه ... خلاصه اومدن و با اینکه جو سنگینی بود و بنده خداها داغدار برادر و برادر زاده فرشته بودن ولی خوب بالاخره برگذار شد ...بنده خدا فرشته برادر ۲۴ سالش و برادر زاده ۲ سالش توی تصادف فوت شده بودن ... اونا هم از مراسمشون توی گرگان برمیگشتن و عازم دزفول بودن .. یه شب هم تهران پیش ما استراحت کردن و صبح زود هم رفتن ... صبح ۴ شنبه هم داداشی از ماموریت اومد و بچه ها رو برداشت ورفتن گلپا .. من و  مهدی هم قرار شد شب با ماشین بابا با آیلی بریم ... داییم هم کاری بارش پیش اومد و زنگ زد به ما و گفت باهاتون میام ... خلاصه سه نفری راه افتادیم و ساعت ۲ هم رسیدیم... به محض رسیدن آیلی خانم بیدار شد و تا ۴ صبح نخوابید من ماز سردرد کلافه بودم ولی خوب دخملی قصد خواب نداشت ... به زور خوابوندمش و روز مراسم هم سردرد شدید داشتم ... برای ناهار هم دعوت شدیم خونه متوفی و بعدش هم مسجد و رفتیم سر مزار و فاتحه خوندیم و شب هم خواهر شوهر دعوت کرده بود ... روز جمعه هم برگشتیم تهران ...

توی هفته های گذشته بالاخره تونستیم یکی از ضامن هامون رو بببریم بانک برای امضای اسناد... مونده بابام واحتمالا یکی از همکاراشون ... اگر خدا بخواد عزم جزم کردیم خونه بخریم ... فعلا با موجوی ما طرف های کرحج و فردیس میگردیم تا ببینیم چی میشه .. گفتیم شاید فرجی بشه و خونه بابا ی همسری فروخته بشه و سهم شراکت مهدی از اون خونه داده بشه که در اون صورت میتونیم تهران خونه بخریم ... یه مشتری اومده بود و شدیدا هم خواستار خونه بود ... حتی ما برای مراسم دایی پدرم که رفتیم مهدی رفت و با توجه به مبلغی که دارن بنا به خواست خودشون به بنگاه ها سر زد و برای باباش اینا خونه انتخاب کرد و آدرس ها رو بهشون داد تا برن و ببینن و همزمان خونه بخرن و بفروشن که نکنه توی این آشفته بازار خونه رو بفروشن و دیگه نتونن بخرن ... ولی اگر شما دوست عزیز رفتی و اون خونه ها رو دیدی اونا هم رفتن ...  هر روز که مهدی بهشون زنگ زد و پیگیر کار شد یه بهونه داشتن واسه نرفتن و اخر سر هم از خواهر شوهری شنیدم که گفت " مامان میگه خریدار خونه باید به ما خبر بده که خونه رو میخوا د یا نه "

قیافه من :

قیافه همسری :

مادر شوهر :

خلاصه که همسری به زبون آورد که از دست مامانش اینا ناراحته ولی از حجب و حیایی که داره حاضر نیست به روشون بیاره ... میدونن که به پولش نیاز داریم و چقدر میتونه کمکمون کنه ... توقع کمک نداریم که از جیب خودشون بدن ... فقط حق خودمون رو بدن ...

خلاصه که فردای اون شب مامانش زنگیده بود که بابات ساعت ۳.۳۰ از سر کار اومده و زنگ زدیم بنگاهیه نبوده ... ما هم جایی کار داشتیم رفتیم اونجا ... گفتم بهت بگم که مثل دیشب ناراحت نشی ...

اینو هر بچه ای هم میدونه که ساعت ۳.۳۰ بقالی و سوپر مارکت هم تعطیله چه برسه به بنگاه املاک!!!

همسری :

من :

و باز مادر شوهری :

دعا کنید برامون و یا هر راهی به ذهنتون میرسه بهم کمک کنید تا با این قضیه کنار بیایم و یا فرجی بشه و خونه بفروش برسه .. البته فرج لازم نیست ... اول باید پدر شوهر راضی بشه که از محالاته .. فقط تو روی ما حرفش رو میزنه که مثلا من به فکرتونم !!!!!! ولی در عمل هیچچچچچچچچچچچچ حرکتی نشون نمیده ...

 

 

مطالب در مورد آیلی هم توی وبلاگ خودش هست ....