اوههههههههههههه
خرداد و تیر گذشته و من آپ نکردم؟!؟!؟!؟ جلل الخالق .. سرم به چی گرم بوده یادم نیست ...مهم اینه که باالاخره همت کردم و برگشتم ...
چه خبرا؟ چیکارا میکنید؟ کی کجاست ؟اینجا کجاست؟ من کیم؟تو کیی؟؟ پس گودرم کجاست دوباره؟؟؟؟؟؟؟
این بلاگفا هم فقط کافیه دو روز سر نزنی .. همه چیت رو به باد میده !!!!!!!!
جونم بارتون بگه که از کجا بگه آخه؟ یکی دو تا نیست که .....
خوب هر چی که یادم مونده رو میگم ... بقیه اشم ببخشید دیگه !!!
اواسط اردیبهشت عروس خانم با خونوادش اومدن تهران و برای اولین بار اومدن خونه تهران بابا اینا رو دیدن و خرید عقد رو هم انجام دادن و رفتن ... واسه خرید سرویس و حلقه و لباس و کفش و کت و شلوار و اینا خیلی وقت صرف نشد .. البته عروس خانم سلیقه اش خیلی خاص بود و سخت پسند میکرد ولی خدا رو شکر انتخاب شد و پسند شد ...
پنجشنبه 23 خرداد مصادف با روز تولد حضرت ابوالفضل عقد خصوصیشون توی خونه عروس خانم با حضور بزرگترها برگذار شد و خیلی خیلی احساس خوبی داشتم از اینکه داداشم رو در جایگاه داماد میدیدم ... موقعی که رفتم و صورتش رو بوسیدم اشک شوق از چشمام میومد و خدا رو شکر کردم از اینکه بالاخره این روز رودیدم .. شاید باورتون نشه من همه لحظات کودکیمون و خاطرات مشترکمون رو دوره کردم تا رسیدم به دامادی ...تازه خبر بهتر اینکه آیلی جونم اونروز از ذوق شفاژ های خونه بابای عروس بالاخره راه افتاد ...
3 تیر ماه هم روز نیمه شعبان جشن عقد داداشی برگذار شد و خیلیییییییییییی هم خوب برگذار شد ...خدا رو شکر بابا اینا وضع مالیشون بد نیست و خونواده عروس هم که ماشالههههههه خلاصه هر دو طرف سنگ تموم گذاشتن و یه مجلس خوب گرفتن ...
اواخر خرداد هم عروس اومد تهران و رفتیم لباسش رو از برلن تحویل گرفتیم ... چه تحویلی چشمتون روز بد نبینه ... وقتی رفت واسه پرو دیدیم رنگ لباس با اون چیزی که انتخاب کرده بودیم تفاوت داشت ... خیلی اعصابمون خورد شد و کارمون به بحث و دعوا کشید ... خانمه هم همش میگفت دیگه دو درجه رنگ که چیزی نیست و حساس شدین و این رنگ هم قشنگه و سعی کرد به ما بقبولونه این رنگ هم خوبه ... ولی عروس بنده خدا وا رفته بود و میگفت شوکه شدم ... این رنگ ( صورتی شده بود ) با رنگ شکلاتی از همون اول از انتخاب های من حذف شده بود .. حالا سر خودخواهی مزونی باید لباسم صورتی بشه!!! خانم مزونی هم میگفت کمپانی ترک که شما از روی ژورنالش لباس سفارش دادین طیف رنگش همیناست ... درصورتی که روز سفارش میگفت همین پارچه و همین رنگ طبق سفارش شما ... ما بیشتر از اینکه بهمون دروغ گفته بود و رنگ و جنس پارچه با چیزی که قرار بود باشه فرق میکرد عصبانی بودیم ... بعد از ظهر که رفتیم واسه تحویل داداشی حسابی باهاشون دعوا کرد و کار به 110 و اینا میخواست برسه که خلاصه نشد ... اینطوری بگم که اعصاب ما و عروس خانم حسابی خراب شد .. داداشی هم میگفت این که چیزی نیست ... واسه اینکه هر چیزی باب میل فهیمه باشه دنیا رو به هم میریزم ...حتی قرار شد لباس رو تحویل نگیریم و بریم جای دیگه لباس تهیه کنیم که گفتن زمانتون کم هست و نمیرسیم چند روزه بهتون تحویل بدیم ... محمد میخواست ازشون به صاحب کارشون شکایت کنه چون جنس و رنگ سفارشی ما رو تغییر داده بودن و برای همین گفت بهم بابت پولی که از کارتم کشیدین فاکتور بدین و اونا هم قبول نکردن و همین شد باعث بحث و بعدشم دعوا ... خانم مزون دار با عصبانیت لباس رو از کاور در آورد و گفت اصلا لباس نداریم بهتون بدیم ... محمد هم میگفت فقط فاکتور بده همین !!!! بعد که دیگه ما آرومش کردیم دیدیم لباس رو کاور کرد و بهمون داد .. ما هم تحویل گرفتیم و اومدیم .. جالب اینجاست شب دیدیم کاورش عوض شده و کاوری بهمون داده که هیچچچچچچچ نشونی و آدرس و مارکی از مزون روی کاور نیست .. در صورتی که کاور اولی همه چی روش چاپ شده بود !!! یعنی اینکه خانمه فیل در آورده بود و جو سازی کرده بود حواسمون پرت بشه تا با این کارش تنها مدرک ما رو که از اونا لباس خریدیم و از بین ببره !!!!!!!
خولاصههههه رسیدیم به روز جشن ... از دوروز قبلش با مامانم اینا رفتم گلپا واسه انجام کارها .. مهدی هم قرار بود شنبه شب بیاد ما هم فکر کنم 4 شنبه رفتیم ... از شانس هم افتاده بود توی اسباب کشی مادر شوهر که من نمیتونستم کمکش کنم ... چون دستم بند کارهای جشن بود و خوشگلاسیون .. فقط یه ناهار رفتم اونجا و هیچ کاری هم نکردم ... البته دخترهاش کمکش بودن ...ولی خوب منم انصافا باید حسابیکمک میکردم چون بهش کلییییییییییی بدهکارم .. ولی خوب خدا روشکر منطقی تر از این هستن که توی این شرایط از من توقع داشته باشن ..البته ظاهر اینطور نشون میدن توی دلشون واقعا چی هست خدا میدونه ..
موهام رو جاریم رنگ کرد .. خیلی درگیر رنگ بودم ولی دوشب قبل توی مهمونی ولیمه نوه خالم کیان کوچولو دیدم دختر خالم رنگ موهاش خیلی قشنگه بهش میگفتن چایی سرد .. منم پسند کردم و همون رو گذاشتم .. ابروها رو هم رفتم آرایشگاه خودم و انصافا خوشگلش کرد .. فقط مونده بود میکاپ روز جشن که خیلیییی استرس داشتم واسش .. ولی انصافااااااااااا قشنگ شده بود و پسند کرده بودم .. هم خودم و هم مهدی و هم بقیه مهمونها .. حتی جاریم میگفت از عروس خوشگل تر شدی ...
وقتی اومدم بیرون تا مهدی اومددنبالم و بریم سالن آيلی منو نشناخت !!!!!!! داداش کوچیکم همش برمیگشت توی صورتم رو نگاه میکرد و میگفت آبجی خودتی !!!!!
خدا سلامتی به خواهر شوهر کوچیکه بده که آيلی رو از صبح جشن واسم نگه داشت البته از ساعت 12 تا 3 که رسیدیم توی سالن .. آیلی که حتی پیش مامانم اینا هم نمیمونه پیش عمه اش موند تا من برم آرایشگاه ...
از صبح جشن با مامان اینا میوه ها رو شستیم و محمد و مهدی و پسر عموهام بردن سالن .. شب قبلش هم من واسه ناهار الویه درست کردم و گذاشتم یخچال تا هر کی رسید سانویچ کنه و بخوره و دیگه لازم نباشه من یا مامانم یا بقیه درگیر ناهار مهمون ها باشیم ...
دیگه روز جشن هم کار خاصی نبود به لطف اینکه اکثر مهمون های تهرانمون به علت فوت یکی از بستگانوشن نیومده بودن . البته ما راضی به این امر نیودیم ولی خوب باعث شد سرمون خلوت باشه .. دقیقا عین فیلمها که قبل و بعد جشن خونواده داماد هیچ کاری ندان و خودشون هستن و خودشون ... خیلی حال میداد ..... خودمون بودیم و یه چاییی گرم و یه جمع خونوادگی گرمترررررررر ..تنها ایرادش این بود که مهدی مجبور بود بعد از جشن برگرده تهران و ازهمون رستوران بعد از شام برگشت ... بعد از تمام شدن مراسم عقدو عکاسی توی باغ اومدیم خونه و استراحتی کردیم و برای اشم هم خونواده عروس دعوت کرده بودن ... بعد از استراحت که البته برای ما میسر نشد چون همکارهای داماد اونجا بودن و بالاخره نمیشد بیخیال بشینیم ... ساعت 9 بود رفتیم رستوران و من اونجا تونستم بالاخره بشینم کنار فامیل و سر میز هرکدوم 10 مین نشستم و گپی زدم و خوش آمد گفتم و اینا ...
از جشن که بگذریم دیگه بقیه چیز ها عادی بود .. البته چند روز بعد از جشن عقد عمه آیلی همون که روز جشن نگهش داشت واسه پسرش تولد گرفت با تاخیر .. چون خواهر شوهرش از شیراز اومده بود و ما هم بودیم گفت میخواستم همتون باشید .. یه تولد جمع و جور و خلوت ولی خوش گذشت .. تمش هم باب اسفنجی بود و به آيلی هم خیلی خوش گذشت ..
ماه رمضون هم اومد و مثل هر سال در تکاپوی مولودی امام حسن شدیم و به لطف و کرم کریم اهل بیت امسال هم خوب برگذار شد و شله زدر نذری هم پختم و خیلی هم خشومزه شد .. فقط یادم رفت از تزئینات و ظرف های میوه و شله زرد واینا عکس بندازم متاسفانه تا یادگاری بمونه ......
روز پنجشنبه یعنی یه روز بعد از مهمونی مولودی هم مامانم برای افطار عروسش رو پاگشا کرد و بالاخره از هولش در اومد ... خیلی خسته شدیم ولی خوب کلی کارامون انجام شد ...
الانم برگشتم تهران و کم کم باید برم تو کار جمع جور واسه اسباب کشی ... آخه بابا اینا این خونه رو فروختن و باید بریم خونه جدید .....
خوب دیگه خیلی حرف زدم و همین پست رو دو روز طول کشید تا بنویسم با وجود آیلی .. میدونم کلی هم غلط املایی دارم ......امید وارم با دیدن عکس ها دیگه دعوام نکنید کجا بودییییییییی !!!!!!!!