بهشت ؟

بهشت

فکر می کنم ؛

 

فکر می کنم ... بهشت جاییست که پای هیچکس روی برگ

های زرد و خشک روی زمین نمی رود و قلب هیچ برگی

نمی شکند...

می شنوم ؛

هر روز صدای خرد شدن پاییز را زیر پاهایم می شنوم...

و پاییز یعنی قلب تمام برگ های خشک...

و من چقدر از بهشت دورم!

دور!

بعد از ۲۵ سالگی ...

۲۵ سالگی یعنی باور کردن اینکه حالا بالغ تر شدی

زن بودن کار دشواریست ، تو پر از احساسات مبهمی هستی که نمیتونی بازگو کنی ... مدام درون خودت کلنجار میری  ، مدام میخوای حستو فریاد بزنی اما نمیتونی ، انگار جهان برای تو معنیه دیگه ای داره ، شاید هم من اینطورم ، تصور میکنم فروغ یا مرلین مونرو هم یه شب هایی برای خودشون یه فنجون قهوه یا چای درست میکردن و یه پُک عمیق به سیگارشون میزدن و به احساسات درونیشون فکر میکردن ، وقتی یک زنی فرقی نمیکنه کجای دنیا به دنیا اومده باشی حتی در غرب ترین نقطه ی جهانم احساسات بین زنان مشترکه ، بعد از ۲۵ سالگی به یک حس رخوت میرسی انگار ، دیگه از هیجان هجده سالگیت خبری نیست ، گلدان های خونه تو سر و سامون میدی و ظرف های نشسته ی داخل سینک ظرفشویی رو میشوری و به فکر مشغله های کاری فرداتی ، کمتر دوستاتو میبینی ، گاهی کتاب های سنگین باز میکنی و مثل گذشته هیجان تموم شدن صفحات طولانیشو نداری ، شاید یک سال زمان ببره که کتابتو تموم کنی .... من بیست و پنج سالگی ام رو در آستانه سی سالگی میبینم ، گذر زمان انقدر سریع هست که حس میکنم فردا که بیدار شم لابد شمع سی سالگی رو فوت میکنم ، این احساساتی که درونم خفه شدن و به انزوا رفتن یه روز منو هم خفه میکنن ... 

پ.ن : حس اون ظرف های نشسته ی داخل سینک ظرف شویی رو دارم که کسی حال نداره بشورتشون ، همونقدر بلاتکلیف

مرضي به نام فراموشی

سلام

کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم ... 

بزرگ که میشی مرضی به اسم فراموشی میگیری ، 

اینجارو فراموش کرده بودم ؛ حال خوبمو ؛ دلیل داشتن حال خوبمو فراموش کرده بودم ،

قشنگیای زندگیم ، غم هام ، شادیام ، همه چی اینجاست و من فراموش کرده بودم ...

4 سال گذشته و دوست داشتم بنویسم .....

انقدر دغدغه های زندگیت زیاد میشه که فراموش میکنی که

دنیای قشنگت قرار نبود اینجوریا باشه ، 

بگذریم  ......

 

حال همه ی ما خوب است ، اما تو باور مکن .... 

 

خدایــــــــــا شکــــــــــــــــرت

رفیق

تــــــو ایــــــن دنـــــیــــــای نـــــارفــــــــیـــــــقـــــــی

      فـــــقـــــط یــــه رفـــــیــــــــق بــــــــاش

                               "  یـــــه رفـــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق "

من

دلم برات تنگ شده دختر کوچولوی قصه ی من

دلم برای خنده های کودکانت٬مهربونیای بی بهانت٬ برای حس مادرانت٬

برای نگاه های پر از سادگیت ٬برای وقتی دستای کوچولوتو مشت میکردی

و به خدا میگفتی نیگا قلب کوچیکمو و دلت میاد بشکنیش ؟

دوست داشتم اون موقع هایی رو که با خدا حرف میزدی و ازش میخواستی کمکت کنه

  وای که دلم واسه خود خودت تنگ شده

میبینی زمان چقدر زود میره امروز ۴ اردیبهشت سال ۱۳۹۱ هستش

یادته مهر تو پستات نوشته بودی بزودی از لقب دانش آموز بودن خلاص میشی ؟

این روزا که مدرسه تموم شده حسی که داری مثل پست آبانت نیست

حس میکنی دلت برای همه چی تنگ میشه ...


وای که چقدر میخندیدیم تو کلاس ۴۰۱ ریاضی

 از همین الان دلم خیلی تنگ شده واسه خنده هامون که بی بهونه بودن

واسه یه مکان به اسم مدرسه ٬ واسه فرم مدرسه واسه زنگ صبح گاهی

چه زود تموم شد این دوران پر از شوخی و خنده و شادی و هیجان

اصلا واسه شروع شدن تابستون هیجان ندارم

 یادش بخیر هر سال به فکر اومدن تابستون بودم که بعدش دلم واسه مدرسه تنگ بشه

اما حالا ...... ؟؟؟ تابستون که بیاد بعدش چی ؟؟


چقدر عوض شدی ٬ تا حالا انقدر بیخیال ندیده بودمت چرا به خودت نمیای ؟

این حس بیخیالیتو دوست ندارم ٬ بکن اون دندون خراب و  ....

بزار مثل قبل باشی دختر کوچولوی قصه ی من

همونطور پر انرژی  پر از حس دوست داشتن

حاشیه: مثل قبل بشو شخصیت الانتو دوست ندارم صــــــــــــدفـــــی

 

سبز یعنی زندگی !!!

برای من همه چیز در چشمان غمگین سبز تو معنا میشود !!!

تو با نگاهت به من سرما ی زمستان و گرمای تابستان را می دهی

با نگاهت مرا خزان میکنی و آشفته و سبز همچو بهار

به من که نگاه میکنی به خواب میروم ! مسخ میشوم

تو میخندی و همه چیز بیدار میشود واقعیت ها ظاهر میشوند

و من با تمام وجود می فهمم مرز بین من و تو یعنی چه ؟

می فهمم " آن چه را که دل میخواهد و منطق نمیپذیرد" یعنی چه!!!

من با تمام وجود می فهمم چه معنا دارد سبز ؟

براستی سبز یعنی زندگی

حاشیه: جای چشمانت را خالی گذاشته ام

بس است!

همین که چتر ها را باید بست بس است...

همین که به زیر باران باید رفت بس است....


کسی نگران مرگ آرزو ها نیست...

همین که سهراب از میان مردمان رفت بس است....


تا دوش به آفتاب اندیشیدیم...

همین که ماه در آسمان است بس است...


سوال کسی بیشتر از ستاره خویشتن نیست

همین که آسمان پر ستاره است بس است...


برای مرگ ماهی ها تیره نپوشیدیم

همین که تنگ با سال می آید بس است....


هیچ کس تا انتها ستاره را نشمرد...

همین که چشم رو هم میگذاریم بس است...


خالق از مخلوق و مخلوق هم زخاکش بیمناک...

مردمان تا شهر این شهر است ، همین دنیا بس است...


بهترین روزهای زندگی من

سلام خدا جونم  سلام روح بیدارم  سلام روح خدا جونم  خدایا شکرت که اعتماد به نفسمو بالا آوردی  مطمئنم سال دیگه این موقع این آپ ها رو میخونم و کلی خوشحالمدارم نهایت سعی خودمو میکنم به امید موفقیت   احساس میکنم این روزها بهترین روزهای زندگیمه  هوا هم که سرد شده همونطور که دوست دارم

 هر هفته ام که تولده 

فاطمه جونم دوست گلم که خیلی دوستت دارم تولدت مبارک آجی جونم  امیدوارم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ساله بشی و عمر با عزت و پر از موفقیت داشته باشی  

حاشیه:خداجونم خیلی دوستت دارم

حاشیه:فاطی جونم تولدت مبارک  .

من برم.

روز دختر مبارک

خداونـــــــــــــــــــد لبــــــــــــــخــــــــــنــــــــــد زد و دخـــــــــــــــــــتـــــــــر آفــــــــریـــــــــــــده شـــــــــــــــد  

  روزتـــــــــــــــ مبـــــــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــــ لبــــــــــخــــــــــنـــــــد خـــــــــــــــــدا

برای روح بیدار

سلام به روح بیدار !!!

میدانم با خود میگویی یکی یه دونه ی بد قول  چه کنم دایی مهربانم تو که میدانی من همیشه به یادت هستم میدانی که محبت تو هرگز از قلبم خارج نمیشود   دایی عزیزم دیروز خبر فوت یکی از دوستانم رو شنیدم  چقدر بد است عزیزی را از دست دادن  یاد روزهایی افتادم که تازه ما را ترک کرده بودی چقدر سخت بود تحمل لحظات بی تو بودن و بعد ها سخت تر هم شد  دایی مهربانم از اعماق وجودم دوستت دارم  خداوند روحت را مورد آمرزش قرار دهد

دایی عزیزم آنگونه که میگویند خاک سرد نیست هنوز هم به یادت اشک میریزم  هنوز هم تحمل دیدن سنگ مزارت را ندارم  هنوز هم زندگی بی تو بی معنی و سخت است  هنوز در خاطرم زنده ای روح بیدار

روحت شاد یادت گرامی

حاشیه:خداوند تمام رفتگانمان را مورد آمرزش قرار دهد

حاشیه:دایی مهربانم دوستت دارم

هرگز

من تمنا کردم که تو با من باشی و تو گفتی هرگز هرگز

                                                                پاسخی سخت درشت و مرا غصه ی این هرگز کشت

حاشیه: بدست آوردن تو محاله اینو خودمم میدونم

حاشیه: و مرا غصه ی این هرگز کشت

گنجشکک اشی مشی

روزگاریست گنجشکک اشی مشی لب بوم ما نمیشیند .... چه زود حرف مرا به قلب کوچکش سپرد

گنجیشکک اشی مشی این روزها دیگه بارون هم نمیاد  که خیس بشی

برفی هم درکار نیست که گولوله بشی  و حوض نقاشی چه خالیست از رنگها ........

این روزها فراش باشی نیز حوصله ی گرفتن تو را ندارد  

قصاب باشی هم قصابیه خود را تعطیل کرده ...

آشپز باشی هم فقط غذاهای اروپایی سرو میکند

حاکم باشی هم این روزها کمتر از ران گاو نمیخورد

گنجیشکک اشی مشی  لب بوم ما بشین

حاشیه: گنجشک ها هم دل دارن هرچقدر کوچک

حاشیه:گنجشکک اشی مشی هنوز دوستت میداریم

حاشیه:فرهاد عزیزم روحت شاد یادت گرامی

 

بدون شرح ....

سر هم کردن واژه ها برای من کار دشواری نیست اما ..........

گاهی به این نتیجه میرسم که من هم کم میاورم ُ روزی کم میاورم و شاید بازی باکلمات برایم دشوار شود ُ

اما میدانم آن روز:

تنها برای تو کلمات دشوار میشوند تنها برای تو واژه ها در ذهنم نمیگنجند و فقط برای توست که من اینقدر ساده ام برای تویی که میدانی سادگی چیست .......

این التماس نیست ُ یه خواهشه قلب ساده ام را دوس بدار !!!

حاشیه: بدون شرح ............ برای تو

حاشیه:آهنگ رو فقط برای یک نفر گذاشتم امیدوارم خوشت بیاد

این روزها .....

 روز اول با با خود گفتم

                                ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز ميگفتم

                                ليك با اندوه و با ترديد

روز سوم هم گذشت اما

                                  بر سر پيمان خود بود

ظلمت زندان مرا ميكشت

                                  باز زندان بان خود بودم

آن منِ‌ دیوانه ى عاصى

                                   در درونم هاى و هوى میکرد

مشت بر دیوارها میکوفت

                                    روزنى را جستجو میکرد

میشنیدم نیمه شب در خواب

                                    هاى هاى گریه هایش را

در صدایم گوش میکردم

                                     درد سیالِ صدایش را

شرمگین میخواندمش بر خویش

                                      از چه بیهوده گریانى؟

در میان گریه مینالید:

                                   دوستش دارم،نمیدانى؟!

روزها رفتند و من دیگر

                                    خود نمیدانم کدامینم

آن منِ سرسخت مغرورم

                                   یا منِ مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان

                                  میکشد این غم دگر بارم

مینشینم شاید او آید

                                عاقبت روزى به دیدارم.....

فروغ

بدون شرح ........

می خوام از خودت بگی! نوع زندگیت  اینکه چطور شد این نوع زندگی رو انتخاب کردی؟اصلا می دونی آخر این کاری که می کنی چیه؟

_ خب ببین زندگی من صورت های مختلفی داشته و داره!خودم هیچوقت این نوع زندگی رو انتخاب نکردم!همیشه ابزار دست بقیه بودم!هر کس هر کاری خواسته با هام کرده!


_ و تو؟ منظورم اینه تو چی کار کردی؟

_ خب منم همون کاری رو کردم که خواسته!چون چاره ای نداشتم!این دیگه زندگی منه!


_ آه! واقعا عجیبه!تو این زندگی رو دوست داری ؛ درسته؟

_ خب نه! اما تو میگی چی کار کنم؟ خیلی راه ها رو رفتم! یه مدتی تو یه دفتر وکالت کار می کردم!اهاه! اونجا هم آخرش به این مسیر کشیده شدم!

بعد از اینکه استفادشو از من کرد منو پرتم کرد بیرون!

رفتم به مطب پزشک! یه پیر مرد بود که همیشه یک عینک ته استکانی به چشمش بود !صورتش پر از چروک بود.وقتی می خواست نگاهت کنه با سر انگشتش عینکش رو از روی بینیش لیز می داد پایین و چشماشو جمع می کرد و سر تا پاتو ورنداز می کرد!بعدم با یه صدای گرفته _مثل یه رادیو خاک خورده که انگار چند ساله صدایی ازش بیرون نیومده _ در حد چند کلمه باهات حرف میزد!

ظاهرش بی آزار بود!اما اونم کاریو با من کرد که اون وکیل با من انجام داد!


_ بعدش چی شد؟از آدمای اطرافت زده نشدی؟اون باره دومی بود که ابزار دستشون شده بودی!


_ چرا!خواستم برم پی یه کاری که خودم رئیس خودم باشو و اگر هم کسی خواست ازم استفاده کنه ، خودم اون ادمو انتخاب کنم تا بتونم حداقل خودم هم لذت ببرم!

_ چه جالب! درسته زندگی تلخی داشتی اما حتما توش چیزای جالب هم هست! نیست؟

_ چرا! یه مدتی بود که از همه آدم های بزرگ فرار میکردم!با یه پسر بچه 13 ساله دوست شدم!

پسر خوبی بود!هر روز صبح می دیدمش! اما اونم بعد از یه مدت ....


_ یعنی یه پسر 13 ساله از تو سو استفاده کرد؟؟!!!این غیر ممکنه!!

_ نه نه!منظورم این نیست!اما اونم از مسیرش منحرف شد!با من کارایی رو می کرد که ازش انتظار نداشتم!

حرفایی رو بهم میزد یا طوری دستشو به بدنم می کشید که احساس می کردم هر لحظه می خواد مثل بقیه با من رفتار کنه! دوست نداشتم انقدر چهرم و زیبایی صورتم براش مهم باشه! اما بود...

هر روز دستشو می کشید  به صورتم و بعدشم دستشو می کشید روی بدنم تا خیالش از بودنم راحت بشه و مطمئن بشه که هنوز زیبا هستم!!

ولی یک روز یکی دیگرو دید و منو کنار گذاشت! خدارو شکر میکنم که اون از من استفاده نکرد و دلم برای کسی می سوزه که اون پسر به سراغش رفت...


_واقعا عجیبه!تو چرا کاری نکردی؟

_ چون نمی تونستم کاری کنم!!

 بعد از اون رفتم به دفتر یه نویسنده .. شاید باورت نشه ، اما امثال من اونجا خیلی زیاد بود! انقدر زیاد که من بینشون اصلا به چشم نمیامدم!

کسایی اونجا بودن که هرکسی رو جذب می کردن!

نویسنده ها هم عاشق اونا بودن!

اما من خیالم راحت تر بود!چون اونجا امنیتم بیشتر بود...حداقل اگه ازم استفاده میشد ، در کنارش یه عشق رو هم تجربه می کردم ... یه علاقه!

وقتی اون نویسنده دستشو برای اولین بار کشید به صورتم عاشقم شد...

بعدشم هر روز که بیدار میشد سریع میامد دنبالم و منو بین دستاش می گرفت و صورتمو می بوسید و می گفت تو پله موفقیت من هستی....


_چقدر بد! یک نفر با در اختیار گذاشتن بدنش ، بشه پله موفقیت...


_ آره ...

_حالا چی کار می کتی؟ چه تصمیمی داری برای ادامه راهت؟


_هیچی...دیگه چیزی ازم نمونده که بخوام  براش تصمیم بگیرم...

بدنم از بین رفته...دیگه صورت زیبایی ندارم و دیگه کسی دنبال زیبایی من نیست...

دیگه حتی بودنم اون پرسر بچه رو هم ارضا نمی کنه...

اون پسر بچه با من میل به جنس دیگه رو یاد گرفت...

اون دکتر خستگی هاش رو با من از بین برد...

اون نویسنده با من به بزرگترین آرزو هاش رسید و من براش مثل نماد بودم! وکسی که شب و روز ، کنار صندلی یا توی آغوشش باشه و کسی که اون هر وقت خواست بتونه لمسش کنه و ازش لذت ببره....

اون وکیل هم با من به چیز هایی که نداشت می رسید و همیشه من رو به بقیه نشون میداد...


_واقعا متاسفم...شاید حرف های تو خیلی هایی که وارد این مسائل شدن رو به راه درست بکشه...

حالا که پایان مصاحبمونه میخوام که خودت رو ، البته اگر مشکلی نداره ،برای خواننده ها معرفی کنی ؟


_ نه مشکلی نداره . من مداد سیاه هستم ! با  3 ماه سن . متولد کارخانه چوب و کربن تهران!


-------------------

حاشیه: شخصیت های داستان نماد انسان های مختلف هستند و اصلا قصد توهین به شغل خاصی رو نداشتم!


در مورد وکیل :  برخی وکلا با نوشتن دروغ و پرونده سازی های دروغین و با حمایت از مجرمین سعی در مشهور کردن خودشون رو دارن که بخشی از اینکار با نوشتن انجام میشه!


در مورد پزشک : اکثر آدم ها در موقع کار یک مداد به دست دارند و با اون بازی میکنند و موقع خستگی شروع به کشیدن اشکال مختلف میکنند پزشکان هم برخی اوقات ، موقع نوشتن نسخه از مداد استفاده می کنند!


در مورد پسر بچه : پسر ها اکثرا در این سن کنجکاو به مسائلی هستند که از سنشون بیشتره...

البته منظور مداد  از دست کشیدن به صورتش ، تراشیدن اون هست!

چون اکثر بچه ها علاقه به مداد های تیز دارند!

پشت شیشه ی سادگی ......

درود میفرستم بر آنکه آغاز و پایانم را نوشت

و اینگونه رقم زد باور هایم را تا روزی این چنین بنویسم از انچه بر ما میگذرد و انچه ها که به سادگی از کنارش میگذریم...

و از نظر مان ساده ترینند اما روزی سادگی ها مان چنان بر ما پیروز میشوند که دشوارترین ها در مقابلشان ساده ترینند...


امروز می خواستم مثل همیشه از انچه بگویم که برایم تکرار شده است و مرا وادار به نوشتن کرد....

اما شاید لحظه های ما بیش از اینها باشند...

شاید شخصیت های اطرافمان بیش از این چهره ها و آثار باقی مانده از خودشان باشند....

شاید نگاه های سطحی مان به یکدیگر عمیق تر از اقیانوس هایی باشند که انتهاشان با آسمان پیوند میخورند....

لحظه هایی که در کنار یکدیگر هستیم کوتاه تر از آن است که به تنهایی هایمان فکر کنیم....

شاید کمی تنهایی ها از ما دلگیر شوند اما این را باید بدانیم که پشت این حرف های به ظاهر زیبا و رویایی دنیایی در حال عبور است که گاهی سادگیش ان را اینگونه بر ما پیروز میکند.....

روزی بر دنیا چیره ایم و روزی از لحظه ها میترسیم...

روزی برهم فریاد میزنیم که دنیا را را برای همدیگر میسازیم و عشق واقعی را رقم میزنیم...

روزی هم در آغوش سکوت و در میان اشک های مان مینشینیم و تنها زیر لب میگوییم :

دنیا را ساختم اما به گمانم دنیا دیگری از رویای من زیباتر بود...

این چیزیست که سختی دنیا را در مقابل سادگی هایش نشان میدهد...

عشق به ظاهر ساده و زیباست اما سخت تر از سخت ترین سنگ ها را می خواهد...

سادگی ها مستحق نگاه کردن هستند و سختی ها مستحق تلاش...

انچه سادگی ها و سختی ها را در هم می آمیزد باور های ماست که سادگی ها و سختی ها را دیگر از هم تفکیک نمیکند.

ساده بودن عیب نیست اما سادگی ها را ندیدن عیب است...

شاید سختی ها تنها لحظه های تلخشان بیش از سادگی ها باشد....

دنیا زیباست...اما ساده نیست...ساده از دنیا نگذریم...شاید این ها اخرین لحظه های با هم بودنمان باشد...

یک خط برای پایان :

همیشه به آنچه عمل کن که به آن اعتقاد داری و اعتقادی را باور کن که بتوانی به آن عمل کنی.

ساعت شنی

بین ساعت ها ، ساعت شنی رو از همه بیشتر دوست دارم...وقتی نگهش می داری و بهش نگاه می کنی می بینی که ذره های شن دارن از ظرف بالایی میریزن پایین...

وقتی نگاه میکنی احساس میکنی اینا تمام فرصت های تو هستن که دارن از قالب زمان دور میشن و وقتی همه شن ها ریخته شد انگار ظرف زمان از فرصت ها خالی شده و تو دیگه هیچ فرصتی نداری...

حالا وارد یک زمان دیگه شدی که پر از فرصت جدیده اما تو باز هم به زمان قبلی فکر میکنی و برای برگشتن به اون زمان ، ساعت رو می چرخونی و می خوای که دوباره فرصت ها تو برگردونی...اما دریغ از اینکه تو داری فرصت های زمان حال رو از دست میدی تا گذشته رو برگردونی...


چرخه کار ساعت شنی به سادگی به ما ثبت می کنه که اگر فرصت رو از دست دادی ، بهش فکر نکن .

فردا هم وجود داره...هنر تو اینه که با تجربه از زمان قبلی حواست به فرصت های بعدی باشه که اون ها هم از دست نرن...


ساعت شنی زندگی شما چطور کار میکنه؟

برگشت

سلام !سلام به این صفحه که خیلی وقته بهش سر نزدم سلام به دوستایی که الان دیگه خاطراتشون مونده و من ..... من که تنها شرمنده ام این دقایق چه زود میگدرند انگار همین دیروز بود که شروع کردم به نوشتن و حالا باز خواهم نوشت وقتی تنها میشوم نوشتن تنها خواسته ی ذهنم است این به این معنی نیست که تو این مدت تنها نبودم و حالا به فکر وب خاک گرفتم افتادم اما......

حاشیه: بازگشتم مبارک

حاشیه: من در این مدت فهمیدم زندگی در هر حالتی در جریان هست و این دقایقند که میگذرند .

 

گاهی اوقات فکر میکنم

گاهی اوقات فکر میکنم !!!

درست است که مرگ رسم یکی از قوانین طبیعت است

اما آدم  تنها در مقابل این قانون است که احساس حقارت و کوچکی میکند

یک مسئله ای است که هیچ کارش نمیشود کرد.

حتی نمیشود برای از میان بردنش مبارزه کرد .....

فایده ای ندارد....باید باشد....... خیلی هم خوبست..... .

فروغ فرخزاد

هرکجا باشم خدا با من است

هر کجا هستم باشم آسمان مال من است

پنجره.. فکر.. هوا .. عشق.. زمین .. مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر میرویند قارچ های غربت؟؟

یا آنگاه که میشنوم اسم بیگانه ای با قلبم را

چه اهمیت دارد

حرف مردم وقتی میدانم هر کجا باشم خدا با من است

زندگی

 زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد منو تو برود

زندگی جذبه ی دستی است که میچیند

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

زندگی بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکیست

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود یک هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تهنایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان  است.

زندگی<<مجذور>> آینه است

زندگی گل به<< توان>> ابدیت

زندگی<< ضرب>> زمین در ضربان دل ما

زندگی<< هندسه ی>> ساده و یکسان نفسهاست.

سهراب سپهری

رو به غروب

ریخته سرخ غروب

جابجا بر سر سنگ

  کوه خاموش است

میخروشد رود.

مانده در دامن دشت

خرمنی رنگ کبود.

 

سایه ها امیخته با سایه.

سنگ با سنگ گرفته پیوند

روز فرسوده به ره میگذرد .

جلوه گر آمده در چشمانش

نقش اندوه پی یک لبخند.

جغد بر کنگره ها میخواند.

لاشخورها سنگین

از هوا تکتک آیند فرود:

لاسه ای مانده به دشت

کنده منقار زجا چشمانش

زبر پیشانی او مانده دو گود کبود

تیرگی می آید دشت میگیرد آرام.

قصه ی رنگی روز

میرود به تمام.

شاخه ها پژمرده است

سنگ ها افسرده است

رود مینالد

جغد میخواند

غم بیاویخته با رنگ غروب

میتراود ز لبم قصه ی سرد :

دلم افسرده از این تنگ غروب.

سهراب سپهری

یادگاری

یادگاری ها  آدما رو یاد  هم میندازه؟؟

 

روزی کسی ازم  پرسید : صدف به نظر تو اگر از کسی که دوستش داری یادگاری داشته باشی وقتی پیشت نباشه با دیدن یادگاری یاد اون میفتی ؟؟؟

 کمی فکر کردم و گفتم : گاهی یه لبخند هم  یه یادگاریه

 و مطمئن باش حتی اون لبخند کم رنگ هم منو یاد اون آدم میندازه.

 

مرگ و زندگی

اگر امروز عزیزی از میان ما میرود بی شک نوزاد ی متولد میشود

 که فردا عزیزی از ما خواهد بود .

این روز ها سرما را جور دیگر حس کردم

این روز ها سرما را جور دیگر حس کردم

این روز ها نبودنت گرما را از تنم ربود

این روز ها خو ن در قلبم منجمد شده

این روز ها............. آه این روز  ها نیستی و نیستی و نیستی من هستم و سرما

سرمای وجودم از سرمای این فصل نیست بلکه از سردی رفتار توست

این روزهای سرد من محکوم به شمارش ثانیه هایی هستم که نبودنت را فریاد میزنند

مرا در این روزهای سرد تنها مگذار

تقدیم به روح خدا

اقیانوس

 

زندگی همچون اقیانوس بزرگیست که انسان ها در آن نقش ماهی های

کوچک را بازی میکنند !

 ای ماهی کوچک مواظب باش در این اقیانوس گرفتار قلاب ماهیگیری

نشوی.

همیشه بخند

در زندگی گاهی جایی برای خنده است پس همیشه بخند

ثابت

برای خودم و قلب کوچکم

 سلامی به گرمای افتاب و به تنهایی ماه

امروز شاید گمان بردم که کمی بزرگ شده ام و

 باید به زندگیم کمی نظم و تحول بخشم از امروز این وبلاگ را

 برای خودم و قلب کوچکم و روح بیدار و

 کسانی که تکه هایی از قلبم شده اند آپ خواهم کرد

نه آنان که قلبم را به بازی های کودکانه گرفتند

شاید روزی که این وبلاگ رو زدم خیلی کودکانه فکر میکردم

 شاید اون روز ها اسمی در این وبلاگ دیدید

شاید گمان بردید که من عاشقم یا دیوانه

 مهم نیست مرا چه پنداشتید

اما بدانید من عاشقم

آری عاشق.......

 اما نه عشقی زمینی من عاشق خداوندم

چرا که او عشق واقعیست

 این وبلاگ رو بعد از ۲ سال ویرایش کردم

و تمام مطالب زائد را حذف کردم

امیدوارم از حالا که مطالبی جالب خواهید دید از نوشته هایم راضی باشید.

۹/۸/۱۳۸۹

زندگی زيباست

آسمان صاف بود و بی ابر  و بی كينه خورشيد مهربانانه ميتابيد

 كودك همسايه با شادی جيغ ميكشيد

اينجا من هستم همراه آسمان با سبدی از گلهای وحشی

و كودكی كه در بيشه زار با صدای بلند ميخندد

به راستی كه زندگی زيباست.