بچه ها این داستان رو من حدود دو ماه پیش نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد
یکی بود یکی نبود......
یه اسمون ابی بود که هیچی توش نبود نه من بودم، نه تو بودی، نه زمینی بود، نه ستاره ای نه ابری
خدا بود و خدا بود و خدا
خدا دید یه کوچولو تنهاست زمین و اورد اب و اورد
من و اورد تورو اورد درخت اورد گریه اورد
ولی یادش رفت خنده بیاره!
خدا فکر کردو فکر کردو فکر کرد
یهویی باخودش گفت اِ پس خنده چی شد؟یادم رفت؟نه یادم بود، پس چرا اون و نیاوردم؟
خدا گشت و گشت یه چیزی اورد به اسم خنده
گذاشتش رو زمین بعد یه مدت دید که بازم کسی نمیخنده!
بازم فکر کرد یهویی گفت خب من خنده رو بردم رو زمین ولی کسی رو نبردم که ازش استفاده کنه
بازم یهویی یه فکری زد به سرش دید یه ابری گوشه خونش نشسته
ابر و اورد کنارش فوتش کرد شد یه
نی نی کوچولو یاهمون فرشته خودمون ولی بانی نی های ما فرق داشت حرف میزد میپرید یاحتی میخندید!
انقدر خندید تا خداهم خندش گرفت
خدا گفت عزیزکم خوشگلکم پسر عزیزم
توبرای من مثل یه نوری توی تاریکی تو مسئولیت سختی داری نی نی خندید و گفت چیکار باید بکنم
خدا گفت تو باید بری باید بری اون پایین اونجا همه ناراحتن هیچکس نمیخنده نی نی یا اونجا تنهاهستن کسی
باهاشون حرف نمیزنه نگاشون نمیکنه ،تو باید بری پیششون و بخندونیشون باهاشون بازیکنی نی نی کوچولوی
ما گفت خدایا من از زمین میترسم اگه یه وقتی یکی بیاد منو بخوره چی؟ اگه برم دیگه نتونم تورو ببینم چی؟
اگه دیگه دستامو نگیری که من تنها میمونم.
خدا گفت من تورو میفرستم اونجا تا تو کاری کنی که همه بخندن اگه این کارو بکنی بازم میای پیش خودم میای
خونه خودت همون جایی که پر از درختای سبزِ رودخونه ابی ،میوه های خوشمزه و هزار تا چیز دیگه داره
نی نی کوچولی ما قبول کرد و گفت : باشه
یه لحظه همه جا ساکت شد هیچ پرنده ای نخوند همه جا سفید شد
بعد از چند لحظه صدای گریه یه بچه روی زمین خدا اومد بچه ای که اسمشو گذاشتن داریوش
داریوش قصه ما بزرگ شدُ مردم و خندوند با بچه ها حرف زدُ باهاشون بازی کرد باها شون بالا
و پایین پرید بچه
هابهش عادت کردن اونم به بچه ها عادت کرد با اینکه خیلی وقته رو زمینه اما بازم خدارو
یادشه و دوسش داره
اون به بچه ها عادت کرده بچه ها هم به اون عادت کردن، داریوش قصه ما اومد توی
یه قابی که خودش میگفت جادوئیه
اومد توی یکی و تکی انقد گفت تا خودش یه ستاره تک شد و دیگه هیچکی مثل اون پیدا نشد
داریوش قصه ما اومد تو پورنگ و تورنگ و شد پورنگ قصه ی ما
بچه ها صداش کردن عمو برای همین داریوش ما
شد عمو پرنگ عمویی که تکه یدونست
الان دیگه همه میدونن که این فرشته کوچولو یه روزی میره خونه خودش، برای همین همه ناراحتن و میگن : خدایا یه
روزی عمورو نبریا، ماتنها میشیم.
عموی قصه ی ما هنوزم روی زمینه و با بچه ها زندگی میکنه
و دیگه فقط خدا میدونه که ته ته قصه داریوش کوچولو و خدا چی میشه..........