دستم را می کشید
تا قدم
هایم به گام هایش برسند
باد می پیچید
در پیچ وتاب شب گیسوان ش
گفت : ” چشمانت را
ببند تا من به جای تو ببینم”
بستم
و دیگر هیچ ندیدم
حتی رفتنش را
حالا هر نگاهی که
شب را
نوشیده باشد
هر سایۀ بلندی که بر
دیوار تکیه کند
هر دستی که در گردن
سه تار بنشیند
همه و همه
مرا به یاد ” صدایی “ می اندازد که
می خواست چشم هایم باشد ...!!!



