تولدت مبارک 98
میگویند آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است اما برای من روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از زندگیست
تولدت مبارک 15 مردادی
یادش بخیر سال 92
میگویند آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است اما برای من روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از زندگیست
تولدت مبارک 15 مردادی
یادش بخیر سال 92
............................................
15 مرداد تولد کسی که هیچ وقت فراموشش نخواهم کرذ
باز گرمای تابستان با وجود سردی نفس هایت 15 مرداد..................تولدت مبارک
تولد یه ادم خاص , 15 مرداد , روزتولدت مبارک.دلم برات تنگ شده...
اینم اوضاع خودمه...
ديده اي شيشه هاي اتومبيل را؟
وقتي ضربه ميخورند و ميشكنند!؟
ديده اي شيشه خرد ميشود..
ولي از هم نميپاشد!؟
...
اين روزها همان شيشه ام...
خرد و تكه تكه...
از هم نميپاشم
ولی شکسته ام
اینم یه داستان اموزنده واسه انسان بودن........
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطشباهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...
اینم دومین داستانم........
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود….
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن
نمی دون دلم چی ,می خواد شاید می دونم به روم نمی یارم .دیگه بی خیال شدم دکتر تو میل جواب داده بود بهتره که قبل 30 سالگی عمل بکنم , فکر می کردم پارگی رباط پام بهتر شده , آخه خیلی وقت بود , پیچ نمی خورد اما خلاصه این طوریا شد که فوتسالو دور همیرو بی خیال شدم دکتر جان امر فرمودند واسه این که فشار زیادی رو مینیسکات نباشه , باید لاغر کنی .این روز ها غذای شامم خیلی کم کردم دیگه دل به خواه نیست قاطی ادم های رژیم گیر شدیم اولشه حسابی اذیت میکنه.کلی مکافات برام جور شده خیلی تحقیقاتم رفته بالا , مطالعه ام پیشرفت خوبی داشته , فشار درس ها چند برابر شده , قصه ماشده انگار از چاله در امدنو تو چاه رفتن.دارم معنی وجود خدارو بهتر درک می کنم.مطمینم اگه کم نیارم زحمات گذشته و حالمو می بینم.(بعضی چیز ها رو می خونم اما خیلی سخته حضم کردنشون , نه بابا بحث درس نیست ,خیلی فراتر از اون)باید بی خیال سرنوشت بشم بذار هر جور دوست داره ما رو امتحان کنه..حالم خیلی خوبه ,نسبت به قبل .انرژیم واقعا فراتر شده شاید حکمتی توشه این همه انرژی.خانم م جاوید مثل گذشته نیست(اسم کوچیکشو دوست دارم.)انگار سودای رفتن می کنه بزاره بره اگه دوست داره برههههههههه.فکر می کنه منم مثل دوره وریهاشم.من با تنهایی مشکلی ندارم بهنتر از هر ناکسیه.مخلص دوستای با مراممم هستم.حرف هایی می زد این جاوید اخرش که به سنش قد نمی خورد فکر می کرد خیلی با مرامه ولللللللی اصلنم نبود.شاید منطقی نبود ولی ارامش اور بود حرفاش .اینجا فکر می کنم میاد , واسه همین غروررمو زیره پای دلم گذاشتمو در بارش نوشتم.بعد مدت ها سمیه بهم زنگ زد اما شماره ناشناس بود اولش جواب ندادم بعدش اس زد فلانی ام بردار گوشی صاحب مردتو(این حرفش برام شده بود خاطره آور)..جوابش دادم اول اصلا نشناختم کیه اخه 9 ماه بود زنگ نزده بود.گفت ازدواج کرده , مثل اینکه اوضاع مالی همسر عزیزش توپ توپه , میرن اروپا به احتمال زیاد از شنیده هاش بوی سفر می داد.می گفت مدیون منه , اگه حلال نکنم.حالم از اینه که ازدواج کر ده بود خوش نبود ولی تو حرفام به روش نمی اوردم , نتونستم بدرکم گوشی رو قطع کرد .گذاشتم تو silento........تو محوطه پشتی دانشگاه محقق , کیف می ده واسه لم دادن زیر درختان حسابی استراحت کردم , شب دیدم کلی miss callو sms زده .بهش گفتم که بی خدافظی بره اینجوری بهتر آخه بودنش در کنار دیگری اذیتم می کرد. , از لحاظ زیبایی واقعا معرکه بود , فکر می کرد رفتنش همش تقصیر من بود باباش خیلی وقت بود به رحمت خدا رفته بود مامان نجمه هم متاسفانه سرطان داشت هر چند خودش دوست نداشت اما مامانش می گفت دوست داره قبل مردن عروسیشو ببینه , فکر می کرد دنبال یه caseبهتر از اونم, در حالی که من هیچیم واسه ازدواج سرتر از اون نبوداما نمی دونست که تو دل و سر نوشت من چی می گذره و چی قراره بگذره , ولی الان خیلی خوشحالم که به خوشبختی رسیده , اون واقعا دختر 20 بود از هر لحاظ .عکس های دوره راهنماییمو کی می دید دوست داشت دوباره لاغر شم , شاید تنها کسی بود که با توپول بودنم باز دوستم داشت .اما می گفت توپول که هستی خنده روتری ..بی خیال باهاش خاطرات خوبی دارم حداقل اون مثل جاوید بی منطقی و الکی نبود تا تهش نمی ذاشت.اون واقعا با من منطقی بود.اما کاش می فهمید من هیچیم واسه ازدواج آماده نیست.همیشه می گفت با تو بودن واسم ارامش می ده رفتارمون همیشه جوری بود که به هم لطمه نمی زدیم.یادش بخیر الانم اخرین ماکارونی مامانش مزش تو دهنم مونده با اون سالاد مخصوصش(واقعا از خدا ممنونم که چنین خانواده خوبی رو سر راه گذشتم ام , قرار داده بود) می خوام مدتی تنها باشم هر چند هم اتاقی می گه دروغ می گی,ولی بذار اینجوری فکر کنه حوصله سر و کله زدنو ندارم با هاش سره یه چیزهای الکی دوا کرده بودیم همشهریه خودمه , اهل دعوا نیستیم اخه اون قهریده بود.هر چند از من کوچکتر سنش ولی از ما بعیده خودم پیش کش شدم واسه اشتی , از این به بعد وبلاگم دوباره مثل گذشته راه می ندازم .احتمال داره ی وبلاگ گروهی بزنم که پر انرژی تر باشه.در کنار این وبلاگم , کلی برنامه دارم واسه ایندهههههههه, اینده منتظرم باش که دارم می یام.بی خدافظی می رم که دلتنگتون بشمو برگردم..................
اینم یه شعر نو که از نوشته های هم کلاسیم هست
کتاب باز ,واژه هایی تر ,صفحه ای دلگیر
من تنها ,منی پس مانده ازتن ها
اتاقی تار ,قلم خسته ,ورق دیوار
می زنم آواز آن دیوانه ی دیوانه را بر سر
کجایی آی مرهم؟؟؟؟؟پر از دردم پر از دردم
خیابان صحنه ی ترس است.دلان رنگین و نیرنگ است.
چرا آن طوطی زیبا سخن,کنج قفس تنگ است؟؟
چرا زخمان این دردم,بدون همدم و مرهم
چرا دست کسی ,محشون محشون است..
چرا آن سوی دیواری,,دلی از ترس می لرزد؟؟چرا وی می هراسد؟
چرا لب دوخته بر لب,سخن زندانی ترس است؟؟
چرا حرف دلم تلخ است؟؟؟چرا حرف حقیقت تلخ ترین حرف است؟
هان مگر نشنیده ای,خدا بر کزسی حق است....
کجاست این جا؟؟؟چرا هر آشنایی نوای غربتش سر می دهد از سر؟
چرا دست کسی شلاق,,,,,آن یکی افتاده بر خاک است؟
خدایا این چه اجباری ست؟؟؟
زمین غلتیده بر خونش
زمان افتاده از اهنگ
دلش رنجیده از نیرنگ
خدایا,کافی است این درد
این کتاب باز را می بندم..........
قلم ساکت ورق ساکت خودم ساکت
خدایا, وقت پیکار است.................
دلم یه انتها بی وسعت می خوواهد...............................................تو وبلگ من یه دختری به اسم مستعار سلام نظر می ذاشت ................اگه کسی اونو می شناسه برام بگه کلی کارم دارم با هاش......
خیلی وقته نیومدم وبلاگم..........................تو رو خیلی دوست دارم وبلاگم از به بعد باز کلی حرف دارم باهات
خدا
دلم هوای دیروز را کرده,,,,,,,,,,,,,,,,,
هوای روزهای کودکی را,,,,,,,,,,,,,,,,,
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم,,,,,,,,,,,,,,,,,
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد,,,,,,,,,,,,,,,,,
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم
الفبای زندگی را,,,,,,,,,,,,,,,,,
میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند,,,,,,,,,,,,,,,,,
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشید,,,,,,,,,,,,,,,,,
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم
آن را نچینم,,,,,,,,,,,,,,,,,
دلم میخواهد ...
می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟
راستی خدا!
دلم فردا هوای امروز را می کند...؟؟؟؟؟؟؟؟
بچه هااولا خواستم به طور كلي يه نمه مطالب وبلاگو عوض كنم
دوما طبق معمول سراغ يه داستان مي ريم
راستي امير معين به قران من قسمت پست هاي تو رو نبستم هر كاري مي كنم انگاري قاطي از خود بلوقفا است
داستان جالب عابد و سگ
روزی در زمانهای قدیم عابدی بود که روی یه کوهی زندگی می کرد. شبها عبادت میکرد و روزهاش رو روزه بود. اون پایین کوه نمی رفت و بین مردم شهر نمی گشت. هر روز برای این عابد ما یه قرص نون میومد. نصفش رو برای افطار می خورد و نصف دیگرش رو هم برای سحر نگه می داشت. روزها به همین منوال می گذشت تا اینکه یه شب نونی برای افطار عابد نرسید و برای سحر هم خبری از اون نون همیشگی نبود. گرسنگی امان عابد رو بریده بود. برای همین هم به روستایی که پایین کوه بود رفت. مردم اون روستا نصرانی بودند. عابد به یکی از خونه ها رفت و تقاضای غذا کرد. صاحبخانه دو قرص نون به عابد داد. وقتی عابد خواست خونه رو ترک کنه، سگ لاغر و لاجونی که جلوی در خونه اون فرد بود، دامن عابد رو کشید و عابد یکی از اون نان ها رو برای سگ انداخت. تا می خواست بره سگ دوباره دامن عابد رو گرفت و عابد قرص بعدی نون رو هم به سگ داد. داشت می رفت که دوباره سگ دامن عابد رو کشید و عابد برگشت و به سگ گفت: ای بی حیا صاحب تو دو قرص نون به من داده، منم جفتش رو به تو دادم دیگه چی می خوای؟ سگ به اذن خدا به حرف اومد و گفت من از این خونه حفاظت می کنم و کارایی رو که به من مربوط میشه رو انجام میدم. اما صاحب این خونه وضع مالیه خوبی نداره. برای همین هم هر وفت که داشته باشن به من هم چیزی میدن تا بخورم. اما گاهاً میشه که چند روز به من غذا نمیدن، اما من هیچ وقت در این خونه رو رها نکردم. حالا من بی حیام یا تو که طاقت یه روز گرسنگی رو نداشتی و یه روز که قرص نونت نرسیده از خدا دل کندی و به دشمنت رو آوردی؟ مرد عابد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد
سلام به همه ی دوستای گلم نمی دونم چی شد که دلم به نوشتن امد ولی خوشحالم که یه چیزی دارم می نویسیم می خواستم اسمم تک تکتون که دوسشون دارم از اینجا برای هر کدوم از وبلاگشون یه چیزی بنویسم ولی نمی دونم چی شد بی خیال شدم فکر نمی کردم زندگی این قدر چیز های پیش بینی نشده برای بعضی از ادم ها داره خلاصه 4و 5 ماهی بود که یه چیزی هی اذیتم می کرد خلاصه تو این دو ماه تا دلتون بخواهد با خدا دعوا کردم کلی ناامیدی ,حرف های عجیب و غریب با خدا زدن ولی اخرش اینو فهمیدم که کسی مثل خدا نمی شه هر چی باشه خیلی مردتر از خیلی نامردها خلاصه فکر کنم تو این دنیایه پهناور به خیلی از اشکالی که تو کالبد انسان هستند نمی تواند گفت که ادمدند به نظر من تو بین این ادم ها ازهر 10 نفر 9 نفر حیف که بهش ادم بگی ولی چی می شه کرد که تو کالبد ادم هستند خلاصه دیگه نمی خوام به بعضی چیز ها فکر کنم دیگه دلم از خودم بیزاره چه برسه به دیگران ..........زندگی هستو باید زندگی کرد رسمی عجیبی ما ادم ها داریم خدا وقتی یه چیز به ما ادم ها می ده از روی نعمتشه اما وقتی تلاش می کنی و شرایط با این اوضاعی که داری همیاری می کنه و به نتیجه دلخواهت نمی رسی می رسیم به واژه حکمت خدا بیامرزه ,اگه هم زنده هست طول عمر وارامش براش نصیب کنه کسی رو که بتون واژه حکمت درک کنه حکمت نیاز به مرور زمان داره تا خودشو نشون بده که چیزی که ما می خواستیم ندانشش به نفع ما بوده خلاصه ما ادم ها بیشترمون وقتی کار و بساط زندگیمون رو به راه می زارمیم رو تلاش خودمون تا اینکه اگه بد بیاری بیاریم می ذاری رو حساب خدا و هزار تا دلیل واسه خودمون می یاریم که خدا دوستمون نداره قربون خدا برم با این همه صبرش .خلاصه بیشتر ادم های این دور زمون عوض شدنو عقلشون به چشاشونه .....................اخر های ماه مبارک رمضان بود نزدیک های سحری داشتم تو باغمون تنهایی واسه درختان ابیاری می کردم حس عجیبی بود ولی خوشایند تا به حال چنین حسی نداشتم از طرفی صدای دعای سحری با صدای یه نوجوان از بلندگوهای مسجد روستا که با باغمون حدود 5 1-2کیلومتر فاصله داشت در سکوت کامل به گوش ادم میرسید از طرفی هم ماه نور خودش تمام باغو در بر گرفته بود تا با حال نشده بود تنهایی تو باغ ابیاری کنم ولی نور ماه ترس رو از بین می برد داشتم به 22 سال از عمرم که داشت تازگی می شد 23 سال فکر می کرد من تو عمر 3/4 بار کاملا مرگ و حس کرده بودم یه بار وقتی 2 سال بودم تشنج شدیدی کرده بودم که به قول مامانم خدا دوباره منو داد یه بارم 4 سالم بود از ارتفاع 12 متری افتاده بود زیر زمینی که کفش کاشی بود بیهوش شده بودم همه جا رو خون گرفته بود زیاد از این دو موضوع چیزی یادم نمی یاد ولی یه2/3 سال پیش مرگ کاملا تجربه کردم واقعا حس پایان زندگی رو کاملا می چشیدم نمی دونم حکمتش چی بود ولی دوباره زندگیمون جریان داره خلاصه اخرش فهمیدم هیچ کسی نمی تونه واسه ادم جای خداروبگیره دمش گرم خیلی شخصیته بامرامی داره..خلاصه هر موقع دلم گرفت می رم سراغش اخه خیلی بامرام من تو زندگیم علل خصوص تو این 5-6 سال بد جوری فراز و نشیب داشتم خلاصه خیلی اذیت و سختی کشیدم و هیچ وقت نخواسته ام که چنین شرایطی رو برای خودم باور کنم که این سختی ها جلو دار پیشرفتم باشند ولی تو این چند سال دو چیز تاثیر بدی تو روحیم گذاشتند یه انتخاب رشته اشتباهی مربوط به کنکور سال 89 و دیگری تغیر جایگاه پیروزی با شکست در یکی از پروژه های شرکتمون..هر چند این دو عامل باعث شدند من تا مدت ها اون ارامشی که داشتم و خندان بودم نداشته باشم و از انرژی مثبتی که واسه هدفی که گذاشته بودم کاسته بشه و.از اون هدفم کمی دورتربشم ولی می بینم از طرفی هم دیدم تجربه های زیادی رو کسب کردم اما امیدوارم که گذر زمان باعث این بشه که از این اوضاع در بیام والان با این همه تجربه تازه می فهم ادم زمانی کاملا شکست و زمین گیر می شه که به چیز امید نداشته باشه وبه قول این جمله شدنیه حتی در سخترین اوضاع و شرایط
My father chose my name, and my last name was chosen by my ancestors
That’s enough, I myself choose my way...فقط
باید گذر مدت زمانی رو نامحدودتر بگیری تا به اون برسی لزومی ندارد تا زمانی که
شقایق هست ادم زندگی نکنه و گور بابای مردم نفهمی که بی انکه چیزی رو فکر کنند هی
از این دهنشون چرت و پرت می اد بیرون از این به بعدم تصمیم گرفتم به اندازه شعور و
درک و فهم و باور هر کس با وی سخن بگویم انگاری وقتی بیشتر از ظرفیت طرف باهاش
صحبت بکني واقعا ابله فرضت می کنند خلاصه فهمیدم که صحنه نبرد تو هدفت یک
میدان جنگ بزرگی است یا تو شکست می خوری
وا یا شکستش می دهی خلاصه تماشاچیان این گود مردمان این کر ه خاکی هستند انها از
تو انتظار پیروزی دارند اگه پیروز شد هی تبلیغت می کنند وا گه هم شکست بخوری زود رنجت
می دهند تو این بین تماشاچی ها اندک افرادی هستند که درک می کنند که تو چه سختی را
داری سپری می کنی ظمنا اکثر این تماشاچی ها هیچ گاه به یاد نخواهند اورد و نخواهند
گفت که چندین بار به زمین خوردی انها خواهند گفت یا شکست خوردی یا پیروز شدی دوست
عزیز من اگه چندین بار زمین خوردی نا امید نشو تو هنوز شکست نخوردی پس فرصتی برای
جبران و پیروزی هست خلاصه زندگی صحنه چرخش روزگاره و چرخش ان روی سکه گاهی برای ما ها اتفاق می
افتد و این طرف روزگار به دست خودت بستگی دارد که عوضش کنی پس سعی تو بکن اگه عوض
کردی هیچ اما اگه نتوانستی به خودت افتخار می کنی که تلاشتو کردی از این به بعد
دوست دارم با هر کس عین خودش رفتار کنم تا بفهمه کاری که می کنه از عیب کاری خودشه
نه من...............یه چیزم بگم خلاصه دوستای گلم برادر های عزیزم و خواهر های
خوشگل و دوست داشتنیم من وتو سازنده های این کشوریم بی انکه باورمون متفاوت باشد
یه نصیحت از من کوچکتر را پذیرا باشیند هیچ وقت به افراد ضعیف تر از خودتون ظلم
نکنیند هر کشت یک دروی داره و دنیا دار مکافات بترسین از روزی که دادگاه بزرگ جهان
بر پا خواهد شد سعی کنین تا جا که می تونین حلال و حرام درک کنین و هیچ وقت این
چیز هارو وارد زندگیتون نکنیند خدایی من با سن کمم حداقل خیلی جا ها تاثیر ثروتی
که از راه حلال امده خیلی برکتر است حتی 1000 برابر مقدار همان ثروتی که از راه
کسب و کار حرام بدست امده ارزش داره خلاصه دیگه نمی خوام زیاد کش بدم هر چند حرف و
حدیث برای گفتن زیاد است هر چه قدرم بگی باز ادامه دارد اما می خواهم یک خاطره از بیل گست بذارم که جز 10 نفر ثروتمند جهان هست
حرف هایی جالب و تامل برانگیز تو ش هست علل خصوص برای بسیاری از هم سن های خودم که
پول را عامل ثروت و خوشبختی می بینند نه عزیز جون بعضی چیز ها هست که واسه ادم
ارزشی والاتر از پولو داره ..................
از بیل گست پرسیدن از تو ثروتمند کیست گفتی
پسر روزنامه فروش گفتند چرا ؟؟؟
گفت وقتی ثروتمند شدم دنبال پسر جوانی که
در یکی از فرودگاههای امریکا برایم یاداورخاطراتی بود در اوج جوانی می گشتم برایم
سالها پیش محبتی کرده بود می خواستم جبران محبت کنم بعد از جستجو زیاد کارمندان
بیل گست را پیدا کرده برای دیداری در هتل بزرگ با بیل گست مقابله میکنند بیل گست
می گه از پسره پرسیدم ایا منه می شناسی پسره گفت نه ولی معلوم که ثروت زیادی داری بیل
کست پاسخ داد من در فعل حاظر ثروتمند ترین مرد جهان هستم و جز مشهورترين چهر ه هاي جهان زندگي می خواهم لطفی که که چند
سال پیش برایم کردی جبران کنم پسره برگشت برایم گفت چیزی به یاد نمی اورم بیل گست
لب به سخن گشود گفت چند سال پیش در یکی از فرودگاهای امریکا هواپیمایم تاخیر داشت
تو در دکه روزنامه فروشی کار می کردي از تو روزنامه خریدم ولی پول خردی نداشتم تو
به من گفتی که رایگان بر دارم و پول ان را تو از سودی که بدست اورده بودی دادی بیل
کست می گه این اتفاق برایم بعد یک هفته به طور متوالی 4 بار اتفاق افتاد و کماکان
من پول خرد نداشتم و تو باز از سود اندکی که داشتی این روزنامه را به من هدیه می
دادی در این زمان روزنامه فروش رو به بیل گست می کند و می گوید تو نمی توانی چیزی
به من بخشش کنی من چیزی را بخشش کردم که در اوج نداری بود ولی تو داری چیزی را می
بخشی که در اوج داراییت است ان روز فهمیدم که کسی هم از من ثروتمند تر است و ان
پسر جوانی به اسم میشایل بتس کارگر دکه روزنامه فروش است
.............
بدرود دوستان از دور همتونو در اغوش می گیرم و ازتون می خوام برای سلامتی اقای گلمان امام عصر برای تعجیل در ظهور ش صلواتی ختم کنیم و برای احترام به ساحت ربوبیش مدتی را از جا برخیزیم
کوچیک شما:پرتونیا .
کاش دربه دنیا امدنم اختیاری داشتم...حالم خراب است ای منجی عالم بشریت
با چه امیدی بگویم روزت مبارک
فردا روزمن نیز هست نمی دانم نه می توانم بگویم روزت مبارک نمی توانم بگویم روزم مبارک
سلام دوباره
به همه ی دوستای مجازیم که بعضی هاشون حقیقیندو مابقی رو عین حیقیقی ها دوست دارم این نشون می ده که دوستی پسوند مجازی ندارد.
امروز اخرین آپمه وتااوایل تیر ماه اصلا اپ نمی کنم از اول مهر انشالله اگه خدا بخواهد با یه وب سایت رسمی دوباره می یام واگر م نشد از این جا برای همیشه خدافظی می کنم
این بار هم مثل همیشه یکی دو تا داستان کوتاه می ذارم بعدشم چند تا ,دل نوشته , تجربه نوشته وعقل نوشته می ذارم
داستان اول:خدا هست ولی...........
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : "آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ "کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .استاد برای سومین بار پرسید : " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " . دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :" آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند ." آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت ."آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.
داستان دوم:انسانیت و عقل کامل
آقاي جك رفته بود استخدام بشود ، صورتش را شش تيغه كرده
بود و كروات تازه اش را به گردنش بسته بود ، لباس پلو خوري اش را پوشيده
بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاي مدير شركت جواب بدهد.
اقاي مدير شركت بجاي اينكه مثل نكير و منكر ، آقاي جك را سين جين بكند ، يك
ورق كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد. سئوال اين
بود:
شما در يك شب بسيار سرد و طوفاني ، در جاده اي خلوت رانندگي ميكنيد ،
ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس ، به انتظار رسيدن اتوبوس
، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه
هستند تا اتوبوس بيايد و آنها سوار شوند.
يكي از آنها پيره زن بيماري است كه اگر هر چه زودتر كمكي به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظي را بخواند.
دومين نفر، صميمي ترين و قديمي ترين دوست شما است كه حتي يك بار جان شما را از مرگ نجات داده است.
اما نفر سوم دختر خانم بسيار زيبا و جذابي است كه زن رويايي شما مي باشد و شما همواره آرزو داشتيد او را در كنار خود داشته باشيد .
حال اگر اتوموبيل شما فقط يك جاي خالي داشته باشد ، شما از ميان سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مي كنيد؟؟؟
پير زن بيمار؟؟ دوست قديمي؟؟ يا آن دختر زيبا را ؟؟
جوابي كه آقاي جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضي، برنده شود و به استخدام شركت درآيد.
و اما پاسخ آقاي جك:
آقاي جك گفت: من سوييچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمي ام تا پير زن
بيمار را به بيمارستان برساند و خود من با آن دختر خانم در ايستگاه اتوبوس
ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند
داستان سوم:شکر گذار خدا باشیم
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.
از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…
اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.
پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست
نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد …
به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :
چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده
و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادکلن خوشبویی هم زده…
چقدر عینک آفتابی بهش می آد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟
آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه…
آره. حتما همین طوره.مطمینم نامزدش هم مثل خودش جذابه. باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)…
می دونم پسر یه پولداره… با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون.
کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته!
یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!!
دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است
و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد…!!!
ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.
مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. ..
پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد…
یک، دو، سه و چهار … لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. ..
از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد...
کوهنورد میخواست به قلهای بلندی صعود کند. پس از سالها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده
نمیشد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستار ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در
حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد.
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد
زد: خدایا کمکم کن !ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی؟
- نجاتم بده خدای من!
- آیا به من ایمان داری؟
- آری. همیشه به تو ایمان داشتهام
- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!
کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بیتردید
از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمیتوانم.
خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟
کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی تونم
روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد
در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .
روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “
“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “
“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .
معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .
آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .
او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”
سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .
پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذ
فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند ,چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “
همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “
مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه
نداشته باشد .. “
معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد
افتاد . بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
(سخن نویسنده:دوستای عزیزم هدف از نوشتن این داستان ها این است که شما در نگرش به زندگیتان,راهکارهایی را انتخاب کنید که پیشرفت در زندگیتان رو به کمال وآرامش باشد)
دل نوشت1:تا حالا دلتون برا کسی تنگ شده ,,,,,,که نمی تونین ببینتشون........دلم من حالا اونجوری شده ,رفیق نیمه راه دلم برات تنگ شده رفتی از این دنیا چرا تنهامون گذاشتی.تو که این قدر نامرد بودی که تنهامون بذاری روحت شاد
دل نوشت 2:خدایا خیلی دوست دارم بدونم چه شکلی هستی.
دل نوشت 3:دلم لک زده به دوران دبیرستانم و شیطنت هایی که واسه معلما در می اوردیم بعضی ها شو ن که خیلی گل بودن, بعضی هاشونم که اصلا ادم نبودند.
تجربه نوشت 1:این روز ها خیلی از پشت کنکوری ها دل سرد می شند. سعی نکنین ناامید بشین چون تا حالا تجربه اولتون که اینجور شدین سعی کنین زودی ,از این وضع خلاص شین یه قولم به کسایی بدم که اگه تا حالا خوب نخوندین اگه این 4 ماه عالی بخونین یه نتیجه خوب می گیریند در ظمن اونهایی هم که بار اولشونه که دارند کنکور می دن اصلا به فکر پشت کنکوری نباشند(پشت کنکوری شدن احتمال این رو هم می ده که اونور سکه رو تجربه کنین واین تجربه هم اصلا خوشایند نیست)
تجربه نوشت 2:این روز ها یواش یواش داره تنور انتخابات داغ می شه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونهایی که رای اولین قول شعارهای رنگارنگ ونخورین .سعی کنین با بزرگتراتون مشورت کنین بعدا اگه خواستی یه انتخاب درست کنین .
تجربه نوشت 3:اونهایی که دارند سکه سخت روز گارو تجربه می کنند اصلا ناامید نشند به خدا ,خدا همه رو امتحان می کنه و تمام انسان ها به نوعی اونور سکه رو تجربه می کنند.فکر نکنین که خدا دوستون ندارد .خدا همه رو به یه اندازه دوست می داره.سعی کنین نتیجه کار ها رو بدست خدا بسپاریند شما ها تا می تونین ,تلاش کنین و نا امید نشیند. اونهایی که این روزها پیروز ازمیدان در میاند پیش خدا عزیز ترند
تجربه نوشت 4:ادم های خوب دوست کم دارند ولی اندک دوستشان واقعا دوستی با عمق قوی هستد این ادم ها در ایران هر چه قدر رشد می کنند سایه می ندازند ودر سایه هاشون همیشه دشمنان زیادی خیمه می ندازند.
عقل نوشت1:ادمی که ره راستو انتخاب کنه ,حلال وحرام سرش بشه ,هر چند سختی زیاد تحمل می کند. ولی پیش خدا رو سیاه نیستو ,خدا یه روز ی ,عوض کاراشو می دهد. اونهایم که عین لاشخور افتادن رو عرصه حرام خوری یه روزی بد جور بالامی یارند . حداقل که من اینو قبول دارم شما رو نمی دونم .چون خدا خودش تو قران این وعده رو داده است.
عقل نوشت 2:نمی دونم چرا این روز ها ,بعضی ها سطح علمی مون رو به رشده,ولی اصلا انسانیتمون نه اینکه رشد نکنه ,بلکه پسرفتم می کنه یه کارهایی رو عین آب خوردن انجام می دیم .حداقل این کارها اگر از مردم عوام بعیده نباشه از ماها بعیده,.......................................تا کی باید قران ها رو تو تاقچه ها بذاریم یا تو مراسم دفن و کفن بذاریم یه اوازی بخونیم بس..............................قران کتاب زندگی و رشد کمالات است و ریتمش مانند یه موسیقی ارامش بخشه اگه هر روز ,فقط یه صفحه از صفحاتشو معنی کنیم به خدا بعد یه ماه اونقد بهش انس پیدا می کنیم تا اخر عمرمون از کلمات شیرینش بهرمند می شیم.شما ها بخونین منفعتشو مال خودتون ,اگه ضرر دیدن حاظرم تمام خسارتتون با تمام وجودم تقبل بشم
عزت زیاد دوستان,در پناه حق برای ظهور در تعجیل اقای گلمان دعا یادتون نره
راستی دوستای گلم از این به بعد اگه در ضمینه طراحی وبسایت رسمی ,برنامه نویسی و امنیت دیواره هاست(همون ایمن سازی ضد هک),طراحی فتوشاپ,3d max,مشاوره در ظمینه domain bax.............سوالی داشتن پس از مشورت با چند تا از دوستای گلم,که مهندسی کامپیوتر در چند شاخه رو می خونند و خودمم که کمی اطلاعاتی داریم خوشحال می شم
براتون کاری کنم اینم(.......sajjad_partonia@yahoo) که اکثرا جمعه ها به خاطر این که از گوشی راحتر دسترسی دارین on هستم بعضی اوقاتم ساعت 9 به بعد هر شب از هفته ,
این ایمیل سایت sajjadpartonia@pjm.ir که در صورتoffبودن می تونین پرسش هاتون بپرسین و پس از وصل به اپراتور در عرض نیم روز پاسختونو می تونین دریافت کنین.واین ایمیل بعدیمون که مال دوستمه هر سخنی در مورد مهندسی صنایع داشتین در خدموتتون هستند
(amirmoin.nagmehfar@prsu.com)
امیدوارم که این آپم هر چند طولانی هست مورد پسند شما باشد و پس از خواندن خیلی خوشحال می شوم که نظراتونو بدونم
بدرود:::::سجاد پرتونیا و امیر معین نغمه فر
Strength of a Man
قدرت و صلابت يه مرد
در پهن بودن شونه هاش نيست
بلکه در اين هست که چقدر ميتوني به اون تکيه کني و اون ميتونه تو رو حمايت کنه
The strength of a
man isn't in the deep tone of his voice.
It is in the gentle words he whispers.
قدرت و صلابت يه مرد اين
نيست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه
بلکه در اينه
که چه جملات ملايمي رو ميتونه تو گوشات زمزمه کنه
The strength of a man isn't how many buddies he has.
It is how good a buddy he is with his kids.
درات و صلابت
يه مرد به اين نيست که چند تا رفيق داره
بلکه در اين
هست که چقدر با فرزندان خودش رفيق هست
The strength of a man isn't in how respected he is at work.
It is in how respected he is at home.
قدرت و صلابت
يه مرد به اين نيست که چه قدر در محيط کار قابل احترام هست
بلکه در اين
هست که چقدر در منزل مورد احترام هست
The strength of a man isn't in how hard he hits.
It is in how tender he touches.
قدرت و صلابت
يه مرد به اين نيست که چقدر دست بزن داره
بلکه به اين هست که چه دست نوازشگري ميتونه داشته باشه
The strength of a man isn't how many women he's Loved by.
It is in can he be true to one woman.
قدرت و صلابت
يه مرد به اين نيست که چند تا زن عاشقشن
بلکه به اين
هست تنها عشق واقعي يه زن باشه؟؟؟
The strength of a man isn't in the weight he can lift.
It is in the burdens he can understand and overcome.
قدرت و صلابت
يه مرد به اين نيست که چه وزنه سنگيني رو ميتونه بلند کنه
بلکه بستگي به
مسائل و مشکلاتي داره که از پس حل اونا بر بياد
Beauty of a Woman
The beauty of a woman
Is not in the clothes she wears,
The figure she carries,
Or the way she combs her hair.
زيبايي يه زن به لباسهايي
که پوشيده ... ژستي که گرفته
و يا مدل مويي
که واسه خودش ساخته نيست
The beauty of a
woman
Must be seen from her eyes,
Because that is the doorway to her heart,
The place where love resides.
زيبايي يه زن بايد از
چشماش ديده بشه
به خاطر
اين که چشماش دروازه ي قلبش هستند جايي که منزلگه عشق ميتونه باشه
The beauty of a woman
Is not in a facial mole,
But true beauty in a woman
Is reflected in her soul.
زيبايي يه زن
به خط و خال صورتش نيست
بلکه زيبايي واقعي يه زن ..انعکاس در روحش داره
It is the caring that she
lovingly gives,
The passion that she shows,
The beauty of a woman
With passing years-only grows.
محبت و توجهي
که عاشقانه ابراز ميکنه هيجاني که در زمان ديدار از خودش بروز
ميده
زيبايي يک زن هست
چيزي که با گذشت ساليان متمادي .. افزايش پيدا ميکنه
Lucky is the man who is the first
love of a woman,
but luckier is the woman who is the last love of a man
خوشبخت مردي هست که اولين عشق يه زن باشه
اما خوشبخت تر
زني هست که آخرين عشق يه مرد باشه