چقدر زود گذشتههههه
سلام چطورین؟؟؟
اسفند ۱۴۰۰
۱۱ سال پیش این وبلاگو زدم
الان ۲۵ سالمه
و اونموقه ۱۴ سالم بوده😥😥😥
چقدر زود گذشت
چقدر اینجا حس و حال باحالی داشته
از بچه های قدیم هرکی این نوشته رو دید یه پیام بهم بدید😍
سلام چطورین؟؟؟
اسفند ۱۴۰۰
۱۱ سال پیش این وبلاگو زدم
الان ۲۵ سالمه
و اونموقه ۱۴ سالم بوده😥😥😥
چقدر زود گذشت
چقدر اینجا حس و حال باحالی داشته
از بچه های قدیم هرکی این نوشته رو دید یه پیام بهم بدید😍
برای دروغ هایمان ،
خدا را قسم میخوریم ،
و به حرف راست که میرسیم ؛
می شود جان ِ تــو…
یــک متـــرجـم ضمیـــمه کــن ...
اینجـــا هیــچ کـــس ، هیـــچ کــس را نـمیفهــمد !..
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند،
ولی حیف که من زاده ی امروزم
خدایا جهنمت فرداست
پس چرا امروز میسوزم.
منتـــظر هیــــچ دستی در هیــــچ جای این دنیــــا نبـــاش !
اشک هایت را با دست های خـــودت پــــاک کن ....
که همه رهگـــــذرند ...
گفت: من پيشت ميمونم ولی بهت نمی گم کی هستم
گفتم : تو هميشه پيشم ميمونی
گفت : آره
گفتم : باهام بازی ميکنی؟
گفت : نه
گفتم : واسه چی؟
گفت : من فقط پيشت ميمونم ولی کاری واست نميکنم
من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد
گفت : هنوز گريه نکن
گفتم : واسه چی؟
گفت : هنوز وقتش نرسيده
من هم بيشتر گريه کردم
مامانم اومد منو بغل کرد
اون گفت : ميدوی اين کيه ؟
گفتم : نه
گفت : اين مادرته
گفتم : مادر چيه؟
گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلی هم دوست داشتنيه
گفتم : باهام بازی ميکنه؟
گفت : آره
گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو
گفت : ولی...
گفتم :ولی چی؟
گفت : اون تو رو تنها ميزاره
گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره
گفت : تنهات ميزاره
منم دوباره گريه کردم ديدم يکی اومد دست رو سرم کشيد
اون گفت : اين رو ميشناسی؟
گفتم : نه
گفت : اين پدرته
گفتم : پدر
گفت : آره
گفتم : اين کيه ؟
گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلی هم دوستت داره
گفتم : باهام بازی ميکنه؟
گفت : اره ولی آخر تنهات ميزاره
گفتم : تو دروغ ميگی اون منو دوست داره
ديدم يکی اومد بالای سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد و بغلم کرد و باهام بازی کرد
گفت : ميدونی اين کيه ؟
گفتم : اين همونيه که منو تنها نمی زاره؟
گفت :نه اون هم تو رو تنها ميزاره
گفتم : نه نه نه
گفت : اون برادرته دوست داره هر چی ميخوای واست مياره ولی بهش دل نبند
گفتم : چرا؟
گفت : تنهات ميزار
بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم های ديگری آشنا شدم
ولی اون همش می گفت اونها تو رو تنها ميزارن
تا روزی که....
داشتم قدم ميزدم ديدم يکی داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم
روز بعد وقتی از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتی بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم
روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد
وقتی اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توی دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکی اومد جلوم ايستاد و شاخه گلی به طرف من گرفت وقتی نگاش کردم ديدم خودشه همونی که هميشه منتظرم بود... به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....
ديدم يکی بهم گفت : تنهات ميزاره
آره خودش بود اونی که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره
گفتم : اون که دوستم داره
گفت : اين دليل موندن نيست
من هم اون گل رو از اون گرفتم
هر روز منتظرم بود و به درختی تکيه ميکرد و با يک گل سرخ
کم کم معنی عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود
اما من از جدايی ميترسيدم خيلی....
روزی رسيد که ديدم کنار درخت کسی نيست .... ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود
وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترينی
به خيابون نگاهی کردم ديدم خودش بود اما دستاش توی دستای يکی ديگه....
توی همون لحظه ديدم يک دست روی شونه هام گذاشت
گفت : ديدی گفتم با تو نميمونه
من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گريه کردم
گفتم : تو که تنهام نگذاشتی
گفت : آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نميزارم
گفتم : تو کی هستی؟
گفت : غم
گفتم : غم ؟
گفت : آره ..... اونی که با همه ميمونه ..... هيچ کسی رو توی تنهايی تنها نميزاره
اشکامو پاک کردم و رفتم جايی که ديگه کسی منو پيدا نکنه
اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود و خدام . . .
مادر و پدر و خواهر و برادر همه یه روزی تنهامون می زارن ....
گفتم نرو....پرپر میشم....گفتی میخوام رها باشم
گفتم آخه....عاشق شدم...گفتی میخوام تنها باشم
گفتم دلم...گفتی بسوز...
گفتم یه عمری باز هنوز؟؟
گفتم پس عمرم چی میشه ؟؟
گفتی هدر شد شب و روز !!
.......وای دلم !
بگذار يک بار براي هميشه معذرت هايم را از تو بخواهم تا ديگر چيزي بين ما باقي نماند که مبادا بار ديگر روزگار گذرمان را به يکديگر بيندازد،ببخش مرا اگر روزي خواسته و ناخواسته موجب آزارت بودم،ببخش اگر که کم برايت اشک ريختم و غصه ات را کم خوردم و شب ها با يادت بيدار نماندم و به جاي انديشه در زيبايي هاي تو،غرق در روياهايي شدم که از گفتنش هم شرم دارم....
ببخش مرا اگر خيلي دنبالت نگشتم و به راحتي تو را رها کردم و نخواستمت و ببخش مرا که بعد از اين هم نخواهمت که خواست،به بزرگي خودت بر من ببخش که نفهميدم که چقدر مهرباني و هيچ وقت به اين پي نبردم که مرا براي خودم مي خواستي و من ابله هيچ تعلق خاطري به تو حس نمي کردم و هرگز تو را آنچنان که بايد و شايد دوست نداشتم....
حلالم کن که هيچ ديني از تو بر دوشم حس نمي کنم و عذاب وجداني هم گريبان گيرم نيست و بگذر از من که روز به روز به تو سردتر و بي ميل تر شدم و هرچه که دلم خواست مرتکب شدم و خيالم هم نبود و ببخشا مرا که هيچگاه مهرت بر دلم دائم نشد و هميشه موقتي بود و شدتش هيچ زماني به حدي نبود که مرا از رفتن و بي خيالت شدنت باز دارد...
ببخش از اين همه دروغي که به تو گفتم و با اينکه باور نکردي ولي به رويم نياوردي و فقط نگاهم کردي تا ببيني که کي مي برم،و بريدم....ببخش مرا که هميشه دنبال بهتر از تو گشتم و تنهايي خود را با هرکسي جز تو قسمت کردم و سرخوش بودم و نگاه هرزه و حريصم مدام مي چرخيد و با وجود اينکه هيچ وقت هم کسي را نيافتم،ببخش مرا که حتي خودم را بازنده هم نمي دانم و هيچ حسرتي براي از دست دادنت ندارم....
ببخش که هيچ وقت نفهميدم که تو هم هستي و انتظاراتي داري از من،بزرگوار ببخشيد که خيال مي کردم که عاشقت هستم و مي مانم،ببخش مرا که بدنامت کردم و تو باز هيچ نگفتي و باز هيچ....
ببخش که بر خلاف عهدم با تو عمل کردم و ببخش که فهميدم همه چيز توهمي بيش نبوده و ببخش که تعهدم به تو را جدي نگرفتم و نفهميدم حرمتش را بايد پاس بدارم و ببخشيد که حالا هم در کتم فرو نمي رود که حرمتي بوده که نبايد مي شکست،ولي شکست...
ببخش که در همان ابتداي راه جا زدم و تو را در تنهايي واگذاشتم و ببخش که گوش هايم هيچگاه فريادهايت را کر شد و نشنيد،و ببخش که نتوانستم نشانه هاي تو را شناسايي کنم و هيچ وقت بوي تو را از آن ها استشمام نکردم و اگر توانستي از من بگذر که کور شدم و هيچ عمل و عکس العملي از تو نديدم که مرا پابند کند،ولي همه کس و همه چيز برايم جلوه داشت مگر تو....
معذرت مي خواهم که هرگز ياد کردن از تو و ابراز عشق به تو از حد الفاظ فراتر نرفت و ببخش که حتي خودم هم گاهي فراموش مي کردم که تمامش دروغ است و فريب و دلم جاي ديگر است،ببخش که وقتي با تو بودم،کلافه بودم و مدام مي خواستم فرار کنم و انگار که شکنجه مي شوم و مدام نگاهم به ساعتم بود و انتظار مي کشيدم که سريع اين با تو بودن به پايان رسد....
اگر به من اميد بسته بودي و اين چند وقته را به پايم نشستي و سوختي،مرا ببخش که من اميدت را نااميد کردم و بر من ببخش که هرچه بيشتر سعي کردم که تو را بفهمم و دوست داشته باشم کمتر موفق بودم و ببخش که هر چه سعي کردي نتوانستي مرا تحريک کني و نتوانستي در دلم جاکني و ببخش که نتواستم تحملت کنم و هيچ گاه حتي همين حالا هم نفهميدم که نسبت به من مهربان بودي...
ببخشا که هرگز باورت نکردم و توانايي هايت را جدي نگرفتم و هيچ نقشي در زندگي من نداشتي و عملا جز يک تماشاگر چيزي نبودي و هيچ نيازي به بودنت در خود احساس نکردم و نخواستم نيازي براي ماندنت بسازم....
ببخش مرا که با اين حرف ها داغت را تازه کردم و ببخش مرا که باز هم برايم مهم نيست که ببخشي يا...
ببخش مرا...


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ههههههههههههههه
دلتنگت شده ام به همین سادگی...
گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخن نگویم
من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم
تا این باد با دلتنگی هایم چه کند؟
آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟
و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟
یا در این شب بارانی ...
بر سنگفرش کوچه های خلوت جاریش می کند...
یا شاید در شبی مهتاب
آن ها را به نگاه به یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد!
یا شاید در نگاهی سرد
در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند؟
آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟؟؟
دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...
شاید این باد دلتنگی مرا
در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمزمه کند!
بگذار برایت بگویم
که امشب سخت دلتنگت هستم...!

آهی بلند به وسعت فاصله ها میکشم
این نفس های بی هدف
این گذشت روزها بدون تو
زخم کهنه روزگار بر دل من شده است.....
یه روز دنیای من در همین نزدیکی ها بود
سرنوشت
بین من و تو فاصله ها رو انتخاب کرد......
حتی چشم ها
دیگر به سیاهی این شب های تنهایی عادت کرده اند...
تو این روزها
اسیر عشق گذشته خود هستم
خسته از این روزها
خسته از ابن افکار پریشون
که از سایه ها هم به من نزدیک تر هستند
تنها دفترچه خاطرات
رفیق تنهایی های من در این روزگار شده است...
چشم هایم دیگر درگیر کسی نیست
اکنون اینجا زیر نور ماه نشسته ام
تنها
با خود فکر میکنم
تنهایی عجب حس عجیبی هست
حتی غریبه با خود میشوی.....
حرفی برای گفتن وجود نداره
دیگه از برق چشم ها
دیگه از ضربان تند قلبم
دیگه از شوق رسیدن
دیگه از حس رهایی
خبری نیست....

میدونم
حالا دیگه در فاصله ها
من و این همه خاطره
تنها در این جاده زندگی هستیم.....
حالا ببین
تو این روزها
من قربانی عشق گذشته خود شده ام....
و این کوچه
ببین آواره این خانه من هستم
غریبه با خود....
شب سکوت
حتی پرنده عاشق دیگر توانی برای خواندن از عشق ندارد.....

اين دل نوشته ها واسه اونايي كه تنهاهستن و ناراحت يا ميشه گفت از عشقشون دورن يا توعشقشون شكست خوردن خداصبرشون بده
آقا ما بله قربان- بله قربان ...، شما سلطان
آقا ما علوم اول راهنمایی، شما فیزیک انتگرال
آقا ما تقویم جیبی، شما موسسه ژئو فیزیک!
آقا ما سه کله پوک، شما سه تفنگدار
آقا ما کته، شما بیف استروگانف
آقا ما جرز لای دیوار، شما پتروس فداکار
آقا ما فلافل، شما هات رویال برگر با پنیر و قارچ
آقا ما بن کارگری، شما بن تخفیف دیزنی لند
آقا ما سوختگی درجه ۳، شما برنزه شکلاتی
آقا ما آب حوض، شما شیر موز
آقا ما عشق و عاشقى، شما عقل و منطق ...
آقا ما بتمرگ، شما بفرما!
آقا ما یه نقطه توی فضا، شما مبدا مختصات
شما ماهیچه، ما اشکنه
آقا ما پنج کیلومتر تا بهشت، شما ۲۴
آقا ما سیمبیان، شما آندروید
آقا ما nokia 1100، شما vertu
آقا ما آپارات، شما یوتیوب
آقا ما کلوب، شما فیسبوک
آقا ما جرقه، شما بیگ بنگ
آقا ما سحابی، شما کهکشان
آقا ما آهنربا، شما سیاهچاله
آقا ما متر، شما سال نوری
آقا ما سفیر امید، شما اتلانتیس
آقا ما منجم آماتور، شما اختر فیزیکدان
آقا ما تلویزیون کمدی، شما سه بعدی
آقا ما مارمولک، شما تمساح
آقا ما cd، شما بلو ری
آقا ما چوق لباسی، شما توتال کر
آقا ما چرتکه، شما الجبرا
آقا ما x=2، شما E=mc2
آقا ما میریم اغذیه، شما برین پدیده
آقا ما مستشار شما، جهانگیرشاه دولو
آقا واسه شما میگن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد
اما واسه ما میگن این الاغ هر یونجهای که جلوش باشه میخوره!
آقا ما ...
آقا ما ...

هر وقت خواستی بدونی که کسی دوستت داره یا نه .توی چشماش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببینی:
اگه نگات کرد: عاشقته
ساده نگذر
......از کسی که دوستش داری ساده دست نکش
!شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی
و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن
چون شاید
هیچوقت
هیچ کس
تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !!
دوستای خوبم هر چی فکر کردم
ندونستم عنوانش و چی بزارم
برگرفته از سایت کلیسای عشق قسمت لینکام سایتش هس
۲) تحمل کردن و از حال نرفتن در مقابل ۲۰ دختر سمج
۳) دویدن در حیاط مدرسه دخترانه بدون نگاه کردن به اطراف
۴) رقابت با دختران در رشته چونه زنی وپر حرفی وپشت موبایل یا تلفن
۵) ناز کشی ۳ دختر به طور همزمان
بگذار منتـظـر بمانند !!!
خیلی سخته که دیگه نباشه هیچ جایی برای آشتی،بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا،میسوزه گاهی دل نه زهرتلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه،هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگه عمر جاده ی عشقت تموم شه،نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات میمیره،بره و سراغی ازتو و چشمات نگیره
خیلی سخته عزیزی عازم سفرشه،تازه فردای همون روز با دوست عاشقش خبرشه
خیلی سخته میوه ی کال رو چیدن،بخدا کم غصه ای نیست چندروزی اونو ندیدن
سخته دلی رو با نگات دزدیده باشی،وسط راه اما از عشق کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی،از خودت می پرسی یعنی میشه اون بره زمانی
خیلی سخته تو پاییز با غریبی آشنا شی،اما وقتی که بهارشد یه جوری ازش جداشی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه،بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینی تو یه فصل طلایی،کاش مجازات بدی داشت قانون بی وفایی
چقدر سخته و قشنگه آشنایی زیربارون،اگه چتر نداشته باشه تو دست هردوتاشون
خیلی سخته تا همیشه پای وعده نشستن،چقدر قشنگه واسه کسی شکستن
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت،دیگه بوسیدن لبات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته دل تو نکنه قصد تلافی،تاکه بین دو پرستو نباشه اختلافی
خیلی سخته بری یه روز واسه چیدن ستاره،ولی تا رسیدی ببینی اونجا روز شده دوباره...![]()
زندگی بافتن یک قالی است،نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی،
نقشه را اوست که تعیین کرده،تو دراین بین فقط می بافی!
نقشه را خوب ببین نکند اخر کار قالی زندگیت را نخرند!...
مرگ
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد
من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد![]()
مردی در خواب با خدامکالمهای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی است؟ “، خدا او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده میآمدند، آنها در دست خود قاشقهایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دستهها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی میتوانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دستهها از بازوهایشان بلندتر بود، نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: “تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است”، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشقهای دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، میگفتند و میخندیدند، مرد گفت: “خداوندا نمیفهمم؟!”، خدا پاسخ داد: “ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، میبینی؟ اینها یاد گرفتهاند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدمهای طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر میکنند. برگرفته از سايت عاشقانه ها
خدایا...!!!
جای سوره ای
در قرآنت به نام " عشق "
خالی ست
که اینگونه آغاز میگردد :.و قسم به روزی که قلبت را می شكنند
و جز خدایت
مرهمی نخواهی يافت...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمي
تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!
تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا
هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !
برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد
و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد
تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ...
از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید سال های سال گذشته بود و او هنوز همان
دانه کوچک بود دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه ! گاهی
سوار باد می شد و از جلوی چشمها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن
برگ ها می انداخت و گاهی فریادمی زد و می گفت : من هستم ، من اینجا هستم ،
تماشایم کنید !!
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشراتی که به چشم
آذوقه زمستان به او نگاه می کردند ، کسی به او توجهی نمی کرد.دانه خسته بود از
این زندگی ، از این همه گم بودن ، از این همه کوچکی !! یک روز رو به خدا کرد و گفت
: نه ، این رسمش نیست . من به چشم هیچکس نمی آیم . کاشکی کمی
بزرگتر،کمی بزرگتر مرا می آفریدی.خدا گفت : اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ، بزرگتر از
آنچه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی . رشد
ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای راستی یادت باشد تا وقتی می خواهی
به چشم بیایی ، دیده نمی شوی . خودت را از چشمها پنهان کن تا دیده شوی .دانه
کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد .
رفت تا در تنهایی به حرفهای خدا بیشتر فکر کند .سال ها گذشت و دانه کوچک اکنون
سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد ، سپیداری
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد
شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن ار سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد
آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده
و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد
پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بالهایش پروکیده بودند
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثۀ او محافظت کند
! اما چنین نشد
در واقع پروانه ناچار شد همۀ عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را
خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود
و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشكلی زندگی کنیم، فلج می شدیم
به اندازۀ کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم
من نیرو خواستم و خداوند مشكلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم
من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم
من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد، تا آنها را از میان بردارم
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم
... من به آنچه خواستم نرسیدم
اما . . . . . آنچه نیاز داشتم، به من داده شد
نترس، با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی
اگه می خوای به اون چیزایی که میخوای برسی باید شرایطتو عوض کنی
کاری به کسی ندارم و نمی خوام مقایسه کنم اما بدون آدمایی که به خواسته هاشون رسیدن اولش رفتارای بد خودشونو ترک کردن و به سمتی که می خواستن عوض شدن!
می دونم که اگه بخوای می تونی٬
تو می تونی دنیا رو زیرو رو کنیُ کافیه اراده کنی
---------------------------------------------------------------
به یارو میگن ۱۲ امام رو میشناسی؟ میگه آره. میگن خوب نام ببر؟ میگه اونجوری که نه. اگه ببینمشون میشناسم
---------------------------------------------------------------
اگه دیدی یه سوسک پشت و رو افتاده و داره دست و پا می زنه، فکر نکن با دمپائی زدنش... داره به قیافه تو می خنده
---------------------------------------------------------------
غضنفر میره برای عضو شدن تو بسیج مسئول ثبت نام ازش می پرسه معنی قدس سره الشریف یعنی چی؟ غضنفر یه خورده فکر می کنه میگه همون دمش گرم خودمونه دیگه
---------------------------------------------------------------
يارو ميره خواستگاري، از دختره خوشش نمياد، به باباي عروس ميگه : ما ميريم يه دور ميزنيم ، بر ميگرديم ، راستی تا ساعت چند بازيد ؟
--------------------------------------------
یارو با دختره دوست می شه می گه ببخشید اسم شما چیه؟ دختره می گه من اسمم شراره است ولی بچه ها صدام می کنن شراب. طرف می گه : منم اصغرم بچه ها صدام می کنن عرق سگی
---------------------------------------------------------------
يه دفعه دو تا هزار پا همديگر رو بغل ميکنن ميشن زيپ
---------------------------------------------------------------
يه نفر ميره جوراب فروشي ميگه آقا جوراب ميخوام فروشنده ميگه:مردونه ؟يارو دست ميده ميگه: مردونه
---------------------------------------------------------------
يه يارو زنگ ميزنه پيتزا فروشي ميگه يه پيتزا مي خواستم. فروشنده ميگه . به نام ... ؟ يارو ميگه . آخ آخ . ببخشيد .به نام خدا , يه پيتزا مي خواستم
---------------------------------------------------------------
از طرف مي پرسند چرا پرنده ها زمستان از شمال به جنوب پرواز مي کنن ؟ ميگه : آخه من امتحان كردم..... پياده خيلي راهه
---------------------------------------------------------------
دختره ميره تعليم رانندگي ... ازش ميپرسند چطور بود ؟ ميگه : بد نبود ! اما معلمش خيلي مذهبي بود. ميگن : واسه چي؟ ميگه : والا من هر كاري ميكردم هر جايي ميپيچيدم ميگفت : يا اباالفضل ...يا حضرت عباس...يا امام حسين
-------------------
تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد. از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟!
که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟
چه شود اگر که من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان ساخت پلي...
چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم.... و درخت تنها عشق را پيدا کرد. عشق را در بهار بايد جست.
در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با دست نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان وزش باد و غرش ابر و طوفان عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل ... و درخت تنها عشق را پيدا کرد
عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي...
صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد .. سی و هفت درد و عیب اساسی ما
ایرانیان که هیچوقت درمان نشد..!
*در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می
زدایند،این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد..!*
به قسمتی از درد های اجتماعی ما ایرانیان توجه کنید:
1-اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.
2-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.
3-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.
4-به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.
5-بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع انها هیچ اقدامی نمی کنیم.
6-در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.
7-کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.
8-غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.
9-بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که اینده را فراموش می کنیم.
10-از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.
11-عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه انها می اندازیم،ولی برای
جبران ان قدمی بر نمی داریم.*
12-دائما دیگران را نصیحت می کنیم،ولی خودمان هرگز به انها عمل نمی کنیم.
13-همیشه اخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.
14-غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند،ولی ما شاعر و فقیه!
15-زمانی که ما مشغول کیمیا گری بودیم غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.
*16-زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها علم
نجوم را بنا نهادند.*
*17-هنگامی که به هدف مان نمی رسیم،ان را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می
گذاریم،ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل ان نمی پردازیم.*
*18-غربی ها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار می دهند،ولی ما انها را
برداشته و از همکارمان پنهان می کنیم.*
19-مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.
20-غربی ها و بعضا دشمنان ما،ما را بهتر از خودمان می شناسند.
21-در ایران کوزه گر از کوزه شکسته اب می خورد.
22-فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می
کنیم.
23-برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن اخر کار استخاره می کنیم.
24-همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.
25-به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید
بدخواه ماست.
26-چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.
27-به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.
28-وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.
۲۹-در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند،به جای اینکه به
انها احترام بگذارند.*
30-اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.
31-اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.
32-تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.
33-غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.
*34-اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی،کابل کشی و غیره صد ها جای ان
را خراب می کنیم.*
35-وعده دادن و عمل نکردن به ان یک عادت عمومی برای همه ما شده است.
36-قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از ان حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.
37-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم

از کنار آدما رد می شی اما نمی بیننت
دنبال یکی مثل تو می گردن اما بازم نمی بیننت
بهشون یه تنه کوچولو هم بزنی بازم ...
مثل یه حباب
آروم و روون بی صدا و بی هیاهو....
از کنارشون می گذری و ...این تویی که سراسر لذت و شوقی
از دیدنشون، بوییدن و لمس کردنشون...
تا حالا یه حباب بودی ؟
یه حباب رها و آزاد؟!!!

بغضامونو با دهن بسته
بعد فکر میکنیم کاش که همین جوری بمونن
نکنه یه وقت صدای ترکیدنشون
کسی رو اذیت نکنه..!!
پ ن : بادکنکا ببخشید، عمری نفهمیدیم، شما بغض کردید و ما خندیدیم..!
فکر کن یوسف شود
فکر کن
بشود عزیز ِ خسرو (!)
فکر کن
تو مجنون باشی/ یعقوب باشی، فرهاد باشی..
فکر کن
چگونه میشود تاب آورد؟ یک تنه
بار ِ غم ِ این همه قصه ی عاشقانه را..
وقتی دلت میگیرد
که پیدا شود، جمله شود و آرامت کند
به کدام دایره المعارف میشود پناه برد
از هجوم بغض های بی امان
که معنا کنند بی قراری هایت را
و کدام صفحه سفید و سرد است
که آغوش گرمی شود برای دلتنگی هایت..
پ ن : خدایا.. بی پرده، بی واژه، بی حرف/ در آغوشم کش
مرا تاب انتظار نیست..