تـــ ـقــ ـدیـــ ــر؟!

آخـ ــ ـریــ ـ ـن غــ ـــ ـرغـــ ــ ـرهـ ـای پــیــ ـ ـرزن قــ ـ ـصــ ـه ی مــ ـ ـا

پیرزن غرغروی قصه ی ما میخندد، تلخ میخندد...

انقدر امروز و فرداهای نیامده را دیده است که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزوهایش را آشفته نمی کند!

دنیایش پر از سفسطه ها و مغلطه های رنگی است که درظاهر دیگران رنگین کمان هفت رنگ به نظر می آید...

آری،پیرزن قصه ی ما را پیرزن کرده اند!  وگرنه هنوز به آرزویش نرسیده است.

دارم از تو حرف میزنم...همیــــــــــشه!  تویی که شاید روحت هم از نوشته ی های من خبر ندارد...

اما یادت به نوشته های من رنگ می دهد!

شیرین ترین گریه ها و تلخ ترین خنده ها رافقط می شود نصار کسی کرد که شیرینی وجودش مرهم تلخی زندگیت باشد.وگرنه قهقه های بلند را میشود بیهوده نیز رها کرد!

فقط مرگ واژه ها میتواند زبانم را از گفتن حرفهای دلم بازدارد!  پس بیهوده از من نخواه که...!

تا اینجایش بامن بود،دست من بود،دیگر تویی و وجدان بیدارت و دل پاکت!

به امید آن روز....

مــ ـجــ ـ ــرم نوشت:

هرگاه از دور دیدی سرابی، وانمود کن که سیرابی..

مگذار سراب به دروغش افتخار کند!

فـ ــ ـقـط 2تـــ ــاش مـــ ــ ـونــ ـ ـده!

میگن نمیفهمیم چی می نویسی...!راستش خودمم گاهی نمیفهمم چی می نویسم،

میگن شاد بنویس،نوشته هات درد دارن، یاد مردی می افتم که کنار خیابون شاد میزد....باچشم خیس!

دلم که میگیره نقش یه درخت خشک رو بازی میکنم، نمیدونم چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن! جفتشون خوبن ولی به شرطی که باهم نرسند،

خیلی سخته که بخوای بفهمونی من این من نیستم،بخوای بفهمونی که حس درونت مثل یه قناری غمگینی هست که به سکوت قفس خو گرفته...وقتی دلتو به قفس ببازی یا زندگیتو بردی یا همه چیتو باختی!

همیشه اشتباهای کوچیکمون رو روی هم می ریزیم و ازش غولی میسازیم به اسم تقدیر!

همیشه میخوایم مردونه حرف بزنیم،مردونه ببخشیم،مردونه؟!!.....،توی دنیای نامردا،دنیایی که هرکسی فقط واسه سهم خودش میجنگه،دنیایی که هرکسی اسم هرزگی خودش رو میذاره عشق! دنیایی که نمیتونی لقب خوب بودن رو یدک بکشی،دنیایی که کاش بعضی روزاش شب بود،دنیایی که میدونم وقتی از من میگذره کر میشه.....از سکوتم!

تا هستم این دنیا ارثیه بابای منه! درداش،بدیاش، دلتنگیاش...همش واس خودمه،وقتیم نبودم همش مال شما!

همیشه میگم یه روز خوب میاد،اگه بگذارند.....!آره دست من نیست.ولی پای این آرزوم محکم وایسادم،دل شیر میخواد که دارم،??? ??میخواد که....خدارو دارم!

مــ ـجــ ـ ــرم نوشت:

ما هیچگاه همدیگر را با تامل نمی نگریم، زیرا مجال نیست...اینگونه است که عزیزترین کسانمان را در چشم به هم زدنی به حوصله ی زمان از یاد می بریم! (مرحوم حسین پناهی)

 

 

 

10/5/69

انسان مـــوجــودیـــــســت که زیاد مـــوجــودنـیـــــســت!!

مــ ـجــ ـ ــرم نوشت:

ســــــرســـــری رد شـــــــو و زنـدگــــــی کــــن ،
دقــــت ..... "د ق ت
" مــی دهـد ،

از مـــا گــفـتـن !

صـــدای گامهای غریبهـــ ای که به سلـــول من می آمـــد...

رفتند؟؟!!

به سلامت! من خدا نیستم که بگویم صد بار اگر توبه شکستی باز آی

رفتنشان مردانه نبود

لااقل مرد باشند و برنگردند…

          آری...آنان تورا برای خودشان می خواهند

خط زدن بر ما پایان ما نیست

آغاز بی لیاقتی خودشان است…

آنان که عوض شدنشان بعید است

عوضی شدنشان قطعیست….

سرمایه های هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

دلم می گویدخودت باش! کسی هم خوشش نیامد به جهنم!!
اینجا دنیای مجسمه سازی نیست.....!!

مــ ـجــ ـ ــرم نوشت:

خیالت راحــتـــــ . . .
شکسـ ــــته ها نفرین هم بکـ ــنند ،
گیرا نیسـ ــت …!
نـــفرین ،
ته ِ دل می خـ ــواهد
دلِ شکسـ ــته هـ ـــم که دیگر
ســــر و ته ندارد . . .

قانون تلخ زندگی...

الان شبه ...چون زندگی قانون داره.. و این قانون هیچ وقت طبق میل ما عمل نمیکنه، و دلیل اینکه تو بیداری یه حسه غریبیه که سالهاست توی واگن زندگیته، در واقه یه جورائی با تو همخونه شده نباید این حس رو طرد کنی، باید باور کنی که دنیای خودت گرمه ونیاز به دستهای به ظاهر گرم نیست، خودت باش که تو همان شاهزاده سوار بر اسب سپید کسی هستی... پس بتاز حتی با بال شکسته و دل خسته که زندگی مثله رود در گذره و عمر بازگشتی نداره و اینه حقیقت تلخ و زجر آور زندگی.و اینجاست که باید سکوت کنی...

و سکوت هیچ وقت اشتباه نمیکنه و مؤدبانه میگه: به تو چه!!!

دیگه اینجاست که هممون دوست داریم پر باز کنیم و پرواز کنیم.ولی برا پرواز باید سبک باشی.اشک میریزیم تا سبک شیم،آخه اشکامون خیلی سنگینه.راستی...اشک سه حرف نداره،اشک خیلی حرف داره..

اما پرواز کردن به جز بال آسمون هم میخواد....

فردا با طلوع خورشید همه از خواب بیدار میشن و یه سری دنبال نول حلال میرن یه سری دنبال نون تافتون و سنگک و ...

وشاید بیکارترینشون من باشم و علامت بزرگ تعجب زندگی تو ذهنم!!(البته در نظر بعضی ها)

تعجب نکنید....من همون مــــ ـجـــ ـ ـرم سابق هستم.

مــ ـجــ ـ ــرم نوشت:

براى آدم نابينا شيشه و الماس يكيه
پس اگه يكى قدرتو ندونست،فكر نكن تو شيشه اى،اون نابيناست

فــ ــ ـقـ ـ ـط بــ ـ ـرای تــ ــ ـو

و چه می شود که چنین می شود...

شاید تقصیر از من بی تقصیر است.....که فقط اندکی بزرگ شده ام...

کاش بچه می ماندیم...تا وقتی بیش از سن مان می فهمیدیم اطرافیان را شاد کنیم...نه اینکه...بمان حسادت کنند...

وحسود هرگاه پای همسایه اش می شکند گمان می کند بهتر راه می رود...!

پیاز هم که خرد میکنند برایش اشک میریزند...

و هرگاه پشت سرمان حرف است خوشحالیم،چون پشت سرمان حرف است...پس یگ گام جلوتریم!

وتنها وقتی چرک نویس احساسات دیگران می شویم بیشتر به ارزش خودمان پی می بریم...و گاهی کاغذ باطله ها به اشتباه مچاله می شوند!

و تنها می توان گفت:

   هی ( ر ا ه) آمدم باتو

   هی (ه ا ر) شدی با من

گالیله!انقدر به فرضیه ات نناز.دیگر زمین گرد نیست...از بس انسان ها برای هم چاه می کنند...

مــ ـجــ ـ ــرم نوشت:

خدایا! من را در برابر بعضی دوستانم محافظت کن.

خودم از عهده ی تمام دشمنانم برمی آیم...!

 

 

گـــ ــ ـلــ ـایــــ ــــه

از دست عزیزان چه بگویم؟گله ای نیست

گرهم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن درهمه عمرم

هرلحظه جزاین دست مرا مشغله ای نیست

.

.

.

بگذشته ام از خویش ولی ازتو گذشتن

مرزی است که مشکل تر ازآن مرحله ای نیست!!!

شاید شماهم انگشت در دهان مانده باشید و در این فکر که به کدامین گناه تازیانه ها بر اعتمادهایتان زده می شود......!

تازه می فهمی معنی "بی اندازه" را...

درفکری بروی یا درظاهربمانی، اما "آنان که بودنت را قدر نمیدانند رفتنت را خیانت می خوانند"!

و تنها اینجاست که به حماقت های گذشته ات لبخند میزنی.

  همیشه سکوتم به معنای پیروزی نیست ، گاهی سکوت میکنم تا بفهمی چه بی صدا باختی . . .

خیلی وقتا آدم دوست داره وجه تمایز خودشو با عزیزان!!پیدا کنه، اما کاملا محسوسه که پیداکردن وجه اشتراک چقدر ساده تره.

دیگر هیچ چیز مشترکی بین ما نیست

 تنها آسمانمان یکیست . . .

مــ ـجــ ـ ــرم نوشت:

این سخن در آسمان باید نوشت:

با تو در دوزخ مدام ، بی تو هرگز در بهشت . .

 

 

کم کم یاد خواهی گرفت...

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر! و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

مــ ـجــ ـ ــرم نوشت:

ماهیها چقدر اشتباه میکنند،قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند؟

چه می شود همه از جنس آسمان باشند...

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها