ترسیده ام
خیلی ترسیده ام سه ماهه دارم خودم رو میکشم هی فرو میریزم و هی آجر به آجر میچینم و پا میشم
دفعه پیش که اومدم و نوشتم مامان تازه تو رفته بودی من خودمو بی پناه میدیدم ولی میگفتم اینا همش به خاطر داغیه که به دلمون شده و امیدم به زمان بود که همه چیز رو در خودش حل میکنه
به خودم میگفتم من یه مادرم و باز هم زخممو میبندمو پا میشم
اما حالا بعد از دوسال ...
الان که دوباره دارم مادر میشم خیلی بی پناهم مامان
جایی ندارم که برم و آرومم کنه برم یه ذره خیالم راحت باشه و چشممو بی دغدغه ببندم و استراحت کنم
مامان ترسیدم نه از تنهایی که من همیشه تنهایی رو بغل کردم
ترسیدم چون فکر میکنم خدا ولم کرده دیگه دستمو نمیگیره
ترسیدم چون حس میکنم صدامو نمیشنوه
شاید هم زیادی خستم
شنیدم خسته ای ! بیزار از زمانه !