انتخابات!
با چشمها
ز حیرت این صبح نا بجای خشکیده بر دریچه ی خورشید چارطاق بر تارک سپیده ی این روز پا به زای دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب. فریاد بر کشیدم:"اینک چراغ معجزه مردم! تشخیص نیم شب را از فجر درچشم های کوردلی تان سوئی به جای اگر مانده است آنقدر تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب در آسمان شب پرواز آفتاب را! با گوش های ناشنوایی تان این طرفه بشنوید: در نیم پرده ی شب آواز آفتاب را!" "دیدیم!(گفتند خلق نیمی)پرواز روشنش را.آری!" نیمی به شادی از دل فریاد بر کشیدند: "با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را!" باری من با دهان حیرت گفتم: "ای یاوه یاوه یاوه خلائق مستید و منگ؟یا به تظاهر تزویر می کنید؟ از شب هنوز مانده دو دانگی ور تائبید و پاک ومسلمان نماز را از چاوشان نیامده بانگی!" هر گاو گند چاله دهانی آتشفشان روشن خشمی شد: "این گول بین که روشنی آفتاب را از ما دلیل می طلبد" طوفان خنده ها... "خورشید را گذاشته می خواهد با اتکا به ساعت شماطه دار خویش بیچاره خلق را متقاعد کند که شب از نیمه نیز بر نگذشته است" طوفان خنده ها... من درد در رگانم حسرت در استخوانم چیزی نظیر آتش در جانم پیچید. سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم. از تلخی تمامی دریاها در اشک نا توانی خود ساغری زدم آنان به آفتاب شیفته بودند زیرا که آفتاب تنها ترین حقیقت شان بود احساس واقعیت شان بود. با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود با تابناکیش مفهوم بی فریب صداقت بود ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در دردها و شادی هاشان حتی با نان خشکشان و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند. افسوس! آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود و آنان به عدل شیفته بودند و اکنون با آفتابگونه ای آنان را اینگونه دلفریفته بودند! ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند. ای کاش می توانستم! احمد شاملو-مجموعه شعر"کاشفان فروتن شوکران"
....
برایِ خیسِ چشمانم
از 20 که بگذرد
دیگر چه فرقی میکند
21
22
...
29
در آستانه 30
بـــــــاد می وزد
بر پیکرِ پرخراشِ من
شبیخونِ هیچ نگاهی دلم را نمی لرزاند!
خنده های مسمومم را
با هیچ ضمادی کاری نیست!
بگذار طنین قهقه هایم را
آســـــمان بشنود...
اندکی دیـــــــــر تسلی خواهم یافت!
حافظ...
ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست...
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی...
نور...
هر بامداد تا نور مهر می دمد از کوه های دور
من بال می گشایم ، چابک تر از نسیم
پیغام صبحدم را
با شعرهای روشن
پرواز می دهم .
انبوه خفتگان را
با نغمه های شیرین
آواز می دهم
از نور حرف می زنم ، از نور
از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور .
اما در ازدحام خیابان
گم می شود صدای من و نغمه های من .
گویند این و آن :
” خود را از این تکاپوی بیهوده وارهان !
بی حاصل است این همه فریاد
در گوش های کر !
دیوانه حرف می زند از نور
با موش های کور ! “ بیگانه با تمامی این حرف های سرد
من ، همچنان صبور
با عشق ، شوق ، شور
انبوه خفتگان را
آواز می دهم .
پیغام صبحدم را
پرواز می دهم
هر سو که می روم
در گوش این و آن
حتی در ازدحام خیابان
از نور حرف می زنم ،
از نور ...
فریدون مشیری
تلخ...
"تلخ است"
تمام طعم هایی که مردم تنها حواشیش را می بینند
و تو تا انتها در آن غرقی...
ترس...
از شکمی که گرسنه هست نمیترسم؛ اما از چشم و دلی که گرسنه هست
شدیدا ترس دارم...
من مریم دختر آذر ماهی با بیشتر خصوصیات متولدین این ماه هستم...اینجا جاییه که من درباره ی همه چیز توش مینویسم....همه ی چیزایی که ازشون خوشم میاد و نمیاد....اعتقادم پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیکه....از همه ی دوستایی که میان اینجا میخوام که ادب رو همیشه مقدم بدونن................