باران می بارد .
من جای خالیِ تو را از یاد برده ام
و حضورِ تو را , هیچ آرزویی در بر نمی گیرد .
من هنوز باران را دوست دارم
عشق را ... گرمای دستی را ...
دستانی را ... .
...
تو نیستی و نبودنت دیگر چیزِ غریبی نیست
و هیچ توهّمی , حضورِ تو را مکرر نمی کند .
...
باران می بارد ,
دستهایش را می خوانم ,
گرم است ...
دیگر گرمایِ تو از خاطرم رفته است عزیزم ... عزیز ترینم ...
...
باران می بارد
و من دیگر به یادِ تو لبخند نمی زنم
انگار تو از هزاره ی قبل بوده ای
انگار ... تو هیچ گاه نبوده ای ....
...
باران می بارد
عشق , یادش زیباست ...
و بارانِ پاییز مرا عاشق می کند ,
با تو
بی تو ... !
