+دلى که اندوه داردنیاز به شانه دارد نه نصیحت...کاش همه این را مى فهمیدند....!...

 .

.

.

 

+تمـــام غصــه هــایــی را کـــه بــرایـــت خـــوردم!

بـــالا مــی آورم

طـــعـــم بـــیهودگـــی مــیــداد…!

.

.

.

 

+حالا که رفته ای

حسابی که هوا را بی من نفس کشیدی

سر دو راهی که رسیدی به چپ برو

به جهنم ختم می شود



بعضے وقتا مجبورے تو فضاے بغضت بـפֿـنـבے ...


בلت بگیره ولے בلگیرے نـڪنے
شاڪے بشے ولے شـڪایت نـڪنے

گریـہ ڪنے اما نزارے اشـڪات پیـ
בا بشن

פֿـیلے چیزارو ببینے ولے نـבیـבش بگیرے

פֿـیلے ها בلتو بشـڪنن و تو فقط سـڪوت ڪنے


روزگاري خواهد رسيد ....

همچنان که در آغوش ديگري خفته اي ،

به ياد من ستاره ها را خواهي شمرد تا آرام شوي

دلت هوايم را خواهد کرد

به ياد خواهي آورد باهم بودن هايمان را

به ياد خواهي آورد خنده هايم را

به ياد خواهي آورد اشک هايم را

به ياد خواهي آورد حرف هايم را

مطمئنم در آن لحظه در دلت مي گويي: دلتنگت شده ام


پریروز روز منِ بود


بهم تبریکـــ بگو

بهم بگو :دختر قشنگـــ رویاهام

بهم بگو: دخترِ گیسو کمند

بهم بگو: تنها دختری که دوستش دارم تویی
بهم بگو روزتــــ مبارکـــــ

بگو تا ذوق مرگـــ شم

یه وقتایی که دلت گرفته ؛

بغض داری ،

آروم نیستی !

دلت براش تنگ شده ....

حوصله ی هیچكسو نداری !

به یاد لحظه ای بیفت که :

اون همه ی بی قـراری های تو رو دید؛

اما ....

چشمـاشو بست و رفت


 

دُختَر بودَن تآوان دآرد...

بُزرگ میشَوی

عآشِق میشَوی

دِل میبَندی

تَنت رآ بَرآیش عُریآن میکُنی

نهـ اَز روی هَوس

بَلکهـ اَز رویِ عِشق

وَقتی دِلش رآ زَدی میرَود...

وَ تو میمآنی وَ خودت...

آن زَمآن تو یِک هَرزهـ ای وَ او کَمی دُختر بآزی کَرده

 

 

بیا تمامش کنیم....

همه چیز را....

که نه من سد راه تو باشم و نه تو مجبور به ماندن....

نگران نباش....

قول میدهم کسی جای تو را نمیگیرد...

اما فراموشم کن.....

بخند... تو که مقصر نبودی!!!

تو این بازی را شروع کردی.. من هم تمامش میکنم...

میدانی؟؟

گاهی نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است....

بیا به هم نرسیم



ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ ...

ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻡ !...

ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ

ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ …!

ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﻫﻨﻮﺯ ...

ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﺪﻧﺖ ﻓﺎﻝ ﻣﯽﮔﯿﺮﻡ

  موهایم را آنقدر کوتاه میکنم

تا خاطره انگشتانت را از یاد ببرند

… دیری نمی پاید،

خاطراتت دوباره می رویند    .   . !!

  بهار آمد

و من... هنوز ...

غرق تو...

در پائیـــــزم!  

تولده

تولد مدیه هووووووووررررررررراااااااااااااااااااااا

مبارکه ای مدیک بلایک تولدت مبارک [گل]

هَـر وَقــتـ ڪَـمـ مــے آورمَـتـ

مـے گـویَـمـ

"اَصــلــاً مُــهِـم نیــستــــ"[!]

اَمـا تـو ڪِﮧ مـےבانـے نَـبـوבََـنَـتــ چِـقَـבر مُـهِـمـ اَسـتــ ...

وقتي كه مي رفتي...بهار بود

تابستان كه نيامدي ...پاييز شد

پاييز كه برنگشتي...پاييز ماند

زمستان كه نيايي... پاييز مي ماند

تو را به دل پاييزي ات

فصل ها را به هم نريز


"عباس معروفي"


چيزيم نيست كه ...
فقط گذشته ام درد مي كند..
حالم ميسوزد..
و آينده ام مرده است..
چيزيم نيست كه..
....

.

.

.


میـــدُونی تَلـــخ تـَــرین اٍتفـــاق چیهـــ؟

تو بٍخوآی...

اُونَم بخوآد...

وَلی سَرنوشـــت نخو ــــآد....


.

.

.

.



کســے چـﮧ مــےבآند…

من…
امروز…
چنـבبآر فرو ریختمـ…
چنـבبآر בلتنگــ شـבمـ…
از בیـבن کســے کـﮧ…

فقط بيراهنش شبيه تو بوב.....

.

.

.



هــر آدمـی کــه مـــیـرود ،

یــک روز .. یــک جـایـی ..

بــه یـک هــوایــی ..

بـــرمیـــگـردد !

همــیشه یـک چـــیـزی ، بـــرای ِ جــامــانــدن هــست !

حتّــی ؛

یــک خـــاطـــره !!!....

.

.

.

.


گــ ـآهـــے وَقتــ هآ...

چـ ه سآده

حَرفــ هـــاــےِ نگاهمـ ــآن

سکوتِ لبهایـــمــ ـان را خُرد مـــےکند

وَلـــے

چـ ه سَختــ ـ

 باوَرمــ ـان مـــے شـ ــود

یکـ نــَفــر

بـ ه سادگـــے

میان هَمـ ـین حَرفــ هاــےِ بـــے صدا

گم شُده استـ
.

.

.

.

 { طـآقـَتـ }

مے گوينـد قِسمت نيست ـحِکمَت است

                       خدايـآ :

             مـَن معنيِ قِسمت و حِکمَت را نمے دانم

                                        امـآ تـو معنےِ طاقَت رآ مے دانـي ...

                                                                             مـَگـ ـَر نـ ـه ؟؟؟

بهار نارنج

قبل اینکه بیای اصلا بهار نارنج برام اهمیتی نداشت ، اصلا برام فرقی نمیکرد تو کوچه و خیابون بوی بهار نارنج باشه یا نه، ولی تو اومدی و به من یاد دادی که بهار نارنج قشنگه،

حالا هروقت تو کوچه و خیابون بوی بهار نارنج میاد و میبینم دستای مهربونت توی دستم نیست دلم میگیره، کاش همیشه بهار نارنجا باشن و همیشه دستات توی دستام باشه :-*


من همانم

خوب تماشا کن..!

دختری که برای داشتنت

تمام شب را بیدار می ماند

و با تویی که نیستی حرف می زند...

دختری که

دست هایش را در هم گره می کند

و زانو می زند لبه ی تختش و چشمانش را می بندد..

و تنها آرزویش را برای

هزارمین بار به خدا یادآور می شود..

خدا هم مثل همیشه لبخند می زند

از اینکه تو

 آرزوی ِ همیشگی ِ من هستی.


خواستم گله کنم از نامهربانی هایت

اما..

خوب که فکر می کنم،

می بینم؛

من بی مقدمه عاشق تو شدم،

تقصیر تو نبود..

مانـבטּ همیشه خوب نیست ... ڪَاهی باید رفت
شاید با دل پر بروی ؛ ولی اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند
گاهی باید رفت و بعضی چیزها را با باید برد
و آنچه ماندنیست ، بگذار بماند ... مثل یاد مثل خنده مثل ...
ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی و بمانی
و رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی و بروی
برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند
برو و بگذار پیش از اینکه ماندنت دردی بر دل بنشاند ،
 رفتنت خاطره ای پر حسرت شود
برو نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی
که شکستن غرورت برایش از شکستـטּ سکوت آسانتر باشد
قبل ازآنکه دیر شود ... عشقت را بردار و  برو ، خوب برو ... زیبا برو

فقط همیـטּ یک بار ...

دوست داشتنت را٬
בֿر جایــﮯغیر از تختِخواب ثابت کــטּ...!!!

می توانــ ﮯ...؟!!!
مچالـﮧ کـטּ،بشکـטּ،بندبزטּ
خط بزטּ،خلاصـﮧ راحـﭟ باش...
ارث پـבֿ رت کـﮧ נּــیست،قلب مـטּ |ست
هرچه میکـנּﮯ بکـטּ
هنوز هم مرا بـﮧ جاטּ تو قسم میـבֿهند
میبینـﮯ؟!!!!؟
تنها من نیستم کـﮧ رفتنت را باور ندارґ
 

بهارت مبارک

این عصرهای بارانی ِ بهاری ،
عجـیب بـوی نـفس هـای تـو را می دهـد …!
گـوئـی … تـو اتـفاق می افـتی؛
و مـن دچـار می شـوم …
تـمام ” مــن” دارد “تـــو” می شـود … بـاور مـی کنـی؟


.................................

باتبریک بهترین روزها در سال جدید برای تو



تحویل نمیگیرم.....

سالی را

که بی تو تحویل شود.........

دوستت دارم


مخـاطـبــــ ِخــآــص...

خــآــص بـودَنــــ خــآصیّــتـــــِ تــُوسـتـــــ......

تُـــو هَـمیـشـــهـــ خــآـص میـمـونــیــــ.........

چــُونــــ سَـلیـقهــ ـی مَـنـــی ...


  24سپتامبر ؛


    سرپرست مهربان و عزیزی كه بچه های یتیم رو به كالج می فرستد :


    من رسیدم ! اینجام ! دیروز 4 ساعت با قطار توی راه بودم . حس جالبیه ؟ نه ؟ من هیچوقت سوار قطار نشده بودم.


    كالج جای بزرگ و شگفت آوریه ، هروقت اتاقمو ترك می كنم ، گم می شم. بعدا وقتی كه احساس سر در گمی كمتری داشتم حتما براتون تعریف می كنم چطور جاییه ، همین طور راجب درسام . تا دوشنبه صبح كلاسی شروع نمی شه و الان شب شنبه است . اما من فقط خواستم یه نامه بنویسم برای اینكه كمی با هم آشنا شیم.


    حس غریبیه اینكه برای كسی نامه بنویسی كه نمی شناسیش .كلا برای من كه بیشتر ار 3 یا 4 بار چیزی ننوشتم كمی حس غریبیه ، پس اگه یه نوشته ایده آلی نباشه لطفا چشم پوشی كنین !


    دیروز قبل از اینكه یتیمخانه رو ترك كنم ، خانم لیپت و من یه گفتگوی جدی ای داشتیم. اون به من توضیح داد كه از این به بعد چطور باید رفتار كنم، مخصوصا با یك مرد اصیل و اشراف زاده كه برای من كارای زیادی می كنه . باید خیلی مواظب باشم كه با احترام برخورد كنم !


    اما آخه چطور میشه یه نامه با احترام و ادب برای كسی نوشت كه دلش میخواد "جان اسمیث" خطابش كنی ؟ چرا اسمی رو انتخاب نكردین كه كمتر دوستانه باشه ؟
    تابستون امسال خیلی راجب شما فكر كردم ؛ با داشتن كسی كه بعد از این همه سال ، منو پشتیبانی مالی كنه احساس می كنم كه یه جورایی خانواده پیدا كردم .به نظر می رسه كه الان من به یه شخصی تعلق دارم. و این یه احساس آرامش بخشیه . لازمه كه بگم وقتی كه به شما فكر می كنم فقط تصور خیلی كم و مبهمی دارم . اینها سه چیزی هستن كه راجبتون می دونم :


    1: قد بلندین .
    2: پولدارین .
    3: از دخترها بدتون میاد.


    اول در نظر داشتم كه شما رو " آقای متنفر از دخترها " صدا بزنم اما این توهین به من بود . یا آقای پولدار كه این هم توهین به شما بود ، انگار كه تنها پول راجب شما مهم هست . تازه پولدار بودن یه صفت ظاهری هس. و ممكنه شما یه زمانی دیگه پولدار نباشین ؛ مثل همه مردهای باهوشی كه توی مراكز سرمایه داری تمام داراریشونو می بازن . اما حداقل شما تمام عمرتون رو قدبلند خواهین موند ! برای همین من تصمیم گرفتم شما رو بابا لنگ دراز صدا بزنم . امیدوارم اشكالی نداشته باشته . این فقط یه اسم مستعاریه كه ما به خانم لیپت نخواهیم گفت .


    زنگ ساعت ده الانه كه بعد دو دقیقه زده شه . تمام روزهای ما با زنگها تقسیم شده . ما با این زنگها می خوریم، می خوابیم و درس می خونیم. این خیلی روحیه میده . آهان ! زنگ خورد ! خاموشی ! شب بخیر .


    پانوشت‌: می بینین كه من با چه دقت و ظرافتی قوانین رو رعایت می كنم ، به خاطر تربیتی كه توی یتیمخانه " جان گریر هوم" داشتم .

    با احترام : جروشا ابوت
    به : بــابـــا لنگ دراز

........................


یادم نمیره چقدر کمکم کردی همیشه مدیونتم


بيــــــا قَـــــرار بُگـــذاريـم کـــه . . .


هيـــچ وَقــت با هَـــم قَــــــرار ي نَــــداشته باشيــــم !


بُـــگذار هَميشــــه اِتفـــــاق بيافتـــد !


اين طـــور بـــــهتر اَســـت مَـــن هَـــر لَـــــحظه مُنتَـــظر اتفاقـَـــم !


منتظـــر ِ يک اتفـــاق که " تــــو " را به " مـن " برسانَــــد.

yalda mobarak azizam

 

 اعصاب چیست؟

     چیزیست که ....... هیچکس ندارد و همه توقع دارند تو حتما داشته باشی ...

 

باران

 

باران می بارد .

من جای خالیِ تو را از یاد برده ام

و حضورِ تو را , هیچ آرزویی در بر نمی گیرد .

من هنوز باران را دوست دارم

عشق را ... گرمای دستی را ...

دستانی را ... .

...

تو نیستی و نبودنت دیگر چیزِ غریبی نیست

و هیچ توهّمی , حضورِ تو را مکرر نمی کند .

...

باران می بارد ,

دستهایش را می خوانم ,

گرم است ...

دیگر گرمایِ تو از خاطرم رفته است عزیزم ... عزیز ترینم ...

...

باران می بارد

و من دیگر به یادِ تو لبخند نمی زنم

انگار تو از هزاره ی قبل بوده ای

انگار ... تو هیچ گاه نبوده ای ....

...

باران می بارد

عشق , یادش زیباست ...

و بارانِ پاییز مرا عاشق می کند ,

با تو

بی تو ... !

 

 یاد گرفته ام 

           که با احمق بحث نکنم و بگذارم 

      در دنیای احمقانه خویش زندگی کند

 

   یاد گرفته ام با وقیح جدل نکنم

     چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه میکند

 

                    یاد گرفته ام از حسود دوری کنم

   چون حتی اگر دنیا را به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود

 

            یاد گرفته ام تنهایی را به بودن درجمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم...


سخت است ؛
خیلی سخت ....
وقتی بدانی او کجای زندگی توست !
ولی ....
ندانی تو کجای زندگی او هستی ... !!!