دانستنی هایی در باره ایرانم : قدیمی ترین خیابان ساخته شده در ایران
خیلی از همشهری های من یا شاید هم وطن های من فکر می کنند جواب این سوال شهر اصفهان و یکی از خیابان های چهارباغ یا عباس آباد است
اما همشهری های من اشتباه فکر می کنند
در اینکه از زمان صفوی خیابان های قدیمی ایران شروع به ساخت شده شکی نیست
کلأ پادشاهان صفوی از نظر هنری از دیگر پادشاهان قبلی متمایز بودند که بقایای آنها در اصفهان و تبریز و .... و چند شهر دیگر باقی مانده
این دو شهر به نوعی به صورت متمایزی پر از آثار عصر صفوی هستند
اما قدیمی ترین خیابان ایران در کدام شهر است و اسمش چیه ؟
قدیمی ترین خیابان ایران در زمان شاه تهماسب صفوی ساخته شده
که در واقع در شهر قزوین و در زمان پایتختی ایران در این شهر بوده
من خودم نمی دونستم قزوین یه وقتی پایتخت ایران هم بوده !
این خیابان به نام سپه شناخته میشه
جالبه بدونید این خیابان را به نام عالی قاپو هم می خوانده اند
و عالی قاپو در واقع نام یکی از بناهای ساخته شده در میدان نقش جهان اصفهان هم هست
بعدها وقتی پایتخت از قزوین به اصفهان منتقل میشه در واقع تکمیل شده همون خیابان را در اصفهان می سازند
و اسم آن را چهارباغ می گذارند
برخی به اشتباه این خیابان سپه را با با خیابان سپه اصفهان اشتباه می گیرند و فکر می کنند سپه قدیمی ترین خیابان است
که اشتباه است
جالب تر میشه اگه بگم مجموعه کاخ چهل ستون و عالی قاپو در قزوین هم هست
بد نیست تصاویری از این دو خیابان را ببینید و تشابه های بین این دو خیابان قطعأ برای شما جالب خواهد بود



قسمت وسط هر دو خیابان حالت سنگفرش را داره
که این ویژگی مربوط به معماری های زمان صفوی است
نمونه های دیگری از این سنگفرشها در جلفای اصفهان هم هست
ظاهرأ صفوی ها به سنگفرش علاقه خاصی داشتند
من هم البته علاقه خاصی دارم
دانلود مجموعه فیلم های آدری هیپ بورن (آخرین معصوم سینما)_ قسمت اول _فیلم عشق در بعد از ظهر و فیلم دو
لینک دانلود فیلم love in the afternoon یا عشق در بعد از ظهر(1957):
می دونم رپید شیر برای دانلود فیلم اصلأ منبع خوبی نیست ولی من هیچ جا لینک دانلود مستقیم این فیلم را پیدا نکردم.
لینک دانلود فیلم two in the road یا دو همسفر (1967):
پارت اول
پارت دوم
پارت سوم
پارت چهارم
پارت ششم
پارت هفتم
پارت هشتم
پارت نهم
پارت چهاردهم
پسورد : clipper314
با تشکر از وبلاگ مردی از سرزمین پارس برای لینک های دانلود فیلم دو همسفر .
به زودی بقیه فیلم ها را نیز به اشتراک می گذارم .
حرف دل
از فکر من بگذر ، خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این
من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم
دارد بعد از این سر سخت باشد
تصمیم
دارد با خودش، با کم بسازد
تصمیم
دارد هم بسوزد هم بسازد
هرچند
دشوار است باید پابگیرم
تا
انتقامم را ازاین دنیا بگیرم
من
خسته ام دیوانه ام آزارکافی ست
راهی
ندارم پیش رو دیوار کافی ست
جز
دردها سهمم نبود از با تو بودن
لطفا
برو دست از سرم بردار کافی ست
لج می
کند جسمت بگوید زنده هستی
وقتی
برایم مرده ای انکارکافی ست
با
ساز دنیا گرچه مجبورم برقصم
حرفی
ندارم چون برایم دار کافی ست
من
خسته ام دیوانه ام دلگیرم از تو
خود
را همین امروز پس میگیرم از تو
از
فکر من بگذر خیالت تخت باشد
"من" می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
الهام دیداریان
همیشه اول به روزهای گذشته فکر کن
آخرین شعر
ترسیدم از گرمای عشق ، خود را ملامت می کنم
در حق قلب و روح خود دارم جنایت می کنم
تو خواستی که بشکنم مهر سکوتم را ولی
بایک دروغ شاخدار شاید حماقت می کنم
انکار کردم عشق را در روبروی چشم تو
در حق احساس تو هم گویی خیانت می کنم
در قلب من این زخم ها آنقدر کاری گشته اند
احساس میگوید به من تنهایی عادت می کنم
شاید که روزی بشنوی حرف وکلام راست را
باور کن این حرف مرا مشق صداقت می کنم
این روزها درد دلم دارد زیادی می کند
شاید غلط باشد که من تمرین نفرت می کنم
هرگز نفهمیدم چرا از عشق می ترسم ولی
در حق قلب و روح خود دارم جنایت می کنم
یکی مرگ و یکی تولد (هوشنگ گلشیری و نادر نادر پور )
درود
نه، من خانهای ندارم. سقفی نمانده است. دیوار و سقف خانهٔ من همین هاست که مینویسم
هوشنگ گلشیری
پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
نادر نادر پور
شازده احتجاب توی همان صندلی راحتی اش فرو رفته بود و پیشانی داغش را روی دو ستون دستش گذاشته بود و سرفه می کرد. یک بار کلفتش و یک بار زنش آمدند بالا. فخری در را تا نیمه باز کرد، اما تا خواست کلید برق را بزند صدای پا کوبیدن شازده را شنید و دوید پایین. فخرالنساء هم آمد و باز شازده پا به زمین کوبید.

این روزها خیلی زود آدم ها یادمون میره
شاید از گرفتاری زندگیه یا شایدم از کمبود معرفت البته صادق که باشیم قطعأ عامل دومی وجود داره
امروز 16 خرداد و دقیقأ 11 سال از درگذشت مردی می گذرد که خطوط بالا را در یکی از بهترین کتابهای داستانی ایران نگاشته
و امروز سالگرد در گذشت اوست . هوشنگ گلشیری نویسنده توانایی بود و به جرأت میشه گفت مثل نویسنده های توانای دیگری چون بهرام صادقی ، جمال میر صادقی ، صادق هدایت ، غلامحسین ساعدی در ادبیات معاصر ایران تاثیر به سزایی داشته .
گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود
اینك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كِشی
در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیكن هزار جامه بر اندام او كنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
.....
.....
Who Died in Exile

انگار تقارن روزها بازی قشنگی را خلق کرده در کنار روزی که مردی از جنس داستان به جهان ابدی رفته سالروز تولد مردی از جنس لطیف شعر است .
مردی که سال های آخر عمرش را در غربت به سر برد اما مجموعه زیبایی از عاشقانه های شعر او برای ما به یاد گار مونده
امروز 82 امین سالگرد تولد نادر نادر پور است .
این دو تقارن تاریخی بهانه ای شد برای نوشتن چند خط و به روز کردن وبلاگم
شاید که چند خطی از شازده احتجاب بخوانیم و یک بار دیگه " پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال یک شب تو را زمرمر شعر آفریده ام " را زمرمه کنیم
تا بعد
من همانم مهربان سالهای دور ، رفته ام از یادتان یا می شناسیدم
به مناسبت هفتمین سالگرد درگذشت حسین منزوی
امروز 16 اردیبهشت است
سالگرد شاعر غزل سرای عزیزی که من نمی توانم میزان علاقه ام به شعرهای ناب و زیباش را وصف کنم
حسین منزوی

و نمی توانم آن صدای دل نشین
"نام من عشق است آیا می شناسیدم؟"
را فراموش کنم
منزوی متولد اول مهر سال هزار و سیصد و بیست و پنج است
و در 16 اردیبهشت 1383 رخت از این دنیای سنگی بست
و تنها فرزندش غزل منزوی است
دیروز جمله من به مزاج خیلی ها سخت اومد که منزوی کسی بود که نه تنها در زمان حیاتش حتی زمانی که روی دست برده یمیشد هم به واقع آنگونه که باید مورد تقدیر قرار نگرفت .نه صدا و سیما و نه اهل ادبی .نه وزیری نه رئیس جمهور اهل فرهنگی . بگذریم ...که البته البته به قول آقای عبدالوند(اگر اشتباه نکنم) گذر زمان همه چیز را معلوم می کنه
خیلی ها از همین دوستان فیس بوک من او را نمی شناسند ولی این بیت شعر را خوندن
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود
پس فکر میکنم بزرگترین رسالت این باشه که فردا چند نفر که تا به حال اسم این غزل سرا را که به قول دوستان شاعر
ما سلطان غزل معاصر ایران
نشنیدن بشنوند و باهاش آشنا بشند
خیلی ها می میرند ویادشون هم با اون ها می میره اما منزوی را خیلی ها بعد از مرگش شناختن
این ادعا گذافه نیست فقط چند کار از او را بخونید .
زن جوان غزلي با رديف آمد بود
كه بر صحيفهي تقدير من مُسوَّد بود
زني كه مثل غزلهاي عاشقانهي من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
مرا ز قيد زمان و مكان رها ميكرد
اگرچه خود به زمان و مكان مقيد بود
به جلوه و جذبه در ضيافت غزلم
ميان آمده و رفتگان سر آمد بود
به جمله دل من مسنداليه "آن زن"
و " است " رابطه و "باشكوه" مسند بود
ميان جامهي عرياني از تكلف خود
خلوص منتزع و خلسهي مجرد بود
زن جوان، نه همين فرصت جواني من
كه از جواني من رخصت مجدد بود
دو چشم داشت دو "سبز آبي " بلاتكليف
كه بر دوراهي دريا – چمن مردد بود
به خنده گفت: ولي هيچ خوب، مطلق نيست
زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود
**********************
در دست گلی دارم این بار که می آیم
کان را به تو بسپارم این بار که می آیم
دربسته نخواهد ماند بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم این بار که می آیم
................
****************************
من شیشه پیش سنگ نشکستنی ام
اندیشه بی درنگ دل بستنی ام
از ریشه نام و ننگ وارستنی ام
تا هستی هست بی گمان هستنی ام
******************************
چشمان تو آسمان را قابی گرفته است
یا آنکه آسمان آیینه چشم تو گشته است
.............
************************
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
......
**************
گفتم به پا خیزم و دیگر بار
پرچم به نام عشق بر افرازم
با تو
برتارک طلایی خورشید
گفتی :.......
*****************
عمر من دفتر نیم سوزی است
قصه اش خط خطی گنگ و مبهم
که در آن چشمهای تو و مرگ
گاه گاهی شبیه اند به هم
کیست آنی که باید نریزد
هیمه در آتشم تا نسوزد
تا که این دفتر نیمه خالی
بیش از این بیش از اینها نسوزد
دیگرم شوق خاکستری نیست
سوختن خوش نمی دارم انگار
آبی ام با تو این روزها آی
عمر من را از آتش برون آر
من که بی تو به آتش زدم دل
با تو از سوختن می گریزم
عمر من را برون آور اما
دست هایت نسوزد عزیزم
یادش گرامی

قبر حسین منزوی واقع در گورستان پایین شهر زنجان است
من دنیایی از بوسه را نثار خاک کسی می کنم که با زیبایی غزل هایش من را به یاد حافظ می انداخت
داشته های من از این عالم خاکی یک مدرک مهندسی کامپیوتره که در حال ارتقا به کارشناسی ارشد است ...