غروب عاشقانه....

1. شده يک روز بيايي به دلم سر بزني ؟
2. باتوأم، خانه تنهايي من دور که نيست،
3. آنکه با دسته گلي حرف دلش راميزد،
4. پردرد است ولي مثل تو مغرور که نيست،
5. تو نگفتي به من اما خودم ميدانم،
6. تو نمیخواهي عزيزت بشوم زور که نيست

1. شده يک روز بيايي به دلم سر بزني ؟
2. باتوأم، خانه تنهايي من دور که نيست،
3. آنکه با دسته گلي حرف دلش راميزد،
4. پردرد است ولي مثل تو مغرور که نيست،
5. تو نگفتي به من اما خودم ميدانم،
6. تو نمیخواهي عزيزت بشوم زور که نيست

عزیزم دوست دارم

برای شکستن من یه اخم کافیه.....
نیازی به فریادت نیست واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه....
نیازی به قهر نیست برای مردنم حرف رفتنت کافیه....
نیازی به انجامش نیست.....

![]()
چشمی دارم همه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست
از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست
من از هفت سنگ می ترسم
می ترسم...
آنقدر سنگ روی سنگ بچینیم،
که دیواری ما را از هم بگیرد..
بیا......
لی لی بازی کنیم
که در هر رفتنی،
دوباره برگردیم...
زوار چشمانت را
هــر روز اشتیاقی دوبآره اسـ ـت ..
روی از من برمگردان ،
دلـ ـم ، طـ ـواف می خواهـ ـد
قبله گاه من !


همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم...
چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه...

اللهم عجل الولیک الفرج
امشب از مفهوم مستی جرعهای سر میکشم
فکر دیدار تو را تا مرز باور میکشم
ای نگاهت سبز، ای سرچشمة آئینهها
گر بیایی با تو از پاییزها پر میکشم
خوب من! با هم قراری داشتیم آدینهها
سالها طرح نمیآیی به دفتر میکشم
من به قربان قدمهایت، تو برگرد و ببین
جای قربانی گلویم را به خنجر میکشم
قصة پرواز تو در آسمان پیچیده است
باز امشب در هوایت بینشان پَر میکشم

دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعلهای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست" دی دی" عزیزم
و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کردتا مبادا کسی بداند بین ما عشقی هست
خسته ام دی دی من
هیچ چیز مرا ارضا نمی کند نه زندگی تکراری و نه عشق و عشق بازی
کاش همه چیزم را می گرفتند فقط جرعه ای محبت واقعی به من می دادند

بي تو اينجا نا تمام افتاده ام
پخته اي بودم که خام افتاده ام
گفته بودي تا که عاقلتر شوم
آه ، مي خواهي مگر کافر شوم
من سري دارم که مي خواهد کمند
حالتي دارم که محتاجم به بند
کاشکي در گردنم زنجير بود
کاشکي دست تو دامنگيربود
من جهان را زير وبالا کرده ام
عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام
شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش !
من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود ،
به امیدی که تو فانوس شب من باشی . . .
::
::
::
ز چشمت چشم آن دارم ، که از چشمم نیاندازد
به چشمانی که چشمانم ، به چشمان تو مینازد
زکات چشم ، چشمی سوی چشم ما کن
که چشمم را بجز چشمت ، دگر چشمی نمی سازد . . .
فقط به عشق خودت
از دیدن این عکسها خودداری کنید!


آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!
بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی
بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی
بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی
فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم