تنهایی !
تنهایی شکستن با وجود اینکه بدونی
چند نفر دوست دارن خیلی بده
اینکه فقط به خاطر اونا تحمل کنی
و بازم مثل همیشه در جواب سوالاشون بگی
خیلی خوبم و بزنی زیر خنده
تو دنیات ماسک زندگیت بهم چسبیده خدا

تنهایی شکستن با وجود اینکه بدونی
چند نفر دوست دارن خیلی بده
اینکه فقط به خاطر اونا تحمل کنی
و بازم مثل همیشه در جواب سوالاشون بگی
خیلی خوبم و بزنی زیر خنده
تو دنیات ماسک زندگیت بهم چسبیده خدا

دیگر کمتر اشک میریزم
دارم بزرگ میشوم یا سنگ
نمیدانم!!!..


پارسال این روز حقیقت های سه ساله رو برملا کردم!
روزسیاهی بود!
روز محکوم شدنم!
روز محدود شدنم!
وشروع روزهای پر از حرف وحدیث ودعوا ...!
چیزی که خیلی اذیتم میکنه صحنه و صدا و بو و حافظه ی قوی خودمه!
اینکه یادمه اون روز جلوی اون بانک چه اسمسی دادم وچه جوابی گرفتم!
یادمه پارسال به بابام چی گفتم وچه عکس العملی دیدم!
یادمه پاهام حس راه رفتن نداشت!
یادمه همه گفتن توبیشتر مقصری!
یادمه که سرزدم تو دیوار و کتک خوردم!
یادمه وقتی همه خوشحال بودن من به چی فکرمیکردم!
یادمه وقتی به همه چیز اعتراف کردم!
یادمه جسمی و روحی سرخورده شده بودم!
وعده ها، شعارها، حرف هــا ... یادمه!
یادمه روزای آخر اسفند موقع خونه تکونی، موقع سال تحویل چه حسی داشتم!
درد اصلیم اینه که یادمه...
کاش فراموش میکردم
کـــــ ـــااااااشـــــ.... .!


یه وقتایی به یه جایی از زندگی میرسی که دیگه هیچی نداری بگی
هیچی نداری بگی
از خودت
از دلت
از فکرت
دیگه کلمه ها توی ذهنت یخ بسته
دیگه حرفی نداری بزنی
خیلی حال بدیه
وقتی حس وحال زندگی کردن نداشته باشی
از زندگی فقط نفس کشیدنو بلد باشی
واین یعنــــی پایان زنــــدگی
صـــ ـــدق الله العلـــــــے العظـــــــیم...
√رفـــتم ســراغ قـــرآن...
مــاسعی می کنیم تکــرارنکنیــمـ....

گفت: چرا انقدر مایوس؟اتفاقی افتاده؟
گفتم: اتفاقات قبلا افتاده! حال من چیز جدیدی نیست!
گفت: آخر چرا این همه ناامید؟ تعریف میکنی؟
گفتم: گذشته تلخ من تعریفی نیست!فقط کامتان تلخ میشود!
گفت: بگو تا کمکت کنم....؟
گفتم: کمکی از هیچکس بر نمی آید!
... بالاخره گفتم ...
گفت: چی کشیدی شما؟
گفتم: زجــــر !