تعطیل

 

                                           

این آخرین پستیه که اینجا مینویسم

راستش وقتیکه من این وبلاگو درست کردم به خاطر این بود که

 از حامد بنویسم ،از بی توجهی هاش از رفتارش و

 خلاصه هر چه که به او مربوط بود

اما الان که دیگه حامد نیست٬ یعنی تو زندگی من نیست

پس بهتره که اینجا ننویسم چون این وبلاگ منو به گذشته می بره

یه ساله که همه گفتن فراموشش کن ،بی خیال شو اما

مگه میشه آدم کسی رو که دوست داره فراموش کنه

بگذریم فراموش که نکردم اما از هر چیزی که اونو برام یادآوری کنه

 دور شدم ،یکیش همین وبلاگ

حالا که وارد یه فاز دیگه از زندگی شدم بهتره به

 گذشته فکر نکنم و از الان بنویسم

به همین دلیل از این به بعد اینجا  مینویسم

از همه دوستانی که این مدت همراه من بودن بینهایت ممنونم

خوشحال میشم اگر بازم تو وبلاگ جدید با من باشین

من همه رو لینک کردم که بتونم بازم بهشون سر بزنم

اینجا هم یادگاری می مونه ،حذفش نمیکنم

برای تک تک شما موفقیت آرزو می کنم

 

 

پ.ن:http://maahnaaz.blogfa.com/

اگر دوست داشتین منو لینک کنین

 

من  زنده ام

 

داریم یخ میزنیم از سرما

اینجا هم اکنون ۱۲درجه زیر صفره ،هوا افتابی ولی یخ

منم از اول فوریه یعنی چند روز پیش مشغول به کار شدم و

 در حال گذراندن دوره کار اموزی هستم

 تو همون داروخونه ای که قبلاً گفته بودم

مسئول داروخونه یه آقای ایرانی هست که به جز من و یه خانم دیگه

که ایرانی هستیم بقیه المانی هستن

خدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم که تونستم اینجا دوره رو بگذرونم

تو این چند روز هر وقت کم میارم یا خانمه یا خود آقای دکتر

 بهم کمک میکنن ،و این یعنی بزرگترین شانس من

آخه نمیدونین که چقدر این زبان المانی سخته

هر چه یاد میگیری بازم کم میاری

هفته ای یه روزم میرم دانشگاه اما بقیه هفته داروخونه هستم

 از ۹ میرم تا ۱۷ وقتی بر میگردم دیگه جون ندارم

مخصوصا این روزا که سرده تا میرسم دوش میگیرم 

چای داغ میخورم و می شینم کنار شومینه تا یخم وا شه

یه ساعتی طول میکشه تا بتونم بلند شم یه شامی درست کنم

که البته بیشتر وقتها حوصله پخت و پز ندارم و

 هر چه که تو یخچال باشه میخورم

کالباس ،تن ماهی،سوسیس،بهترینش پیتزاست

خلاصه مشغولم و راضی تا ببینم بعدش چی میشه

همتونو دوست دارم و ممنونم که با همه بی وفایی های من به یادم هستین

قول میدم بیشتر بیام و بنویسم و به شما سر بزنم

 

                      

                           

        

اولین برف

 

دیشب برف اومد اولین برف امسال

چند روز دیگه تولدمه

دوست دارم روز تولدم همه جا سفید باشه از برف

               

           
 

 

تنها شدم

 

مامان و بابام رفتن جاشون خیلی خالیه

خیلی یادشون می کنم ،تنها شدم خیلی

درس و کلاسها هم همچنان هست و هی سخت تر میشه

امیر(برادر شوهر خاله ام) یه دوستی داره که پدر این دوستش

دوسلدورف داروخونه داره و سالهاست که مشغول به کاره

 امیر گفت که با دوستش صحبت کرده که اگر ممکن باشه

من دوره کارآموزی رو پیشش بگذرونم یعنی اگر بشه خیلی شانس میارم

 اینکه جایی کار کنم که مسئولش یه ایرانی باشه،دیگه از این بهتر نمیشه

البته هنوز قطعی نیست امیر منتظره که دوستش خبر بده

هوا سرد و آفتابیه ،شنیدم تهران برف اومده خیلی برای مردم خوشحال شدم

کلی کامنت خصوصی داشتم از همه تون ممنونم

 در مورد امیر پرسیده بودین ،شاید یه پست مفصل در این مورد گذاشتم

پدر و مادرم و خاله ام اصرار دارن که پسر خوبیه

منم قبول دارم اما هنوزم وقت میخوام،میخوام بیشتر بشناسمش

نمیدونم ،واقعاً نمیدونم چه جوابی بهش میدم شاید آره شاید نه

بازم ممنونم از همه شما که به یادم هستین

 

دوستتون دارم

 

دنیای این روزای من

 

+هفته ای ۳ روز کلاس دارم

+هفته ای ۷ روز زبان می خونم

+هنوز مامان بابام اینجا هستن و خیلی خوشحالم

+همش سعی میکنم تا مامانم هست آشپزیمو تکمیل کنم

قبلاً برام مهم نبود که یاد بگیرم اما الان  مجبورم

+درسا خیلی سخته و خسته میشم

+بابام قول داده برام ماشین بخره

ماشین خودمو تو ایران میخوان بفروشن کلی ازش خاطره دارم

+دارم میگردم که یه داروخونه پیدا کنم که بتونم دوره کارآموزی رو بگذرونم

مسئول آموزش هم چند تا داروخونه وابسته به دانشگاه معرفی میکنه

 و در نهایت من میتونم یکی رو که نزدیکتره و بهتر انتخاب کنم

فکر میکنم برم داروخونه راحت میشم

+تو چند روز گذشته امیر ۲ بار زنگ زده و مجبور شدم که باهاش حرف بزنم

 الان تنها چیزی که تو زندگی من جا نداره همینه

 افکارم به شدت مشغول درس و دانشگاه ست میخوام زودتر تمومش کنم

+این روزا  سعی میکنم خیلی چیزارو از یاد ببرم اما نمیشه همیشه با منه

+ دیگه اینکه این روزا چکاوک داریوش رو بارها و بارها گوش میکنم

+دیگه دیگه همینا

از همه شما هم که همیشه همراهم هستین ممنونم و دوستتون دارم

 

پاییز

 

 

باز دوباره پاییز شد و زمین پر از برگهای زرد و نارنجی و قرمز

چقدر تو این فصل طبیعت زیباست .

اینجا که امسال اصلاً تابستون هوا از ۲۰ درجه بالاتر نرفت

 اما الان یه هفته میشه که هوا آفتابی و گرم شده انگار پاییز جاشو با تابستون عوض کرده

شاید اونم خسته شده از پاییز بودن یا شایدم از بس همه چی رو دستکاری میکنن اینجوری شده؟

شاید طبیعت دچار تحول شده

هر چه هست هنوز حس غریبیه که تابستون باشه

اما هوا سرد باشه و مجبور باشی لباس گرم بپوشی

یا اینکه پاییز باشه برگها ریخته باشن و دلت هوای خنک پاییزی و بارون بخواد،

اونوقت از گرما هلاک باشی و  تو هوای گرم رو برگها ی پاییزی له له بزنی و آب یخ بخوری 

چه میدونم والا

 

                            روزگار غریبیست نازنین

   

  

 

 

ترم جدید

 

امروز کلاسام شروع شد

میدونم ترم سختی در پیش دارم ،باید خیلی درس بخونم ،

 امروز بعضی از اصطلاحات و لغاتی رو که استاد به کار میبرد نفهمیدم

همه رو یادداشت کردم که بپرسم .باید زبان بیشتر یاد بگیرم

باید از همین الان جدی درس بخونم تا بتونم نمره خوب بگیرم

با همه این مصیبت درس و کلاس که یه دلشوره خاصی براش دارم

شنبه شب رفتیم هلند البته قبلش به خالم گفتم بهشون

بگه که اومدن ما به معنی جواب مثبت نیست

قبل از اینکه این جریان خواستگاری پیش بیاد چند باری که امیر رو دیده بودم

خیلی راحت بودم باهاش و با هم حرف میزدم

 اما نمیدونم چرا این بار که دیدمش جز سلام و خداحافظ نتونستم

 حتی یه کلمه باهاش حرف بزنم

 بابام ،مامانم،برادرم ،خالم و شوهرش از امیر تعریف کردن

و گفتن که موافق این وصلت هستن

با همه احترامی که برای تک تکشون قائلم اما فکر میکنم که

این منم که باید موافق باشم یا مخالف

همه نظرشونو گفتن ولی هیچ کی از من نپرسید نظرم چیه؟

شایدم میدونستن که نپرسیدن

 

دارم آهنگ             دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه 

                             دوباره این دل دیونه واست دلتنگه       

              

از شادمهر رو گوش میکنم

دلم برای ایران و دانشگاه و حامد تنگه

                            وقت از تو خوندن ِستاره ی ترانه هام

                              اسم تو برای من قشنگترین آهنگه 

                                                        

این آهنگو دوست دارم

 

 

نظرم عوض نمی شه

 

 

مادر شوهر خالم ،خانم .م زنگ زده مارو دعوت کرده برای شنبه شب

از صبح دارم با مامانم بحث میکنم ، میگم دعوتشو قبول نکن

مامانم میگه زشته، فامیلن ،نمیشه نریم

آخه یکی نیست بگه مادر ِ من ،ما واسه چی باید بریم ؟

اگه بریم با خودشون چی فکر میکنن؟

چرا هیچ کی به حرف من گوش نمیکنه؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مامانم میگه اینا مردمان خوبین ،ما می شناسیمشون،

تا کی میخوای تنها بمونی؟

عجله نکن ،بزار بریم ،ببینش باهاش حرف بزن شاید نظرت عوض شد

میگم مادر جان من نظرم عوض نمی شه ۳ ۵ ۲

میگه شاید شد

میگم نمی شه

والا دیگه این مدلیشو ندیدیم ،مگه زوره؟

من اصلاً دوست ندارم این مدلی ازدواج کنم

 چرا حرف منو نمیفهمن؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

آها اینم واسه ساناز و بقیه دوستان که پرسیده بودن


۲۹ سالش 

  هلند زندگی میکنه

پزشکه و  تو یه بیمارستان مشغول به کاره

(اینجا باید چند سالی  بیمارستان کار کنن بعد اجازه مطب میگیرن)

ساناز جواب بقیه سوالاتو نمیدونم میپرسم بهت میگم



 

غیر منتظره بود

 

دیشب مهمون داشتیم ،ولی یه اتفاقی افتاد که غیر منتظره بود

خاله ام و شوهرش چند سالیه که هلند زندگی میکنن  ،

حالا مادر شوهرش از ایران اومده و چند روز پیش زنگ زده بود که

داریم میام دوسلدورف یه کوتاه  هم به شما سر می زنیم

مامانم گفته بود نه اینجوری که نمیشه شام تشریف بیارین و خلاصه دیشب اومدن

خالم یه برادرشوهر داره که من سالها پیش تو ایران دیده بودمش

 اون وقتها دانشجو سال اول رشته پزشکی بود اما یادم میاد که

همون موقعها کاراشو درست کرده بودن و از ایران رفت ،

 اول آلمان بود بعد یکی دو سال رفت هلند

من از اون زمان دیگه این آقارو ندیدم اما می دونستم داره درسشو ادامه میده

از وقتی اومدم اینجا یه ۵-۶ باری که رفتم هلند دیدمش یا خونه خالم بود

یا همه با هم می رفتیم بیرون  ،پسر خوب و مهربونیه اسمش امیره

  

ادامه نوشته

دانشگاه جدید

 

 

فقط یه هفته مونده تا شروع سال تحصیلی و رفتنم به سر کلاس

اما فرقش با سالهای پیش خیلی زیاده

بازم دلم گرفته ،بازم دلم برای دانشگاه و دوستام و روز هایی که داشتیم تنگ شده

نمی دونم چرا هر چی سعی می کنم اون روزا رو فراموش کنم نمی شه

لحظه لحظه هاش رو به خاطر می یارم و دلتنگشون می شم

دلم برای کسی تنگ شده که شاید تو این مدت حتی یه بارم به یادم نبوده

کاش می تونستم یه بار دیگه ببینمش

 دلم هوای دانشگاه و کلاس و همکلاسی هامو کرده ،بد جور دل تنگشونم



خوشحالم

 

سلام دوستان

 

 امیدوارم که خوب و شاد باشید و همه چیز همونی باشه که دوست دارین

منم خوبم و هنوزم در تعطیلات تابستونی به سر میبرم ،

این روزها رو دوست دارم،بعد از تقریباً ۴ ماه مامان بابامو دیدم

 بینهایت خوشحالم که اینجا هستن

هفته پیش رفتیم هلند خونه خاله ام ،اونا هم از ایران مهمون داشتن

خیلی خوش گذشت ،خیلی وقت بود اینجوری تو جمع ایرانی نبودم ،کلی صفا کردم

دیگه اینکه از ترم جدید میتونم درسمو اینجا ادامه بدم وبرم سر کلاس

همه کارا رو انجام دادم ،میدونم خیلی سخته اما چاره ای نیست

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

همه تلاشمو می کنم که این چند ترم باقیمونده رو هم تموم کنم

 البته از ۳ ماه دیگه باید کار عملی رو شروع کنم و بصورت نیمه وقت

تو یه داروخونه مشغول به کار شم که فکر میکنم این قسمت بهتر از

کلاس رفتن و درس خوندن باشه

خلاصه که الان فقط خوش میگذرونم و تا شروع ترم اصلاً دوست ندارم به این چیزا فکر کنم

مهم اینه که مامان و بابام اینجا هستن و میتونم باهاشون باشم

 از اینکه این مدت به دوستای خوبم سر نزدم معذرت می خوام

چون این روزا خیلی نت نیومدم اما فراموشتون نکردم وممنونم که اومدین

قالب وبلاگمو با اینکه دوستش داشتم عوضش کردم چون دیر بالا میومد

 هر چه گشتم یه قالب، اونجوری که من میخوام پیدا نکردم فعلاً اینو گذاشتم


 

دوستتون دارم

 

 شهر شام

 

وقتی آدم تنها زندگی میکنه و مامانش نیست که گیر بده اتاقتو مرتب کن و

خودشم کیف میکنه از این که مجبور نیست همیشه مرتب و منظم باشه ،

از طرفی هم درس و کلاس وقتشو پر کرده باشه

میشه این که الان من ۲ روزه دارم خونه تکونی میکنم و بازم جمع و جور نمیشم

اگه مامانم بیاد و خونه رو اینجوری در هم بر هم ببینه میکشه منو

کلاً دختر خوب و مرتبی بودم اما نمیدونم چرا از وقتی اومدم اینجا نا مرتب شدم

اتاقم یه چیزی تو مایه های  شهر شامه ،

 یکی از دلایلش شاید اینه که اینجا کسی کاری به آدم نداره و

 هر کی هر جور دوست داره رفتار میکنه 

 یا شاید چون کسی نمیاد و فقط خودم هستم و خودم

 فکر کردم میتونم  اینجوری ریخت و پاش کنم

خلاصه اینکه هر چی فکر کردم و هر جور بوده ،فقط میدونم  الان که مامانم داره میاد

 باید بشم مهناز مرتب و منظم   


    ****                         

                     

                                                

  


پ.ن۱:دوستان عزیز خواسته بودن که عکس بزارم ،یه سایت برای آپلود می خوام که

 بلاگفا باهاش مشکلی نداشته باشه ،سایتی که من آپلود میکنم 

 وقتی عکسا رو میزارم باز نمیشه اگه میدونید لطفاً یه سایت معرفی کنین

 


پ.ن۲:دوستانی که از ایران خواننده این وبلاگ هستن لطفاً به من بگید که شما موزیک رو

 میتونیدگوش کنید ؟یا اینکه باز نمیشه .ممنونم

 

۶ هفته آزاد

 

 

بالاخره تموم شد

تا ۶ هفته آزاد شدم ،امتحانم دادم دیگه خدا میدونه چی میشه

من که خوب نوشتم ،یعنی فکر می کنم که خوب نوشتم

حالا باید ببینم نمره ام ۱ میشه یا نه

دیشب رفتیم شهر بازی ،خیلی با صفا بود

اینجا  یه شهر بازی ثابت نداره ​(منظورم تو شهر دوسلدورف)

اما هر چند وقت یه بار گوشه و کنار بساط شهر بازی رو  به راه میکنن

 تو تعطیلات تابستون  ۲ هفته بزرگترین شهر بازی رو کنار راین بر پا میکنن

که خیلی قشنگه.چند تا عکس گرفتم دیشب اما کیفتشون خوب نیست

 که بذارمشون اینجا

 امروزم قراره برم خرید از وقتی اومدم همه حواسم به درس بوده و

 اصلاً فرصت بیرون رفتن نداشتم ،برم یه کفش تابستونی و کیف بخرم

مامان و بابام هم ۲ هفته دیگه میان که خیلی خوشحالم از این بابت

تو این مدت دوستای خوبی پیدا کردم چند تاشون آلمانی

و چند تا هم ایرانی ،اما هنوزم دلم برای بنفشه و سمیرا و شادی

و شیطو نی هامون تنگ میشه

دیگه فعلاً همینا

دنیای این روزای من خواب ،تفریح و استراحت

 

 

پ.ن:هر چه جزوه و کتاب و هر چه مربوط به زبان میشد از جلو چشمم جمع کردم

 انداختم تو کمد که اصلاً نبینمشون



 

هرگز نکردم عادت

 

              

                                      سرد تمام لحظه هام پاییزه باغچه ی تنم

                                 بی تو نفس نمیکشم هر لحظه من جون میکنم

                                       رفتی سفر چه آروم نگفتی یاری داری
 
                                      نگفتی پشت این در چشم انتظاری داری
 
                               کاشکی میشد که یک شب مهمون خواب من شی

                                       حتی واسه یه لحظه رویای ناب من شی
 
                                         دیدار ما عزیزم باشه واسه قیامت

                                    اما بدون به دوریت هرگز نکردم عادت

                        نداره راه برگشت این سفر همیشه غصه ی بی تو بودن

                                              هیچ وقت تموم نمیشه....

                 هنوزم که هنوزه دلم هواتو داره گوشه کناره خونه تورو یادم میاره

                             کاشکی میشد که یه شب مهمون خواب من شی

                                    حتی واسه یه لحظه رویای ناب من شی

                                         دیدار ما عزیزم باشه واسه قیامت

                                    اما بدون به دوریت هرگز نکردم عادت

 

 

یعنی میشه؟

 

 

سلام دوستان


امیدوارم که خوب و شاد باشید

منم به امید اینکه هفته آینده امتحانمو بدم

 و خلاص شم از شر این زبان لعنتی دارم نفس میکشم و درس میخونم

حتماً حتماً بعد امتحان میام و مینویسم از اتفاقاتی که این مدت پیش اومده

هوای اینجا  ۱۷ درجه است خنکه و بارون نم نم می باره

 هر کی از ایران  زنگ میزنه میگه خوش به حالتون

 ما از گرما داریم هلاک میشیم

اما نمیدونن که من دلم برای همون گرمای طاقت فرسا پر میزنه

هنوزم به اینجا عادت نکردم و فکر میکنم هیچ وقت عادت نخواهم کرد

چهارشنبه هفته آینده امتحان دارم و

 از جمعه کلاس و زبان آلمانی و همه اینا که بدم میاد ازشون تموم میشه

 و میرم تو تعطیلات تا ۶ هفته ،یعنی میشه؟

منو این همه خوشبختی محاله محاله

 

تولد

 

 

                                          

                                      امروز دوم تیرماه وبلاگم یکساله شد


                                      شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن      تولدش مبارک شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن  

 

از تک تک دوستانی که طی این یک سال همراهم بودند ممنون و سپاسگزارم

 

دوستتون دارم

 

 

1

 

 

                                  سالهای پیش خرداد که میشد موقع امتحانا

                      کلی درس میخوندم و  شب تا صبح بیدار می موندم تا ۲۰ بگیرم

                        امسال خرداد دارم روزی ۱۴ ساعت درس میخونم تا ۱ بگیرم 

 

 

 

خبری نیست

 

بالاخره یه فرصتی پیش اومد که من بتونم دوباره اینجا بنویسم

دلم برای همتون تنگ شده ،امیدوارم که خوب باشید و ایام به کامتون باشه

منم همچنان درگیر کلاس و  زبان و امتحانم

امروز روز پدره و روز مرد

به دکتر اکبر عزیز،امیر علی عزیز ،دکتر رضا،شاخه نبات،سجاد،

 نوید ،آقای ا.دکتر مشفقی عزیز،یه همکلاسی،حامد،آرمان ،

ادریس،دکتر نوید و آرش این روز رو تبریک میگم و

براشون سلامتی و موفقیت آرزو میکنم

حرفای زیادی دارم که دلم میخواد اینجا بنویسمشون

 اما ا اصلاً وقتشو ندارم شاید تو تعطیلات تابستونی همشو ثبت کردم

از اینکه کمتر به دوستان سر میزنم معذرت می خوام

 دلیلش فقط کمبود وقته  وگرنه همتونو دوست دارم


 

 پ.ن۱:  کمتر از یکماه مونده به امتحان مرحله اول از اون خبرایی هم که

سمیرا و ساناز فکر میکنن نیست همش درس و درس و درس

 

پ.ن۲:ادامه مطلب رمزداره لطفاً رمزو نخواین چون

فقط یه عکسه برای سمیرای عزیزم نویسنده وبلاگ 1Ensan
 

ادامه نوشته

زبان و دیگر هیچ

 

 

سلام دوستان

 

امیدوارم که خوب و شاد باشید

ممنونم که به یادم بودید و با کامنتای پر مهرتون جویای حالم شدید

منم خوبم و شرمنده که این مدت نتونستم به وبلاگتون بیام

این روزا زمان آنچنان سریع میگذره

که وقت برای هیچی جز کلاس و زبان و تمرین حل کردن ندارم

غرق شدم تو این زبان لعنتیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هر روزم یه موضوع جدید بهش اضافه میشه و حسابی نفس گیر شده

دلم براتون تنگ شده ،دلم برای همه روزهایی که تو ایران بودم

 و اون همه وقت اضافی داشتم تنگ شده

  هوا  امروز ۲۸ درجه بود وآفتابی

حالا که هوا گرم شده و آدم هوس میوه و سبزی میکنه

به خاطر باکتری  EHEC  هیچ کی جرات خوردن سبزی و میوه و کاهو

 و اینجور چیزا رو نداره   

خلاصه که همه ترسیدیم از این بیماری 

خب دیگه مراقب خودتون باشین حتماً حتماً بهتون سر میزنم 

خیلی دوستتون دارم

 

 

پ.ن:اگه پراکنده و خلاصه نوشتم ببخشید خواستم از حال و روزم با خبر باشید

 و بدونید هنوز هستم اما  برای فردا باید یه متن در مورد "تحصیل در رشته دارو سازی در ایران" بنویسم

به زبان آلمانی که اصلاً نمیدونم از کجا شروع کنم همه حواسم پیش اون بود

بعداً مفصل خیلی چیزها رو می نویسم


 

خداحافظ

 

 

                                                             خداحافظ ناصرخان

                               سپاس که اسطوره بودی، اسطوره ماندی و به دنبال باد نرفتی

                                           یاد مردی و مردانگی‌ات تا همیشه به خیر باد
  

 

                

 

 

عادت نکرده ام

    

 

                                                                  عقربه ها 

 

                               نيامدنت را تکرار مي کنند

 

                                   و زمان مانند دردي  

 

                                   بر تنم جاري ميشود 

 

                                عادت نکرده ام به نبودنت 

 

                                              و تو

 

                           سخت به ثانيه هايم چسبيده اي 

 

                                                

                                                                                              
 

مملکته داریم؟

 

 

میگم آقا ۴ ساله گواهینامه دارم و رانندگی میکنم یعنی چی که قبولش ندارن مگه میشه؟

میگه:خانم اینجا گواهینامه ایران رو قبول ندارن تا یکسال میتونی با همین گواهینامه ات

 رانندگی کنی اما بعدش هم باید تئوری هم عملی امتحان بدی

میگم :آخه چرا؟

میگه:یعنی نمیدونین چرا؟

یه لحظه یاد لایی کشیدنا و سرعت های غیر مجاز و بی توجهی به خط عابر پیاده

و آمار تصادفات و مرگ و میر  می افتم  و میگم :چرا میدونم

 بعدم یه دفتر آورده به من نشون میده میگه اینم سوالاش

تقریباً ۱۵۰۰ تا سوال بود

همینجوری مات و مبهوت موندم آخه خدا جون

من چطوری این همه سوال رو به آلمانی یاد بگیرم 
 
موقعی که ساکتم و دارم فکر میکنم چه خاکی باید به سرم بریزم

میگه خانم اگه بخواین این امکان وجود داره که تئوریشو به زبان فارسی امتحان بدین

نگاش کردم خواستم بگم می مردی اول اینو میگفتی  و منو نیمه جون نمی کردی

معلومه که از این امکان استفاده میکنم من چه جوری با این همه درس

 ۱۵۰۰ سوال رانندگی به زبان بیگانه یاد بگیرم ؟

 

مملکته داریم هیچ چیزشو هیچ کجا قبول ندارنتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

کاش بودي

 

 کاش بودي و مي ديدي

چه خاموش است بي تو روزگار من

کاش بودي و مي ديدي

که اينجا تک تک ساعت

چه مظلومانه مي نالد به سوگ

لحظه هاي انتظار من

کاش بودي و مي ديدی

طبيعت پيش چشمانم چه بي رنگ است

وهر سازي بد آهنگ است...

کاش بودي و مي ديدي

که من از تو سخن با پنجره، با آب، با آيينه، با ديوار مي گويم.

کاش بودي و مي ديدي

که بي تو،

نگاه مردمان همچون نگاه يک عروسک خشک و بي حال است

کاش بودي و مي ديدي

بي تو،مهر ورزيدن،هوس،دلدادگي چون ميوه کال است

کاش بودي و مي ديدي

 

 

 

 

پ.ن:من از دست این بلاگفا کجا برم ؟
این دهمین باره که قالب وبلاگمو بهم می ریزه

 

موبایل و عکاسی

 

چند ماهه که میخوام گوشیمو عوض کنم

اما چون کارای مهمتری داشتم نشد که نشد

بعدم فکر کردم خب اینجا میخرم

خلاصه هفته پیش بعد ۵-۶ ماه خریدم

 یکی از چیزایی که برام مهم بود گوشیم داشته باشه دوربینش بود

بعضی وقتها لازم میشه  میخوام عکس بگیرم

 و دوربینم همراهم نیست خوبه که

  بتونم با گوشی عکس با کیفیت بالا بگیریم

حالا گفتن این دوربینش خیلی خوبه و ازش تعریف کردن و  خریدم

 اخر هفته رفته بودم هلند پیش خاله ام

 با اینکه دوربین عکاسی هم داشتم

 اما خواستم با گوشی جدید عکس بگیرم ببینم چطوره

راستش اونی که من میخوام نیست

یا شاید هنوز قلقش دستم نیومده و تنظیم نیست

 (قلق درسته؟ تا حالا ننوشتم قلق)

چطوری به ذهنم اومد نمیدونم

جند تا عکس گرفتم میذارمشون ادامه مطلب


 

ادامه نوشته

آشپزي

 

اول يه توضيح بدم در مورد آشپزي خودم که همچي تعريفي نداره

 چون من دوران دانشجويي هم تهران بودم و از خونه دور نشدم

که گشنه بمونم و مجبور شم ياد بگيرم

و البته وقت و علاقه اي هم نداشتم اينه که الان آشپزيم خوب نيست

بر عکس من دو تا برادرم آشپزهاي نسبتا" خوبي هستن

 مهيار برادرم قرمه سبزي خيلي دوست داره طوري که هر روزم

بهش قورمه سبزي بدي شاکي نميشه

هر کي هم از ايران مياد بپرسه مهيار چي مي خواي

ميگه ۲-۳ بسته سبزي خورشتي

 حالا اين آقا براي يه امتحان چند روز رفته بود سفر و امروز قرار بود ظهر برگرده


 صبح ليزا زنگ زده ميگه براي اينکه مهيار رو خوشحال کنم 

 مي خوام براش قورمه سبزي درست کنم

اما نميدونم مزه اش همونه که بايد باشه يا نه ؟

چون هميشه مهيار خودش درست ميکنه

 من اولين باره  که مي خوام درست کنم

ميشه بياي ببيني خوبه يا نه؟

روم نشد بگم منم بلد نيستم با خودم گفتم

خوب ميرم  با هم درستش ميکنيم

بعد يه ساعت جلو خونه بودم همچي بوی قرمه سبزي ميومد بيا و ببين

بالا که رسيدم گفتم ليزا چيکار کردي تو

همه جا بوی قرمه سبزي مياد گفت حالا ازش بخور ببين مزه اش خوبه

در قابلمه رو که برداشتم به جرات مي تونم بگم

عين قرمه سبزي بود که مامانم ميپخت

 يه کم ازش چشيدم محشر بود عالي عالي همه چي به اندازه

من عمرا" بتونم همچي قورمه سبزي جا افتاده وخوش طعمی درست کنم

با خودم گفتم مهناز خجالت بکش يه دختر آلماني قورمه سبزي بلده تو نه

حالا  خجالت کشيدم و به خودم قول دادم

يه کم برم تو کار آشپزي اينجوري خيلي زشته

 


 

پس از این

 

 

در مورد پست قبلی کامنتایی گرفتم که فکر کنم بعضی از دوستان

 اشتباه برداشت کردن،من اگه گفتم خوشحال شدم که علیرضا تو کلاس منه

فقط و فقط برای این بود که بتونم باهاش بعضی وقتها فارسی حرف بزنم

 خب ادم حوصله اش سر میره هر روز ۵ ساعت زبان بیگانه

 اما اگه کسی باشه گاهی میشه با هم حرف زد همین

حالا این ملت چرا یه دفعه رفتن رو بحث عشق و عاشقی و اینا نمی دونم

من غلط  میکنم دیگه عاشق بشم

یه بار شدم فکر کنم برای همه عمرم کافی باشه

هر چه میکشم از این عشق و عاشقیه وگر نه من کجا اینجا کجا

بسوزه پدر عشق که بدجور زندگیمو دگرگون کرد

 

 
                                                  پس از این زاری مکن
                                                     هوس یاری مکن
                                                      با غم دیرینه ام
                                                     به مزار سینه ام
                                                   بخواب آرام دل دیوانه


 

مرسی خدا جون

 

امروز کلاس زبان شروع شد


ساعت ۸:۴۵ تو ساختمان دانشکده پزشکی اتاق ۲۱۶ ب بودم


 حس بچه های کلاس اولی رو داشتم

مثل کسی که اصلاً تا حالا مدرسه نرفته،هیچ کسی رو نمی شناختم


همه چیز برام غریب بودو یه حس دلتنگی عجیبی داشتم

به تعداد افراد حاضر در کلاس اضافه میشد

احساس میکردم همه حس منو دارن غریب و مضطرب


 

ادامه نوشته

همه چي آرومه

 

 هنوز فکر می کنم مثل قبلاً که می اومدم یه ماه می موندم و بر می گشتم

اومدم مهمونی اما واقعیت اینه که اینبار دیگه مهمونی نیست

دیگه قراره خونه و زندگی ام اینجا باشه

یعنی عادت می کنم به این محیط ؟؟؟

نه ترافیکی نه دودی،نه بوقی،نه اعصاب خوردی برای اینترنت کم سرعت

 نه هرج و مرج، تا عادت به اینه همه آرامش کنم سخته 

 من از صبح از خونه می رفتم بیرون تا شب که برگردم

 کلی اعصابم خط خطی میشد سر این ترافیک و اینا

حالا من و این همه آرامش محاله بتونم به این زودی عادت کنم

دلم براي شلوغي تهران تنگ شده


 

کاش مي دانستي

 

 

                                                        همه گفتند

                               که از دل برود هر آنکه از ديده رود  

                              و به ناباوري و غصه ي من خنديدند

                                        کاش مي دانستي

                 که در اين عرصه ي دنياي بزرگ چه غم آلوده جدائيهائيست

                                        کاش مي دانستي

                               که از دل نرود هر آنکه از ديده رود