میدونی ی روزی همه ی ماها تموم میشیم

همه ی ما میمیریم.

همه ی ما.

بدون استثنا،

 کمی دیرتر. 

کمی زودتر. یک دفعه ناگهانی.

 

تمام می شویم.

 یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود، 

همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند، 

همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگی یشان. 

حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزار مان. 

 

 قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند. 

مغرورانه گفته اند: 

مگر من اجازه بدم!

 مگر از روی جنازه ی من رد بشید... 

 

و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!

 

قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند، 

دلفریب، 

مثل آهو خرامان راه رفته اند.

 زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده. 

سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند 

و حالا 

کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد. 

 

قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند.

 سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند، پنجه در پنجه شیر انداخته اند،

 از گلوله نترسیده اند 

و حالا 

کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند! 

 

همه این کینه ها،

 همه ی این تلخی ها،

 همه ی این زخم زبان زدن ها،

 همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم، 

همه ی این زهر ریختن ها،

 تهمت زدن ها، 

توهین کردن ها به هم...

 تمام می شود.

 

از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.

 

 اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیم 

کنار هم بمانیم 

و اگر نه، راهمان را کج کنیم. 

دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم. 

همه ی ما.

 بدون استثناء ، کمی دیرتر . 

کمی زودتر.

 یک دفعه. 

ناگهانی ...

 

زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند

❤️

 

ببین دلبر جان بیا برای خودمان یک دنیا بسازیم...
جایی ک فقط برای ما باشد،
آخ که ما شدن با مثلِ تویی عجیب میچسبد...
بعد برای دنیایمان قانون وضع کنیم؛
قانونی که میگوید یک نفر عاشق باشد بس است،
کفایت میکند برای وصال،خواستنِ یک آن نفر هم ...
بعد من هر چقدر دلم میخواهد عاشقت باشم و  تو نتوانی از من و دوست داشتنهایم  شانه خالی کنی و آخر هم بشوی حقم،سهمم از این زندگی...
قانونی که قهر کردن را منع میکند،
عوضش مرد را مجبور میکند بعد از بحث دستش را بیندازد دور گردنِ یار و یک بوسه جانانه مهمانش کند.
بیا برای خودمان یک دنیای دیگر بسازیم
جایی که من نترسم از دیگران که مبادا بیشتر از من برایت دلبری کنند...
جایی که کارِ تو،حرفه ات
بافتنِ پریشان های من باشد و نوازشِ دستهایم که بدجوری آرامشِ دستهایت را طلب میکنند
و تخصصِ من حافظ خواندن دمِ گوشت و از آینده ی روشن حرف زدن...
بیا برای خودمان یک دنیا بسازیم؛
دنیایی که پر است از عطرِ تنِ تو و بویِ خرمایی های بافته شده یِ من،
دنیایی که پر است از روزهایی که تویِ آغوشِ یار شروع میشود
و شبهایش صدای قلب دلبر میشود لالایی...
دنیایی که عاشقانه ها شعر نیست،
قصه نیست،
رویا نیست...
جایی که ماندن فقط برای افسانه ها نیست،
حقیقتِ محض است...
بیا یک دنیای جدید دو نفره بسازیم برای خودمان،
سر در دنیایمان هم تابلو بزنیم:
ما با هم بسیار خوشبختیم،حتی یک لحظه هم این خوشبختی را از ما دریغ نکنید...

#فاطمه_جوادی

گاهی


گاهی باید همه چیزو ساده تر بگیری.
به جای پلو خورش، نیمرو و سیب زمینی سرخ کرده بزنی.
به جای رستوران لوکس تو زعفرانیه، بری تجریش یه کاسه آش رشته بخوری.
مزخرف ترین فیلمی که در طول تاریخ ساخته شده رو بذاری توی دستگاه و ولو شی رو مبل و بعد از شدت خسته کننده بودن فیلمه همونجا خوابت ببره.
گاهی باید به جای موزیک فاخر، سنتی شجریان و بی کلام باخ و سمفونی پنجم بتهوون، یه آهنگ قر دار که ترانه ش از معیارای یه ترانه ی درست، فقط "وزن" داره پخش کنی و به مسخره ترین شکل ممکن باهاش برقصی.
گاهی باید "عقاید یک دلقک" و "صد سال تنهایی" رو بذاری تو همون کتابخونه بمونن و به جاش بری چند تا جوک تکراری رو از نو بخونی و بخندی.
به جای بحث در مورد روند تکمیل انسان و تاریخ تمدن، بشینی انقدر با دوستات مسخره بازی دراری و بخندی که دیگه خنده به دل درد بندازدت.

اصلا گاهی باید همه چیز رو به طرز احمقانه ای ساده بگیری تا حالت جا بیاد.
گاهی باید زندگی رو اونقدری که همیشه جدی می گرفتی جدی نگیری.
حال کنی با زندگیت.
اگه این کارا رو نکنی، دیگه نمی تونی از اون پلو خورش و رستوران لوکس و اون فیلمی که پارسال اسکار گرفت و موزیک لایت و کتابای برتر جهان و بحث های فلسفی لذت ببری.
هیچ یکنواختی ای لذتبخش نیست.
حتی یه پادشاه هم گاهی از تشریفات و پادشاه بودنش خسته میشه.

🌿

❤️

میترسم اگر یک شب هم راضی شدی به خوابم بیایی
من به یادت بیدار نشسته باشم . . .

من اومدم😁

سلاااااامممممممم😔

ببخشید که نبودم😔

دلم برا اینجا تنگ شده خیلی

😔🧡دوباره برگشتم بنویسم.... 

حالا كه روى مریخ آب پیدا شده،

كاش مریخ را مثل زمین به گند نكشند؛

خیلى خوشگل، دو تا آدم حسابى را ببرند آن‌جا كه بشوند آدم و حواى مریخ..

ترجیحا معمار باشند !

و فرزندانى تربیت كنند كه یك‌دیگر را به جاى كشتن، ببخشند..

دو نفرى كه موسیقى بدانند و به برابرى جنسیتى معتقد باشند ..

دو نفر كه بى خوردن سیب، بى آن كه نفرین شوند و نفرین‌شان پشت سر هزاران نسل بماند،

مثل آدم بروند زندگى عاشقانه‌شان را شروع كنند و مریخى بسازند كه كبوترهایش پیدا باشد و كم‌ترین سرودش بوسه....

هـیچ وقت برای پیدا کـردن کـسـی ،خـودت رو گم نکن...

میدانی چقدر لذت دارد این پاییزها را تنها گذراندن؟!

فکر کرده ای چقدر خوب است صبح زود از خواب بیدار شوی و خیابان سرد و خالی را برای رفتن به مقصدت تنها قدم بزنی، لپ قرمز شده ی بچه مدرسه ای هارا بکشی، برایشان آرزوی موفقیت کنی و لبخندت را به صورتشان بپاشی، پرتغال های سبز و ترش را با چشم های بسته بخوری و دلت ضعف برود از حال خوبی که داری...

 

آخ که چقدر دوس دارم این حس و حال را، هوای سردِ سرد را ..

مثلأ سوار تاکسی شوم و شیشه را پایین بیاورم 

باد بخورم، سرما بخورم، نفس بکشم و در مقابل اعتراض مسافرهای دیگر بلند بخندم و بگویم: پنجره های بسته و شیشه ها مرا خفه میکند، باید نفس بکشم نفس...

بخندم و با دستم هوا را بگیرم و ببوسمش، نگاه خیره ی دیگران را که دیدم بگویم: ببخشید اگر زیادی دیوانه أم و چشمانم را به روی تمام ناخوشی ها ببندم ...

 

چقدر این حس های ریز و درشت پاییزانه خوب است، صبح های روشن، عصرهای تاریک!

اصلأ من شب را دوست ندارم اما غروب های شلوغ و سرد پاییز تمام عشق من است آنقدر که دلم میخواهد همه بجای من بروند خودم منتظر بمانم، جنب و جوش آدمهارا تماشا کنم آسمان را که میخواهد پررنگ شود دوست داشته باشم ، عکس بگیرم و دلخوش شَوَم به پاییزی که تنهایی کَج و مَعوَجم را زیباتر میکند.... برگ های خشک سال های پیش هنوز لای دفتر خاطراتم هست ، دلم میخواهد این پاییز تمام برگ هارا به خانه بیاورم و بگذارم لای دفترم...باید برگ های زیادی را از پاییز هدیه بگیرم حتی اگر کسی نداند برگ جمع کردن چه لذتی دارد ...

 

حالا فهمیدی چرا میگویم

لذت دارد پاییز را تنها گذراندن؟ 

لذت دارد اینکه حواست پرتِ یک نفر نیست ، پرتِ یک دنیاست با تمام اتفاق هایش ..... اتفاق های دل انگیز و خنده ها و دلخوشی های یواشکی اش...

راستی دیگران، ببخشید که بعضی هامان بیش از حد دیوانه ایم...

پ.ن:سـلام مهربـونا ٬ خوبین؟ پـاییز خاصمون دوباره اومد...پاییزتون مبارک: )

+پ.ن:حیلی ممنونم که باتموم کم کاری های من میاییدو بانظراتون دلگرمم میکنید.

ساناز عزیزم ممنونم که هستی اینکه خالصانه انقدر عمیق محبت میکنی برای من خیلی باارزشه: )

 

ولی من دلم نمیخواد برگرده...

نه که حرفِ دیگه دوست نداشتنش اومده باشه وسط

یا اسمِ یکی دیگه افتاده باشه رو لحظه هاما نه.

هنوزم اگه میزنه قلبم صدقِ سرِ وقتاییه که بهش فکر میکنم،

هنوزم مقدس ترینِ برام اسمش.

اگه ازم بپرسی تو چند سالته میگم یک سال و هشت ماه و سه روز

روزایی که داشتمش،روزایی که دستاش سهمِ من از این زندگی بود و روزایی که قشنگ ترین رنگِ دنیا قهوه ای چشماش بود.

ولی خسته ام

_از دوست داشتنش؟؟

نه خستگی نمیشناسه که عشق

از نخواسته شدن خسته ام

از دیدنِ چشماش که موقع دیدنم ستاره بارون نمیشه،

از دستاش که نمیاد جلو برای گرفتن دستام،

از حرف نزدناش،

از به اسم غرور روی زبون نیاوردن دوستت دارم و دل برات تنگ شده خستم.

میخوامشا بگم قدِ روزِ اول میخوامش با این تنِ تیکه تیکه شده از زخمایی که زده دروغ نگفتم

ولی نمیخوام برگرده،

دیگه بدنم جا نداره برای یه ضربه دیگه

دیگه چشام نا نداره بباره از کم بودناش

دیگه دستام آرومم نمیکنن وقتی بعدِ حرفایِ تلخش خودمو بغل میکنم و میگم درست میشه...

میخوامشا،ولی نا ندارم برای بودن کنارش.

بـرای کـنکوریـای عزیـز...

اسیر اعداد بودن سخت است، خصوصا برای نسل ما، نسل اعداد! نه؟ از همان اوایل زندگی، زدند توی سرمان که: "چی از فلانی کم داری که 20 نمیگیری؟!" 20 گرفتیم ولی همیشه بهانه های جدید وجود داشت، باز هم اعداد بیشتر و مثلا "مهمتر" ... "رتبه خوب بگیر، دانشگاه خوب قبول شی!" .. قبول شدیم، ولی نه، پایان ماجرا نبود!

تازه افتادیم روی دور! لایک، فالوور، دایرکت! میلیون ها عدد قرمز رنگ کوچک، با تاثیر ذهنی عظیم! خیال کردیم پادشاهانی هستیم برای خودمان! اصلا ملاکمان برای تعیین ارزشمان، شد همین تعداد نظرات دیگران! باز هم یک عدد دیگر بیخ گلویمان را گرفته بود!

 

تا رها شدیم و به اصطلاح "آزاد" ، تا آمدیم نفسی بگیریم گفتند:"دهگان سنت داره بزرگتر از 2 میشه، زن بگیر!" ... "وقت شوهر کردنته دیگه!" بعد هم که تازه ماجرای واقعی آغاز شد! اعداد بیرحمانه ی مهریه، چک های درشت، حقوق کم، 9 ماه انتظار، خرج و مخارج، هر چه بود و نبود را عدد دیدیم! یادمان رفت که مهمترین عدد، روزشمار زندگی بود که هر روز کم میشد، نمیدانیم از چقدر، ولی کم میشد! تا بالاخره رسیدیم به جایی که دیگر اعداد مهم نبود! مهم این بود که از باقی مانده، بیشترین استفاده را ببریم، ولی افسوس باقی مانده هم زیاد نبود! باور کن، هیچ عددی آنقدر مهم نیست که عمرت را صرفش کنی، چون "عمر" میزانش مشخص نیست!

 

مهم نیست نمره چند میگیری، کدام دانشگاه قبول میشوی، در چه سنی ازدواج میکنی، چقدر حقوق میگیری! یادت باشد که برای عشق و علاقه و زندگی، عدد تعریف نشده، ولی روزهایت محدود است،"عدد" نباش

حالت چقدر خوب می شود

یکی پیدا شود

جنسش خالص باشد

از آن ناب های روزگار

که یک عمر داستانش را می شندیدی...

آنوقت بیاید جلو

در گوشت بگوید: هستم!

از آن بودن هایی که هیچ وقت تمام نمی شود...

 

کسی که دوست داشتن را

کنار ماندن بلد باشد

ناب نیست؟!

شـبـیـه آن کسـی باشید که ...

براي آنان كه بايد، 

شبيه جايي باشيد، تا در شما آرام بگيرند،

به چيزي فكر نكنند، نفس تازه كنند...

جاي دنج يار باشيد و رفيق خوب؛

شبيه بالكني باشيد كه تنها نقطه اي از خانه است كه مي شود در آن نشست و ماه را ديد،

شبيه آن نيمكتي باشيد كه در انتهاي پارك زير درخت شاهتوت سايه اي بزرگ دارد و سنگفرش هاي پارك به آنجا راهي ندارند،

شبيه يك خانه قديمي باشيد، كه نماي آجريش را پيچك سبزي پوشانده و در انتهاي يك بن بست در سكوتي عجيب است انگار نه انگار كه در شهر است...

 

خلاصه براي بعضي ها گوشه دنجشان باشید...

روزمـون مـبـارکـ

تو را باید کمی بیشتر دوست داشت

کمی بیشتر از یک همراه

کمی بیشتر از یک همسفر

کمی بیشتر از یک آشنای ناشناس!

تو را باید...

اندازه تمام دلشوره هایت

اندازه اعتماد کردنت

تو را باید با تمام حرف هایی که در چشمانت موج میزند

با تمام رازهایی که در سینه داری دوست داشت

تو را باید همانند یک هوای ابری

یک شب بارانی

یک آهنگ قدیمی

یک شعر تمام نشدنی

همانند یک ملو درامِ کلاسیکِ عاشقانه ی فرانسوی

همانند یک آواره ی عاشق دوست داشت!

تو را باید هنگامی که موهایت را تاب میدهی

هنگامی که پشت پنجره ی اتاقِ خاطرات ات...

چشم میدوزی به برگ هایِ روانِ پاییز

هنگامی که دیوار شب را با سکوت ات میشکنی

هنگامی که آغوشی میخواهی از جنس آرامش

تو را باید فراتر از لمسِ تَن ات دوست داشت

فراتر از اختلالات هورمونی!

برای دوست داشتنت باید غرور را رها کرد!

 

دخترانِ ماه سرزمینم

روزتان مُبارک♥

خورده ام صد بار بر دیوار ناپیدای عشق   شیشه ی شفاف را گنجشک زندانی ندید  

سـلام....

امیدوارم حال هـوای دلتـون آفتابی و صاف و لبـاتون خندون باشه

بـرای نبودنم و تایید نکردن نظرای پرمحبتتون معذرت میخوام

این چند وقته خیلی مسئولیتام بیشتر شده فقط وقتایی که میخوام بخوابم وقت دارم به خودم و خواسته هام فکر کنم که اونم انقدر خسته ام که به چند دقیقه نرسیده خوابم برده

خیلی غیرمنتظرانه یکی از بهتریـن آدمهای زندگیم پرواز کردو رفت

ی مدت بی حوصله بودم و زنـدگی از دستـم در رفته بود

کـه البته من دویـدمو پسش گرفتم

و دوبـاره برگشـتم!!٬

هعی....

بعضی ها را باید خیلی زود کنار گذاشت!
همان هایی که زبان خوب بودن را
نمی فهمند
بی خیال دوست داشتنت می شوند و طوری خودشان را سرگرم اطراف می کنند انگار هرگز نبوده ای…
به خیال خودشان می خواهند عاشق ترت کنند!
حالا تو هر چه می خواهی زجر بکش
شبها بی خواب شو 
هی پیام بده …
هی زنگ بزن …
مهم نیست که 
به خیال خودشان
دست نیافتنی ترند ،قشنگترند …

اینجور آدمها خطرناکند ؛
اینهارا باید با خیالاتشان تنها گذاشت 
اینها را باید خیلی زود کنار گذاشت 
قبل از آنکه
از تمام عشق های دنیا 
بدت بیاید…!

تـولـدم مبارکـ

همیشه وقتی کسی بهم می گفت : 
" اسم فلانی و پیش من نیار ! "
تو دلم می گفتم چی می شه آدما به این نقطه می رسن. 
ولی مدتیه خیلی خوب این نقطه رو فهمیدم و لمس کردم !
این درد ، درد جنسیت نیست ...
وقتی ادعای ؛
حرفای مردونه
قولای مردونه
رفاقتای مردونه
داشت اما زمان ثابت کردنش یه فراموشکارِ ترسو شد ،
وقتی برای اولین بار خواستی بهش تکیه کنی 
ولی پشتتو به بدترین شکل خالی کرد ...
دیگه نمی خوای اسمشو بشنوی
حتی دوست نداری جاهایی بری که 
باهاش می رفتی ،
همه ی اون خاطرات حسِ قربانی شدن بهت می ده ! 
دلت می گیره بابت همه ی لحظه ها ، روزا و سالایی که بهش
از دلتنگیات گفتی ، از آرزوهات اما اون حالا تو چشمات 
زل می زنه و با کلماتش از روت رد می شه. 
همیشه فکر می کردم باید احترام کسی رو که انتخاب کردی
نگه داری ولی این روزا میفهمم
یه روزی میاد که خجالت می کشی تا به بقیه بگی
انتخاب من این بوده ...
تو دلت فریاد می زنی به خدا اینجوری نبود 
دلت می خواد دست ببری تو گذشتتو با قوی ترین
پاک کننده ها پاکش کنی ، ولی مگه پاک می شه ؟

دل ما با تو چنان است که خود میدانی..

درگیر حرفهایش می شویم،
ذوق می کنیم،
حس میکنیم، محبتش را می بینیم، 
انگار سالهاست که می شناسیمش..
نمیخواهیم وابسته شویم ،اما 
«دل»بسته می شویم..به خودِ خودش!
می فهمیم که ناخودآگاه هست ،اما آگاهانه زیر پا میگذاریمش..
خفه اش میکنیم..
دل را می گویم..چون معتقدیم «نمیشود»،
«نمیتوانیم».
اصلا «نباید» بشود..
فاصله می اندازیم بین مسیج هایمان ،
می گوییم به مروز زمان پاکش می کنیم از ذهنمان..
چون اصلا «محال» ممکن است !
از یک جایی به بعد حتی حالش را هم نمی پرسیم..
حالش را نمی پرسیم فقط بخاطر خودمان ، که بیشتر از این وابسته نشویم ، غافل از آنکه دلبستگی شیرین ترین حسیست که آن 
را تبدیل به تلخی کرده ایم..
خوبهایی که آدم را دلبسته می کنید ، 
ببخشید ! 
اگر دیدید دیگر سراغتان را نگرفتیم ، 
فکر نکنید دوستتان نداریم ، اصلا .. 
ما فقط کمی می ترسیم..چشممان ترسیده است عزیزان!
قبل از اینکه شما بروید خودمان می رویم.

"دستهایت را به من بسپار؛ دستهای تو با من همیشه آشناست"..

از زمانیکه نوزادے بیش نبودیمُ انگشت اشاره مادرمونو تو دستامون میگرفتیم تا زمانیکه واسه قول گرفتن انگشت کوچیکه رو میبردیم جلو رفیقمون و میگفتیم 

+قول ؟!
-قول :)


حتے زمانیکه دستامونُ لاےِ موهاے کسیکه دوسش داریم میبریم تو همون دَم دَم هاے صبح وقتیکه میخواے باز شدن چشماشو از دست ندے !
یا وقتیکه توے سرماے زمستون خیابونا رو زیر پا میزارین دلت میخواد با دستات دستاشو گرم کنے ،،،،
دستاشو میزارے توے جیبت :)

میدونے به نظرم
شیرین ترین قسمت جایـےِ که تعهد زندگیت رو حلقه میکنے به دومین انگشت دست چپ‌ات !

دست ها میتونن آرامشِ محض باشن ؟!

بگذریم که همین دست ها چه نوازش ها با گوش و قلبمان نکرد ،،،،
چه گوشزدهایـے !!

هر چـے باشه دستهاشو بخواین :)
شیرینے بالاتر از این مگه داریم ؟!

من همیشه عاشقِ دستهام ،،
مخصوصا مکث دست ها توےِ نور ...

 

روزتون مـبــارک بـهـتریـن هـا

امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!

و بعد از مدت ها وسط هفته زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.
وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!
دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.
سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.
"مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"
به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.
گفت چشمات خستس ، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!
گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم
بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم رو بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.
چند دقیقه گذشت....
ولی ساکت بود.
دو هزاریم افتاد که خیلی شبا تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته تو گوشی و لا به لای حرفاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره....
فقط گفتم آره....بدون اینکه بشینم پای حرفاش ...بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم...بدون اینکه دستاشو تو دستم بگیرم...بدون خیلی کارایی که دنیای امروز....دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...
واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن
اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه...!؟
کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمونو بهشون ثابت کنیم...اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق تو زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی....حوصله نداریم!
بذار یه چیزی بهت بگم رفیق
به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون.

می باید اندکی " دلخوشی " برای روزهای مبادا کنار می گذاشتم ! مثل همین روزها که برای تکاندن این خانه،

سلـام

پیـشاپـیش عید همگـی مبـارک

سـالی پـر از تجـربه های شیرین و شـادی های موندگار براتون آرزو میکنـم

+خیلی ناباورانه مریض شدم و یهـویی بستـری

برای نبودنم این بار دلیل داشتم

ممـنون که سر زدین و فراموشـم نکردین 

به زودی جبران تمـوم خوبیاتـونو میکنم

سر و کله ی عشق که پیدا می شود، بهمن ترین ماه سال هم بوی بهارنارنج می گیرد.

قول بده
کمی بعدتر
درست زمانی که دیگر به پای هم پیر شده ایم!
یک روز پاییزی...
وقتی کمک میکنی پالتویی که برای تولدم هدیه داده ای را بپوشم؛
روبرویم بایستی ،
دستهایم را بگیری و بگویی
اگر پدرم رضایت نداد چه؟
اگر برادرم گفت این پسرک شاعر مسلک را چه به ما!
چه کنیم؟
آن وقت قول میدهم با لبخند بگویم
میگیرم رضایتشان را تصدقت!
نگران چه هستی!؟
اصلا پاشنه ی در خانه تان را در می آورم!
بعد آرام سرت را بچسبان به سینه ام و بگو...
یادش بخیر...
دستهایم را دو طرف صورتت میگیرم توی چشمهایت زل میزنم.
هر دو میخندیم و میگویم
تو ، کی عاقل میشوی؟
با ناز بگو...
هر وقت بوسه ی امروزم را دادی!
راستی...
بگو با این عشق، ما قرار است پیر هم بشویم؟

 

...

سـلاااامممممممم

بعد ی غـیـبت طـولـانی برگـشـتـم

نه درس و نه امتـحانارو بـهونـه نمـیـکنم

بـرای اینـکه از دلتـون در بیارم چندتا از نقاشیامو براتـون گذاشتم

از دسـت بلاگفا دیـوونه شدم ۱۵سایت بـرای آپلود نقاشیـام رفتم همرو غیر مجاز دونست

انـقدر انـگیزمو کور کرد کـه حتـی دلـم نمیـومد همینجـوری آپـ کنـم

با تمـوم اینا خاتـون قصه ها کوتـاه نیومـدو مـوفق شـد

البته رمـز داره اونجوری نگـاه نکنین روایت داریم ی هنرمند بایـد از هنرش محافظت کنه

ادامه نوشته

سر سپردم به رهِ کویِ تو ای جلوه‌ی عشق همه‌ی دین و دل و هستی و دنیام شدی

ســلــااامـ به روی مـاهـتـون  : )امـیـدوارمـ حـالـتـون خوب باشـه 

دلـم برای اینجا خـیـــلی تنگ شده بود...حـالو هوای بـلاگفارو دوسـت دارمـ

مـنو یاد روزایی میندازه کـه قرار گذاشته بودم فراموششون نکنم اما دارم میکنم...

این روزا حس میکنم زیادی خانوم شدم خودمو نمیشناسم شیطونیام کم شده خیلی غریـبم با خودم 

راسـتی زمستون امسال چرا انقد بی بـخاره؟شاید برای من اینطوریه ی جوریه حالـو هوای همیشگی توش نیست

قرار شده من براتون از زندگی و سازمو نقاشیام عکس بزارم منتظر باشین که میخوام اینحارو تبدیل کنم به گالری و زندگی شخصی و خاطراتو...

+این عکس حـس خوبـی بـهم میده دوستش دارمـ 

+آهنگ خواهش از میثم ابراهیمی قشنگه پیشنهاد میکنم گوشش بدین.

خیلی وقتها آدما برای اینکه رو قولشون وایسند قولشون رو زیر پا میزارند تا بتونند روش وایسند !

آدم هایی هستند که در زندگی آنچنان مشغول خودشان اند که فرصت برای هیچ چیز دیگری را ندارند

فرصت اینکه بخواهند ادای چیزی را در بیاورند که نیستند ، که نمیتوانند باشند
فرصت اینکه رفتارشان آنطوری باشد که دیگران آنرا بیشتر پسند میکنند ،
فرصت اینکه وقت شان را پای چیزی هدر دهند که دوست ش ندارند
کلیشه نیستند ، بلد نیستند که باشند ، اصلا یاد نگرفته اند

آنچنان مشغول خود و دنیای خودشان اند که مسخره شدن ها ،
تیکه های بزرگ و کوچکی که بهشان انداخته میشود ،
قضاوت هایی که میکنندشان ،
حرف های پشت سری که میخورند را هیچوقت نه میشنوند و نه میبینند !

این آدم ها از خودشان راحت راضی میشوند ، خودشان را قبول دارند ،
وقتی که میخواهند کاری را انجام دهند ،
یا وقتی که دارند کاری را انجام میدهند منتظر تایید کسی نیستند ،
چون اینها به خودشان ایمان و اعتقاد دارند
میدانند که اگر آن روز ، آن کار را انجام ندهند تا آخرین روز عمرشان حسرت به دل میمانند
و شاید روزی در یکی از عصر های پنجاه سالگی اشان همانطور که روی کاناپه ی وسط حال لم داده اند ، لب هایشان را روی هم فشار دهند و گاز کوچکی بگیرند و در دلشان بگویند حیف ، حیف ، کاش آن روز آن کار را میکردم ، حیف .

این آدم ها برای دیگران زندگی نمیکنند ، از چیزی که اهل اش نیستند پر حرفی نمیکنند
برای خودشان اند ، خودشان را با شرایط عوض نمیکنند ،
مثل همانجایی که هوس میکنی در یک روز بارانی با یک آستین کوتاه و بدون چتر بیرون بروی
و همانطور که دست هایت را توی جیب ات انداخته ای آنطور قدم بزنی که انگار داری در خیابان های شانزِلیزه قدم بر میداری
همانقدر که مردم فکر میکنند تو دیوانه ای ، تو آزادی ، تو مال خودت هستی ، تو ازآن دیگران نیستی
خود سانسور نیستی !
این آدم ها طوری زندگی میکنند که خودشان طراحی اش را کرده بودند
نه آنطوری که دیگران خواستند یادشان بدهند
و همینطور میشود که بیشتر لذت میبرند ،
زیبایی های بیشتری را میبینند
بیشتر لبخند خرج این زندگی میکنند ،
و بیشتر زندگی میکنند
خیلی بیشتر
چون خودشانند ، خود خودشان..

حوالی شلوغی های اطرافم بساط پهن نکن  که من خود رنگ تنهایی گرفته ام

پ ن:سـلام به انگشت شمارای وب خاموشم

حالتـون خوبه؟

راستی یلدای گذشتتون و زمستونتون مبارک

میدونم دلخورید...سر نمیزنم آپ نمیکنم جواب پیامارو نمیدم

معذرت خواهی کمه میدونم

اما این خاتون تنها دقدغه ی زندگیش نوشتن تو وب نیست 

خیلیهاتون گرفتارید میدونم

اما من انقدر زندگی درگیرم کرده که چند روز یکبار وقت میکنم به حال درونی خودم پی ببرم ...ی روزی میام کل زندگی خاتون قصه هارو مینویسم دختر بیست ساله ی متفاوت خدا همه هیجانای بالا پایینیای زندگیو خـالی کرده رو من 

شکر

قول میدم زود تموم شه این بی معرفتیام

ساناز بانو جناب بی دل از شما ویژه عذر خواهی میکنم

خدا پشتو پناهتون

 

حرفی نزن از این درام تلخ! راهی شو حتی نگو خوشبختی ام را آرزومندی!

خودم جان ...
مدت هاست نخندیده اید ...
شعر نخوانده اید
موسیقی گوش نداده اید ...
دلتنگید
شب ها گریه میکنیــد
دلِ نازکتان شکسته ...

مدت هاست جلویِ آینده نرقصیده اید ...
تویِ کافه منتظرِ یک چهارشانه یِ چهارخانه یِ اخمو ننشسته اید ...
و پاهایتان چند وقتی ست از پیاده روی هایِ زیادتان حوالیِ ولیعصر درد نگرفته است ...
خیلی وقت است خسته اید ...
حتی دیروز دیدم که نگاهتان عجیب حوالیِ قرص های تویِ کابینت چرخید ...

خواستم بگویم

حواسم بهتان هست ...

این روزها خیلی مـُرده اید ...

بی رُخ آن گُل دلم به جان آمد دِگر از جانم چه خواهی ای شب...

    

معشوقه بودن، سختر از عاشق بودنه...

تو وقتی عاشقی مسئول خودت، در برابر حس ها و احوالات خودتی،

مسئول هم نباشی در نهایت به خودت آسیب رسوندی اما زمانی که معشوقه ای، مسئولیت کسی به عهدته که حاضره بمیره اگه بهش بگی بمیر. 

همه ی فکرش پیشِ توء و این اگرچه برای تو لذت بخشه، برای اون اما همیشه خوب نیست.

میبینی بیخیال خیلی از آرزوهاش شده از وقتی همه ی فکرو ذهنش تویی.. میگذره از هر نیازش تا تمام دخل و خرجش تو باشی. 

شاید جایی مجبور باشی وسط گریه هات بخندیو بگی چیزیت نیست.. وقتی میدونی منشا خیلی از اشک ها لبخند هاش تویی. تو نمیتونی آدم مسئولی نباشی وقتی معشوقه ای. چون اگر حواستو جمع نکنی، به کسی صدمه میزنی که شدی همه ی زندگیش..یکهو دیدی خداش رو از دست داد، خداش رو ازش گرفتی، اگر تو به خدای اون اعتقاد نداشته باشی...

 

«عشق»پدیده ای حس کردنی است نه فکر کردنی

بچه ک بودم مادرم میگفت تو دونه هاے انار یه دونش بهشتیه !

هیچکے‌ام نمیدونه کدومه ...

توو همون عالمِ بچگے انار شد اسرارآمیزترین خلقتِ خدا براے‌ من ...

از شوق اینکه یکے از اون دونه ها بهشتیه همیشه با لبخند و ذوق دونه‌هاے انار و میزاشتم توے دهنم ...

حالا که بزرگ شدم فکر میکنم خدا دلش میخواسته با همون انار بهم یاد بده وقتے دونه دونه اتفاق‌هاے خوب و بد رو میاره تو زندگیم ؛ من از همون لبخندها تحویل نگاهِ مهربونش بدم ...

چون یکے‌ از همین اتفاق‌ها میتونه بهشتے‌ترین اتفاق زندگیم بشه ...

اون دونه بهشتیه بچگے‌هام بهونه بود تا من رازِ تک تک یاقوت‌هاے دلِ انار ترک خورده رو بدونم و آخرش لبخند ... :)

ساده تر از این بلد نیستم که بگویم رهایم نکن در این شهر، کسی جز من، خوابِ تو را نمی بیند ...

                       

حواستان باشد ...

عاشق شدن دست ِ خود ِ آدم نیست ...

اما دل کندن و نماندن دست ِ خود ِ آدم است ...

تا یک جایی راه میاید ...
تا یک جایی دل میدهد ...
تا یک جایی شمارا به رخ ِ یک شهر میکشد ...

اما از یک جایی به بعد ...

اگر دلش را بدست نیاورید 
اگر زبان چشم هایش را نفهمید ...
عشق هم پا در می آورد و میرود ...
حواستان ،
به کارهایِ خودتان و چشم های ِ او باشد !

        

آدم دل اش میگیرد از اینهمه نبودن !
واقعا بعضی ها چطور میتوانند انقدر نباشند ؟ انقدر نیایند ؟ چطور میشود ؟ چرا همیشه آنی که میماند باید ما باشیم ..
مردم ماندنشان بوقِ اِشغال میزند ! ما هم رفتنمان ... 
هیچ چیزمان به دنیا و آدم هایش نمی‌آید ...

شٖنیده ام ز پنجره، سراغ من گرفته ای ؛ هنوز مثل قاصدک، میان کوچه پرپرم...

            

   

من دلم گرفته است 
و این هیچ ربطی 
به جای خالی کسی ندارد
من دلم گرفته است 
و این هیچ ربطی 
به ساعت کاری ام ندارد 
هیچ ربطی به 
ترافیک پنج شنبه ها ندارد که دلتنگم

من 
دلم گرفته است 
از زمانی که نسبت به روزگارم صبور شده ام 
دلم گرفته است
این شهر 
واقعا کوچک شده...