سلاممممممممممممممم سلاممممممممممممممممممممم
دوستای گلم چطورن؟ ما هم خوبیم خدا رو شکـــــر
امروز هیچ خاطره ی خاصی به ذهنم نمیرسه بنابراین چند تا خاطره ی کوتاه رو مینویسم
دقیقا یادم نمیاد که چه سنی بودم اما بین 5- 7 بوده صد در صد
همیشه و هر روز یه مرد خیلی مهربون(عمو) با یه
دونه از این چرخ و فلک های کوچولو(این چرخ و فلک های بزرگ توی شهر بازی رو
منظورمه البته با سایز خیلی کوچیک) میومد توی 2 تا کوچه پایین تر از خونه
ی ما و منتظر بچه ها میموند تا بریم و کلی خوشحال شیم....

ما هم که برای سوار شدن... توی چندین مسابقه از جمله دو
میدانی... بلدی کتک بزنی یا کتک بخوری... اگه عرضه داری منو بگیر... زرشک
اهل دعوا هم نیستی... مثل دخترا دعوا نکن... و هزاران مسابقه ی متنوع دیگر شرکت میکردیم




ولی من همیشه دور اول بودم.......هورا هورا
خلاصه ی مطلب اینکه هر دور سوار شدن 25 تومن(تک تومنی) بود و مادر گرام روزی 25 یا 50 تومن رو برای این بازی به بنده ی حقیر میداد
آخ که قربونت برم مادر... چقدر تو ماهــــــــــی.... 

چند سال پیش رفتم
محله ی قدیمیمون..... که عاشقشمممم..... اما روی دیوار مدرسه اعلامیه ی
بابای مدرسمون رو (اول و دوم ابتدایی اونجا بودم) دیدم..... کلی ناراحت
شدم.... بابا خیلی دوست داشتم و دارم...

روحش شاد و خدایش بیامرزد

کلاس دوم دبستان(8
سالم بود) بودم... من و رضوان(بازم ما دوتا) داشتیم با هم حرف میزدیم که
خبر رسید(فوضولا گفتن) دختر همسایه فردا عروسیشه... و توی خونشون برگذار
میشه(آخه خونه هامون ویلایی و خیلی بزرگ بودن)
ما هم مثل دوتا خانوم متشخص رفتیم و از مادر اجازه گرفتیم اما....
مادر میگفت فردا مدرسه دارین... نمیشه... 
ما هم که جیگـــــر بابا(ای
قربون شما هم پدرم) رفتیم و بعد از کلی خواهش و التماس پدر رو راضی کردیم
که با خانوم معلم(به قول دختر خالم مهلم) صحبت کنه و اجازمون رو به نوعی
بگیره
وای که چقدر خندیدم... 
حالا هیشکی نمیتونست مانع خنده ی این دبیر گل ما بشه( زنده باشه ایشالله)
ولی توی عروسی در حد مرگ رقصیدیم....


شمال بودیم(یادم نمیاد چه سالی بود) ولی خیلی سفر خوبی بود...
توی ساحل(تقریبا خصوصی) در شهرک خانه ی دریا توی محمودآباد نشسته بودیم... داداشمم با پسر عمه جون در حال شنا بودن...
یهو متوجه حرکات دست داداش شدیم...
خواهر بنده بعد از مدتی تامل
به این نتیجه رسید که داداش داره اشاره میکنه فیلم بگیر(آخه مگه بچه ی دو ساله رفته شنا که فیلم بگیریم)
در همان حال که ما در حال خنده و فیلم برداری بودیم داداش و پسر عمه با حال زار به سمت ساحل اومدن... 

بعد از مدتی فهمیدیم داداش در حال غرق شدن بوده و با اشارات از ما کمک میخواسته اما ما چی؟ هیچی.. در حال خنده و مسخره بازی
پسر عمه جوون هم ناجی برادر ما شد...
ولی آخرش با گریه های مادر تمام شد

(من اگه جای مادرم بودم سکته میکردم... آخه نمیدونین چطوری براش توضیح دادن...)

اینا خاطراتی بود که الان به ذهنم رسیدن.... حالا بعدا شاید ادامه بدم...
اما خاطراتم ته کشیدن...
بازم مثل همیشه....
امیدوارم زندگیتون سرشار از خاطرات شیرین و به یاد ماندنی باشه...
دوستتون دارممممممممممممممم
فعلا............ بابای
