متن ترانه فرزانه فقیهی

بید مجنون دل مو...

کاسه خون دل مو...

بید مجنون دل مو...

کاسه خون دل مو...

به مو گفتی که می خوردی سر شو

تو می با مو نخوردی با که بودی...

که مو در بی کسی مردم سر شو...

دوای ناله زارم صداته

مو نزدیکم به دوری از دیارت..

فراموشوم نکن خونم به پاته...

بید مجنون دل مو...

بچین بچین ریحون دستاته قربون

تو داری باغ گل مو باغ ریحون

دل تو باغ ریحونه ..

کو ستاره بخت مو ای روزگار سخت مو...

کو ستاره بخت مو ای روزگار سخت مو...

کو ستاره بخت مو ای روزگار سخت مو...

تموم زندگی م بیهوده بی تو

گلای پیرهنم فرسوده بی تو

به مو گفتی به غربت در چه حالی

همیشه گریه کارم بوده بی تو

محبت های سابق در دلت نیست

محبت های سابق فراموشت شده برخاطرت نیست

کو ستاره بخت مو ای روزگار سخت مو...

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را ... 

دوست خوب  من..  سفر..

شاد بودن تو زندگی از اون کارایی که آدم به تنهایی از پس اش بر نمیاد.
باید یه دوست خوب باشه که ادمو از حصار فکر و روزمرگی ها و قصه های تکراری بود و نبود .. هست و نیست ... بیرون بکشه تو روزهای خوب سفر شیراز تو
پرتابم کردی به دنیای رهایی و بیخیالی، و در من انگیزه ایجاد کردی دلبرررررخانوم...

تو دنیای سرد خودخواه امروز بودنت دلگرمی و موهبته..
بابت مهربونی خوش اخلاقی خوش دلی و همه حس های خوب سفر شیراز ممنون دلبر خانوم..
اقای سعدی خیلی خوب گفتن...
ذوقي چنان ندارد بي دوست زندگانی...
همیشه بمون ❤️


اگر چه عمری ای سیه مو چون موی تو آشفته ام
درون سینه قصه این آشفتگی بنهفته ام
ز شرم عشق اگر به ره ببینمت ندانم چگونه از برابر تو بگذرم من
نه می دهد دلم رضا که بگذرم ز عشقت
نه طاقتی که بر رخ تو بنگرم من
...
اگر چه عمری ای سیه مو چون موی تو آشفته ام
درون سینه قصه این آشفتگی بنهفته ام
دل را به مهرت وعده دادم دیدم دیوانه تر شد
گفتم حدیث آشنایی دیدم بیگانه تر شد
با دل نگویم دیگر این افسانه ها را
باور ندارد قصه مهر و وفا را
مگر تو از برای دل قصه وفا بگویی
به قصه شد چو آشنا غصه مرا بگویی
اگر چه عمری ای سیه مو چون موی تو آشفته ام
درون سینه قصه این آشفتگی بنهفته ام
ز شرم عشق اگر به ره ببینمت ندانم چگونه از برابر تو بگذرم من
نه می دهد دلم رضا که بگذرم ز عشقت
نه طاقتی که بر رخ تو بنگرم من

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی

ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی

چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند

شاهبازان طریقت به مقام مگسی

دوش در خیل غلامان درش می‌رفتم

گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی

با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود

هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی

لمع البرق من الطور و آنست به

فلعلی لک آت بشهاب قبس

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی

بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن

حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی

تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم

جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی

چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ

یسر الله طریقا بک یا ملتمسی

 
  BLOGFA.COM