...

دختر که داشته باشی،
با خود تصور می کنی
پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش
-وقتی کمی بلند تر شوند-
و کیف عالم را می بری
از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان

دختر که داشته باشی،
خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی
که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده
به گوش انداخته اید
-همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود
و خنده ی از ته دل امانش را می برد-

دختر که داشته باشی
انتظار روزی را می کشی که با هم
بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ
و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده
گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود
که بیندازیش به گردن دخترت

دختر که داشته باشی
گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه
روزی بر شانه مردی دیگر
-غیر از پدرش-
تکیه می زند

دختر که داشته باشی
خیال بوی خوش بیسکوئیت های "با هم قالب زده"
دلتنگت می کند به آمدن آینده
به رونق آینده آشپزخانه

دختر که داشته باشی
انتظار شیرین زبانی اش را می کشی و پرحرفی اش!

دختر که داشته باشی
مادرتر می شوی

دختر که داشته باشی
خوشبخت تر...

میریم سفر

من و بابایی و دخملی باتفاق عموی بابایی وخونوادش ایشاا... داریم میریم سفر.کرمان-شیراز-اصفهان-قم و...

دعامیکنم درطول سفر دختر خوبی باشی و همسفرای خوبی برای همراهانمون باشیم بهمون خوش بگذره و در بسلامتی برگردیم.

 

دوباره سلام

سلاووووووووووووووووووووووم

بعد از ۵ماه که ازین وبلاگ دور بودم دوباره برگشتم.تواین مدت سرم خیلی شلوغ بود خیلی و اتفاقهای زیادی افتاد.

حیف که نتونستم اتفاقات شیرین زندگیمون و یا سراشیبیهای زندگی سه نفرمونو اینجا یادداشت کنم.

سرمامانی تو اداره خیلی شلوغ بود.دو تا بیمارستان رو توی روستاهای دورافتاده شهر تجهیز کردیم یه سفر کاری باهمدیگه رفتیم تهران. بدلیل سفر طولانی مادرجون واست پرستار گرفتیم  و آخ که چقدر اذیت شدی و اذیتم کردی تا بالاخره عادت کردی.

دخترقشنگم دقیقا تو سن ده ماه و یازده روزگی (۵فروردین) درحالیکه راهی سفر باخاله اکرم بودیم اولین دندونت دراومدو آخ که من و بابایی چقد تو جاده ذوق کردیم و الان که ۱۴ ماه و ۵ روزت هست ۷تا مروارید خوجل تو دهنت میدرخشن.

ببخشید که نه برات جشن تولد گرفتم ونه از تولدت اینجا نوشتم آخه دقیقا از ۲۰ فروردین مادرجون مهربون به مدت۲۱ روز بیمارستان زاهدان بستری شد و اونقدر مریضیش خطرناک بود و حالش بالا و پایین شد که هرچند که بسلامتی ازبیمارستان مرخص شد و الان سایه ش بالای سرماهست اما هنوز خستگی و پریشان احوالی اون چند روز که به اندازه ده سال گذشت تو تنمه.خدایا شکرت که بخیر گذشت.

دخترم الان که سرم تو اداره کمی خلوت شده سعی میکنم بیشتر بیام وبلاگ خودت و دوستات.

دوست دارم .

 

الکی خوشم


ترنم زندگی من، اینروزا همینجوری واسه خودم شادم.توخوبی،بابایی خوبه.حال و هوای عیده و خونه تکونی کردم.سبزه های عیدی که گذاشتم خوشگل شده و....

بنظر میاد همین حسو تو و بابایی هم دارید.

                    خدایا شکرت بخاطر حس خوبی که آخر سال بهمون دادی.

ما اومدیم

سلااااااااااااااااااااااام

بعد از مدتها اومدم دوباره تو وب دخترک بنویسم.سرم خیلی شلوغ بود خیلی.صب تا ساعت 2 اداره ام.4تا6 عصر کلاس آموزشی اداره میرم.130 ساعت کلاس فک کنم دو ماهی درگیرشم.بعدش هم که میرم خونه دیگه آش و لاشم.ظرف شستن،درست کردن شام ونهار فردا،مرتب کردن خونه و هزارو یک کار دیگه

....

تا بالاخره میرسم به دختر نازم که حسابی شرمندشم.

مامان جون ببخش که اینروزا کمتر بهت میرسم و در واقع کمتر کنارتم.

نمیدونی چقدر بزرک شدی و چقدر شیرین.

من و بابایی تا حد پرستش دوست داریم.

تمام وقت ما رو پر کردی.

بقدری شیطون و پر سرو صدا شدی که گاهی اوقات کلافمون میکنی اما بازهم لحظه ای بعد قربون صدقه ات میریم.

کلی خاطرات قشنگ ازین روزات دارم نمیدونم کدومو بنویسم.

حالا دیگه بسرعت جت چهار دست و پا میری،قشنگ میشینی،مبل و تخت و هر وسیله ی کمکی دیگه رو میگیری و بلند میشی.

دست میزنی،میرقصی.عاشق ترانه خوندن باباحاجی هستی،آنچنان با صدای آوازش میری تو فاز رقص که جماعت همه محو تماشات میشن.تازگی بمحض دیدن باباحاجی خودتو تکون میدی و باباحاجی رو مجبور به ترانه خوندن میکنی.

به یکسری آهنگای خاص واکنش نشون میدی:آهنگ اعلام برنامه شبکه م.ن.و.ت.و    ترانه های شبکه پ.ر.ش.ی.ن ت.و.ن    آرم پیام های بازرگانی تلویزیون و...

چند روز قبل میخاستم بهت آب بدم گفتم :مامان جون بخور،آبه.یذره نیگام کردی و گفتی:آآآآآآآآآا به

آخ که چه ذوقی کردم.کلی دعا کردم منو جلو بابایی روسفید کنی و پیش اون هم تکرارش کنی.تا بابایی اومد گفتم ترنم بگو آبه، سریع گفتی : آب.باور کن بابایی میخواست بخورتت.

اینقده دوست دارم از آب گفتنت فیلم بگیرم و بذارم تو وبت به یادگار.

یه نکته جالب اینه که دیگه کلی از علایقت هم شکل گرفنه:مثلا اینکه به سیب خیلی علاقه داری و اگه تو بهت پرتقال بدم و توبشقاب سیب باشه شاکی میشی و سیبو برمیداری.

بزودی چند تا عکس میذارم،قول میدم.

پی نوشت:همه این شلوغ کاریای دخترک و گرفتارهای من یه نتیجه مثبت داشت:بابامهدی بعلت ذیق وقت دست از سر بازیهای آنلاین اینترنتی برداشت.هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادوست داریم باباجون.


هشتمین ماهگرد تولدت مبارک

ziba

دخترک ملوسم امروز وارد نهمین ماه تولدت شدی.باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی.چهاردست و پاتندتند راه میری.باکمک مبل،بالش و ...بلند میشی و می ایستی.دست میزنی،بای بای میکنی،سلام میدی و موقعی که سرحالی آواز دد،بابا،بددد سرمیدی.

یک شاخه گل آفتابگردون پارچه ای داری که عاشقشی وتقریبا همه جا دستته حتی تو خواب.وای بحال کسیکه دست بزنه بهش.آنچنان اعتراض میکنی که طرف حواسش واسه همیشه جمع میشه که به گل ترنم خانم دست نزنه.

خدایا بخاطر این هدیه زیبای گران قیمت ازت متشکرم.

 

جارو برقی خونه

دختر قشنگم مدتیه کنترلت روی انگشتای دستت زیاد شده و راحت میتونی هر آشغالی رو از روی زمین برداری.وااااااااااااااااااای که کلافه شدم از بس به بابایی تذکر دادم آشغال نریز.

پریشب بعلت سرماخوردگی مجدد، سردرد شدید بودم،تو رو سپردم به بابایی و رفتم خوابیدم،نیم ساعت بعد باصدای گریه ت بیدار شدم.

من:چیشده؟

بابایی:نمیدونم،ربع ساعته زده زیر گریه،آروم هم نمیشه.

بغلت کردم،سعی کردم آرومت کنم اما نشد.خوابت میومد،دلت میخواست شیر بخوری اما انگار نمیتونستی.یهو احساس کردم تو دهنت یچیزیه.به بابایی گفتم چیزی خورده؟ گفت:نه.

تو دهنتو چک کردم یهو دیدم به سقف دهنت یه پلاستیک چسبیده ست،درش آوردم باورم نشد،یه تیکه از پلاستیک جلد سی دی بابایی رو خورده بودی.

آخ که چقد ترسیدم،چقد خدا رو شکر کردیم که اتفاقی نیفتاد.نمیتونم بگم اون لحظه چه حسی داشتم ولی فقط باید بگم:

خدایا شکرت که بااینکه ما در حفظ امانتت کوتاهی میکنیم اما تو خودت حواست هست.

اندر احوالات تاخیر ما

از روزیکه اومدم سرکار،دیگه خیلی کم وقت میکنم بیام اینجا و خاطرات قشنگتو بنویسم و بگم که چقد تو این مدت بزرگ شدی و شیرین.چقد با شیرین کاریات خنده رو مهمون خونه کوچیکمون میکنی.دخترم رنگ و لعاب خونه از وقتی تو اومدی خیلی تغییر کرد.شدی سوژه تمام صحبتای من و بابامهدی.

تو این مدتی که نیومدم یه سرماخوردگی شدید اومد سراغت،تقریبا ۳هفته آنتی بیوتیک خوردی،قربونت برم که با همین داروها لاغر و ضعیف شدی.

حالا دیگه غذاخور شدی،فرنی،سوپ،سرلاک،آبمیوه و از همه بیشتر سیب زمینی آبگوشتی رو دوست داری.

واکسن ۶ماهگیتو با تاخیر یک ماهه زدیم،۳روز کامل پاتو تکون ندادی ،از جات تکون نمیخوردی،همه تعجب میکردن که پاتو اونقدر ثابت نگه میداشتی،خاله سکینه تا چند روز تو کفش مونده بود و هی مسیج میداد چقد باهوشه دخترت.ولی خب خدا رو شکر که الان خوبی و تا۶ماه دیگه از شر واکسن راحتیم.

حالا دیگه اجتماعی تر شدی و دورو بریاتو بیشتر تحویل میگیری،آخ که چقد باباجون و خاله زینب ذوق میکنن وقتی باهاشون میخندی یا رغبت نشون میدی که بری بغلشون.

شب یلدا اول رفتیم خونه عموی بابامهدی و بعد هم رفتیم خونه دایی محمد که همه اونجا جمع بودن،هر دو جا خیلی خوش گذشت(هرچند که نشد برنامه جشن سه نفره خودمونو عملی کنم).کیاندخت دایی کلی دوست داره و هر وقت میبیندت کلی قربون صدقه ت میره و هی میگفت بدش بلغم(بغلم).

چهارمین شاخه گل سرخ

چهارمین شاخه گل سرخ رو بابا مهدی دو سه هفته قبل بهم داد.بمناسبت

.

.

.

باور کن دچار آلزایمر شدم،روم هم نمیشه از خود بابایی بپرسم.

جشن تولد وبلاگم

               zibaوبلاگم یکساله شد،هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااziba

درست یکسال پیش بود که به بابامهدی آدرس وبلاگو مسیج زدم و گفتم "باباجون خوشحال میشم به من و مامانی سر بزنی.نی نی گلوت"ظهر که رفتم خونه بهش گفتم میخام تا نی نی بدنیا بیاد از رویاهامون بنویسم و بعد هم از خودش.ziba

والبته که بابایی استقبال کرد.

خوشحالم که تو این مدت علیرغم مشغله زندگی تونستم سرپا نگهش دارم.

از همه دوستان وبلاگی که تو این مدت با نظرات شیرینشون همراهمون بودن ممنون و سپاسگزارم.