دلنوشته 2

لنگه های چوبی در حیاطمان
گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند
محکمند !
خوش به حالشان
که لنگه ی همند .....

لنگه های چوبی در حیاطمان
گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند
محکمند !
خوش به حالشان
که لنگه ی همند .....
اندر احوالات آبان ماه ما اينكه از 15 مهر تا همين اواخر ابان فقط مريضي متناوب شايان و كيان بود كه خيلي سخت گذشت.
از سرماخوردگي و اسهال و استفراغ و تب 40 درجه و بستري، همه جوره اش بود. خدا رو شكر الان اوضاع بهتره.
روز تاسوعا و عاشورا هم با تب کیان و دوا و دکتر گذشت.
از بيست و پنجم اين ماه هم بنده به سركار مشرف شدم كه همون روز هم كيان اولين دندونش رو در اورد.
شايان هم همچنان مهد ميره و كيان هم وقتي ميرم سركار پيش مامانم ميمونه كه مامانم خيلي ازش راضيه.
ساعت كاري رو هم متاسفانه زياد كردند و من با اينكه يك ساعت مرخصي براي شيردهي دارم ساعت ۴ به خونه ميرسم.
تو اين اوضاع يك اثاث كشي فوري هم پيش اومده كه كمي اوضاع رو پيچيده كرده و از همه بدتر كه از نزديك خونه مامانم هم دور ميشيم و با وجود كيان باز هم همه چي پيچيده تر شده.![]()
البته براي شايان و كيان كارتونها وسيله جديدي براي بازي شده كه كلي لذت ميبرن.

همسر گرامي قول دادن هر روز صبح پسرك كوچيك ما رو سوار ماشين كنه و به خونه مامانم بيارن.
البته تو اين احوال برادر گرامي هم به سربازي رفتند و پدر و مادر من هم تنها هستند و ما هم كه داريم از نزديكيشون ميريم.![]()
تو اين اوضاع پيچيده، لطف خدا و اين جمله مثل آبي رو آتيشه:
هر چيزي كه منو نميكشه مطمئنا من رو قويتر ميكنه.
-------------------------------------------
زندگی مرا بارها و بارها در هم کوبیده است...
اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید...
این منم؛
"قهرمان خودم"....!

به نام خدای خوب، خدای مهربان
با هیچ مزه ای عوض نمیکنم
نمک چهره ات را ...
این ماه هم به همراه خانواده من، یک هفته ای رفتیم شهمیرزاد که خیلی خیلی خوش گذشت. جنگل ابر و سر مزار بایزید بسطامی در شهر بسطام هم رفتیم که خیلی با صفا بود.

---------------------------------------------------
شایان همچنان به مهد میره و با توجه به کوتاه شدن روزها، فرصت بیشتری داریم که تو خونه باشیم و با هم وقت بگذرونیم.
برای شایان کارتونهای مختلف دانلود میکنیم و اکثرا با هم نگاه میکنیم.
یکی از سرگرمیهای شایان هم اینه که میره عروسکها و لباسهای منو رو میاره و میریزه رو کیان و کلی بهش میخنده....البته کیان هم خیلی از این موضوع بدش نمیاد.

یکی دیگه از سرگرمیهای شایان سوار شدن به روروئک کیانه که روزگاری که همسن کیان بود اصلا سوار نمیشد.
---------------------------------------------------
آقا کیان ما دیگه کاملا چهار دست و پا میره و عشقش اینه که جایی رو بگیره و وایسه که متاسفانه نمیتونه تعادلش رو حفظ کنه و تا ازش غافل میشیم میخوره زمین و سرش درد میگیره.![]()
یکی از جاهای خونه رو که خیلی دوست داره اشپزخونه و دستشوییه
که مدام باید مواظب باشیم که اونجا نره

یک روز هم که لواشک درست کرده بودم و داشتم برش میدادم چنگ زد و یک تیکه روش رو برداشت که نتیجه اش رو میبینید![]()

متاسفانه سرمای بدی هم این ماه خورد که تا ۴ روز تب داشت و کلی لاغر شد![]()
---------------------------------------------------
از اتفاقات بد این ماه هم این بود که در اثر عوض شدن ویندوز لپ تاب، به اشتباه فایل دی فرمت شد که عکسهای این چهار سال شایان و چند ماه کیان پرید که با ریکاوری همه برنگشت و اونهایی که برگشت هم نامرتبه![]()
---------------------------------------------------
همکارهای اداره هم زحمت کشیدن و یک روز برای دیدن ما به خونه امون اومدند که اونجا برای آقا کیان ماهگرد ۸ ماهگی گرفتیم.
از راست: سدنا- طاها- کیان و شایان

این هم آقا آرشان
---------------------------------------------------
این هم هنر مامان
که شایان خیلی دوست داره (البته هر کسی خورده عاشقش شده)

در ادامه مطلب هم عکسهایی از این دو تا داداش![]()

اگر نمیتوانی بالا بروی،
سیب باش
تا افتادنت اندیشهای را بالا برد.
اندر احوالات این ماه این بود که خدا رو شکر بیشتر این ماه به مسافرت گذشت و ماه خوبی بود. شمال و بروجرد و همدان رو تو این ماه گشتیم و حدود دو هفته ای مسافرت بودیم.
اندر احوالات کیان اینکه در طول مسافرت اصلا غذا نمیخورد و متاسفانه تو این ماه نیم کیلو وزن کم کرده و از 8800 به 8300 رسیده....شیطنت همراه با غذا نخوردن حسابی وزنش رو پایین اورده.![]()
سینه خیز تمام خونه رو طی میکنه و هر چی پیدا میکنه تو دهنش میزاره و این موضوع با توجه به اسباب بازیهای شایان معضلی تو خونه ما شده.

شایان هم همچنان به مهد میره و علاوه بر اون کلاس قران و سفال هم برای تابستون ثبت نام کردم که پیشرفت خوبی مخصوصا تو حفظ قران داشت.
کیان موقع برگشتن شایان از مهد شدیدا عکس العمل نشون میده و کلی میخنده و دوست داره با داداشش بازی کنه.
---------------------------------------------------
شایان شدیدا رنگی بندی دخترونه و پسرونه برای خودش داره و این بعضی مواقع درد سر ساز میشه
مثلا فالوده یا بستنی با طعم توت فرنگی نمیخوره و میگه دخترونه(دختردونه) است
و اگه داروش رنگش صورتی باشه معضلی برای خودش میشه. دیگه با هزار زحمت راضی اش کردم که رنگ قرمز هم دخترونه است و هم پسرونه وگرنه لباسای قرمزشو (من عاشق این رنگم) نمیپوشه![]()
---------------------------------------------------
یک روز گفت برام شیرکاکائو بزار که تو مهد بخورم. من هم به حساب خودم زرنگی کردم و براش شیرخرما خریدم که مثلا مفید هم باشه.
از مهد برگشته میگه مامان شیرکاکائوش خیلی بدمزه بود به خاله(مربی مهد) گفتم بدمزه است انداختش دور![]()
---------------------------------------------------
شایان بعضی وقتها میگه مامان اجازه میدی موهای کیان رو بکشم![]()
![]()
یعنی اجازه ات تو حلقم

در ادامه مطلب هم عکسهایی از این دو تا داداش
بدهکارم این روزها
بدهکارم به شایان برای ثبت نکردن روزهای قشنگ حرف زدنش
بدهکارم به کیان برای ننوشتن از روزهای قشنگ نوپا شدنش
بدهکارم به این وبلاگ که روزی برگزیده بود و حالا خاک میخورد
بدهکارم به دوستان خوب وبلاگی ام که روزها و ماهها است که بهشون سر نزدم.
بدهکارم به خواننده های وبلاگم
این روزهای ما با بدهکاریهای زیادی میگذرد .....
چاره ای نیست تا سرکار برنگردم با این دو پسر شیطون نمیتوانم مثل قبل به روز رسانی کنم.
تصمیم دارم با چند تا عکس کمی از بدهکاریهایم کم کنم....شاید که قبول افتد.

بقیه عکسها در ادامه مطلب
به نام خدای خوب، خدای مهربان
با سلام به دوستای خوبم که تو این روزهای پر مشغله، ما رو تنها نمیزارن و جویای احوال ما هستند.
بر ما ببخشند که مثل قبل نمیتونیم به خونه های قشنگشون سر بزنیم.
دلیل کمرنگ شدن حضور ما، اینه که تو این روزها اوقات فراغت یا با بازی با شایان یا استراحت و یا کارهای تمام نشدنی خونه میگذره. البته از وقتی هوا بهتر شده ساعاتی هم در بیرون منزل سپری میشه.
اندر احوالات خانه ما اینکه کمی بر اوضاع اشفته مسلط شدم و اوضاع خانه ما رو به بهبوده.صبحها که شایان میره مهد، کیان رو میزارم تو کالسکه و میرم پیاده روی که این تو بهبود حال خودم خیلی موثره.
سعی میکنم تفریحات کوچکی برای خودم ترتیب بدم از اون جمله دهکده آب پارس بود که شایان رو پدرش نگهداشت و کیان رو بردم و در مهد اونجا با خواهر و مادرم نوبتی نگهش داشتم. روز خیلی خوبی بود.
چند روزی هم رفتیم کرج خونه خاله مهربون شایان که روزهای خیلی خوبی بود چون خوب میتونستم استراحت کنم. خواهر کیان رو نگه میداشت و من استراحت میکردم و یا میرفتم بیرون که خیلی خوب بود.
با دوستان نی نی سایتی اهل کرج هم اونجا قرار گذاشتیم که خیلی خوش گذشت و واقعا تو روحیه من موثر بود.
شایان و امیر و پرهام که همگی متولد دی ماه 88 هستند.

یک مسافرت سه روزه هم به شمال داشتیم که بد نبود.

اندر احوالات شایان اینکه صبحها همچنان به مهد میره و همراه با مهد هم این ماه به باغ وحش رفتند که با توجه به علاقه عجیب شایان به حیوانات روز خوبی رو براش به یادگار گذاشته بود.
رابطه شایان و کیان داره بهتر میشه.
وقتی کیان خوابیده، شایان میره و پتو رو میاره و روی کیان میکشه.
یک روز که کیان رو حموم برده بودم و کیان تو وان لم داده بود و اطراف رو نگه میکرد. شایان اومده و میگه "مامان کیان مثل عاشقا نشسته".![]()
یک روز هم دختر یکی از اشناها خیلی دور و ور کیان میچرخید. شایان اومده میگه: به داداش من دست نزنی هاااا، فقط نگاش کن"![]()

اندر احوالات اقا کیان هم اینکه ایشون رو روز اول اردیبهشت در 2 ماه و نیمگی ختنه کردیم .
کیان حدود دو ساعتی گریه کرد و بعد همه چی اروم شد.
خنده ها و قان قان کردن اقا کیان شادی عجیبی به خونه ما میده و عجیب ادم رو عاشق خودش میکنه
وزن سه ماهگیش 6650 و قدش 62 سانتیمتر بود.

در ادامه مطلب چند تا عکس از شایان و کیان میزارم. خوشحال میشم که سر بزنید.

روز مادر و روز زن رو با تاخیر به همه دوستان خوبم تبریک میگم.
تشکر میکنم از دوستان خوبم که این روز رو بهمون تبریک گفتند
و کوتاهی ما رو در پاسخگویی ببخشند.
بهترینها روزی اتان.
به نام خدای خوب، خدای مهربان
سال نو رو به همه دوستان خوب و همراه تبریک میگم. ایشالله سال خیلی خوبی برای همه عزیزان باشه.
سال 92 اولین عید چهار نفره ما بود....خدا رو هزار مرتبه شکر

اندر احوالات شروع سال نو اینکه
امسال به خاطر وجود کیان عید دیدنی ها و بیرون رفتنها خیلی مختصر بود. سال تحویل رو خونه خودمون بودیم و دو روز هم تهران بودیم و چند روزی هم به دیار پدری رفتیم.
شایان هم دو روز مونده به عید سرمای شدیدی خورد و دو شب تو تب سوخت.....تو عکسای سال تحویلش هم حال خوبی ندارو و بالای لبش قرمز شده بود
سیزده به در هم شایان و بابا بیرون رفتند و من و کیان تو خونه موندیم.
-----------------------------------------------------------------------------
اندر احوالات اوضاع خونه ما این رو بگم که همه چی بهم ریخته است....بهونه گیریهای شایان و اذیت کردناش و خشستگی و خواب آلود بودن من اوضاع رو کمی بهم ریخته کرده
ایشاله کیان کمی بزرگتر بشه و من بر اوضاع مسلط بشم و همه چی درست بشه.
وجود پدر در تعطیلات کمک خیلی خوبی برای من بود و با تموم شدن تعطیلات همه چی بهم ریخت. البته با رفتن شایان به مهد باز هم اوضاع کمی بهتر شد.
مثلا یک روز که کیان زیاد بهونه میگرفت و مدام بغل من بود شایان رفت با قیچی موس لپ تاپ رو برید و لب تاپ ما هنوز موس نداره![]()
هر وقت کیان زیاد بغل من باشه شایان برای جلب توجه هر کاری میکنه و اوضاع بهم ریخته میشه.
در صورتیکه من تمام سعی ام رو میکنم که وقتی به کیان شیر میدم با اون هم بازی کنم و یا براش کتاب بخونم ولی......
-----------------------------------------------------------------------------
اندر احوالات کیان اینکه پسرم دیروز 2 ماهش تموم شد و بردم و واکسن دو ماهگیشو زدم....تب زیادی نداره ولی بی حاله و به خاطر خوردن استامینوفن خواب آلوده
به خاطر همین من تونستم این وبلاگ رو به روز کنم![]()
صبحها که از خواب بیدار میشه خنده خوشگلی تحویل من میده و این انرژی تمام روز من میشه...واقعا از دیدن خنده اش شور دوباره میگیرم.
صداهایی از خودش در میاره و خلاصه بعضی روزها هم با خوردن دستش مشغوله
وزن دو ماهگیش 5100 و قدش 58 بود.
-----------------------------------------------------------------------------
اندر احوالات آقا شایان اینکه هر روز حرف زدنش قشنگتر میشه و من با این خوشمزگیهاش دوست دارم قورتش بدم.
داشتیم میرفتیم عید دیدنی......به شایان گفتم مامان ببین درختها برگ در اوردن.....قبلا این درختها برگ نداشتن حالا که بهار شده برگ درختها هم در اومدن
شایان گفت: "تولد برگ درختها مبارک"
ایک لحظه جا خوردم و بعدش کلی ذوق کردم و بوسیدمش
به نظرم خیلی به جا و قشنگ گفت.....
................................................
یک روز هم سرش رو کرده بود تو بشقاب غذا داشت غذا میخورد.
گفتم:" شایان مامان این کار بده...اینجوری غذا نخور"
گفت:" من شیرم آهو شکار کردم دارم میخورم"![]()
....................................................
یک روز هم رفته بودم دکتر و به ناچار شایان رو هم با خودم بردم...اون رو پیش منشی گذاشتم و خودم رفتم دکتر
اومدم منشی دکتر میگفت براش یک گربه کشیدم میگم اسمشو چی بزاریم میگه cat
من هم یکبار بهش سگ نشون دادم میگه اسمش سگ نیست داگه

بقیه عکسها در ادمه مطلب
با یاری خدای خوبم، این اخرین پست سال ۹۱ می باشد.
از اتفاقات این روز این هست که آقا کیان ما چهل روزش تموم میشه.

روز گذشته ۲۷ اسفند هم همراه اقا شایان برای جشن عیدانه مهدشون رفتیم که متاسفانه شعری رو که دو ماه تمرین کردند، حاضر نشد روی سن بره و دوستانشون بدون اون شعر رو اجرا کردند.
به جای اون، برای باباها که مسابقه گذاشتند، بابای شایان رفت و تو مسابقه شرکت کرد.
جشن خوب و شادی بود و برای این روزهای خستگی من، روحیه خوبی بود.
کیان رو هم پیش مامانم گذاشتیم.

عکسهای جشن رو در ادامه مطلب میارم.
در این پست عیدانه سال نو رو به همه دوستان خیلی خوبم تبریک میگم. از خدا بهترینها رو در سال جدید براشون ارزو دارم.
خداوند قادرترین کارگردانی است
که با رسیدن سکانس نوروز میگوید: نور،صدا، حرکت
و او زیباترین فیلم هستی را با بازیگری تمام مخلوقات کلید میزند.
بهترین نقش را برایتان آرزومندم.
به نام خدای خوب، خدای مهربان
امروز آقا کیان ما یک ماهه و آقا شایان ۳۸ ماهه شده.
اندر احوالات اقا کیان اینکه خدا رو شکر زردی اش خوب شده و وزن یک ماهگی اش ۴ کیلو و قدش هم ۵۱.۵ هست.
----------------------------------------------------------
شایان هم صبحها با پدرش به مهد میره و حدود ساعت ۱۲ با سرویس برمیگرده خونه و این فرصت خیلی خوبیه برای تمدد اعصاب من
البته خیلی وقتها، خانواده من دنبالش میان و اونو با خودشون میبرن که تو این شرایط لطف بزرگیه![]()
در تمام مدت شیر دادن به کیان، سعی میکنم برای شایان کتاب بخونم و برای شایان وقت بزارم.
شایان علاقه عجیبی به حیوونات داره. تمام مدت اسم حیوونات رو میبره و من براش تو گوگل میزنم و میشنیه ساعتها عکس حیوونات رو نگاه میکنه....این هم سرگرمی این روزهای ما
----------------------------------------------------------
یک روز شایان گیر داده بود و کباب میخواست....مرغ رو از فریزر در اوردم و گفت کباب درست میکنی؟ گفتم باید یخش اب بشه؟
گفت: یخش؟!!!! مگه میخوایم بستنی کباب درست کنیم![]()
----------------------------------------------------------
یک روز هم تو ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم و بابای شایان تمام مدت داشت حرف میزد و داستانی رو تعریف میکرد.
یک مرتیه شایان گفت:"بابا چقدر حرف میزنی، سرم درد گرفت"
من از خنده داشتم میمردم
این شایان
این من
این بابای شایان![]()
اینقدر خندیدم که شایان برگشت و گفت:"چرا اینقدر میخندی؟ سرم درد گرفت"
این شایان
این من
این بابای شایان![]()
----------------------------------------------------------
در ادامه مطلب چند تا عکس از این دو داداش گذاشتم![]()
به نام خدای خوب، خدای مهربان
سلام به همه دوستای خوبم
از اینکه در این مدت جویای احوال ما و پسرامون بودیم واقعا ازتون ممنونم.
و از اینکه تو این مدت فرصت نشد که بهتون سر بزنم منو ببخشید. در اولین فرصت جبران میکنم.
این روزهایی که گذشت کمی سخت بود ولی خدا رو شکر که به خیر گذشت .
در ادامه مطلب روز شماری از این روزها براتون میزارم که بدونید در این مدت بر ما چه گذشت.
اقا کیان ما روز پنجشنبه ۱۹ بهمن ماه در بیمارستان سجاد با وزن ۳۲۰۰ و قد ۴۹ به دنیا آمد و با آمدنش دوباره طعم بهار را در زمستان تجربه کردم.
از دوستان خیلی خیلی خوبم هم که در این مدت جویای احوال ما بودند خیلی خیلی ممنونم.
کیان

شایان و کیان

با سلام به دوستان خوبم
فردا ساعت ۸ صبح قراره که آقا کیان به این دنیا تشریف بیارند.
چشم به راه دعاهای خیرتون و انرژیهای مثبتتون هستم.
از اینکه چند صباحی کمتر میتونم به خونه های قشنگتون سر بزنم، من رو ببخشید.
دوستون دارم و فعلا خدانگهدار.
دومین تولد دسته جمعی بچه های متولد دی ماه ۸۸ روز جمعه ۱۳ بهمن ماه در باشگاه تماشا برگزار شد.
من و شایان به اتفاق پدر محترم در این جشن شرکت کردیم.
شایان هیچ همکاری در مورد عمو موسیقی نداشت و اصلا به بازیها و شعرها و رقصها هیچ توجهی نداشت و فقط سرش به وسایل بازی گرم بود.
ولی در مورد کیک پای ثابت همه عکسها و بریدن کیک و شمع فوت کردن بود. البته با خوردنش هم میونه ای نداشت.
ولی در کل روز خوب و به یادموندنی بود و تجدید دیداری با دوستان بود.
از خدا برای این دوستان و بچه های عزیزشون بهترینها رو خواستارم.![]()
عکسهای تولد در ادامه مطلب

به فرزندانمان فقط شمردن یاد ندهیم.
به آنها یاد بدهیم چه چیزهایی ارزش شمردن دارند.
۱- مهربانی
۲- ایمان
۳- قدردانی
۴- شجاعت
۵- تلاش
۶- صداقت
۷- ادب
۸- سخاوت
۹- بخشش
.
.
.
به نام خدای خوب، خدای مهربان
امسال تولد شایان،روز دوشنبه ۲۵ دی ماه تو مهدش برگزار شد.
موقعی که شایان لباس پوشید و خواستیم بریم، گفت: "مامان برام کراوات بزنم میخوام داماد بشم"![]()
خلاصه ما هم رفتیم کراواتشو آوردیم و براش زدیم.
گفتم:"شایان جون حالا داماد شدی؟".....گفت:"نه بابا فقط داماد شده"![]()
خلاصه به اتفاق مامانی به مهد رفتیم و وقت میان وعده گرم صبحشون بود....شایان طوری غذا میخورد که انگار صد ساله غذا نخورده.
من و مامانم چشمامون گرد شده بود. به مربی اشون که گفتم میگفت شایان همیشه جز اولین بچه هایی که غذاشو میخوره و این در مقایسه با غذا خوردنش تو خونه واقعا جای تعجب داشت![]()
عکسهای تولد در ادامه مطلب
سپهر، عزیز سفر کرده ما رو که یادتونه
http://shayan88.blogfa.com/post-147.aspx
۲۴ دی ماه، سومین تولد این عزیز بود.
پدر و مادر عزیز سپهر براش تولد خیلی قشنگی گرفتند. دوست داشتم دوستای خوبم هم تو این همه زیبایی و قشنگی سهیم باشند.
http://www5.bandarabbas.irna.ir/fa/News/80500409/
حرفی نیست برای گفتن جز اینکه دوستی با مادر سپهر از افتخارات زندگی منه.
از اتفاقات این ماه این بود که از امروز مرخصی استعلاجی من شروع شد و به نوعی خونه داری پیشه کرده و در خدمت خانواده به سر میبریم.
تصمیم دارم که شایان همچنان مهد بره اما به صورت نیمه وقت و براش سرویس رفت و برگشت بگیرم که مشکلی از این بابت هم نباشه
اینطوری هم عادتش به مهد از بین نمیره و هم اینکه مدتی که نیست من میتونم استراحت کنم.
---------------------------------------------------------
سه شنبه هفته پیش هم تولد آقا شایان بود که صبر کردم ماه صفر به اتمام برسه و امسال تولدش رو مهد برگزار کنم.
انشالله فردا تولد رو برگزار میکنم و گزارش کاملشو تو وبلاگش میزارم.
کیان هم برای تولد شایان به من گفت که برای شایان کتاب"کیتی وسایلش را جمع میکند" بخرم که البته خیلی مورد علاقه شایان نبود و اون همچنان وسایلشو جمع نمیکنه.![]()
---------------------------------------------------------
شایان در سه سالگی خیلی بیشتر از قبل عاشق نقاشی و یا به بیان خودش "نشاخی" اه. مدام در حال رنگ کردن و نقاشی کردنه و مداد رنگیهاشو میزاره تو کوله مهدش و میگه:"فردا کلاس نشاخی داریم"
خیلی بیشتر از قبل عاشق پازل شده و ساعتها باهاش سرگرم میشه. کلا با اسباب بازیهاش خیلی بیشتر از قبل بازی میکنه و این فرصت خیلی خوبیه برای من که استراحت کنم و یا به کارهای عقب مونده برسم.
---------------------------------------------------------
شایان مدام به من میگه "من قوی ام و از پلنگ نمیترسم....اگه پلنگ اومد نترسی من هستم"....خلاصه کلی مواظب منه که پلنگ کاری باهام نداشته باشه.![]()
---------------------------------------------------------
در این هوای سرد و آلوده، من سعی میکنم مدام آب پرتقال بگیرم که البته مدل پالپ دارشو میگیرم و به خاطر همین باید پرتقال رو فیله کنم تا هسته هاشو در بیارم .....یک شب که داشتم این کار رو میکردمَ، شایان اومد پیشم و گفت:"مامان پرتقال رو چاقو نکن گناه داره"....من عاشق این مهربونیهاتم![]()
--------------------------------------------------------
شایان عاشق جگره....از جلوی مغازه جیگری که رد میشیم میگه:" من جیگر دوست دارم" خلاصه آلارم میده که دلش جیگر میخواد.یک شب که آقا جیگرشو میل کرد به باباش گفت:"بابا دستت درد نکنه، چسبید"....وای خدای من کلمات محبت آمیز بابای مهربون بود که به سمت شایان روانه میشد.![]()
![]()
--------------------------------------------------------
یک دفعه که سرما خورده بود، دکتر بهش قرص جوشان داد و حالا این قرص جز علایق آقا شایانه.بهش میگه "قرص نوشابه ای" و هر روز یک دونه از این قرصها باید بخوره
--------------------------------------------------------
کیان هم در هفته سی و دو، 2055 گرم بود و خدا رو شکر دکتر راضی بود، البته با این استراحت کم من، خدا رو صد هزار بار شکر کردم که مشکلی پیش نیومد و وزن آقا کیان خوب بود.
پسرک ما این روزها مشغول حرکت و شیطنته. مخصوصا شبها که جنب و جوشش بیشتر میشه.
یک روز که دکتر مشغول معاینه کیان بود و دستش رو روی شکم من گذاشته بود آنچنان لگد محکمی به دست دکتر زد که دکتر از خنده روده بر شده بود....میگفت این از اون شیطوناست.![]()
--------------------------------------------------------
شایان رو این ماه برای معاینه کیان بردیم ولی تو ماشین خوابش برد و به معاینه نرسید. بعد که بر میگشتیم از خواب بیدار شد و گفت:" مامان خانم دکتر کیان رو از دلت بیرون اوورد؟"....گفتم: "نه پسرم هنوز کیان کوچولواه"
--------------------------------------------------------
برای شایان یک عروسک باب اسفنجی خریدم که وقتی کیان به دنیا اومد بهش بدم و بگم که از طرف کیانه.
چند تا اسباب بازی کوچولو هم خریدم برای دو شبی که پیشش نیستم و تو بیمارستانم.
چندتا بازی فکری هم خریدم برای وقتی که مهمونها میان دیدن کیان، از طرف مهمونا بدم به شایان (البته مهمونایی که فراموششون شده).![]()

به نام خالق انسانها
خیلی خوشحالم از اینکه
تو به دنیا اومدی؛ تو
دنیا فهمید که تو انگار
نیمه گمشدمی تو![]()
زندگی خیلی خوبه
چون که خدا تو رو داده
روز تولدت، برام
فرشته اشو فرستاده![]()
آورده دنیا یه دونه
اون یه دونه پیش منه
خدا فرشته هاشو که
نمی سپره دست همه![]()
تو، نمی اومدی پیشم
من عاشق کی می شدم
به خاطر اومدنت
یه دنیا ممنون توام![]()
عزیزترینم، بهترینم، تمام زندگی من، پسرم شایان تولدت مبارک
سه سال گذشت و در زمستانی دیگر پسرم پا به چهارمین بهار زندگی گذاشت. خدای خوب من هزاران بار شکر......
هزاران بار شکر برای
سه سال تن سالم
سه سال تجربه حس زیبای مادری
سه سال عشق و امید به زندگی
سه سال خوبی و خوبی و خوبی....



و در این سه سال آموختم
هر وقت دلتنگ خدا شدم، به چهره تو نگاه کنم
که خدا را در آن خواهم دید
که تو نمایش زیبای خدایی و چهره تو جلوه خداست.



مثل همیشه دعای مادر برای بدرقه عمرت
زمانیکه تنهایی "عشق"
زمانیکه غصه داری "شادمانی"
زمانیکه به مشکل برخورده ای "آرامش"
زمانیکه همه چیز بهم ریخته "صبر"
زمانیکه هیچ چیز آنطور که باید نیست "امید"
و در کنار همه اینها "خدا" را برایت آرزومندم.
در ادامه مطلب عکس شایان در چهار گزینه دیده میشود.![]()



دوباره نوشت۱:
از دوست خیلی خیلی خوبم شبنم احساس که در وبلاگش، تولد شایان رو تبریک گفت، واقعا ممنونم.....خوشحالم دوستی به خوبی شما دارم.![]()
![]()
دوباره نوشت۲:
عکس گزینه چهار، همونطور که مستحضرید کلی پشت صحنه داره![]()
به نام خداي خوب، خداي مهربان
اين هم مجله شهرزاد و آقا شايان![]()
برای سومین بار وبلاگ شایان در مجله شهرزاد خبر ساز شد
...همینجا از همه دست اندرکاران مجله شهرزاد تشکر ویژه ای داریم.
البته پست انتخابي خيلي قديمي بود و براي سال ۸۹ بود ولي توضيح بالاي صفحه اين بود كه مطالبي كه در مورد مجله شهرزاد صحبت شده رو چاپ مي كنند.
اين هم پستي كه توسط مجله شهرزاد انتخاب شده:
http://shayan88.blogfa.com/post-12.aspx


همچنين از دوستاي خوبم ميترا خانم مامان مهرناز جيگر و سميرا خانم مامان آنتياي خوشگل كه خبر چاپ اين مطلب رو بهم دادند خيلي خيلي ممنونم.
به نام خداي خوب، خداي مهربان
شايان چند وقتيه كه براي عكس گرفتن خيلي اذيت ميكنه.
بايد صد تا عكس بگيرم شايد يكيش به درد بخوره تا تو وبلاگ بزارم![]()
نمونه اش عكسهاي شب يلدا است كه دوستان نظرشون اين بود كه چقدر آقا نشسته.
حالا در ادامه مطلب پشت صحنه عكسهاي شب يلداي آقا شايان رو ميزارم كه خودتون قضاوت كنيد.![]()
بلند ترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد
و
این یعنی بوسه کرم خداوند بر صورت زندگی
وقتی همه چیز یخ می زند.
یلــــــــــــدا مبارک

فال حافظ شایان در شب یلدا:
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به میخانه میرود حافظ
مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد
فال حافظ کیان در شب یلدا:
دوستان! وقت گل آن بِه که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بِنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب میگذرد
چاره آن است که سجاده به مِی بفروشیم
خوش هواییست فرحبخش، خدایا بفرست
نازنینی که به رویش مِی گلگون نوشیم
ارغنونسازِ فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم؟
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
لاجَرَم ز آتش حِرمان و هوس میجوشیم
میکشیم از قدحِ لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و مِی مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
شبهای بلند اذر ماه ما با آقا شایان با بازی کردن با عروسکها و اسباب بازیها و خوندن کتاب میگذره.
دو هفته ای هم میشه که همراه با شایان میریم که برای کیان خرید کنیم
تمام سعی ام بر اینه که لباس و وسایل کیان رو خود شایان انتخاب کنه و ماشالله آقا هم با سلیقه همیشه اون گرونتره رو انتخاب میکنه![]()
با اینکه گاهی اوقات خسته میشه ولی با دیدن وسایل و اسباب بازیهای رنگی رنگی تو سیسمونی فروشیها کلی ذوق میکنه و حس خوبی داره.
بعد از هر خرید برای کیان، برای شایان هم وسیله کوچیکی میخرم و میگم کیان به من گفته که این رو برای شایان بخرم....![]()
خلاصه تمام تلاشمون رو برای ارتباط مسمالمت آمیز بین این دو تا برادر انجام میدیم.![]()
کار دیگه ای هم که این روزها زیاد انجام میدیم اینه که فیلمها و عکسهای نوزادی شایان رو نگاه میکنیم که شایان امادگی ورود کیان رو با دیدن این عکسها به دست بیاره
از کارهای دیگه ای هم که تصمیم دارم انجام بدم اینه که برای چکاب کیان که پیش متخصص میرم، شایان رو هم با خودم ببرم که صدای قلب داداشی رو بشنوه![]()
-----------------------------------------------------------------------------------
شایان این روزها علاقه عجیبی به اسباب بازیها و عروسکهاش پیدا کرده و وقت زیادی رو با اونها میگذرونه که گاهی اوقات حتی حاضر نمیشه بیاد بریم بیرون....شاید چون پارکها و هوای بیرون سرده زیاد دوست نداره که وقتشو بیرون بگذرونه
-----------------------------------------------------------------------------------
این ماه از طرف مهد هم فیلم اختاپوس رفتند که تنها توضیح شایان راجع به فیلم این بود که "آهو" داشت![]()
-----------------------------------------------------------------------------------
بیست و سوم این ماه سالگرد ازدواجمون بود که داشتیم با شایان عکسهای عروسیمونو نگاه میکردیم.
شایان پرسید:"شایان کو؟" بعد خودش هم جواب داد:"من سرکار رفته بودم"![]()

در ادامه مطلب، عکسهایی از آقا شایان که مربوط به موقعیتهای خاص و یا گشت و گذارها در نیمه اول سال ۹۱ گذاشته شده است که پست خاصی نداشته اند.
از اینکه تعداد عکسها زیادند عذر خواهی میکنم و
از شما ممنونم که حوصله میکنید و عکسها رو میبینید.
خاطرات محرم امسال ما:
۱- چهارشنبه اول آذر ماه تو مهد شایان براشون برنامه عزاداری امام حسین (ع) داشتند. از ما هم خواسته بودند تا لباس مشکی و سربند "یا حسین" برای بچه ها تهیه کنیم.
خلاصه صبح شایان رو بردم مهد و با خیال راحت رفتم اداره....غافل از اینکه اون روز مهد زود تعطیل میشه و من اصلا خبر نداشتم و بچه ام حدود ۲ ساعت تو مهد تنها بود![]()
بعد که اطلاع دادند و رفتم دنبالش....میگم:"شایان امروز عزاداری کردین؟"
شایان با تعجب:"عزاکاری؟ عزاکاری؟ عزاکاری چیه؟"![]()
مامان:"سینه زدین؟"
شایان:"نه فقط گفتیم حسین، حسین، کربلا"![]()
--------------------------------------------------------------------------------
۲- از جلوی مغازه شیرینی فروشی رد شدیم شایان چشمش به کیکهای پشت ویترین افتاد.
گفت:"مامان برام کیک بخر تولد شایانه"
مامان:"تولدت ایشالله کیک میخرم میارم مهد اونجا جشن میگیریم"
شایان:"کیک میاری مهد و منم زنجیر میزنم"![]()
--------------------------------------------------------------------------------
۳- روز تاسوعا و عاشورا برای عزاداری رفتیم مسجد محله، بعضی خانمها تو اوج عزاداری و سینه زنی خودشونو میزدند. شایان با دقت به این خانمها نگاه میکرد، میدید که گریه میکنند و خودشونو میزنند.
حالا از اون روز تا حالا هر وقت چیزی بخواد که من باهاش مخالفم، میشینه روی زمین و گریه میکنه و خودشو میزنه
.....از دست این بچه ها و آدم بزرگهاااا![]()

بياييد در ماه محرم زنجير نزنيم!
اما زنجير از پاي آزاد مردي باز كنيم.
سينه نزنيم!
اما سينه درد مندي را از غم و آه پاك كنيم.
اشكي نريزيم!
اما اشك از چهره مظلومي پاك كنيم.
آن وقت با افتخار بگوييم: "يا حسين"
به نام خدای خوب، خدای مهربون
امروز ميريم سراغ اتفاقات آبان ماه
اول از همه توضيحي راجع به پست آقا كيان بدم:
من چون اعتقادي به تك فرزندي و همچنين داشتن بچه هايي با اختلاف سني زياد نداشتم براي همين هميشه به فكر بچه دوم بودم و هميشه هم شعارم اين بود كه يا ادم بچه دار نشه و يا اينكه دو تا رو داشته باشه.
به خاطر همينكه گروني وحشتناك اين روزگار از پوشك و شير خشك و ...هيچ كدوم هم ته دلم رو نميلرزونه....چون از ته دلم اعتقاد دارم كه خدا بزرگه و هيچ مشكلي پيش نمياد.
فقط موضوع خيلي مهم در حال حاضر برخورد با شايانه وقتي كيان به دنيا مياد، كه كلي مقاله و كتاب در اين باره دارم ميخونم و انشالله خدا هم كمك ميكنه و اين دوره از زندگي شايان هم به خوبي و خوشي ميگذره.
---------------------------------------------------------------------------
از اتفاقات سخت اين ماه اثاث كشي ما بود كه ما ميبستيم شايان باز ميكرد، وسط اثاث بردن هم يا ماشين پليسشو ميخواست و يا هواپيما و قطارشو![]()
اون وقتي هم كه دنبال خونه بوديم هميشه تاكيد داشت كه "خونه صورتي" پيدا كنيم
و حالا خونه جديدمون رو به اسم "خونه جديد" ميشناسه.
---------------------------------------------------------------------------
يك روز صبح كه با هم به مهد ميرفتيم، به شایان پول دادم که براش شیر بخریم....
مامان:"مامان جون برو به این خانم (فروشنده) بگو من یک شیر کوچیک میخوام"....
شایان:"مامان بگه من نمیگم"....
مامان:"مامان جون بگو که خانمه خوشش بیاد"....
شایان:"نه من اگه بگم دندونام میشکنه"![]()
وای وسط خیابون اینقدر خندیدم که همه نگام میکردم.
---------------------------------------------------------------------------
داستان ما با اين دوست خيالي (خرگوش) همچنان ادامه داره كه وقتي كاري ميكنه كه من دوست ندارم ميگه خرگوش اين كار رو كرد و ما هم ميمونيم كه با اين پسرك و خرگوش چه كار كنيم؟؟؟![]()
---------------------------------------------------------------------------
يكي از اتفاقات خيلي خوبي كه من خيلي دوستش دارم اينه كه شايان تو آموزشهاي مهدش خيلي پيشرفت كرده و هر روز با شعرهاي جديد و قران و انگليسي و ....غافلگيرمون ميكنه و من كلي قربون صدقه اش ميرم.![]()
---------------------------------------------------------------------------
مهدشون هم يكي از پايگاههاي سنجش بينايي بود كه با دستگاه چشماشو معاينه كردند و خدا رو شكر چشماش سالم بود.
---------------------------------------------------------------------------
با ماماناي دي ماه 88 هم يك قرار بدون بچه گذاشتيم كه جاي دوستان خالي خوش گذشت.
---------------------------------------------------------------------------
در همه بیرون رفتنهای ما از قبیل پارک، خرید، گردش و ... ماشین پلیس آقا شایان ما رو اسکورت میکنه که در عکس قابل مشاهده است.

دوباره نوشت:
در مورد دوست خيالي تحقيق كردم، لينك زير خيلي خيلي مفيد بود
http://www.ninisite.com/content/index.asp?contentID=1398
مخصوصا پاراگراف آخر كه دقيقا مشكل من با شايان بود:
اگر كودك كارهاي نادرست و اشتباهات خود را به گردن دوستش انداخت، نگران نشويد و با او برخورد نكنيد. از طريق برخورد با همين دوست خيالي، پيام خود را به فرزندتان برسانيد؛ مثلاً بگوييد « من واقعاً از دست فلاني عصباني هستم. مطمئنم اگر مامانش هم اينجا بود عصباني ميشد. اين بار دومي است كه بي اجازه به وسايل بابا دست ميزند يا اسباببازيهايش را جمع نميكند.
روز پنج شنبه و جمعه ۲۳ و ۲۴ شهریور ماه از طرف خواهرم به باغ یکی از آشناهاشون دعوت شدیم. پیشنهاد خیلی خوبی بود و جای همگی خالی، حسابی خوش گذشت.
این باغ در یکی از روستاهای اطراف کرج بود که اسم روستا رو فراموش کردم. هوا عالی بود و به این گردش دو روزه صفای دو چندان میداد.
درختهای گردوی باغ، خیلی با صفا بودند و گردو چیدن و خوردن هم از اون با صفاتر![]()
گشت و گذار تو روستا و اطراف باغ هم برای خودش صفایی داشت.
شایان هم حسابی این دو روز شبیه بچه های روستا شده بود و من هم هیچ حساسیتی به خرج ندادم.
یک خاطره جالب که از روز دوم به یادم مونده اینه که وقتی برای ناهار جوجه ها رو آماده میکردند، شایان با ناراحتی تموم به گوشت جوجه ها نگاه میکرد و بعد با ناراحتی بیشتر از شوهر خواهرم پرسید:" کی مرغا رو چاقو کرده؟".......بعد هم با ناراحتی اومد پیش من و گفت:"مو آقا (محمد آقا)، مرغا رو چاقو کرده"....اون روز بچه ام برای این موضوع کلی غصه خورد.
عکسهای باغ در ادامه مطلب