بی تو

دو دریچه دو نگاه دو پنجره
دو رفیق دو همنشین دو حنجره


دو مسافر تو مسیر زندگی
دو عزیر دو همدم همیشگی


با هم از غروب و سایه رد شدیم
قصه ی عاشقی رو بلد شدیم


فکر می کردیم آخر قصه اینه
جز خدا هیشکی ما رو نمیبینه


دو غریبه دو تا قلب در به در
دو تا دلواپس این چشمای تر


دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین
دو تا دور افتاده ی تنها نشین


عاقبت جدا شدن دستای ما
گم شدیم تو غربت غریبه ها


آخر اون همه لبخند و سرود
چشم پر حسادت زمونه بود

عشق..............!

عشق..............!


به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا واکن و نامی بنویس

سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم

کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز

حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم

به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

نگهش دار! به موسی شدنش می ارزد

سالها گرچه که در پیله بماند غزلم

صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد



سلام دوستان از همتون معذرت میخوام من یه مدت نبودم راستش دیگه خسته شدم  شاید دیگه ادامش ندم این وبو اصلا شاید همین آخرین پستم باشه کسی چمیدونه  راستی یادم رفت بگم عید گذشتتون مبارک

خداوندا !

      می دانم روزی خواهم آمد

                                 و شرمنده ات خواهم شد

بی کوله باری از خوبی ها

                             وسبد هایی پر از شرمساری !

 

پشت دریاها

 

 

قايقي خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند

......

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد

همچنان خواهم راند

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان

......

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

 دور بايد شد، دور

مرد آن شهر اساطير نداشت

زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد

چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود

دور بايد شد، دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست

......

همچنان خواهم خواند

همچنان خواهم راند

پشت درياها شهري است

كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است

بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري

مي نگرد

دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است

مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند

كه به يك شعله، به يك خواب لطيف

خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود

و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد

......

پشت درياها شهري است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان

سحر خيزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشني اند

......

پشت درياها شهري است

قايقي بايد ساخت

......

 

سهراب سپهری

.........

تنها گرگها نیستند که لباس میش میپوشند پرستوهاهم مرغ عشق میشوند وقتی عاشق شدی کوچ میکنند.

 

روزگاريست شيطان فرياد می زند:

آدم پيدا کنيد...سجده خواهم کرد

خداوندا باران رحمت تو همیشه در حال باریدن است این ماییم که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم .

 

گویند که شیشه احساس ندارد دیشب وقتی بر شیشه مه گرفته نوشتم دوستت دارم آرام گریست.

 موهایم را آنقدر کوتاه میکنم تا خاطره انگشتانت را از یاد ببرند...دیری نمی پاید خاطراتت دوباره می رویند..!!

 

دلتنگ کودکی ام! یادش بخیر...قهرمیکردیم تاقیامت، ولحظه ای بعدقیامت میشد!

 

 

لحظه هاي زندگي

 
 
تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني

 دلت واسه يکي تنگ شده اونقدر که دلت

      مي خواد اونارو از روياهات بگيري

 كنارت بنشوني و واسشون درد دل كني

 وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه
 
 بازميشه ولي اغلب اوقات ما اينقدر به


 در بسته نگاه مي کنيم

که اون دري رو که واسمون بازشده نمي بينيم
دنبال ظواهر نرو،

اونا مي تونند گولت بزنند

دنبال ثروت نرو،

چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو، رو لبت ميشونه

 چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه
 
 که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث

 ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري

اونجايي برو که دلت مي خواد بري

اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون فقط يه بار زندگي ميکني

و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي

که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي

 که زندگيتو شيرين کنه

اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره

و اونقدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم

لزوما بهترين چيزا رو ندارن
 
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد

 
بهترين استفاده رو ميکنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه

يه گذشته فراموش شده بناميشه

نميتوني تو زندگي پيشرفت کني، مگه اينکه

 اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي

 گذشتت از ذهنت بره
وقتي به دنيا اومدي، گريه ميكردي

و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد

يه جوري زندگي کن که آخرش

تو کسي باشي که ميخندي

 و هر کسي که اطرافته گريه کنه
 
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...

مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست

 که فرو ميبريم بلکه لحظه هاييست

که نفسمونو بيرون ميديم..............................

آرام ولي مصمم

 
آرام ولي مصمم

دو قطره آب اگر كنار هم قرار بگيرند چه مي كنند؟

  جواب: آنها تصوير قطره ديگر را در خود ديده و به هم مي پيوندند و يك قطره بزرگتر تشكيل مي دهند.

 
اگر چند سنگ به هم نزديك شوند چه مي شود؟
آنها هيچ گاه با هم يكي نمي شوند.
شايد تصوير سنگ ديگر را تا حدودي در خود ببينند!
هر چه سخت تر و قالبي تر باشيد فهم ديگران برايتان مشكلتر و در نتيجه احتمال بزرگتر شدنتان نيز كاهش مي يابد.
مهارتهايي كه شما را در جهت آرامش، بزرگوار تر و اجتماعي تر شدن كمك خواهد كرد را به ياد داشته باشيد.
نرمي بخشش مدارا پشتکار
 
 
حال چه چيزي سخت تر و  مقاوم تر است.
آب يا سنگ!؟
اگر سنگي از كوه سرازير شود و به مانعي برخورد كند چه مي كند؟
1.اگر مانع كوچك باشد از روي آن عبور مي كند.
2.اگر متوسط باشد آن ر ا در هم مي شكند.
3.اگر بزرگ تر باشد پشت آن مي ايستد تا تقدير بعدي چه باشد.
 
اما آب چه مي كند:
ابتدا سعي مي كند مانع را با خود همراه كند
اگر نتوانست
آنگاه بدون دردسر به دنبال فرار از كوچكترين روزنه مي گردد.
و اگر نتوانست 
صبر مي كند تا به اندازه كافي قوي شود آنگاه يا از روي مانع عبور مي كند و يا مانع را در هم مي شكند.
 
آب در عين نرمي و لطافت در مقايسه با سنگ به مراتب سر سخت تر و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
 
سنگ، پشت اولين مانع جدي مي ايستد ولي آب راه خود را به سمت دريا مي يابد.
در زندگي بايد معناي واقعي سرسختي و استواري و مصمم بودن را در دل نرمي و گذشت جست و جو كرد. 
گاهي لازم است كوتاه بيايي
گاهي نگاهت را به سمت ديگري بدوز
صبور بايد بود
اما هميشه مصمم

خانواده

 
با مردي كه در حال عبور بود برخورد کردم
اوو!! معذرت ميخوام
من هم معذرت ميخوام ,دقت نکردم...

 

ما خيلي مؤدب بوديم ، من و اين غريبه ,خداحافظی كرديم و به راهمان ادامه داديم
اما در خانه
با آنهايي كه دوستشان داريم چطور رفتار مي كنيم
 
كمي بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خيلي آرام كنارم ايستاد همينكه برگشتم به اوخوردم وتقريبا" انداختمش
 با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه برو كنار“

 

قلب کوچکش شکست و رفت

 

نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم

وقتي توي رختخوابم بيدار بودم صداي آرام خدا در درونم گفت: وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني
اما با بچه اي كه دوستش داري بد رفتار ميكني

 

برو به كف آشپزخانه نگاه كن. آنجا نزديك در، چند گل پيدا ميكني .آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است.خودش آنها را چيده. صورتي و زرد و آبي

 

آرام ايستاده بود كه سورپرا يزت بكنه

هرگز اشكهايي كه چشمهاي كوچيكشو پر كرده بود نديدي

 

در اين لحظه احساس حقارت كردم

اشكهايم سرازيرشدند.آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم
بيدار شو كوچولو ، بيدار شو. اينا رو برای من چيدي؟

 

او خنديد و گفت : اونا رو كنار درخت پيدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن
ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا آبيه رو

 

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری كه امروز داشتم
نميبايست اون طور سرت
داد بکشم
گفت :اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبيه رو

 

آيا ميدانيد كه اگر فردا بميريد شركتي كه در آن كار ميكنيد به آساني در ظرف يك روز براي شما جانشيني مي آورد؟
اما خانواده ای كه به جا ميگذاريد تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد كرد.
و به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كارميكنيم
 و نه خانواده مان
چه سرمايه گذاري
 ناعاقلانه اي !!
 اينطور فكر نميكنيد؟!!
 به راستی كلمه
“خانواده“ يعني چه ؟؟

پسربچه و درخت سیب

 يكی نبود
يكی بود ...
در روزگاران قديم
درخت سيب تنومندي بود ...
با ...
 ......... پسر بچه كوچكي
 این پسر بچه ...
 خیلی دوست داشت
با اين درخت سيب مدام بازي كند ...
از تنه اش بالا رود
از سيبهايش بچيند و بخورد
و در سايه اش بخوابد
 زمان گذشت ...
پسر بچه
بزرگتر شد و به درخت بي اعتنا
ديگر دوست نداشت با او بازي كند
....
....
....
اما  روزي دوباره به سراغ درخت آمد
 درخت سيب
 به پسر گفت :
« های ...
 بيا و با من
 بازي كن... »
پسر جواب داد  :
« من كه ديگر بچه نيستم
 
كه بخواهم با درخت سيب
 بازي كنم....»
« به دنبال سرگرمي هائی
 بهتر هستم
و براي خريدن آنها
پول لازم دارم . »
 
درخت گفت:
« پول ندارم من
ولي تو مي تواني
 سيب هاي مرا بچيني
بفروشي
و پول بدست آوري. »
 پسر تمام سيب های درخت را چيد و رفت
سيبها را   فروخت و آنچه را که  نياز داشت خريد
و ........
..
درخت را باز فراموش کرد ...   
و پيشش  نيامد..
و درخت دوباره غمگين شد...
..
مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد
و با اضطراب سراغ درخت آمد ...
« چرا غمگینی ؟ »
درخت از او پرسید :
« بیا و در سایه ام بنشین
بدون تو
 خیلی احساس تنهائی می کنم... »
پسر ( مرد جوان )
جواب داد :
« فرصت کافی ندارم...
باید برای خانواده ام تلاش کنم..
باید برایشان خانه ای بسازم ...
نیاز به سرمایه دارم ...»
 
درخت گفت :
«  سرمایه ای برای کمک ندارم ...
تو می توانی با شاخه هایم
و تنه ام ...
برای خودت خانه بسازی ... »
پسر خوشحال شد...
... و تمام شاخه ها و تنه ی درخت را برید
و با آنها ...  خانه ای برای خودش ساخت ...
دوباره درخت تنها ماند
...
...
و پسر بر نگشت
...
...
زمانی طولانی بسر آمد
...
...
 پس از سالیان دراز...
در حالی برگشت
که پیر بود و...
غمگین و ...
خسته و ...
تنها ...
درخت از او پرسید :
« چرا غمگینی ؟
ای کاش می توانستم ...  کمکت کنم ..
….  اما دیگر .... نه سیب دارم ....
نه شاخه و تنه
حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو ...
هیچ چیز برای
 بخشیدن ندارم ... »
پسر ( پیر مرد ) درجواب گفت :
« خسته ام از این زندگی
 
و تنها هم ....
فقط نیازمند بودن با تو ام ...
آیا می توانم کنارت بنشینم ؟ »
.. .
.. .
.. .
 پسر ( پیر مرد )
کنار درخت نشست . . . . .
. . .
با هم بودند
به سالیان و به سالیان
در لحظه های شادی و
اندوه . . .
 آن پسر آیا بی رحم  و  خود خواه بود ؟؟؟
؟؟؟
؟؟؟
؟؟؟
؟؟؟
؟؟؟
 نه . . . 
ما همه شبیه او هستیم
و با والدین خود چنین رفتاری داریم ...
؟؟؟
درخت همان والدین ماست
تا کوچکیم ...
دوست داریم با آنها بازی کنیم
...
تنهایشان می گذاریم بعد ...
و زمانی بسویشان  برمی گردیم
که نیازمند هستیم
یا گرفتار
برای والدین خود وقت نمی گذاریم ...
 
به این مهم توجه نمی کنیم که :
پدر و مادر ها همیشه به ما همه چیز می دهند
 
تا شاد  مان  کنند
و مشکلاتمان را حل ...
... و تنها چیزی که در عوض می خواهند اینکه ...
 ***  تنهایشان نگذاریم ***
 به والدین خود عشق بورزید
 فراموششان نکنید
برایشان زمان اختصاص دهید
همراهی شان کنید
شادی آنها
 شما را شاد دیدن است
گرامی بداریدشان
و ترکشان نکنید
 هر کس می تواند هر زمان و به هر تعداد
فرزند داشته باشد
ولی پدر و مادر را
فقط یکبار
 
 لطفا در مورد این پستم نظر بگذارید.

مادر

 

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم. اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود کنار در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور می تونست این کارو با من بکنه

به روی خودم نیاوردم فقط با تنفر بهش نگاه کردم. و فورا از آنجا دور شدم

روز بعد یکی از هم کلاسی ها منو مسخره کرد و گفت : ایی یی یی مامان تو فقط یک چشم داره؟؟

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم کاش زمین دهن وا می کرد و منو ... کاش مادرم

یه جوری گم و گور می شد.... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا می خوای منو بخندونی و خوشحال کنی!!

چرا نمی میری؟؟ اون هیچ جوابی نداد.... حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم چون

خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم

و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور

بروم اونجا ازدواج کردم واسه خودم خونه خریدم زن و بچه و زندگی ... از زندگی بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یک روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همین طور نوه هاشو وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده

که بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم : چطور جرات کردی بیای به خانه من و بچه ها رو بترسونی

گم شو از اینجا ! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان

مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم ........ بعد از مراسم به اون

کلبه قدیمی خودمون رفتم البته فقط از روی کنجکاوی.

همسایه ها گفتند که اون مرده

 

 

 

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم ................ اونا یک نامه به من دادن که اون ازشون خواسته

بود که بدن به من

متن نامه : ای عزیزترین پسر من من همیشه به فکر تو بوده ام منو ببخش که به خونت تو سنگاپور

اومدم و بچه هاتو ترسوندم خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممکنه که

نتونم از جام بلند بشم که بیام تو رو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از این که دائم باعث خجالت تو

شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... ... ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یکی از چشماتو

از دست دادی به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابر این مال خودم رو دادم به تو برای من افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای من

دنیای جدید رو به طور کامل ببینه .

با همه عشق و علاقه من به تو                     مادرت