(یک مؤخره - یک مقدمه ) یا (چگونه یاد گرفتم زمین را دوست داشته باشم.)

 

 

2. همه ی ما که در این وبلاگ ها می نویسیم ، نوشتن را دوست داریم. چه آن ها که هر روز  و چه آن ها که مثل خودم گاه گاه. در این دوست داشتن شکی نیست. و این وبلاگ ها ، شاید جایی است، و اهرمی ست که خودمان را به جلو هل دهیم، و بهانه ایست که در گذر ِ اتفاق های هر روزه ی بزرگ و کوچک، نوشتن را از یاد نبریم. اما، سوالی که پیش می آید این است: چه می شود ما روزی، دیر یا زود، روزی این مأمن های تنهایی هامان را ترک می کنیم؟ 

3. در یکی از مطالب آخر (نوشتن با مداد - نوشتن با کیبورد ) انگیزه ی نام گزاری این وبلاگ را شرح داده ام. نزدیک شدن به تفاوت های زیبایی شناسانه و روانشناسانه ی نوشته هایی که با کیبورد نوشته شده اند با نوشته های روی کاغذ. این تفاوت ها -متاسفانه- نه در سرفصل هایی منظم ، بلکه در بطن نوشته ها نهفته است و هرچند در ذهن خودم گاه گاه مد نظر بوده اما بیان نشده و به همین دلیل ابتر باقی مانده است. هر چند این هیچ گاه تنها انگیزه ی نوشته ها نبوده ، اما تنها ویژگی مهمی ست که می توان در کلیت ِ وبلاگ یافت. و در واقع باید عیان می بود و حقیقت این است که نیست. و این یعنی توی خانه ای زندگی کنی که سقف و دیوار نداشته باشد و باز هم به آن بگویی خانه ! 

4. در این روزگار تند ِ تند ِ تند ، انگیزه ها و دغدغه ها زودگذرتر از این حرف هاست که از تاریخ پیدایش این ویلاگ تا به حال بپایند. همچنان  که برای من هم نپایید. هم چنان که مدتی است این جا نمی نویسم. و هم چنان که هرچند رسمن نه، اما عملن اینجا را ترک کرده ام. و این رسمی نبودن گاه گاهی، در آن لجظه ها که آدم حسرت کارهای نکرده اش را می خورد، گاه گاهی آزار می دهد. خوشبختانه این مورد از آن موردهاست که می شود جبران کار ِ نکرده کرد و به عقب بازگشت. این نوشته، برگشتی ست به عقب، برای رسمیت بخشیدن به یک پایان. و هم چنین مقدمه ایست بر یک نظر. یک ایده.

5. در این بازگشت برای امضای پایان، بعد ِ مدتی سری به وبلاگ های اطراف زده و چیزی توجهم را جلب کرد که مدتی پیش با یکی از دوستان بحث اش را کرده بودم. همه ی وبلاگ هایی که دوست شان داشته ام و هنوز هم، بوی غبار می دهند، و بوی کهنگی. میزان تغییرات و تازگی آن قدر کم بوده که با تقریب خوبی می توانم بگویم که دقیقن هیچ نبوده در مدت تقریبن یک سال ! البته این کهنگی را شاید کسی اسمش را بگذارد ثبات، آرامش ، و یا هرچیز دیگر که حس ِ خوبی به آدم بدهد. اما حقیقت این است که این بوی کهنگی نشانه ی این است که یک جای کار می لنگد. و باید به این فکر کرد. چرا که این کهنگی نتیجه اش  می شود فرسایش. فرسایش ِ فلمی که خوب است و روزی چه بسا می خواسته بهتر هم بشود. اما در جا زده، هر چند ممکن است درجای خوبی درجا زده باشد. اما به هر جال درجا زده. و درجا زدن یعنی فرسایش. و فرسایش یعنی مرگ. نه! بدتر از مرگ. یعنی مرده ای اما فکر می کنی زنده ای!

6. پایی که می لنگد را می شود کارهای زیادی کرد که دیگر نلنگد. یکی از این راه ها این است که این جا ذکر می شود. 

7. ایراد کار آن جاست که ما در گذر تند ِ تند ِ تند ایام انگیزه های اولیه را فراموش می کنیم. انگیزه هایی که زیرساخت ِ کار ماست. زیرساختی که اگر نبود روساخت هم نبود. اما چیزی در گذر ِ ایام هست که ما را به سمت این می برد که فقط به روساخت فکر کنیم. به عنوان مثال در همین وبلاگ. زیر ساخت بررسی تفاوت ها بوده و اما چیزی که کم کم کمترین توجه به آن شده همین است. ایراد دیگر کار  ، همان که گفتم، که در این روزگار تند ِ تند ِ تند، انگیزه ها درازای ِ زیادی ندارند و زودگذرند. نمی پایند. بذرهایی هستند که اگر کاشته شوند به بار می نشینند و اگر مدتی بگذرد و کاشته نشوند می گندند. و وقتی گندیند دیگر هرچه بکاریم، وقت است که هدر داده ایم و بس.

8. راهی که این روز ها به ذهنم می رسد این است که در شروع هر کاری ، انگیزه ی آن را خوب بکاویم و بدانیم و بفهمیم که چه مقدار زمان می برد که این بذر به بار نشیند. شرایط خودمان را هم در نظر بگیریم. جنس ِ خاک و آب و هوا و برف ِ زمستان و ... همه تاثیر می گذارند روی این به بار نشستن. نباشد که روی بذری که سال هاست گندیده شب ها سر به زمین گذاریم و نباشد که بذری را قبل ِ به بار نشستن درو کنیم.

9. این روزها چیزی که ذهنم  را به خود مشغول کرده «پروژه های کوتاه مدت ِ  پایان دار» است. کارهایی حتی یک روزه، اما عملی. عملی به این معنا که با یک هدف  و انگیزه ی روشن شروع به کار کنیم و بدانیم که پایان ِ کار کجاست. این که بدانیم پایانی در کار هست خیلی مهم است. چیزی است که از فرسایش جلوگیری می کند. کوتاه مدت بودنش هم با توجه به شرایط  ِ خودم است و روزگار و فرار از فرسایشی که مرگ است. این پروژه ها لزومن کارهای بزرگی نیستند ، اما مفیدند، چرا که محصول دارند. نتیجه دارند. آدم می داند که روزی هست که برگردد و بگوید : خب... اینم از این.  و برود سراغ بذر دیگر. زندگی را در این فرآیند می توان حس کرد. 

1. همیشه شنیده ایم از این طرف و آن طرف، که سخت ترین قدم ، قدم اول است. درست است. شروع ها سخت هستند. اما احمقانه است اگر سختی را بپذیریم که حاصلی نداشته باشد. و حاصل بدون ِ پایان معنا ندارد. و حاصل یعنی پایان.

 

پ.ن : باشد که راه باز شود برای شروع های دیگر. این دفعه اما شروع هایی که پایان هایشان از همان اول مشخص است. اگر این شروع ها در فضای مجازی بودند، حتمن همین جا اعلان می گردد. 

یک متن که از جایش برخواست و خودش را مسخره کرد!

1.      و گاهی چه بار ِ سنگینی را بر دوش می کشند کلمات. گاهی که آدم در تلاش برای گفتن ِ چیزی، هر چیزی، برای شکستن ِ سکوتی، هر سکوت ِ آزاردهنده، در این تلاش ِ گاهی حتی در تنهایی، از زبان ِ بندآمده اش، به جای جمله ای حتی بی ربط و بی مفهوم، به جای ِ تمام ِ حرف های دنیا، یک کلمه، تنها و تنها یک کلمه به زبان می آورد. این کلمه ممکن است هر کلمه ای باشد و چنان بار ِ عظیمی که بر دوش دارد، کمتر انسانی تحملش را خواهد داشت. اگر فقط بداند که آن شخص در کل ِ عمرش همه ی کلمات ِ عالم را شنیده و جمع کرده و حالا که جهان خیره به اوست یک کلمه به زبان می آورد. این را نمی دانیم ما. گوش هایمان می شنوند اما سنگینی ِ کلمات را درک نمی کنیم. چشم هایی که خیره به ما هستند را نمی بینیم. میلیاردها چشم! حتی تصورش هم مو را بر تن سیخ می کند. همه ی زمان به ما خیره شده اند و از ما انتظار ِ سخنرانی ِ شنیدنی یا حداقل قابل قبول را دارند و ما فقط یک کلمه به زبان می آوریم. بیایید شرایطی این چنین را در نظر خود تصور کنید و به این فکر کنید که آن کلمه چیست. 

2.      همه ی این مطلبی که در بخش یک آمد، تلاشی به نظر ِ خودم ناکام در بیان چیزی بود که در یک آن خودش خودش را نوشت. هدف بیان اهمیت لحظه هایی بود که اگر از آن ها فیلم برداری کنیم و به کسی نشانش دهیم هیچ اهمیتی را در آن تصویر و آن یک کلمه ی کذایی نمی بیند. و حالا که بیرون از متن ایستاده ام، بی حوصلگی را می بینم. امان از این بی حوصله گی که تا هست، هیچ اثری خلق نخواهد شد. این متن هم ، به مانند نوزادی ناقص الخلقه ، به محض تولد به بیماری ِ بی حوصله گی دچار گشت و کمی بعد از مرحله ی نطفه خفه گشت. حال تلاش شمارشی ِ این شب در این است که این نوزاد ناقص را در بخش های بعدی درمان کنیم. پس بی حوصله گی را ، که به حق دشمن ِ خلق و خلاقیت است، به کنار می نهیم.

3.      قبل از شروع عمل، تلاشی هم برای هرچه ساده تر کردن ِ متن می کنیم. ساده و شسته رفته بودن لزومن با پیچیدگی ِ متن تناقضی ندارد. منظور ِ من ، سادگی در نوشتار و انتخاب به جای کلمات و الالخصوص فعل ها بود. برای مثال همین جمله ی آخر بخش ِ دو، فعل ِ ساده تری به جای به کناری می نهیم باید می آمد.

4.      بسیار خب، شروع می کنیم. اول از همه باید ببینیم بیماری از کجای متن شروع شده. این متن هم مانند خیلی از متن هایی که تا به حال نوشته ام از یک جمله شروع می شوند و سپس خود ِ متن ، خودش را می زاید و بسط و گسترش می دهد. پیدا کردن ِ این جمله برای خودم که خیلی راحت است، چرا که چند دقیقه پیش این متن را نوشته ام، اما نکته ای که الآن به ذهنم رسید این بود که حتی برای یک خواننده ی دیگر هم پیدا کردن ِ این طور جملاتی آسان است. در متن بالا نیز تنها جمله ای که به سلامت زاده شده است جمله ی طولانی ِ دوم است:

" گاهی آدم در تلاش برای گفتن ِ چیزی، هر چیزی، برای شکستن ِ سکوتی، هر سکوت ِ آزاردهنده، در این تلاش ِ گاهی حتی در تنهایی، از زبان ِ بندآمده اش، به جای جمله ای حتی بی ربط و بی مفهوم، به جای ِ تمام ِ حرف های دنیا، یک کلمه، تنها و تنها یک کلمه به زبان می آورد."

خب  حقیقت آن است که هرچه بقیه ی متن را می خوانم می بینم که از همه نظر بیماری در آن نفوذ کرده. هم از نظر ِ سر هم بندی ِ از سر بی حوصله گی و هم از نظر ِ بی دقتی در پیوستگی ِ فرم ِ متن بر پایه ی جمله ی بالا.

به جمله که توجه کنیم می بینیم ویژگی بارز آن ، قیدهای ِ توصیفی ِ بیش از حد ِ عادی ِ آن است. طوری که اساس جمله را می توان در نیم خط خلاصه کرد. پس اگر اصلی بنا بر رعایت ِ پیوستگی ِ فرم را بخواهیم بپذیریم، باید در ادامه ی متن نیز این ویژگی را رعایت کنیم.

5.      "با صدای ِ بلند و یک نفس بخوانید تا به اولین نقطه برسید!" 

گاهی آدم در تلاش برای گفتن ِ چیزی هر چیزی برای شکستن ِ سکوتی هر سکوت ِ آزاردهنده در این تلاش ِ گاهی حتی در تنهایی از زبان ِ بندآمده اش به جای جمله ای حتی بی ربط و بی مفهوم به جای ِ تمام ِ حرف های دنیا یک کلمه تنها و تنها یک کلمه به زبان می آورد. نفس. نفس. نفس. شاید بهتر است چیزی که می خواستم بگویم را فراموش کنم و به جای ِ آن، هم اینجا از تمامی ِ ویرگول ها و نقطه های دنیا، تک به تک تشکر کنم!

6.      ابتدا تلاش کردم همانطور که نتیجه گرفته بودم متن را با همان فرمی که خودش مشخص کرده بود ادامه دهم و حرفم را بزنم. اما دیدم نمی شود. نه که نشود. می شود. اما متن دیگر جان نداشت. زنده نبود. فرم ِ محض بود. پس از متن برخواستم و همه ی این شش شماره را فرامتن نامیدم و شماره ی 5 را خلق کردم. و این شماره، شماره ی شش، لبخند بازیگر ِ این فیلم ِ شش اپیزودی است که رو به تماشاگران چشمک می زند. 


+ از همگی عذر می خواهم که نیستم. به امید روزهایی که بیشتر با هم باشیم.


نوشتن با مداد - نوشتن با کیبورد


نوشتن زیر ِ نور ِ زرد... زرد که رنگ است... چیز دیگریست. 

آن هم در شب. شبی که ساکت است و پر از صدای ِ خر و پف و تیک تاک ِ ساعت و غل غل ِ سوپی که شام ِ من است... آری. امشب، شب ِ دیگریست... شبی که خودش خوب می داند که کامل نیست اما زیرکانه اهمیت نمی دهد، سرخوشانه... و حتی اگر هیچ کدام از این ها نبود، 

نوشتن، زیر ِ نور ِ زرد، چیز ِ دیگریست!

و ادامه دادن! چرا که حتی یک حس ِ کوچک هم قابل ِ احترام است. احساس می کنم هنوز تمام نشده ام در این شب. شاید صحبت ِ مداد باشد، که همیشه دوستش داشته ام. یا اینکه... نه! امشب از آن شب هاست که کلماتم را قلم نمی زنم. لازم ندارند. و البته... حتی به این امر هم اعتنا ندارد این شب!

و چه بهتر که رها کنیم و سوپ ِ داغ را... که تا ابد هم اگر بنویسم، نمی توانم داغ را به تو بفهمانم.

 و نمی دانم چرا امشب تمام نمی شوم؟! شبی که همه خواب بودند.... شاید چون تو هنوز این ها را نخوانده ای... می دانم. می دانم که تو هنوز شاید به دنیا هم نیامده باشی! شاید سال ها پیش مرده باشی. می دانم. اما اهمیتی نمی دهم. گستاخ شاید برازنده باشد اگر نگویی دیوانه! این هم مهم نیست! من را اسیر شاید های ِ خود کرده ای و به من حتی فرصت ِ خودخواه بودن هم نمی دهی؟! اصلن شاید تو خودم باشم... 

هه! می بینی؟ می بینی به چه روزی افتاده ام؟!

 بار ِ معنایی ِ جمله ی بالا اگر گریه می رساند سخت در اشتباهی! چرا که من امشب لبخند را گم نکرده ام حتی برای لحظه ای. شادم! چون سایه ی مدادم! و چون یعنی مانند! گفتم که، امشب، شب ِ دیگریست!  می توانستم بخوابم، مثل همه ی شب های ِ دیگر. مثل، که همان چون بود که مانند است!

آری. تو هم می توانی بخوانی. ولی خودت هم می دانی که به تخمم هم نیستم کم کم مهم میم ِ آخرم هم! 

گفتم که... امشب، لازم به تکرار نیستم!

اهمیت نمی دهم و می دانم که اهمیت نمی دهی. حالا که کسی اهمیت نمی دهد، بیا این نوشته را دوست داشته باشیم... من و تو... که شاید خودم باشی و باشد و باش...

امشب ... بس است! تکرار کافیست!


29/12/1389


+ این روزها سرم گرم ِ کارهای ِ زیادیست... ببخشید رفقا، اگر مطلب  جدید نیست و کامنت ها دیر به دیر تایید می شود. 

+ این نوشته قدیمی ست و حال و هوای ِ این روزگار ِ مرا شاید نداشته باشد و هم اینکه در روزگاری نوشته شده که آنقدرها وسواس نداشتم روی ِ بی نقص بودن ِ نوشته و خلاصه ی کلام اینکه به احتمال ِ زیاد چرت و پرت ِ محض است! حال من از شما رفقای عزیز می خواهم که این نوشته را به کنار بگذارید و به آن به عنوان ِ فرصتی برای تأمل روی ِ یک نکته نگاه کنید. نکته ای که شاید اساسی ترین ِ اصل ِ نوشته های ِ این وبلاگ باشد. تفاوت ِ نوشتن روی کاغذ با نوشتن توسط ِ کیبورد. همانطور که از اسم ِ وبلاگ هم می شود فهمید، تمام ِ نوشته های ِ این وبلاگ (به جز معدودی انگشت شمار از قبیل ِ همین نوشته) با کیبورد تایپ شده اند. چرا که به زعم ِ من نوشتن با کیبورد، ادبیات ِ خاص ِ خود را دارد و این وبلاگ، در پس زمینه ی تمامی ِ نوشته هایش، برای خود ِ من، مجالی برای تفکر در این ادبیات بوده و هست و خواهد بود. 

باشد که زین پس برای شما نیز باشد.

+ درباره ی عکس: بعضی عکس ها فقط ثبت ِ زمانی ساکن نیستند. حرکت می کندد در زمان. این عکس نمونه ی خوبی برای این تناقض است!

یک مرد ِ روس در خیابان های تهران به دنبال ِ آرامش، گم شده بود!



به تخمم

که گرفته بودم

که گرفته بودش

هم نبود

که

بیست و اندی سال

از

مرگ شاعر

گذشتم

پوسیدم

چروک شدم

شعر شدم

پایین کشیدم

خودم را

گذاشتم

در دهانتان

خودم را

گفتم

و

گرفتم

به تخمم

همه را.




+گاهی برای مدت مدیدی تمام می شوم. و تمام شدن  شاید معنای دیگر ِ مردن باشد. اما من نمرده ام. فقط سکوت کرده ام. سکوت هم مانند خیلی کلمات دیگر معنایش را در روزگار ما از دست داده است. وقتی همه چیز سرعت می گیرد و پیاده رو ها معبر ران ها و کپل های خیس ِ از عرق، از عجله می شود. دیگر کسی به آدمی که تمام شده، آدمی که در پیاده رو زیر سایه ی درختی، ساکت نشسته و سیگار خاموشی به لبش دارد، آتش تعارف نمی کند. با ذهن های شلوغ از تر از چارراه ِ ولیعصرشان به تنها چیزی که فکر نمی کنند این است که کسی که سکوت کرده، آتش می خواهد. آتش! طوری خودشان را به ندیدن ِ ادم می زنند که انگار وجود ندارد. و دوستان، شاید بگویید خب چرا آن آدم از اولین کسی که سیگار روشنی در دست، با عجله رد می شود آتش نمی خواهد؟ سوال ِ معقولی است اما جواب ِ آن را همان اول کار داده ام! آن آدم تمام شده! مثل سیگار خاموش روی لبش می ماند، تا نگیرانی اش به سکوت ِ هویت بخشش ادامه می دهد. چرا که چیزی جز آن را ندارد! همان طور که می بینید، سکوت هم مانند خیلی کلمات دیگر معنایش را در روزگار ما از دست داده است و به عبارت درست تر معناهای نوتری گرفته. سکوت برای این آدم ِ تمام شده، به معنای ِ همه ی دارایی های اوست و خوب می دانید و خوب می داند که هیچ آدم عاقلی تمام دارایی اش را به پای ِ هر رهگذری نمی ریزد. آری دوستان. این آدم که سکوت کرده، قدر سکوتش را خوب می داند.

+عکس از : Raymond Depardon

سینما هنوز اختراع نشده است!


2. جایی ایستاده ام. بهار است. غروب است. شاید هم گرگ و میش ِ سحر. در نگاه اول، در تصویر اولی که ناگهان خودش را به ذهنم می پاشاند، جاده ی خاکی ای هم هست. اما خوشم نیامد. دیگر نیست. این جا من هستم. باد هست. گرگ و میش هم هست. همه ی این ها "هستند" و نمی دانم چه چیزی در این تصویر ِ خودجوش ِ ذهنی که کمی دست کاری شده، هست که این "هست" ها را شکل می دهد و چه می شود اگر این "هست" ها "بود" شوند. 

گذشته ی ساده را چگونه می توان تصویر کرد؟

3. بر می گردم به تصویر ِ ذهنی ِ خودجوش ِ کمی دست کاری شده ام. آن جا، من بودم، باد بود، اما گرگ و میش دیگر نبود. تصویر ِ من در آن جا، نیم روز ِ عرق کرده ی تابستانی را نشان می دهد. 

آیا گرگ و میش در تصویری از "بود" جایی ندارد؟

4. من آن جا بوده ام. باد هم آن جا بوده است. جاده ی خاکی هم بوده است. و گیاه هایی با رنگ ِ سبز ِ بیابانی. یعنی سبز ِ غبار گرفته و تیره. در این تبدیل ِ گذشته ی ساده به ماضی ِ نقلی، تصویر ِ ذهنی کمی دانه درشت تر می شود و کمی هم غبار همراه ِ نسیم پرواز می کند.

یعنی این "بوده ام " بود که غبار را وارد این تصویر ِ ذهنی کرد؟

5. به آینده هم فکر می کنم. من آن جا خواهم بود. باد هم خواهد بود. غبار دیگر نیست. تصویر هم دانه درشت نیست. برعکس. تصویر خیلی لطیف تر شده. راه خاکی هم نیست. یعنی هست . اما در قاب نیست. آفتاب هم دیگر نیست. شب است.  

تصویر ِ آینده ، با تصویر ِ کمی مات و حضور ِ شب ساخته شد؟

1. تصاویر هم مانند ِ افعال صرف می شوند. در این صرف کردن -تا زمانی که تفکری صورت نگرفته- ناخودآگاه ِ ما نقش اساسی را دارد و ماده ی تشکیل دهنده ی این ناخودآگاه، تصاویری است که دنیای اطرافمان را اشباع کرده اند. خلاصه ی کلام، دانش ِ تصویری ِ ما به این ناخودآگاه به شدت وابسته است.


+ ما در دنیایی زندگی می کنیم که تصویرها هر لحظه ما را محاصره کرده اند و شاید بارزترین نمونه ی آن تلویزیون می باشد. این تصاویر بنا به حجم بسیار زیادی که دارند و همچنین عمدتن ابزاری بودن شان، در مدت زمان ِ کوتاهی به ابتذالی عظیم کشیده شده اند که هرچه فکر می کنم نمونه ای شبیه به آن را در هیچ کدام از هنرهای دیگر پیدا نمی کنم. این حجم ِ عظیم تصاویر ِ مبتذل، دانش ِ تصویری ِ ما را به چنان بیراهه ای کشانده است که بیرون آمدن از آن را صادقانه امیدی واهی می دانم. 

+ این بیانه ای از سر ناامیدی نیست. بلکه جرقه ایست کوچک -آن هم نه به امید یافتن راهی برای بازگشت ِ سینما به ماهیت ِ اسطوره ایش پیش از تلویزیون-  بلکه برای خواندن ِ دوستان ِ خویش به تفکر درباره ی این دنیای ِ اشباع شده از تصاویر.

+ عکس: سلف پرتریت کوبریک ِ جوان.

+ عنوان مطلب، از آندره بازن ِ کبیر.

سنگینی ِ تحمل ناپذیر ِ هستی!


می خواستم نباشد     فروردین نباشد 

بیست و هشت روز ِ تمام صبر کردم 

که فروردین    ماه نباشد 

شب ها    قرص ِ کامل ِ ماه را ندیدم 

می خواستم که     ابرها نباشند    باران نباشد 

شعرهای ِ عاشقانه که نوش ِ جان    اصلن شعر نباشد

بیست و هشت روز ِ تمام     

تمام کردم     روزهایم را    شب هایم را    

همممه ی خواب های دنیا را تمام کردم     تمام نشد

این ماه تمام نشد 

این شهر تمام نشد   

آسمان اش از همیشه آبی تر    ابری تر 

و کوه هایش    تمام نشد

آدم هایش 

بیست و هشت روز ِ تمام 

هممه ی آدم های شهر را شمردم     تمام نشد

ماه نشد    فروردین    تمام نشد      اردیبهشت نشد   

همه ی کارهای دنیا را تمام کردم   تمام نشد 

باز هم 

یک کار دیگر

یک ماه دیگر

یک آدم دیگر

یک شهر دیگر


می خواستم این شعر را تمام کنم     

نشد     

تمام نشد

که نشد

که نشد

که نشد

 


+  می خواستم فروردین نباشد. توی ِ آ رشیو ِِ این وبلاگ نباشد. بی هیچ دلیل ِ خاصی و با تمام وجودم این را می خواستم و نشد. سه روز مانده بود و نشد. که نشد. که نشد.

+ انسان ها .... با این تمدن ِ با شکوه شان... با این ساختمان های پر ابهت شان.... با این همه کتاب های پر افتخارشان.... با همه ی سینما های بزرگ شان.... به کجا می روند؟ ما به کجا می رویم... اصلن ما به درک، خود ِ من. خودم... به کجا می روم؟ به چه چیزی انقدر افتخار می کنیم که آن میمون های افتتاحیه ی اودیسه 2001 را حقیر می بینیم؟ آن ها ... ما....

+ گاهی اوقات درد هایی داریم و نمی دانیم منشا آن ها چیست و از کجایند.... این درد ها خود محرک هذیان گونه هایی هستند که در ظاهر بی اهمیت و پرت و پلا می باشند.... اما ... بهشان فکر که می کنید، می بینید که خود ِ نوشته آن چنان که باید و شاید اهمیت ندارد. بلکه آن درد که محرک است مهم است و باید به آن فکر کرد. هدف از تمام ِ این نوشتار ِ بی سر و ته ، همین بود. تلاشی برای شرح ِ این درد ِ ظاهرا بی دلیل که ذهن را در یک آن از هم می پاشد و تمامی ندارد...درست مثل ِ این حس ِ نیاز به نوشتن... که تمامی ندارد...

+ عکس: 2001 اودیسه فضایی ، لحظه ی عبور از گذرگاه

پنج نوشته ی کوتاه در ستایش ِ زندگی


2. در خداناشناسی ِ من یک چیز باقی است و آن زانو زدن در پیشگاه هر موجود مقدسی است که تا کنون همواره امدادگر بوده است و سنگین ترین صخره ها را جالجا کرده است. 

پس ذکری که بر زبان ِ من می رود این است: 

ای انسان ِ مقدس، ای "سیزیف" که از برکات ِ "کامو" به جایزه ی نوبل دست یافته ای، ار تو می خواهم کاری کنی که این سنگ در بالای کوه قرار نیابد. تا بتوانیم آن را باز هم به بالا بغلتانیم. تا بتوانیم از داشتن ِ سنگمان شادمان باشیم و تاریخ ِ نقل شده درباره ی رنج نامه ی وجودمان پایان نپذیرد.

بخشی از سخنرانی ِ گونترگراس در مراسم اعطای جایزه ی نوبل 1999


3. وقتی شروع کردیم به فیلم ساختن، واقعا مجبور بودیم یاد بگیریم که دوربین چیست و مدام در این فکر باشیم که چه چیزی دارد اتفاق می افتد. مخاطرات فنی امروزه بزرگترند. چرا که فن، کامل است و کمال، در این دنیا فوق العاده خطرناک است. حتی معتقدم اگر زنی مطلقن کامل باشد، بینی اش بینی ِ بهترین مجسمه ی یونانی، تناسب ِ اندامش خیره کننده، و شخصیت اش دلپذیر باشد، در آن صورت چنین زنی از عشق ِ واقعی در زندگی اش بی بهره می ماند. برای دستیابی به عشق ِ واقعی باید ناکامل بود. ما از کمال متنفریم. معتقدیم که دوستش داریم، اما نداریم.

ما عاشق ِ زندگی هستیم، که امری مهم تر از کمال پرستی است.

بخشی از سخنرانی ِ ژان رنوار در سینمای آکادمی برای دانشجویان ِ سینما 1968


4. از بیرون به درون آمدم:

از منظر

به نظاره به ناظر.

نه به هیأت گیاهی نه به هیأت پروانه ای نه به هیأت سنگی نه به هیأت برکه ای،

من به هیأت ِ ما زاده شدم

به هیأت ِ پرشکوه ِ انسان!

تا در بهار ِ گیاه به تماشای ِ رنگین کمان ِ پروانه بنشینم

غرور ِ کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم

تا شریطه ی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ خویش معنا دهم.

که کارستانی از این دست

ار توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بیرون است.

در آستانه - احمد شاملو


5. زنده گی کرده م...

بارها و بارها... با همین چشم ها و دست هایم ، زنده گی کرده ام....

و بودن را پاس می دارم ، حتی با این غشای ِ غمناک ِ همیشگیش .

اولین کلماتی که برای این وبلاگ نوشتم


1. دیشب خواب دیدم که به دلخواه ِ خود قرار است توسط ِ دوستی که در بیداری نمی شناسمش بمیرم. ابزار ِ مرگ چیزی شبیه به بالشتکی برای خفه کردن بود. دلیل ِ این تصمیم ِ خود برای مردن را نمی دانم. لحظه ای که دوست ِ ناشناس بالشتک را روی صورتم گذاشت بی اراده شروع کردم به مقاومت کردن. واقعا می خواستم بمیرم اما باز هم مقاومت می کردم. در حین ِ این تقلا فقط و فقط به مرگ فکر می کردم و اینکه پشت ِ این در ِ بسته جز نیستی چیزی نیست. حتی یک لحظه به اعتقاداتی که مادرم در کودکی در گوشم زمزمه کرده بود فکر کردم. اما حتی همان لحظه هم می دانستم که مرگ یعنی نبودن، نیستی ِ مطلق! 

در آن لحظه ی تقلای غیر ارادی برای بودن، دلم به حال ِ خودم سوخت. می دیدم که این خود، چقدر دوست دارد زنده بماند و من بی دلیل تصمیم به نابودی اش گرفته ام. دوست ناشناس انگار که این دلسوزی را بفهمد و حس کند، دست از تلاش برداشت. 

و من در آن لحظه ی ناب، با تمام ِ وجودم بودن را در آغوش کشیده بودم. 


+ شاید اگر چند روز مانده به سال ِ جدید هم نبود این مطلب را در هر لحظه ای که می آمد می نوشتم. اما هماهنگی ِ این خواب و این نوشته ها را با سال ِ جدید خوش دارم و خوش دارم که شما هم خوش داشته باشید رفقا ! ;)

+ نقاشی از ادوارد هوپر

روایتی ناقص از چیزی شگفت به نام زندگی!


زندگی! 

چیز عجیبی ست! بیشتر از این که چیز مزخرفی باشد. بیشتر از اینکه بد باشد. بیشتر از اینکه بی هدف باشد. بیشتر از اینکه کوتاه ، خوب، سخت یا راحت یا هر زهرمار دیگری باشد،


چیز عجیبی ست. 

شگفت! 

مو را به تن آدم سیخ می کند وقتی فکرش را می کنی! 


امروز مردی کنارم نشسته بود و دزدکی اشک هایش را با پشت دست پاک می کرد!

فکرش را بکن !


+ عکس از : Philip lorca di corcia

سینما فلسطین، سالن شماره دو، ردیف نهم، پله ی آخر!


هر وقت سینما فلسطین می روید، سالن شماره دو بروید و حتما هم ردیف نهم اش. این طوری می توانی پایت را روی ردیف نرده های جلوی سکو بیندازی و لم بدهی فیلم ات را ببینی. و این روزها اگر بروی و این کار را بکنی خوبی ِ دیگری هم دارد! این که پله ی آخر را هم خواهی دید!

می روم روی صندلی می نشینم و تا شروع شدن فیلم آدم های توی سالن را برانداز می کنم. از قیافه ی خیلی هاشان معلوم است که آمده اند فیلمی ببینند مثل خیلی از فیلم های همین سال ها. چیزی شبیه به بقیه. آخر می دانید، آدم می رود سینما که دمی خوش بگذراند و کیف کند. نه این که به مغزش فشار بیاورد و کمی، حتی کمی از آن مواد موجود در مغزش برای فهمیدن آدم های فیلم مصرف کند. آدم های فیلم باید تکراری باشند و آدم زحمت کشف شان را به خود ندهد. داشتان ِ فیلم هم همین طور. باید ساده باشد و از همان عشق های تکراری تویش داشته باشد تا وسط های فیلم آدم کمی هم بغض کند و یاد دوست دختر/پسر سومش بیافتد که یه روزی یهو ولش کرده و دیگه هیچ وخ ندیدتش! این آدم ها رفتن شان به سینما برای استراحت است و خب نمی شود گفت اشتباه می کنند یا حق ندارند این طوری فکر کنند. هدفم از شرح شان این بود که بگویم این ها اشتباهی آمده اند پله ی آخر را ببینند و همان ها هستند که آخر فیلم هنوز عنوان های آخر فیلم با آن موسیقی قشنگ اش تمام نشده، غرغر کنان از کنار ات می گذرند و کیف ِ کوک ِ آدم را به گه می کشند!

عده ای دیگر هم از آن ها هستند که آمده اند فیلمی ببینند که مجال فکر کردن بهشان ندهد و در عین حال خود فیلم چکیده ای از آخرین فلسفه های روز باشد. فیلمی که کارگردان اش بگوید فیلم من همه چیز دارد و بزرگ است و این شمایید که کوچکید! پس فرو روید توی صندلی های حقیرتان و چشم بدوزید به این بزرگی! خوب نگاه کنید تا به کوچکی ِ خودتان ایمان بیاورید و موقع بیرون رفتن از سینما آرزو کنید که مثل ِ آدم های فیلم باشید! 

نفی نمی کنم این طور سینمایی را و نمی خواهم درباره اش حرف بزنم. فقط می خواستم بگویم این ها هم جزو همان هایی هستند که اشتباهی اینجا آمده اند و موقع تمام شدن فیلم غرغرکنان توی صندلی شان می نشینند و آن عده ی اول را هم به چشم حقارت نگاه می کنند! 

فیلم های تبلیغاتی تمام می شود و من مشغول تحلیل آدم ها هستم بی مقدمه چهره ی لیلا حاتمی را می بینیم که سعی در گفتن دیالوگی دارد اما وسط اش خنده اش می گیرد...

می خواستم درباره ی فیلم بنویسم اما نشد... بعنی نگذاشتند! این آدم ها و این فکر های قبل از شروع فیلم را می گویم! خلاصه ی کلام، پله ی آخر فیلم خوبی است و به قول ِ آزرم ِ روزهای جشنواره ی فجر: 

و نتیحه؟ باید دیدش!


روزی روزگاری تهران



جاده: 

تاریک    

روشن     

تاریک    

روشن     

تاریک ...

شب و

چشم من و 

هزار اتوبان ِ عاشق .


شب     پل عابر :

چپ،    

سفید     

سفید...

راست،     

قرمز     

قرمز...

ترافیک و 

چشم من و 

هزار ماشین ِ عاشق . 


اتوبان های عاشق،

ماشین های عاشق،


در این شهر زندگی می کنیم

من 

و 

تو 

و 

شورلت ِ شکلاتی رنگ ِ کوچه ی بن بست!


+ عاشق ِ یک مانکن شده ام! پشت ویترین ایستاده و هر روز صبح ده دقیقه ی تمام به من زل می زند. سیگار کشیدنم را تماشا می کند. به گمانم او هم عاشق ِ من شده است. مانکن ِ مغازه ی روبروی ایستگاه!

+عکس این مانکن نمی دانم چرا دیر لود می شود اما تا چشمانش صبر کنید! چشمانش از خیلی از آدم های این شهر زنده تر است!