(یک مؤخره - یک مقدمه ) یا (چگونه یاد گرفتم زمین را دوست داشته باشم.)

2. همه ی ما که در این وبلاگ ها می نویسیم ، نوشتن را دوست داریم. چه آن ها که هر روز و چه آن ها که مثل خودم گاه گاه. در این دوست داشتن شکی نیست. و این وبلاگ ها ، شاید جایی است، و اهرمی ست که خودمان را به جلو هل دهیم، و بهانه ایست که در گذر ِ اتفاق های هر روزه ی بزرگ و کوچک، نوشتن را از یاد نبریم. اما، سوالی که پیش می آید این است: چه می شود ما روزی، دیر یا زود، روزی این مأمن های تنهایی هامان را ترک می کنیم؟
3. در یکی از مطالب آخر (نوشتن با مداد - نوشتن با کیبورد ) انگیزه ی نام گزاری این وبلاگ را شرح داده ام. نزدیک شدن به تفاوت های زیبایی شناسانه و روانشناسانه ی نوشته هایی که با کیبورد نوشته شده اند با نوشته های روی کاغذ. این تفاوت ها -متاسفانه- نه در سرفصل هایی منظم ، بلکه در بطن نوشته ها نهفته است و هرچند در ذهن خودم گاه گاه مد نظر بوده اما بیان نشده و به همین دلیل ابتر باقی مانده است. هر چند این هیچ گاه تنها انگیزه ی نوشته ها نبوده ، اما تنها ویژگی مهمی ست که می توان در کلیت ِ وبلاگ یافت. و در واقع باید عیان می بود و حقیقت این است که نیست. و این یعنی توی خانه ای زندگی کنی که سقف و دیوار نداشته باشد و باز هم به آن بگویی خانه !
4. در این روزگار تند ِ تند ِ تند ، انگیزه ها و دغدغه ها زودگذرتر از این حرف هاست که از تاریخ پیدایش این ویلاگ تا به حال بپایند. همچنان که برای من هم نپایید. هم چنان که مدتی است این جا نمی نویسم. و هم چنان که هرچند رسمن نه، اما عملن اینجا را ترک کرده ام. و این رسمی نبودن گاه گاهی، در آن لجظه ها که آدم حسرت کارهای نکرده اش را می خورد، گاه گاهی آزار می دهد. خوشبختانه این مورد از آن موردهاست که می شود جبران کار ِ نکرده کرد و به عقب بازگشت. این نوشته، برگشتی ست به عقب، برای رسمیت بخشیدن به یک پایان. و هم چنین مقدمه ایست بر یک نظر. یک ایده.
5. در این بازگشت برای امضای پایان، بعد ِ مدتی سری به وبلاگ های اطراف زده و چیزی توجهم را جلب کرد که مدتی پیش با یکی از دوستان بحث اش را کرده بودم. همه ی وبلاگ هایی که دوست شان داشته ام و هنوز هم، بوی غبار می دهند، و بوی کهنگی. میزان تغییرات و تازگی آن قدر کم بوده که با تقریب خوبی می توانم بگویم که دقیقن هیچ نبوده در مدت تقریبن یک سال ! البته این کهنگی را شاید کسی اسمش را بگذارد ثبات، آرامش ، و یا هرچیز دیگر که حس ِ خوبی به آدم بدهد. اما حقیقت این است که این بوی کهنگی نشانه ی این است که یک جای کار می لنگد. و باید به این فکر کرد. چرا که این کهنگی نتیجه اش می شود فرسایش. فرسایش ِ فلمی که خوب است و روزی چه بسا می خواسته بهتر هم بشود. اما در جا زده، هر چند ممکن است درجای خوبی درجا زده باشد. اما به هر جال درجا زده. و درجا زدن یعنی فرسایش. و فرسایش یعنی مرگ. نه! بدتر از مرگ. یعنی مرده ای اما فکر می کنی زنده ای!
6. پایی که می لنگد را می شود کارهای زیادی کرد که دیگر نلنگد. یکی از این راه ها این است که این جا ذکر می شود.
7. ایراد کار آن جاست که ما در گذر تند ِ تند ِ تند ایام انگیزه های اولیه را فراموش می کنیم. انگیزه هایی که زیرساخت ِ کار ماست. زیرساختی که اگر نبود روساخت هم نبود. اما چیزی در گذر ِ ایام هست که ما را به سمت این می برد که فقط به روساخت فکر کنیم. به عنوان مثال در همین وبلاگ. زیر ساخت بررسی تفاوت ها بوده و اما چیزی که کم کم کمترین توجه به آن شده همین است. ایراد دیگر کار ، همان که گفتم، که در این روزگار تند ِ تند ِ تند، انگیزه ها درازای ِ زیادی ندارند و زودگذرند. نمی پایند. بذرهایی هستند که اگر کاشته شوند به بار می نشینند و اگر مدتی بگذرد و کاشته نشوند می گندند. و وقتی گندیند دیگر هرچه بکاریم، وقت است که هدر داده ایم و بس.
8. راهی که این روز ها به ذهنم می رسد این است که در شروع هر کاری ، انگیزه ی آن را خوب بکاویم و بدانیم و بفهمیم که چه مقدار زمان می برد که این بذر به بار نشیند. شرایط خودمان را هم در نظر بگیریم. جنس ِ خاک و آب و هوا و برف ِ زمستان و ... همه تاثیر می گذارند روی این به بار نشستن. نباشد که روی بذری که سال هاست گندیده شب ها سر به زمین گذاریم و نباشد که بذری را قبل ِ به بار نشستن درو کنیم.
9. این روزها چیزی که ذهنم را به خود مشغول کرده «پروژه های کوتاه مدت ِ پایان دار» است. کارهایی حتی یک روزه، اما عملی. عملی به این معنا که با یک هدف و انگیزه ی روشن شروع به کار کنیم و بدانیم که پایان ِ کار کجاست. این که بدانیم پایانی در کار هست خیلی مهم است. چیزی است که از فرسایش جلوگیری می کند. کوتاه مدت بودنش هم با توجه به شرایط ِ خودم است و روزگار و فرار از فرسایشی که مرگ است. این پروژه ها لزومن کارهای بزرگی نیستند ، اما مفیدند، چرا که محصول دارند. نتیجه دارند. آدم می داند که روزی هست که برگردد و بگوید : خب... اینم از این. و برود سراغ بذر دیگر. زندگی را در این فرآیند می توان حس کرد.
1. همیشه شنیده ایم از این طرف و آن طرف، که سخت ترین قدم ، قدم اول است. درست است. شروع ها سخت هستند. اما احمقانه است اگر سختی را بپذیریم که حاصلی نداشته باشد. و حاصل بدون ِ پایان معنا ندارد. و حاصل یعنی پایان.
پ.ن : باشد که راه باز شود برای شروع های دیگر. این دفعه اما شروع هایی که پایان هایشان از همان اول مشخص است. اگر این شروع ها در فضای مجازی بودند، حتمن همین جا اعلان می گردد.







