۱

دست هایش ارام ارام بالا می ایند/سرم را به سمت چپ می چرخانم/دیوار است/فشار انگشت هایش را حس میکنم/انگشت هایش را می چرخاند/انگشت هایم را روی دیوار میکشم/خنک است/انگشت هایش سرعت بیشتری میگیرند/کف پایم را روی فرش ؛ دستم را به دیوار خنک میکشم/بینی ام را به دیوار نزدیک میکنم/بوی گچ میدهد/سرمای دیوار بیشتر میشود/بدنم شروع به لرزش میکند و نفس هایم از سرمای دیوار به شماره افتاده است/ بوی گچ بینی ام را پر میکند/سفید است و سفت ؛ این دیوار لعنتی.



۲

درون کافه ای گیر کرده ام.درست در طبقه ی دوم.پاهایم زیر میز جا نمیشود.جا به جایشان میکنم.سوالاتی در مورد نوشته هایم میپرسد.از عادت هایی که انها را قبلا نوشته ام.حتما من را بارها با انها تصور کرده ؛ عاشقشان شده یا از انها متنفر است.

لبخند کج و کوله ای میزنم.در حقیقت هیچ کدامشان را یادم نیست.سرم را تکان میدهم.دیوار است.قهوه ای با انواع و اقسام اویز ها و قاب ها.حالم را بد میکند.لبخند میزنم.پاهایم را جا به جا میکنم و روسری ام را چندین بار.دیوار تمام میشود.دیگر قهوه ای نیست.سفید است.بود گچ میدهد.

دوستان خواهشا نظرات خصوصی که میذارید حتما ادرس وبلاگ خودتون رو وارد کنید متاسفانه من مدتهاست به اینجا سر نزدم و اسامی یادم نمیاد.چند تن از دوستان احوال پرسیده بودند که بنده به دلیل نداشتن ادرس وبلاگ اونها و خصوصی بودن پیام ها نمیدونم چطور باید به محبت دوستان پاسخ بدم.ممنون.

 

                                                                                                       شیدا

ادم هایی هستند که گهگاهی به اینجا سر میزنند تا بدانند ان دخترک همان که صرع گیجه هایی داشت برای گفتن

چه شده است...

گهگاهی ادم هایی به اینجا سر میزنند بی نام و نشان...نمیخواهند فاش شوند...چقدر غریبند این ادم ها..

امروز میخواهم بگویم...از مکانی غریب برایتان این چیز های مینویسم...صاحب صرع گیجه خیلی چیز ها را پشت سر گذاشته است خیلی چیز ها...خیلی لحظات که در این نقطه...همین الان میخواهد بگوید زندگی اش...زندگی ام...زندگیتان و زندگی تمام ان لحظاتیست که میرود...و فقط میرود...و من این را خوب میدانم...شاید بیشتر از همه شما..شمایی که گهگاهی به اینجا سر میزنید...

این وبلاگ دختریست که زندگی اش...نمیدانم چطور بگویم...زندگی اش در بین جریانهای تند خلاصه شده است.

از زمانی که در دانشگاهی در قزوین مدیریت میخواند..تا زمانی که تصمیم به انصراف گرفت...

از زمانی که برای کنکور هنر ثبت نام کرد...تا زمانی که کلاس های کنکور را در زمستانی رها کرد...

از زمانی که کشورش را ترک کرد تا زمانی که همچنان در این ترک به سر میبرد.

از دختری که بار ها و بارها عاشق شد...

این وبلاگ دختری ست که در بین شماها زندگی میکرد...خانه ای در تهران...

دختری که مثل خیلی از شما پاتوقش کافه های چهار راه ولیعصر بود...و الان هیچکدام از اینها وجود ندارد...دیگر نه بین شماها زندگی میکنم...نه خانه ای دارم در تهران و نه دیگر قهوه های کافه های چهار راه ولیعصر را مینوشم...

نه دیگر همان دختری هستم که شب ها ی تابستان با پسری در سکوت مطلق کوه هم اغوش میشد و دیگر ان روزها را یادم می اید...

نه دیگر همان دختری هستم که ...

نه دیگر هیچکدام از انها نیستم...

اینجا هیچکس به زبان من سخن نمی گوید....اینجا هیچکس مرا نمیشناسد

و من اینجا...در بین تمام این ادمها...هر چیزی که بوده ام را پشت سر گذاشته ام...و اینده ای دارم...اینده ای که بیشتر از هر موقع دیگری نا معلوم است.

همه چیز را پشت سر گذاشته ام و دوباره متولد شده ام.

اینگونه است


زمان : امروز ظهر    مکان : تخت خانه ام


با این فکر از خواب پریدم در حالی که صدای همسایه های مکزیکی ام از پنجره ی حیات خلوت تمام ارامش ظهر را بر هم زده بود :
اه؛ خدای من...من تنها زندگی میکنم...در خانه ای قدیمی در کشوری دیگر...هیچکس اینجا نیست.من تنها هستم.از همه چیز دور شده ام.
مثل همیشه همه چیز را به سرعت از ذهنم پاک کردم؛اینکه چه کسی هستم و در کجا زندگی میکنم

زمان : دو هفته پیش   مکان : فستبوال موسیقی فولک جنوب ایتالیا

جمعیت در حال رقص هستند...رقصی که شباهت عجیبی به رقض کردی دارد.
من زل زده به ستاره ها...

luca : hey sheida are you ok?what's happened?
 سکوت و همچنان زل زده به اسمان
luca: are you ok? come one we can go home.
من همچنان زل زده به اسمان
دستم را به سمت در خروجی میکشد.
luca : why you are crying?what's happened?
me : sometime i think every thing is just fucking dream..me,my life.,here...I leave my country and Im here...I do every thing I want...I forget my past.I think its just a dream.
luca : no it's true you are here.
me : I know. I know

زمان : سه ماه پیش   مکان : برکاین ( کلابی در برلین  )

من از پشت شیشه های رنگی زل زده به مردی که همراه با سگش بین برف ها قدم میزند  : حسام نیگا کن...ادم های معمولی رو..اون پشت...دقیقا پشت این شیشه هان...به خیال خودشون دارن زندگی میکنن...اما زندگی اینجاست..دقیقا اینطرف شیشه ...همینجا که من و تو هستیم.اینجا ته دنیاست.با تو توی برکاین روی دراگ...هیچ جایی دیگه الان تو دنیا وجود نداره که بخوام اونجا باشم...من تو این لحظه همه چیز دارم.همه چیز.اینجا ته دنیاست.
صدای خنده ی حسام که از خوشحالی قاه قاه سر میدهد.
و من همچنان زد زده به برلین..شهری خاکستری...ارام و موقر واقع در ان طرف شیشه ها.


هم اکنون زمان بازگشت من است به سرزمین مادری.به سوی تو.بنام تمام اب و اجدادمان قسم که نام تو سر اغاز تمام حوادث است.سر اغاز حادثه هستی.

ان زمان که نامت را بر زبانم روانه میکنم در این هجو پوچ و سرد هر روزه ؛ درچه ای بر من گشوده میشود.دریچه ای که از ان باید بر کوچه ی خوشبخت زندگی لبخند زد ؛ اما افسوس دیر زمانیست دخترک باد و باران و بهار هم اغوش باز های شکاری گشته است.افسوس تمام این حرفها زینتی ست برای سطور سیاه دفتر ها.

فروغت را به سوی خود بخوان؛ زیرا که هیچگاه خوانده نشده است...حتی سطری از زندگی ؛ انطور که باید.

در میان هلهله ی این ادمیان معجره ایست ؛ حتی نفسی کوتاه بر اوردن ؛ که همچون گرگان بیابان گلوگاه می درانند و درانیده اند .

فروغت را به سوی خود بخوان.

مرا بخوان

مرا به سوی خود بخوان

که کلیشه است تمام این سطر ها و حروف که حتی حالت را بهم میزند ترکیب ناهمگون _ دخترک باد و باران و بهار _ که مرا هیچ زمانی توانایی وصف اینگونه نبوده است.

مرا به سوی خود بخوان 

بهانه ای بهتر از این سطر ها و ترکیبات کلیشه که خبر میدهد از همه چیز؟

دیوانه وار...
اولین کلمات مقدس تو
و احساسات من که به ناچار از پشت هزاران هزار کابل و سیم خود را به تو میرسانند
و تو که دیوانه وار نمیدانی چه کنی با این میل شدید و فاصله هایی که کم نمیشوند.
همه چیز همچنان دیوانه وار است
من
تو
و این داستان عجیب ما

پ.ن : یه عذر خواهی به همه دوستانی که تو این مدت به من سر زدند و من نتونستم بهشون سر بزنم بدهکارم.هیچ دلیل قانع کننده ای ندارم واقعا.



http://kolii.persiangig.com/IMG_3958.JPG


این روزهایم در بین جوکر هایم خلاصه میشود.جوکر هایی که قهرمان این دنیای هر ز ه هستند.با ان لبخند های موذیانه نمادی از همه ما و اعتراض هایمان به انسانیت و قهرمان های ساختگی این دنیا که عاری نیستند از کثافت


پ.ن : این کار خودمه.خوشحال میشم نظرتون رو بگید.این کار با خودکار کشیده شده

در گلویم احساس درد میکنم. فکر میکنم سرما خوردگی که مدت ها منتظرش بودم به سراغم امده.با این کاهش دمای هوای ده درجه بعید بود سرما نخورم.هرچند چند روز پیش با موهایی نم دار که همه اش را بافته بودم و به روی شانه ام انداخته بودم به خیابان زدم .رفتم تا ببینم این رودخانه از کجا می اید.اما وسط راه در پارکی با درختانی پاییزی مسحور بازی افتاب و جریان ارام اب شدم.روی چمن هایی از باران خیس لم دادم و چشم هایم را بستم.مدت ها بود قرمزی حاصل از تابش نور خورشید پشت پلک هایم را ندیده بودم.تمام راه برگشت را به این فکر کردم که سرما خواهم خورد و حالا دارد به سراغم می اید.

نمیخواهم هیچ قرصی استفاده کنم.نمیخواهم جلویش را بگیرم. میدانم چند روز پیش سرما خورده بوده ای و صدایت گرفته بوده ست.میدانم تا دیر وقت با ان حال مریض کار کرده ای.میبینی من حتی از کوچکترین احوالت هم خبر دارم.هیچ چیز نمیتواند جلوی من را بگیرد.حتی این مرز ها که برای دلخوشی دولت مردان کشیده شده اند.

نمیخواهم قرصی استفاده کنم.این بیماری پیوند میان من و توست.همخانه ام نگرانم است می داند دارم دیوانه میشوم گاهی که نگاهم میکند سرش را به ارامی تکان میدهد و میبینم اشک های حلقه زده در چشمان سیاه درشتش را

میدانم که با این بادهای وحشتناک فلورانس مریضی ام حتی تا یک ماه هم میتواند طول بکشد

اما قرصی نخواهم خورد زیرا که این تنها پیوند میان من و توست

این روزها وحشیانه بودنش را

بدون هیچ رحمی بر من

این روزها غریب بودنم را

نبودنت را که خود برای من غریب است

دیدنش را

دیدنش در روزهای اخر را

روز های اخر و ثانیه های اخر عمرم را

و بودنت در ان لحظات ملکوتی

و نبودنت را که برای من غریب است

نبودنم

نبودنت

نبودنش

این فعل برای صرف شدن است.

و من هر روز بودنم را...

نبودنت را... نبودنت ...نبودنت.

دستانم یخ میکند نفس هایم به شماره می افتد.

همه ی راه ها به تو ختم میشود.اما از دست من چه کاری ساخته است؟ انگار تا اخر عمر باید شاهد این ذره ذره اب شدن باشم.

چرا تمامش نمیکنی؟ چرا هر دفعه که فراموشت میکنم باز پیدایت میشود؟ چه چیز دیگر از من باقی مانده است؟

باور کن همه چیز را مدت ها پیش باخته ام.

من بازنده این بازی ام و تو این را نمیدانی؟میدانی ؛ من هیچوقت بازنده نبوده ام.هیچوقت اما تو...

همه چیز را از من گرفته ای.بگذار در گوشه ی این دنیا برای خودم زندگی کنم.به دور از همه چیز.به دور از خیالت به دور از ادمهایی که نشانه ای از تو دارند.

همه ی راه ها به تو ختم میشود.تمام کن این بازی را.باور کن زندگی من انچنان هم با ارزش نیست.

نیست.

شهری حرام زاده

روز ها با سرعت از کنار هم سبقت میگیرند.تاریخ را در تقویم نگه داشتن هم صرفا برای انکه بدانم امروز دقیقا باید چه کاری انجام دهم.به دنبال کدام مدرک در خیابان های سنگفرش شده بدوم و با چه کسانی قرار دارم.دلم میخواهد مدتی در خانه لم بدهم و به هیچی فکر کنم.اما تلاش بیهوده است.حتی در هیچی هم یک چیزی وجود دارد.

همه چیز تغییر کرده است.به سختی زندگی قبلی ام یادم می اید.ادم ها جدی تر شده اند و وحشی تر و زندگی پر دردسر تر.سریع تر...خیلی سریع تر...

این روزها حتی برای دختری که توانایی خلق عجیب ترین لحظه های زندگی دیگران را دارد نیز ملال اور است.یک شلوغی ملال اور.شلوغی حرام زاده در بین شهری با هنری اصیل و به دور از بشری.هنری که مدت هاست دور افتاده از بشریت.شهری که هیچ چیز نمیداند از زندگی.از سقوط و مرگ دختر بچه ها.پر از خنده های مستانه است.و چقدر این خنده و ادمها مصنوعی هستند.مصنوعی و دور از تو.

تمام پیوند هایم در حال قطع شدن هستند.


برای اخرین من

اصلا فکر نمیکردم که به این زودی بیای سراغم.قبل از ترک کردنت خیلی ها گفتن تو خودخواهی ؛ حتی اون روزها هم میدونستم که میای یه روزی؛ اما عزیزم اون روز خیلی زود رسید. زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم و تو دیوونه تر از همیشه.بی قرار و دیوونه ساعت ۳.۳۷ دقیقه به تاریخ ۳۰ اگوست.اخرین روز تابستون.قبل از اینکه فصل تازه ای برای من شروع بشه.

اینارو اینجا مینویسم تا یه روزی نشونت بدم.یه روزی که میدونم دور نیست.

میدونی نمیخوام بشینم و فکر کنم با کلمات ور برم تا یه چیزی از توش در بیاد برای وبلاگ.این نوشته برای وبلاگ نیست.برای توئه تویی که اخرین روزها پیدات میشه.اخرین روزهای پرواز من.اخرین روز تابستون تا در گوشم زمزمه کنی : اگه بدونی چه حسی بهم انتقال دادی باور نخواهی کرد.تو عجیب ترین لحظات زندگی منو خلق کردی.

میدونی تنها تویی که میتونه اولین سوالت این باشه : کجایی الان ؟  یعنی الان کجای دنیایی؟

سراسیمه دنبال من نگرد.میدونم فاصله ها خیلی راحت از بین میره.اطمینان دارم.تو هم مطمئن باش.

احساس میکنم سالها پیش بود که تورو گوشه همین خیابون دیدم.دقیقا همون جایی که من بارها و بارها؛ ساعت ها و ساعت ها ازش گذر کردم.خیلی احمقانه است که الان هزاران هزار کیلومتر دورتر از اون مکانم ( مکانی که برای من مقدسه ) زیر همون چراغی که وایسادی و شروع کردی خوندن اما هنوز هم میگم همین خیابون.میدونی من خرم.باورم نشده ترکت کردم.همه چیز رو ؛ حتی تورو.تویی که تو اخرین روز ها پیدات شد.اما... چی بگم؟ دوست داری چی ازم بشنوی؟ از ادمی که زندگیش از تو و اتفاقات اطرافت هم جدا شده.دوست داری چی بگم ؛ وقتی رو مبل هتلی نشستم که ادمهای اطرافم از هر گوشه دنیا اومدن ؟ دوست داری چی بشنوی از ادمی مثل من؟