حس میکنم به این میگن مرگ رابطه نه؟

وقتی که دیگه به فکر راهی برای پایان دادن باشی

وقتی ازت حمایت نکنن و مدام بگن نه راهت درست نیست

وقتی که دیگه شروع کنی به فکر کردن راجع به نقاط منفیش

بنظرم درست همین لحظه میشه مرگ رابطه

من

نمیخواستم که ناراحتت کنم

من دوست دارم

ولی

نمیشه

نمیتونیم

نمیخونیم

وقتی بهش فکر میکنم دلم منقبض میشه

کاش دوباره برنمیگشتم..

 

 

 

و من از چی بنویسم؟از کی از کجا از چه کسی شروع کنم..

خودم، اون، تو  ..؟

این روزا میدونی به چی فکر میکنم؟به اینکه منم هستم کنارتون..چرا تو خودتون میریزید..این همه مشکل دارید و نمیگید..منم هستم! بیا بگو!بگو که داری رنج میکشی!بگو که تنها شدی!چرا انقد به فکر منی که از شنیدن حرفات ناراحت میشم؟تو عزیز منی..

هیچ وقت چیزا اونجوری که به نظر میاد خوب نیستن ..چراباید ی چیزاییو تازه از بقیه بشنوم..نکنه دیگه منو سنگ صبور خودت نمیدونی؟ 

اون!نمیدونم!دوسش دارم..اما بعضی چیزا جور در نمیاد..آی دنت نو!

خوشحالم که از جمعتون فاصله گرفتم و دیگه حرفاتونو نمیشنونم ذهنم آروم شده!انقد آروم که دیگه تک و توک نیاز به نوشتن پیدا میکنم..خوبه خب!

خیلی خوبه..

 

 

 

فردا روزه دختره:)

مبارک باشه خب،هم برا خودم هم بقیه..

الان اصن نمیدونم چی بگم،مغزم دو فاز شده،یه فازش خوشحاله خییییلی و یه فازش یه کوچولو ناراحته

فازه خوبش!دوستام!دو تا از بهترین دوستام..فهمیدم که چقد هوامو دارن..با اینکه میومدن جلوی من هی طرفداریشو میکردن و سعی در راضی کردنم داشتن،از اون گر بخاطر من رفتن باهاش حرف زدن..چقد دوستون دارم!تا حالا این نوع حسه دوست داشتنو به هیچ کسی نداشتم..امشب،از ته ته ته قلبم احساس خوشبختی کردم بخاطر داشتنتون..مرسی ک پشتم هستین..بمونین همیشه برام..

 

فاز بدم!نباید یه تبریک بگه؟خب ناسلامتی دوستیمااااا ای بابا!

بیست و هشتم تولدشه،باید تبریک بگم بهش..

گویا میخواد پست بذاره..خدا بخیر کنه:))

فاز بدم چه کوچولو بود:))))

 

به اون مرحله رسیدم که میگم خوبم خوبم..

آهای آدما!شماهایی ک دوستون دارم!آدم باشین!

هیچ وقت تو زندگیتون نشنیدین که نباید به یکی هی دلداری بدین یا نصیحت کنین؟نمیدونین حتی شنیدن غماش براش بسه؟..

من خوبم..

اگه فکر نکنم،خوبم..

انقد حرف دارم که نمیتونم شروع کنم به نوشتن..

کدومو بگم

حسّام زیادن،درد دارن

ولی من خوبم..

با هرکی حرف میزنم،از حرف زدنم باهاش پشیمونم میکنه..

یکی هی نصیحت میکنه،اون یکی هی میگه هنوزم دیر نیس:|

اون یکی میگه بازم بهش فک کن..

یکی ام که اصن کلا میبینه و جواب نمیده..:|||

باعشه✋

همیشه که خودم بودم و خودم..

این بارم خودم میمونمو خودم..

اره من دختره همین روزام..

نتیجه که عالیه..راضیم..

سختی ها میگذرن..ان مع العسر یسرا..

بازم من موندم و حرفایی که نمیدونم گوش کیو گیر بیارم که باهاش بزنم..کاش یکی بود که الان باهاش حرف میزدم..

من همینم،به کسی دو بار نهایتش سه بار فرصت میدم،اگه گند بزنه دیگه برام ارزش نداره،الان من چ کنم؟با تویی که تازه طلبکارم هستی!!هی من تورودوست داشتم،شاید هنوزم دارم ولی نمیفهمم چته.با من چند چندی،چرا چن وقتیه اینجوری شدی!!

ببین نمیخوام بذارمت کنار مگه تو هم مثه اون یکی هستی؟مطمئنم ک نه،تو یکهزارم اونم بد نیستی،پس بیا و انقد با روان من بازی نکن و وقتی باهات راه میام باهام راه بیا!!

 

همه چیمو پروندین نه؟؟حیف..اخه یکی نیس بگه بابا لااقل ی خبر بدین شاید زندگیمون اینجاس:|

حیف ک این بالاام و دوازده شبه وگرنه تو دفترم مینوشتم..

حرصم گرفتههههههه...اوووووووف خدا

من نمیدونم با خودم چن چندم چرا-____-

اگه دوسش دارم پس چرا عینه خیالمم نیس ک سه ماه قراره نبینمش و هیچ حسی ندارم؟

اگه دوسش ندارم پس عایا من الان خلم ک دارم این رابطرو ادامه میدم؟؟با اینک میدونم برا بعدم بده://///

از زندگیم چی میخوام؟

میدونم که چی میخوام،همیشه میدونستم،معیارام مشخصن..پس چرا اینجای کار اینجوری شد؟!!

من که دقیقا برعکس اینارو میخواستم!!

معتقدم طرف"باید"چن سال بزرگتر باشه..اداب مهاشرت بلد باشه،اجتماعی باشه،جذاب باشه،چهار شونه باشه!!!بعد منه خل کیو قبول کردم؟ی سالم ازم کوچیک تره:||||||||||

کسی رو میخوام ک وقتی ناراحتم محکم باشه،بگه من هستم عب نداره..نه اینکه مثلا از ناراحتی من بدتر ناراحت شه و تازه این من باشم ک باید دلداری بده این وسط-_-

خدایا،چیشد این وسط ارزشام؟

چیشدم من؟

همه چیش خوبه،اخلاقش..ارومیش..احترامش..اما..

من نتنها عاشقش نیستم ،که حتی دوستشم ندارم

چرا..گاهی واقعا حس میکنم ک دوسش دارم،اونم گاهی..ولی اینا بنظرم حس واقعی نیستن..تنها بخاطر کاریه ک برام کرده،یا اینکه دستمو گرفته یا هرچیز دیگه..واقعا پسر خوبیه اما من خودم مهم ترم..

زندگی من بدون عشق معنا نداره،خودم میشناسم خودمو..میدونم ک دوسم داره..اما من نه..

شاید باید زودتر تمومش کنم!

حسی ندارم..وقتی حسی ندارم بهت،این رابطه چه معنایی داره..

خدایا..میدونم این ق1یه در برابره بقیه مشکلاتم هیچه!!خودتم میدونی ک خیلی راحت از پسش برمیام،من شدم دختره روزای سخت!!خودت یجوره خوشگلی که هیشکی ضرر نکنه کمکمون کن😊😊

امروز یه پسر بچه با حرفش بهم یه دنیا رو داد

حرفی که چند سال بود از هیچ کس نشنیده بودم

حرفی که حقم بود و بهم ندادن

کوچولو مرسی که بهم اینو گفتی 

با تموم کوچیکیت خوشی ای رو بهم دادی که آدمای گنده ی عقده ایش بهم ندادن..

مرسی..

یادمه یه روز به یکی گفتم حرفتو بزن اگه تو دلت بمونه مریض میشیا..

حالا خوذم حرفام تو دلم مونده فک کنم بدجوری مریض شدم..

خدایا خودت میدونی که انقد حرف دارم که نمیدونم اصن چی بگم

الان

یه جوریم

خوبما اما خوب نیستم

دقیقا نمیدونم با خودم چن چندم

از دست خودم ناراحتم به خاطر چیزی که اصلا نمیتونم کاری راجبش بکنم

خداجونم خودت صبر بده باشه؟

فقط چند ماه مونده

اونوقت همونطوری ک گفتم اصن خودم میرم همه چیزو میگم و راحتت میکنم

تا حالا که صبوری کردی بازم صبر کن لطفا

هر چی باشه از این وضع که بهتر میشه!

هیی..

کاش خیلی چیزا جور دیگه بود.کاش


آخه توی عوضی چی میدونی؟

هیچ کس هیچی نمیدونه هیچ کس..

کی میدونه رنجای مارو؟کی میفهمه بی هم زبونیو؟

کی میفهمه دردای یه مادرو اشکای یه خواهرو و سفیدیه موهای یه پدرو؟؟

کیه که یه لحظه حتی خودشو جای ما بذاره؟

نه هیچ کس نمیفهمه و نمیدونه

منی که یه همچین مشکلی دارم کی میدونه؟

دیگه برام مقاومت سخت نیست زیاد

                                               عادت کردم

اما

منم آدمم

منو خانوادمم آدمیم 

نه شما آدمای بی درد بیشعور

کاش آدما یه کم قبل از حرفا و کاراشون فکر کنن

شاید تو جمعشون یه کی باشه که بخاطر حرفای به ظاهر شوخیشون دلش خون شه و تو خودش بشکنه و صدای ضجه هاشو فقط بالشش بشنوه..


وای خدای من بهم صبر بده نزدیکه دیگه دیوونه بشما..

خوابمو دوست داشتم کاش واقعی بود.. :(



میون قلبای امروزی ما ... نیمدونم چرا نمیشه پل بست

مثل دو ماهی افتاده بر خاک ... به دور از چشم دریا رفتیم از دست



به لطف و حرمت خاطره هامون ... نگو همیشه یاد من می مونی

که نه مثل اون روزای دورم ... نه تو دیگه برای من همونی

بذار جز این سکوت سرد لبهات ... برام چیزی به یادگار نمونه

بذار تا نقطه پایان این عشق ... مثل اشکی بشینه روی گونه...


بازم خستم

سایه تو ام خسته ای؟

چرا نیستی؟گمت کردم..بدون تو هیچی نیستم ولم نکن..


سایه ی من..بازم دوستت بریده

وای خدا واقعا بریدم دیگه 

نذار همین لبخندی ام که گاهی به اجبار میزنم از بین بره

چقدر خوبه نباشن تا بهت گیر بدن

اونوقت خودت میمونی و خودت و خودت..

وقتی میبینم هیچ کاری ازم برنمیاد بغض گلومو میگیره..

بغضی که اگه بخوام یه کم بیشتر بهش فک کنم حتما اشکمو در میاره

میدونم بدم بی اعصابم خودخواهم

همه رو میدونم و نمیتونم اخلاق گندمو برات عوض کنم

برای تو که عمری

کاش همه چیز جور دیگه بود..

آخ بمیرم برات 

                خواهرت فدات شه ..:(


یادم میاد آخرین بارو

حرفی ک دیگه نشنیدم..

نمیدونم چرا یهو باز یادش افتادم..

داره بارون میاد .. دلم گرفته..

گذشت

هی تو..
تو که استاده ای آن سوی این دیوار سرخ ، مینگری بر من ..
بر من و دیوار وهم آلود ذهن من..
.

من پرم از نفس هایی که در آغاز شوقم ناگاه 

خاکستر شد

می نویسم دیگر
بر این دیوار سرخ 
خاطراتم را به رنگ شب های ساکن قلبم
.
تو که مینگری بر من..
بنگر
مرا دیگر گذشتی نیست..




ااا چه جالب و خوب!!

داستان های باور نکردنی رو تجربه کردم! خدایا دمت گرم :)

:|

هی..

دارم چه میکنم با خودم؟؟

خود درگیریه مزمن دارما بخدا..

آخه یکی نیس بگه مرض داری با خودت اینکارارو میکنی؟

 

آخ ... خدا جونم دست خودم نیس

خودتم میدونی که دست خودم نیس

ولی کاش بود

چرا اینجوریه؟کارم درسته؟

هههه دارم واسه باره ان ام اینو باز ازت میپرسم

همیشه پرسیدمو آخرش گفتم درس باشه یا نباشه من نمیتونم جوره دیگه باشم

که اگه باشم خودم نیستم

همینش خوبه..

گرچه کم مونده

گرچه ناراحتم

اما همینم خوبه..

تو میفهمی منو..خوبه که میدونی..

حالا بگو من .. من چیکار کنم؟

میترسم

خیلی

..

حالمو که یادم میاد از همه چیز میترسم

ارزششو داره با خودم ایجوری کنم؟

خدایا نذار فرو برم تو غمام..

خدایا ..کمکم کن..لطفا..تنهام نذار..

خودم حس میکنم که دارم میرم پایین

همون جایی که قبلا بودم

از اونجا نفرت دارم

نمیخوام بازم اونجا باشم..جایی که چن سال طول کشید تا ازش بیام بیرون

.

.

اه میخوام بزنم خودمو له کنم

یعنی خاک بر سره نفهمم کنن که به خاطره قلبم،دارم قلبمو از پا در میارم

فهمیدی که نه خدا؟اصن حسش نی توضیح بدما منظورمو حتما خودت میدونی

فقط دستمو بگیر

خودمم با تموم وجود سعی میکنم خوب باشم..


من ..


من نه عــــــــاشق بودم ,

و نه محتاج نگــــــاهی که بلغزد بر من

من خــــــودم بودم و یک حس غـــــریب, که به صد عشـــــق و

هـــــــــوس می ارزید.

من خودم بودم و دســـــــتی که صــــــداقت می کاشت,

گـــر چه در حســــــــــرت گندم پوســــــــید.

من خودم بودم, هر پنجــــــــره ای ,

که به سرسبــــــزترین نقطـــــــــه بودن وا بود .

و خـــــــدا می داند بـــی کسی از ته دل بستـــــــگیم پیدا بود .

من نه عـــــــاشق بودم و نه دلـــــــداده به گیســـــــــوی بلند

و نه آلـــــــــــوده به افکار پـلیــــــد

 من به دنبال نــــــگاهی بودم

که مرا از پس دیوانـــــــــــگیم می فهمید

                                                         آرزویـــــــــــــم این بود

آه...

در سر من چيزي نيست بجز چرخش ذرات غليظ سرخ

و نگاهم

مثل يک حرف دروغ

شرمگينست و فرو افتاده


نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

" نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی .

.
و هیچکس نفهمید که چه شدم … 

من نه ماه بودم نه خورشید اما هیچ دلی سراغ مرا از آسمان تنهایی اش

 نگرفت !

گویی ابرها هیچ اند و فقط ابرند و باید ببارند …


و من تنها باریدم ..
.

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها


من دچار خفقانم

خفقان..

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم ، آی

آی با شما هستم این درها را باز کنید

من به دنبال فضائی می گردم

لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...

که در آنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من هوارم را سر خواهم داد

چاره ی درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند


                                                                                "فریدون مشیری"
 

آخ دل من..

بمیرم برات..

نبود؟

حتی تو؟چرا؟..

تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی...

حسین پناهی
 

سایه جونم 

خاصن

همه ی دقیقه ها برام

اما چرا نمیتونم؟

چرا یادم میره؟

کدوم کار درسته؟

بابا آخه من باید چه کنم؟؟

لااقل تو بهم بگو

تو که هستی

تو که بودی

تو که همه چیو میدونی

سایه جونم یه راهی نشونم بده

میدونم که بعدا اینم تموم میشه و میره درست مثه همه ی 

اتفاقای دیگه که حتی بعضیاشونو یادمم نمیاد چی بودن

حتی وقتی میخونمشون

اما الان حداقل امشب

حال فک کردنو ندارم

از آشفتگی بیرونم بیار سایه ی من

وای من

من چه مرگم شده؟

عجب خریما

دقیقا چم شده؟؟

اه اه اه چقد بدم میاد وقتی نمیفهمم چرا اینجوری میشم

حالا یکی بیاد جم کنه کارامو

واای از دست من

طرف میگه مگه دل تو ام شکسته؟

آخه برادره من..مگه میشه دله کسی نشکسته باشه؟؟

بعدم اصرار که نه!فقط دل من تا حالا اینجوری شکسته

خدایا چی میشه به اینا گف؟

بیای سفره ی دلتو وا کنی

بگی نه دادا

ماله ما  5 6 سال پیش شکسته 

همون موقع که تو داشتی حال میکردی!

بگی ماله ما انقد شکسته که دیگه نه یادت میاد هر دفعه چقدش شکسته

نه دوس داری یادت بیاد

خداجون توچقد زود ما رو بزرگ کردی

مگه بچگی بد بود؟

حسی ک اون روزا داشتمو هیچ وقت یادم نمیره

یادمه همین امسال بود که بعده کلی وقت،دوباره همون حس اومد سراغم

تازه فهمیدم که چه عذابی کشیدم این همه سال

با اون همه بچگی..

چجوری تحمل میکردم؟؟

وقتی الانش نمیتونم تحمل کنم چجوری سه چهار سال هر روز

اونم هر روز تحملش کردم؟؟

بیخود نبود تموم گریه های راهنمایی..

گریه هایی که خیلیا فک میکردن از رو بچگیه

اما نبود و..ولی کاش بود


خواستی صبرم زیاد شه نه؟ 

 صبور بودن خوبه اما زیادیش گند میزنه به زندگیت..