بی‌تکلمی حتی

بی‌تکلمی‌ حتی
رسیدنت‌ را‌ بر آستانه‌ی‌‌ پنجاه‌ سالگی‌ام
خواب دیده‌ام
در من‌ به‌تکرار سخن‌ می‌گویی
بی‌واژه‌ای حتی

میرزا محمود شایق قهفرخی

 

میرزا محمود شایق قهفرخی ، از شاعران و اندیشمندانِ اواخرِ قرنِ سیزدهم و قرنِ چهاردهم هجری شمسی است ، در شعر « شایق » تخلص می کرد.

او در سالِ 1278 شمسی ، در قهفرخ (فرخ شهر) از شهرهای استان چهارمحال و بختیاری چشم به جهان گشود. پدرش کربلایی علی آقا قهفرخی است که فردی باسواد ، دوستدارِ علم  و آشنای به قرآن بود .

میرزا محمود شایقِ قهفرخی ، در کودکی و نوجوانی از تعلیم و تربیت پدر و مادری دلسوز بهره مند گشت. و مقدماتِ علومِ عقلی و نقلی و دانش های ادبی را در مکتب خانه های قهفرخ فرا گرفت. با بسیاری از ادیبانِ روزگارِ خود نظیرِ مطبوعِ قهفرخی ، دانش قهفرخی ، مشفقِ ضرغامِ بروجنی ، ندیم شهرکی و قدرت الله هاتفی قهفرخی و کریم نیکزاد دهکردی ( نویسنده ی کتاب شناخت چهارمحال ) سید محمد فرزانه ، حسین علی قدسی ،مهدیقلی بزرگ زاد قهفرخی ( سخا ) ، حسین شجره ، سید کمال امامی ، خدامراد شمس  قهفرخی، عباسقلی فانی قهفرخی ، میرزا حسین روغنی قهفرخی ، جواد کاویانی قهفرخی  و بسیاری دیگر ... مراوده و همنشینی داشت.

شایق در میدانِ کورش کبیر ( انقلابِ فعلی ) قهفرخ مغازه ی ساعت سازی داشت , مغازه اش همواره محفل شاعران و مجمع ِ اهلِ فرهنگ و هنر بود. دوستان و هم نسلانش از او به نیکی و نیکنامی یاد می کنند.  

شایق علاوه بر شاعری ، به مشارکت و همفکری در پیشرفت  قهفرخ نظیرِ  تأسیسِ مدارس   و توجه به توسعه و تجهیزِ قهفرخ به امکانات رفاهی  و رفعِ مشکلاتِ زادگاهِ خود اهتمامِ خاصی داشت و در تعامل با مردم و افرادِ صاحبِ نفوذ برای پیشرفتِ قهفرخ ، از روابط عمومی بالایی برخوردار بود.

او سر انجام در 30 دی ماه 1365 شمسی در سنِ 87 سالگی ، در زادگاهِ خود فرخ شهر ، درگذشت و در قبرستانِ زادگاهش به خاک سپرده شد.

 

از غزل های شایق :

فتنه ی  خَلُّخ  و چین ، ای صنم فرخاری

ای تو را شیوه ، همه دلبری و عیاری

تا گل روی تو در گلشن خوبی بشکفت

عرقِ لاله رخان ، گشت ز خجلت جاری

هرکه را دیده به رخسارِ نکویت افتاد

قیسِ مجنون شد و جُست او ز جهان بیزاری

همچو تیغِ کجِ ابروی تو ای آفت جان

راستی تیغ ندیدیم بدین خونخواری

آن که از باده ی عشق تو شود مست ، نخست

تا ابد راه نجوید به سوی هشیاری

در غم عشق تو زاهد ز من آموخته است

همه شب تا به سحر ناله ی شب بیداری

بیستون دلم از تیشه ی عشقت شده ریش

چند شیرین دهنا ، قصد جفایم داری ؟

 

چهار رباعی از میرزا محمود شایق قهفرخی :

 

این خشت در اولش آواری بوده است

استادش شخصِ دلفکاری بوده است

این کاه که بر چهره ی او می بینی

نشخوارِ سمندِ شهریاری بوده است

************

این پیر نخست شیر خواری بوده است

در دامنِ مامِ گلعذاری بوده است

این چین که به پیشانی او می بینی

عکسِ خمِ زلفِ تابداری بوده است

************

این طفل سرانجام ، یکی پیر شود

مویِ سیهش سپید ، چون شیر شود

این سیبِ زَنَخ به باغِ رویِ چو مَهش

روزی آید که همچو انجیر شود

****************

صد سال اگر به عیش باشی شب و روز

با طالعِ فرخنده و بختِ پیروز

یک روز به غم گر گذرانی تا شام

صد سال به یک طرف ، فغان زآن یک روز

 

منابع و مآخذ برای مطالعه ی بیشتر در خصوصِ اشعار  میرزا محمود شایق قهفرخی ,  و دیگر شاعران ِ قهفرخ

تذکره ی شعرای قهفرخ ( فرخ شهر ) ، نوشته ی سیدقدرت اله هاتفی قهفرخی ، اصفهان ، نشرِ رنگینه ، 1391 

شناخت سرزمین چهارمحال بختیاری، نویسنده كریم نیكزاد امیرحسینی ، اصفهان،  [اداره كل فرهنگ و هنر] ، 1357

 

از پله، دلم بود که پاییـن افتـاد ...

یک غزل و چهار سه گانی

این غزلِ کوتاه ، حکایتِ حالِ این روزهای من است:

 

از پله، دلم بود که پاییـن افتـاد

برگوشه ی لبخندِ زمین، چین افتاد

این شاعرِ بی تاب ، قرار از کف داد    

وقتی غـزل از بلنـدیِ زین افتاد

از درد تمـام ِ واژه ها می نالنـد

اندوه به پیشـانیِ پرچیـن افتاد

جبرانِ خطای‎  دل شکستن‎ گچ نیست

چندان‎ که تَرَک‎  به قلبِ‎ مسکین افتاد

 

 

 و  اما چهار سه گانی

1

کی می رسی؟ پرنده ی تنهایم!

تا آن درختِ خشکِ رها در باد

انگار سایه‎ ات به تنم افتاد 

 

 2

 مهرت‎ نشسته در دلِ‎ پاییز

در لحظه‎ های بی سرانجامی

ای‎ شعرِ شورانگیز‎!

 

3

مهرت به سرزمینِ غزل افتاد

هر سطر یک‎ درختِ تناور شد

در جامِ‎ چشم هات شناور شد

 

4

تندیسی از هنگامه ای بشکوه

تصویرِ خورشید و عبورِ مردمِ‎ بی روح

خاموشی‎ رَخش و سکوتِ اژدها در لابلای دود

 

من شعر می شوم ...

 

و سلام به همه ! و سلام به نگاهِ مهربانِ همراهانِ همیشگی ِ

عاشقانه های من!

و اما چهار سه گانی دیگر ...

 

یک ..............

من شعر می شوم

تا تو بخوانی ام

شاید به عمقِ ِواژه ی انسان رسانی ام 

 

دو ..............

 

شاعر سکوت کرد

بغضش امان نداد

از ارتفاعِ‎ ِبسته ی ذهنش سقوط کرد

 

سه ..............

 

پشتِ سر نگاهِ شب

پیش ِرو طلوع ِغم

شاعری به سرنوشتِ ارگِ بم

 

چهار ..............

 

حسی شبیه دفتری صد برگ

 در لابلای‎ صفحه های گُنگ و خط خورده

چین‎ و چروکِ کاروانِ مرگ

 

گیسو پریشان کرد

 

نخست، سپاس از همه ی دوستانی که گاه گداری به این خانه سر می زنند و

ابراز محبت می کنند. و دیگر آن که ، این چند سه گانی  ، نخستین تجربه های من در این مجال است

و بدونِ شک خالی از ایراد نیست. و مدیونِ شاعران و سه گانی پردازان بزرگوار ِ این عرصه هستم.


یک............

 

گیسو پریشان کرد

سهراب‎ از نسلش به زیر افتاد

گُردآفرید امّا به فتحِ ِقلعه دل می داد

 

دو............

 

از کوه ها جاری

‎ در اولِ هر ماه

یک‎ ماجرایِ عشق ِ تکراری

 

سه............

 

تصویرِ تو در آب

نیلوفر و مرداب

یک صفحه از نقاشی‎ِ ِ سهراب‏‎

 

چهار............

 

ماه

هیچگاه‎

این چنین بلند! این چنین‎ قشنگ‎!‏

 

پنج............

 

شب رو به روی تو

خورشید پشتِ‎  ابر سرگردان

 یعنی‎ تلاقی من وخورشید و موی تو‎

 

در سوگِ خورشید

 

با واژه ها

         تمامِ دلم

                  گریه می کند

از کوفه تا

             مدینه ی غم

                          گریه می کند ...

 

پاییز شد و ...

 

در کوچه دلم به خاطرت دفن شده است

در خلوت‎ِ شب مسافرت دفن شده است

پاییز شد و برکه‎ ی شعرم خشکید

انگار وجود شاعرت‎ دفن شده است 

گنجشک شدیم...

 

گنجشک شدیم، بال و پر وا کردیم

یک خلوتِ عاشقانه پیدا کردیم

تا بال زدیم تیرمان خورد به سنگ

از بس که چرا و کاش و اما کردیم