فهلا تعطیله:(

یه مدتی دیگه آپ نمیکنم

اگه خواستم دوباره اینجا بنویسم دوستامو خبر میکنم

bYe




من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها

همه جا در پی تو می گردم ...




،آنجا که آزادی نیست

اگر رای دادن چیزی را تغییر میداد

اجازه نمی دادند که رای بدهید




نه تو میمانی نه من

ونه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب این رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت...

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...




ترجیح می دهم همه را غریبه صدا بزنم

تا وقتی از پشت خنجر میزنند

با خودم بگویم: 

 ...بی خیال ... ! از غریبه بیشتر از اینا انتظار نیست

 


  

زیادی که خوب باشی

 برایشان عادت میشوی

 تکراری میشوی

 تاریخ انقضایت زود سر خواهد آمد و 

مهرت

وفایت

 نجابتت

 خوبی ات

 وظیفه خواهد شد





بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو


اهل طاعونی این قبيله مشرقيم

تویی اين مسافر شيشه ای شهر فرنگ

پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ

رختم از تاوله تنپوش تو از پوست پلنگ


بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو


توبه فکر جنگل آهن وآسمون خراش

من به فکر يه اتاق اندازه تو واسه خواب

تن من خاک منه ساقهء گندم تن تو

تن ما تشنه ترين تشنهء يک قطره آب


بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو


شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا

شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا

تن تو مثل تبر تن من ریشهء سخت

طپش عکس يه قلب مونده اما رو درخت


بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو


نبايد مرثيه گو باشم واسه خاک تنم

تو آخه مسافری خون رگ اينجا منم

تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه


حالا با هر کی که هست هرکی که نيست داد ميزنم


بوی گندم مال من هر چی که دارم مال من

يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال من

گفتم بهار 
خنده زد و گفت 
 ا
ی دریغ ، دیگر بهار رفته نمی آید 
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست 
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست 
گفتم  درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست 
اینجا به جز سکوت، سکوتی گزنده نیست . . . 
اینجا به جز سکوت ،سکوتی گزنده نیست . . .
اینجا به جز سکوت ،سکوتی گزنده نیست . . . 

اینجا به جز سکوت ،سکوتی گزنده نیست . . . 


عشــــ ــــق یعنــی :

اختیــار بـ ـــدی که نابــودت کنــند ،

ولــی …

” اعتمــــ ــــاد ” کنی که ,

این کـار را نمــی کنــند ……!

یادت باشد دلت که شکست،سرت را بالا بگیری

تلافی نکن، فریاد نزن، شرمگین نباش

دلی شکسته گوشه هایش تیز است

مبادا دل آدمی را که روزی دلدارت بود، زخمی کنی

مبادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود...

صبور باش و ساکت...!

خـ ـــاطــــرات را باید ...

سطل سطل از چــــــاه زندگــــــی بیرون کشید!

خـ ــاطــــرات نه سر دارند ؛ نه ته !

بی هوا می آیند تا خفــــــه ات کنند!

میرسند گــــاهی...

وسط یک فــــــــــکر...

گاهی وسط یک خیــــــــابان...

و گاهی حتی وسط یک صحـــــــبت ...

ســــــــردت می کنند ؛ رگ خوابـــــت را بلدند!

زمــــــینت میـــــــــزنند ...

خــ ــــاطــــرات تمـــــــام نمـــــــی شوند...

تمــــامت مــــــــــی کنند ....!

 

“هســــــت” را اگر قدر ندانی “بــــــود” می شود

و چه تلخ است اگر تمام “هست” کسی “بود” شــود…!

شيشه هاي شکسته تعويض مي شوند …
پل هاي شکسته ، تعمير …
آدم هاي شکسته ، فراموش !!!

اینجـــآ زَمیـــن اَســـتــ

رَســمــِ آدمهــآیَشــ عَجیــبــ اَســتــ

اینجــآ گـُـم کــه بِشـَـوی

بـِـه جــآی اینــکه دُنبــآلتــ بِگـَـردَند

فرآموشـَـتــ می کُننـَـد

عآشـِـق کــه بِشـَـوی

بــه جــآی اینــکه دَرکــَتــ کُنــند مُتَهَمَــتــ می کُننــَد

فَرهَنــگــِ لُغــتــِ اینجــآ چیــزی از

عِشــــــق و اِحســــــآس وغــُــــرور سـَـرَش نِمی شـَـوَد

زیــآد کــه خــوبــ بآشــی زیــآدی می شـَـوی

زیــآد کــه دَمِ دَســتــ بآشــی تِکــــــرآری می شـَـوی

زیــآد کــه بِخَنــدی بَرچَســبـِـ دیوآنـِـگی میخـُـوری

و زیــآد کــه اَشــکــ بِریــزی... عآشــِــــقی..!!

اینجــآ بآیــد

فـَـقـَــــــط ...

بــرآی دیگــرآن نَـفــَــــس بِکِشــی...!

نه اسمش عشق است

نه علاقه،

نه حتی عادت،

اشتباه محض است

دلتنگ کسی باشی

 که دلـــش با تـــــــــو نیســـت !


گاهی باید رد شد 

باید گذشت

گاهی باید در اوج نیاز،نخواست

گاهی باید کویر شد 

با همه ی تشنگی

منت هیچ ابری را نکشید

گاهی برای بودن

باید محو شد

باید نیست شد

گاهی برای بودن باید نبود

گاهی باید نباشی

تا لااقل یه جایی

توی گوشه ی کنار این شهر

دلی برات تنگ بشه

سـפֿـت تريـטּ בو رآهـﮯ

בو رآهـﮯ بيـטּ فـرآموش ڪَرבטּ و انتظـآر است

گـآهـﮯ ڪآمـل فـرآمـوش مـﮯڪُنـﮯ

و بعـב مـﮯبينـﮯ ڪـﮧ بـآيـב مـنتظـِر مـﮯمـآنـב

و گـآهـﮯ آنقـَבر مـنتظـِر مـﮯمـآنـﮯ ڪـﮧ

مـﮯفهمـﮯ زوבتـر از ايـטּها بايـב فـراموش مـﮯڪرב

بگــذار بگـوینـد مغرورم ... !

مـــــــــــن دوسـتـت دارم هــایـم را خـرج کـسـی کـه

لـیـــاقــــتـــش
را نـدارد، نـمـیـکـنـم

گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن!
به رفتن که فکر می کنی
اتفاقی می افتد که منصرف می شوی…
میخواهی بمانی،
رفتاری می بینی که انگار باید بـــروی!
این بلاتکلیفی خودش کلــــی جهنـــــــــــــــم است

 

از دريچه

با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد

مي كنم از چشم خواب آلودة خود

صبحدم

بيرون

نگاهي:

 

در مه آلوده هواي خيس غم آور

پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر . . .

در اجاق باد، آن افسرده دل آذر

كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد . . .

 

من در اينجا مانده ام خاموش

بر جا ايستاده

سرد

وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:

جاده خالي

زير باران!

 

لعنت به همه قانون های دنیا که در آن شکستنِ دل پیگرد قانونی ندارد !

می خواهم بیاموزم که لبخند بزنم ...

بکسانی که هرگز تبسمی به چهره ام نکردند...

و محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند...

خداشونه هامونو فقط واسه این که کوله بار غم هامونوروش بذاریم نیافریده!

افریده تا بعضی وقتا بنداریمشون بالاو بگیم

بیخیال

چه تلخ است

با بغض بنویسی

با خنده بخوانند.... 

خـــــــــدایا حواســـــت هســــــــت؟

صدای هـــق هق گریه هام

از هـــــمون گلویی میاد

که تو از رگـــــش به من نـــــزدیک تری...

میدانی؟!

آدم های ِ ساده

ساده هم عاشق می شوند ...

ساده صبوری می کنند ...

ساده عشق می ورزند ...

ساده می مانند ...

امّــا ...

سخت دل می کَـــنَند !

آن وقت که دل می کَــنَند ...

جـان می دهــند 

خاطرات تمام نمیشوند،

تمامت میکنند...

                                 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

                                                          طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

...کاش میشد زندگی رو پاکنویس کرد...