و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
می گریزم از عشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها
همه جا در پی تو می گردم ...
ترجیح می دهم همه را غریبه صدا بزنم
تا وقتی از پشت خنجر میزنند
با خودم بگویم:
...بی خیال ... ! از غریبه بیشتر از اینا انتظار نیست
زیادی که خوب باشی
برایشان عادت میشوی
تکراری میشوی
تاریخ انقضایت زود سر خواهد آمد و
مهرت
وفایت
نجابتت
خوبی ات
وظیفه خواهد شد…
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو
گفتم بهار
خنده زد و گفت
ای دریغ ، دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا به جز سکوت، سکوتی گزنده نیست . . .
اینجا به جز سکوت ،سکوتی گزنده نیست . . .
اینجا به جز سکوت ،سکوتی گزنده نیست . . .
اینجا به جز سکوت ،سکوتی گزنده نیست . . .
عشــــ ــــق یعنــی :
اختیــار بـ ـــدی که نابــودت کنــند ،
ولــی …
” اعتمــــ ــــاد ” کنی که ,
این کـار را نمــی کنــند ……!
یادت باشد دلت که شکست،سرت را بالا بگیری
تلافی نکن، فریاد نزن، شرمگین نباش
دلی شکسته گوشه هایش تیز است
مبادا دل آدمی را که روزی دلدارت بود، زخمی کنی
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود...
صبور باش و ساکت...!
خـ ـــاطــــرات را باید ...
سطل سطل از چــــــاه زندگــــــی بیرون کشید!
خـ ــاطــــرات نه سر دارند ؛ نه ته !
بی هوا می آیند تا خفــــــه ات کنند!
میرسند گــــاهی...
وسط یک فــــــــــکر...
گاهی وسط یک خیــــــــابان...
و گاهی حتی وسط یک صحـــــــبت ...
ســــــــردت می کنند ؛ رگ خوابـــــت را بلدند!
زمــــــینت میـــــــــزنند ...
خــ ــــاطــــرات تمـــــــام نمـــــــی شوند...
تمــــامت مــــــــــی کنند ....!
گاهی باید رد شد
سـפֿـت تريـטּ בو رآهـﮯ
בو رآهـﮯ بيـטּ فـرآموش ڪَرבטּ و انتظـآر است
گـآهـﮯ ڪآمـل فـرآمـوش مـﮯڪُنـﮯ
و بعـב مـﮯبينـﮯ ڪـﮧ بـآيـב مـنتظـِر مـﮯمـآنـבﮮ
و گـآهـﮯ آنقـَבر مـنتظـِر مـﮯمـآنـﮯ ڪـﮧ
مـﮯفهمـﮯ زوבتـر از ايـטּها بايـב فـراموش مـﮯڪرבﮮ
گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن!
به رفتن که فکر می کنی
اتفاقی می افتد که منصرف می شوی…
میخواهی بمانی،
رفتاری می بینی که انگار باید بـــروی!
این بلاتکلیفی خودش کلــــی جهنـــــــــــــــم است
از دريچه
با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد
مي كنم از چشم خواب آلودة خود
صبحدم
بيرون
نگاهي:
در مه آلوده هواي خيس غم آور
پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر . . .
در اجاق باد، آن افسرده دل آذر
كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد . . .
من در اينجا مانده ام خاموش
بر جا ايستاده
سرد
وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:
جاده خالي
زير باران!
خداشونه هامونو فقط واسه این که کوله بار غم هامونوروش بذاریم نیافریده!
افریده تا بعضی وقتا بنداریمشون بالاو بگیم
بیخیال
خـــــــــدایا حواســـــت هســــــــت؟
صدای هـــق هق گریه هام
از هـــــمون گلویی میاد
که تو از رگـــــش به من نـــــزدیک تری...