اینجا یادگار روزهای قشنگ منه
با اینکه این روزها دلم گرفته و شکسته هست ولی تنها چیزی که منو به زندگی امیدوار میکنه وجود مهدی و ساراست
دوستتون دارم خیلی خیلی زیااااد
اینجا یادگار روزهای قشنگ منه
با اینکه این روزها دلم گرفته و شکسته هست ولی تنها چیزی که منو به زندگی امیدوار میکنه وجود مهدی و ساراست
دوستتون دارم خیلی خیلی زیااااد

امروز یه روز آفتابی ولی سردی رو داشتیم. دلم هوای مادر بزرگم رو کرده بود. اون سه سال پیش در سن 85 سالگی فوت کرده.خانه ی ما تا قبرستان 5 دقیقه بیشتر نیست ولی با تمام این احوال وقتش رو ندارم که زود به زود سر خاکش برم.امروز همراه سارا عزممون رو جزم کردیم و رفتیم. دم در قبرستان طبق معمول گل و گلاب و شمع می فروختند ولی این دفعه علاوه بر اینها بادکنک هم ضمیمه ی اینها شده بود. و من هم به خواسته ی سارا یکی براش خریدم. از وقتی که وارد قبرستان شدم سارا شروع به فوت کردن شمع های بالای سر قبرها بود. شاید این کار رو 200 بار تکرار کرد.
تصورش رو بکنید بادکنک به دست فوت می کرد و میگفت تولدت مبارک وبعد سراغ قبر بعدی میرفت.


یلدا هم به سلامتی تموم شد. یلدای خوبی داشتیم شب خونه ی مامانم اینا بودیم. مهدی از بس خسته بود بعد از خوردن شام خوابید ، ولی منو سارا تا آخر شب بیدار بودیم و کلی به خودمون خوش گذروندیم. سارا هم طبق معمول می ترکوند.سوژه شب یلدای سارا پشمک بازی بود. قبلا خیلی به شیطونی سارا گیر می دادم ولی دیگه این کار رو نمیکنم و اجازه شلوغ کاری و شیطونی و خراب کاری رو بهش میدم آخه الان این کارها رو نکنه پس کی این کارها رو بکنه.اصلا کار بچه همینه . اصلا هم به حرفهای بقیه اهمیت نمیدم که چرا سارا شیطونه.وشاکی بودنشون در مورد سارا در حد حرف می مونه. چون به هر حال هرکسی یه سلیقه ای داره و یه طرز زندگی متفاوت و اگه من هم بخوام با حرف هر کسی با سارا دعوا کنم در آینده ای نزدیک یه بچه ی عصبی تحویل خواهم گرفت، به خاطر همین چند مدته بی خیالی رو ترجیح دادم . اینجوری هم من راحتم و هم اعصاب بچه م. البته بی خیالی من در حد سارا تنها نیست ، تقریبا نسبت به همه چیز کمی بی خیالی طی میکنم. به خدا کیف داره. راحت راحت

سلام
شاید کج و ماوج حرف زدن بچه ها برای خیلی از شما ها تکراری باشه. چون کم و بیش اکثر بچه ها اینجوری حرف می زنند.ولی سارای ما از اونجایی که تنبل تشریف داره، در سن سه و نیم سالگی تازه تازه شروع به کج و ماوج حرف زدن کرده. اینها رو برای سارا می نویسم تا برای من یه خاطره باشه و برای سارا یه یادگاری،مثلا:
بخور=بکور
د لن شو= بلند شو
شوکول= شکلات
نسکاف=نسکافه
بخواب=بکاپ
ولش کن=دلش کن
صاف = صاپ
مواظب باش=پواظب پاش
زود باش=سود باش
باز کن= آچ البته یعدش خودش تصحیح میکنه وبه خودش میگه : سارا چی؟ باز کن
اسمت چیه؟= اسنت چیه؟

![]()

سلام به همه. می دونم که این دیگه رسم وبلاگ نویسی نیست . به خدا وقت نمی کنم. تحولات زیادی توی زندگیم پیش اومده.سارا بزرگ شده و من بزرگتر.آخرین باری که یه مطلب جدید نوشتم درختها داشتن شکوفه می دادندو برگهای تازه جوونه می زد و الان که دارم می نویسم همون برگها رنگهای قشنگ پاییزی به خودشون گرفتن.باورتون میشه اینها قشنگترن؟!
سارا خانوم ما هم دیگه تصمیم به حرف زدن گرفته خدا رو شکر. یواش یواش کلمه ها رو تکرار می کنه. در مورد دستشویی هم لطف کرده و فقط میگه جوجو جیش( یعنی جیش دارم ، منو پنپرز کن) چون دستشویی جیش نمی کنه ، فقط لطف کرده و خبرم میکنه. به خدا اینم شکر. ولی کلا خیلی خیلی شلوغ شده.تصمیم گرفتم کم لطفی رو بذارم کنار. پس میام. خوش باشید مثل همیشه.
درست یازده ماه پیش آخرین پستم رو توی این وبلاگ نوشته بودم. بعد از اون دیگه سرنخ زندگیم از دستم در رفت و همه چیز گره خورد. اینقدر سخت بود که نگو و نپرس. البته دوست ندارم ازاون روزهای وحشتناک حرف بزنم چون شکر خدا تمام اون روزها تموم شد.
توی این مدت سارا بزرگتر شده. چرا دروغ بگم سارا بچه ی آرومی هستش و زیاد اذیتم نمیکنه و فقط شلوغی های خاص خودش رو داره.یکی از مشکلاتی که من با سارا دارم اینه که صبحها دیر از خواب پا میشه. اوایل ساعت 9 شب می خوابوندم و همه چراغهای خونه رو خاموش می کردم ولی ساعت 11 دوباره بیدار می شد و تا ساعت 2 شب مشغول بازی میشد و بالطبع دیر از خواب پا میشد.مشکل بعدی من غذا نخوردن ساراست، خوردن سارا ختم میشه به هله هوله و نون بربری. مشکل دیگه من دیر حرف زدن ساراست . باورتون نمیشه اگه بگم سارا تازه تازه داره به حرف می افته.بعضی جاها که گیر میکنه چون نمیتونه آخر جمله رو بیاد به جاش داد میزنه و منو کلافه میکنه. خلاصه برنامه ها داریم با سارا.
گوش شيطون كر سه روز هوا توي شهر ما محشره. صبحها سعي مي كنم زودتر بيدارشم و سارا رو هم زودتر بيدار كنم تا وقت بيشتري رو براي بازي و بيرون رفتن داشته باشيم.
ديروز براي سارا يكي از بهترين روزهاي اخير بود. صبح رفتيم كنار دريا . هوا عالي بود .نه موجي بود نه بادي. يه نسيم عالي با آفتاب قشنگي كه چشم آدم رو قلقلك مي داد.
سارا هم يه دوست پيدا كرده بود . كلي هم با اون بازي كرد.
ناهار بابام مهمون ما بود . بعد از يه خواب بعدازظهري كوتاه زندايي سارا زنگ زد و برنامه بازي براي سارا رو محيا كرد و اومد دنبالمون و ما رو برد به يه جاي قشنگ كه مخصوص بچه ها بود. سارا هم كلي كيف كرد براي خودش . اونجا هم با يه پسر خوشگل كه اسمش سهند بود دوست شدو ديگه به كل منو فراموش كرده بود و آخر وقت هم با لب خندون برگشتيم خونه و خوابيديم. و امروز صبح زود ، روز از نو روزي از نو.
تقويم كه نوشته بهار شده ولي ما كه چيزي نديدم. وسطهاي تعطيلات عيد بود كه بخاري ها و لباسهاي زمستوني رو جمع كردم ، ولي دوباره هم بخاري ها رو چاق كردم و هم لباسها رو ريختم بيرون و اينجوري كه پيش ميره فكر كنم نهضت ادامه دارد و بهار فكر اومدن نداره و ماها كه شمال زندگي مي كنيم فكر كنم اينقدر بارون بباره تا مخمون كپك نزنه دست بردار نيست.بگذريم...
سارا هم طبق معمول در حال شلوغيه
. از اون جايي كه سارا جزو اون بچه هايي هست كه دير به حرف افتاده
ولي يواش يواش ديگه داره رضايت ميده تا شروع كنه به مخ زني
. يه مدت بود كارش فقط بازي كردن با قابلمه هاي آشپزخونه بود ولي حالا يا كارتن يا هم پيامهاي بازرگاني
. مي پره بالاي مبلها و بدو بدو.
اون روز هم همسايه پاييني اومده بود براي گلايه كه بچه ات خيلي شلوغ ميكنه
. يكي دو بار به مهدي گفته بود كه صداتون اذيت مي كنه ، مهدي هم عذرخواهي كرده بود
. ولي ديدم اينها دست بردار نيستند. از طرفي هم اينقدر به اين بچه گفتم هيس هيس
خودم كلافه شدم
. ميريم مهموني ميگم هيس. خونه ي دايي ، هيس. خونه خاله ، هيس. خونه مامان جونها ، هيس. ديگه خونه ي خودمون هم هيس؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم مي دونيد خانوم ،هميني كه هست
.آش كشك خالته، بخوري پاته نخوري پاته. چيكار كنم ديگه . بچه ام دپرس شده طفلك.خلاصه سارا هم داره آتيش مي سوزونه.
.
چند وقت هم هست مي خوام از پنپرز جداش كنم ولي مي ترسم . مي ترسم كه خونه ام رو به گند بكشه ، بيا حالا بشور و بساب
. مشكل من اينه كه اصلا تكوني به خودش نميده كه موقع دستشويي منو صدا بكنه . به نظرتون چيكار بايد بكنم؟؟؟خلاصه اينجوري گرفتاريم.
اون روز هم رفته بوديم جشن نامزدي يكي از دوستهاي خانوادگيمون. اول مهموني كه خيلي خوب بود با فرزام كوچولو وسط ميدون قر مي دادند
ولي بعد كه نوازنده ها شروع كردند
و دختر پسر ها قاطي شدند ديدم ساراي طفلك من زير پا مونده
. ولي كلا خيلي خوب بود.
بچه هاي نازتون رو ببوسيد.
اميدوارم هميشه خوش باشيد.
چند روز بود كه خونه نبوديم. رفته بوديم خونه ي مامان جون و مهمون اونا بوديم. سارا هم كه طبق معمول آتيش مي سوزوند. از اونجايي كه چشم غره ها ي من ديگه چاره ساز نيست مجبوراً به جيغ و داد متوسل شدم.
بطور كل چند وقته خيلي خيلي شلوغ شده.مي پره بالا و پايين ، داد مي زنه و شبها هر كاري مي كنم نمي خوابه و اگه هم زودتر از ما بخوابه بعد از نيم ساعت بيدار ميشه و تا نصف شب نمي خوابه.
اون روز رفتم بازار و براش يه عروسك خوشگل خريدم تا باهاش بازي كنه ، ولي اصلا دوستش نداره. تنها اسباب بازيهايي كه باهاشون بازي ميكنه موتور، توپ،ماشين، تفنگ و شمشير، كه همين شمشير بازي برامون شده يه مصيبت. خلاصه به قولي با اين شمشيرش مي كوبه به سر و كله ي ما .
ديشب هم تولد مامان جون سارا كوچولو بود كه اميدوارم ساليان سال سايه اش بالا ي سر ما و وجودش هميشه سلامت باشه.دوستت دارم مامان قشنگم.
ساعت 2 نصف شب و شيطوني سارا

سارا در پيكنيك

ساراي ددري همراه بابا جون

مي خوايم بريم مهموني ولي سارا هنوز از كارتن نگاه كردن دست بر نميداره

سلام به همه ی دوستهای خوب . امیدوارم که عید 88 به همتون خوش گذشته باشه . سارا که از چهارشنبه سوری مریض شد تا روز دوم عید. ولی الان خوب خوبه. به ما که این تعطیلات عید خیلی خوش گذشت. چند سری پیکنیک رفتیم .
جیغها و خنده های سارا موقع پریدن از روی آتش در روز چهارشنبه سوری

روز ششم عید و گردش یک روزه به یکی از روستاهای شمالی کشور




گر تو سبزی سبزم
گر تو شادی شادم
من از شیرینی تو فرهادم
نازنینم
عمرم
عید آن روز مبارک بادم
که تو آبادی و من آبادم
سال نو مبارک

سلام به همه ني ني ها و مامانها و دوستهاي وبلاگي
همون طور كه مي دونيد چند وقت پيش پروين جون مامان كيارادجون مسابقه اي تشكيل داده بود طبق عنوان بامزه ترين بچه هاي زير يك سال.
تو اين مسابقه 78 ني ني ناز و قشنگ شركت كرده بودند كه
دختر گل مامان كه سارا خانوم باشند رتبه دوم 
رو كسب كردند.
آفرين به تو دختر بانمك و شيطون و بلا
جا داره اينجا از پروين جون و اوس كريم باباي كياراد جون كه زحمت مسابقه و فيلم بچه ها رو كشيدند تشكر كنم
.ممنون از اين همه لطفي كه نسبت به بچه ها داشتيد
.
اينم چند تا از عكسهاي سارا كه به قيد قرعه ، آخرين عكس رو در مسابقه شركت داديم.







ممنون از همه دوستان

تولد سارا هم به خيري و خوشي تموم شد
.

سي
نفر مهمون داشتيم،
بابا جونها و
مامان جونهاي سارا،دايي ها و زندايي، عمه
و چند تا از دوستهاي خانوادگي.خوش گذشت، مخصوصا به سارا كوچولوي ناناز
.كلي
رقصيدو قر داد
.
اينجام سارا خانوم داره آماده ميشه براي تولد. اينم كه مي بينيد درحال آرايش كردنه...

اينم كيك ناخنك زده ي سارا كه ديگه جاي سالم براش نمونده، ولي چون تولدش بود هيچكس چيزي بهش نميگفت و اون هم از اين قضيه سوء استفاده كرد.
![]()

اينم ساراي شكمو كه جلوتر از همه منتظر غذاست

تو
رو خدا اينجا رو نگاه كنيد ببينيد چه جوري خيره شده به كيك.بچه ام مونده
از كجا شروع كنده طفلك
...وضع سرو صورتش رو ببينيد مثل اينكه تا حالا كيك
نديده.

كلي هم كادو گرفت كه دست همهشون درد نكنه
.
خلاصه كلي خوش گذشت. اميدوارم تا زنده هستم بتونم براي عروسكم هر سال تولد بگيرم و اومدنش رو جشن بگيرم
.


مبارك مبارك تولدت مبارك



درست دو سال پيش توي يه شب برفي اومدي تو زندگي من و بابايي ، شدي اميد براي شروع يه زندگي تازه.به اندازه تمام دنيا دوست دارم و باهيچ چيز عوضت نمي كنم.
تولدت مبارك ساراي قشنگم

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا
یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من
الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی
ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس
واسه تولد تو باید دنیا رو اورد
ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد
اینا یه یادگاری توی خاطره هاته
ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد
تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از بادکنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون
الهی که همیشه واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

یه سبد یاس سفید تقدیم به تو بهترینم ، به خاطر قشنگترین روز دنیا که روز توست


سلام
میدانم دل نبستن به جشنهای این و آن در این روزگار غمگین و پر از گرفتاری سخت است ...! میدانم که هر بهانهای برای شاد بودن در این روزگار غنیمت است.
یک نکته کوچک:
شما که می خواهید شاد باشید، شما که میخواهید به عشقتان هدیه بدهید، اگر تنها کمی در میان این هیاهو نیمه علاقهای هم به این کهن سرا دارید، برایتان فرقی میکند که هدیهی تان را به جای 14 فوریه (25 بهمن ماه)، 29 بهمن ماه بدهید؟
بهترنیست به جای اینکه از ماههای دیگران استفاده کنیم ، از ماه خودمان استفاده کنیم؟
* آیا بهتر نیست به جای اینکه زادمرگ یک کشیش مسیحی را جشن بگیریم، یک جشن کهن خودمان را زنده کنیم؟
* آیا بهتر نیست یک جشن چند هزارسالهی ایرانی را به جای یک جشن چندصدساله اروپایی جشن بگیریم؟
* آیا بهتر نیست به جای ولنتاین غربی ، که هیچگونه به زبان فارسی نمیآید، اسفندگان (سپندارمزگان) را جایگزین کنیم؟
نگویید که هم این خوب است هم آن، خواهش می کنم نگویید.
در این هجوم تبلیغاتی وسیع که در حال غرق شدن هستیم اگر کمی شل بجنبیم تا
صد سال دیگر هیچ چیز از ما باقی نمی ماند...
آنقدر حجم تبلیغاتی شرق و غرب بالا است که کافی است کوچکترین چیزی از آنان را وارد کنیم




پیش از سخن
درست يك سال پيش بود كه اين خانه را ساختم كه از خودم و سارا و كارهايش بنويسم. در اين مدت من يك سال پيرتر و سارا يك سال بزرگتر شد.
در این آشفته بازار اما دوست بسیار دارم. با خیلی ها ارتباط برقرار کرده ام و از همین ماجراهاي من و سارا برای خیلی ها که می شناسم و نمی شناسمشان سخن می گویم و ممنون از دوستاني كه با دلگرمی و دست مریزادهایشان شرمگینم می کنند.
کادو نیاورده اید ؟ مهم نیست. انتقادتان را از من و سارا دریغ نکنید. از تعارف که بگذریم چه با نام خود و چه بی نام برایم از کاستی های کیفی و کمی بگویید و پیشنهاد کنید که ماجراهاي من و سارا چگونه اگر باشد بهتر است. از طراحی و رنگ و قالب گرفته تا پراکندگی موضوعی و غلط املایی و کژ فهمی. دوست دارم نقد بشنوم. پس اگر ماجراهاي من و سارا را می خوانید چه زیاد و چه کم در این گزار یاری ام کنید.
كمي خودموني تر(براي صفحه هاي وبلاگم)
ببخشید که خیلی وقتا از غصه هام گفتم و آسمون دلتو بارونی کردم.
ببخشید که گاهی وقتا با زیادی خوش بودنم سرتو درد آوردم .
ببخشيد كه از اداها و چرت و پرتهاي بي مورد سارا برات نوشتم.
ببخشید که بعضی موقعها خواستم که دیگه چیزی برات ننویسم.
ببخشید که یه موقع هایی می زد به سرمو قصد حذف کردنتو داشتم.
و ببخشید که خیلی موقع ها متروکه موندی و تنهات گذاشتم و وقتی نگات می کردم چقدر غمگین بودی!!!
اما با همه ی اینا تو همیشه برام بهترین دفتر خاطرات بودی، يه سنگ صبور ،يه همدم ، يه دوست، يه يار.حتی از اون دفتر خاطراتی که گوشه ی كتابخونه خاک خورده هم بهتر بودی و هستی...چون هیچ وقت صفحاتت تموم نمی شه و مثل اون روزی نمی رسه که تنهام بزاری.........
خدا رو شکر که تو رو دارم.متشكرم كه هستي.

ماشالله سارا 24 ساعته مشغوله .صبح كه از خواب پا ميشه بي دليل تو اين خونه راه ميره تا شب.تا حدي كه شبها ديگه پاهاش هيلي ويلي ميره و به هر چيز كه بهش ربط داره و نداره دست ميزنه و انگولكش ميكنه.به گلدون ، تلويزيون، كامپيوتر( كه رو شاخشه)،فندك اجاق گاز ، انگولك كردن ماكروفر، كليد برقها رو روشن و خاموش ميكنه و خيلي از كارها كه الان تو ذهنم نيست و بالطبع صبر من هم تموم ميشه و جيغم ميره هوا. اون روز مي بينم كه سارا واستاده جلوي ماكروفر داد ميزنه و بعد غش غش مي خنده، جلوي كليد برق داد ميزنه، جلوي گلدون كريستال روي ميز داد ميزنه، خلاصه اين جريان روي تمام وسايل حساس خونه تكرار ميشه و خنده ي سارا ادامه داره . بعداُ متوجه شدم كه خانوم دارن اداي من بدبخت رو در ميارن. دلم به حال خودم سوخت كه بچه هاي اين دوره زمونه چه جوري ماها رو دست ميندازند. ياد قديمها بخيرما مگه جرات داشتيم از اين كارها بكنيم.

سلام دوستهاي خوبم. بازم با تأخير اومدم. از موقعي كه خونه ي جديد اومديم به خاطر بزرگتر بودن خونه كارم بيشتر شده ، از طرفي روز به روز سارا شلوغ ميشه و من 24 ساعته بايد اونو بپّام تا كار خطرناك نكنه .ولي بعضي موقع بنزينم تموم ميشه و ديگه رمقي برام نمونه و اونجاست كه سارا وارد عمل ميشه و يه دست گل حسابي به آب ميده. مثل اون روز كه رفته بوده روي ميز كامپيوتر و از اونجا افتاده بود پايين و دو تا دندون جلويي اش فرو رفته بود تو لبش و خون كل دهن و لباسهاش رو برداشته بود.البته اين يه نمونه از كارهاشه.
حالا يه سئوال از ماماناي مهربون دارم تا شايد بتونيد كمكم كنيد و درد منو درمان كنيد كه جداً موندم توش. خدا رو شكر توي خونه ي ما سارا مشكل اسباب بازي نداره ،ولي متاسفانه سارا بازي با قابلمه و تابه هاي كابينت رو ترجيح ميده به اسباب بازي . تو رو خدا به من بگيد چيكار كنم. راستي بچه هاي شما هم اينطوري اند؟؟؟

سلام به دوستهاي خوبم. دلم براي همتون تنگ شده بود و بيشتر از اون براي نوشته هاتون. ممنون از بعضي از دوستهاي مهربانم كه در اين دوره غيبتم جوياي احوال من بودند و نبودم رو احساس كردند. ازجمله كتايون جان ،آقاي شهرام و داداش خوب و مهربونم زرتشت عزيز.
در عرض اين مدتي كه نبود چه اتفاقاتي كه براي من نيافتاد. مريضي سارا كه خدا اون روزها رو ببره و ديگه نياره،همون مريضي ويروسي كه پدر منو بيشتر از سارا درآورد. اسباب كشي به يه خونه ي جديد كه تازه تازه جاي وسايلهام رو دارم پيدا مي كنم و فوت مادربزرگم كه دلم براي چشمهاش لك زده.دوستت دارم خيلي خيلي زياد.
سارا و مادربزرگم

اين شعر رو هم تقديم مي كنم به مادربزرگ ناز و مهربونم .






کمی غزل
کمی هوای بارانی!
کمی سکوت
کمی خدا
کمی حرف های پنهانی!

عكس زير در روز بيست و سوم فروردين امسال در ويژه نامه دانش و پزشكي روزنامه جام جم چاپ شد...
عكس، آلبرت اينشتين را در حال نوشتن مطلبي روي تخته سياه نشان مي دهد كه از اين جهت كاملا با موضوع مطلب كه درباره نظريه هاي اين دانشمند بزرگ است تناسب دارد.... حال به نوشته روي تخته سياه توجه فرماييد...
روي تخته به زبان شيرين فينگليشي نوشته شده است: « عجب غلطي كردم اين اتمو راه انداختما!!...بابا محمود جون بي خيال شو جون من!!!».
... و اينگونه بود كه براي اولين و شايد آخرين بار جام جم از سياست هاي هسته اي احمدي نژاد انتقاد كرد!...البته اشتباها و آن هم از زبان اينشتين!!!
