من و کودکی ام(6)

بچه که بودم فکر می کردم ملاصدرا همان ملانصرالدین است! :)

بحران دگمه و زیپ در کشور

عصر ایران تیتر زد "بحران دگمه و زیپ در کشور" و خبر داد که با ممنوعیت واردات اقلامی از قبیل دکمه و زیپ، صنعت پوشاک کشور دچار بحران خواهد شد.

این شما و این اخبار احتمالی آینده :

دستگیری اخلال گران دگمه و زیپ در کشور

کتاب "زیپ مرا چه کسی جابجا کرد" به زودی وارد بازار نشر خواهد شد

جمشید زیپ دستگیر شد

عصر دیروز انبار یک محتکر کننده دگمه و زیپ در تهران شناسایی و دگمه و زیپ های موجود کشف و بین اقشار کم درآمد جامعه توزیع شد

تولید و فروش شلوارهای 6 جیب به دلیل اسراف در مصرف دگمه ممنوع شد

اتاق مبادلات دگمه و زیپ ایران عصر امروز جهت قیمت گذاری بر انواع دگمه و زیپ گشایش یافت

دیروز هر قطعه دگمه تمام با 20هزار تومان افزایش نسبت به روز قبل 300 هزار تومان معامله شد. همچنین قیمت هر قطعه ربع دگمه و نیم دگمه با افزایش 10 درصدی نسبت به روز قبل معامله گردید

به همت متخصصان شیرازی شلوار بدون نیاز به دگمه و زیپ در کشور تولید شد. این نوع شلوار که به شلوار شیرازی معروف گشته با استفاده از تکنولوژی تومان باقی (کش تونبون) باعث حذف شدن زیپ و دگمه در شلوار گشته است. با تولید این شلوار سالانه یک میلیارد دلار صرفه جویی ارزی در کشور رخ می دهد. کارشناسان بر این باورند از این شلوار همچنین می شود به عنوان بادبان کشتی ها استفاده کرد.

سایتهای دگمه دات کام و زیپ دات کام فیلتر شد.

تعدادی زیپ مخفی عصر دیروز در یک تولیدی لباس کشف و ضبط گردید. این تعداد زیپ قرار بود بر روی برخی لباس های این تولیدی و به صورت غیر قانونی کار گذاشته شود که خوشبختانه ناکام ماند.



من و کودکی ام(5)


بچه ها که تازه خواندن و نوشتن یاد می گیرند چنان ذوق و شوقی در خواندن کلمات و جملات دارند (همان و ذوق و شوقی که ماها در چک کردن فیس بوکمان داریم) که بیشک اگر با همان ذوق و شوق به خواندن و نوشتن ادامه بدهند هر کدام برای خود انیشتینی می شوند.
و منکه نزدیک 18 سال است از توانایی خواندن جمله "اجسام از آنچه در آیینه می بینید به شما نزدیکترند" بر روی آینه خودروها می گذرد تا سال گذشته فکر می کردم که این جمله حدیثی است از یکی از امامان و پیغمبران!
-این خاطره مربوط به اصغر است وبه من هیچ ربطی ندارد

من و اصغر(4)

1024x768

لانه زنبور خودش هم از نوع وحشی جزو خطرناک ترین نقاط جهان است. یک چوب کافی بود برای من 6 یا 7 ساله تا با آن بیفتم به جان یک لانه زنبور و فرار کنم تا زنبورهای عصبانی بیفتند به جان مشابهم که در آن نزدیکی بی خبر از همه چیز کنج دیوار نشسته بود. بیچاره زنبورها که اشتباه گرفتند، بیچاره اصغر که اشتباه گرفته شد.

من و اصغر(3)

اصغر یک هفته از من زودتر اقدام کرد برای گرفتن گواهینامه رانندگی. او در یک آموزشگاه، من در آموزشگاهی دیگر. از آزمون آیین نامه سربلند بیرون آمدیم و نوبت به آزمون "مهارت رانندگی" شد. اصغر دفعه اول رد شد. هفته بعد نوبت من بود. رفتم آموزشگاه. جناب سرهنگ قبل از من سوار شده بود. در را باز کردم و سلامی دادم و پشت فرمان نشستم. طرف علیک سلامی گفت و پرسید؟ دفعه اولته؟ گفتم: بله. گفت روشن کن برو.
دو سه متری نرفته بودم که گفت بزن کنار، ردی. بدون دور سه فرمانی، پارک دوبلی. من هم زدم کنار و رد شدم و هفته بعد مراجعه کردم. رئیس آموزشگاه منو که دید گفت: نمی تونی آزمون بدی. گفتم چرا؟ گفت جناب سرهنگ هفته پیش گفت که تو توی یک آموزشگاه دیگر امتحان دادی و هفته پیش اومده بودی به جای یکی دیگه امتحان بدی. تازه دوزاریم افتاد که قضیه از کجا آب می خوره. جناب سرهنگ اصغر با جناب سرهنگ من مشترک بود. گفتم بابا اون برادرمه، 2 قلو هستیم چند تا عکس هم از موبایلم نشون دادم و گفتم بیا ببین 2 نفریم، شبیه همیم، همسانیم، برادریم، همه جا اشتباه می گیرن. گفت من نمیدونم جناب سرهنگ گفته باید دو تاشونم اینجا باشن موقع امتحان دادن. من هم عصبانی شدم و گفتم: بابا اون اگه بلد بود که تو آزمون خودش قبول می شد دیگه چرا میومد جای من امتحان بده و هرچقدر هم گفتم که بابا برادرم نمیتونه بیاد قبول نکرد که نکرد.نا امید برگشتم و هفته بعد هم نرفتم گفتم شاید آبها از آسیاب بیفته و فراموش کنن. ولی آبها از آسیاب نیفتاده بود و همچنان می گفتند باید اون یکی هم بیاد. زنگ زدم به راهنمایی و رانندگی و گفتم همچین اتفاقی افتاده، اونم گفت آره قانونه باید هردوتون باشید موقع امتحان دادن. مجبور شدم به اصغر زنگ بزنم و با هزار خواهش التماس بکشونمش آموزشگاه. بالاخره اصغر اومد. از شانس ما بازرس راهنمایی رانندگی هم اومده بود. با اصغر رفتیم پیش جناب سرهنگ و بازرس و گفتم اینم برادرم، مشکل حل شد؟ طرف نگاهی به دوتامون کرد و گفت دیگه قانونه چیکار کنم؟ من گفتم خوب حالا بگو ببینم کی اکبره کی اصغره؟ کی قراره امتحان بده؟ کی اونجا امتحان داده بود کی اینجا؟ کی جای کی رفته بود امتحان بده؟ من کیم؟ این کیه؟ جناب سرهنگ مونده بود چی بگه و مربی منم که شاهد این ماجرا بود قاه قاه می خندید. گفتم شما هم با این قانونتون، والا. اصغر رفت و من همان روز قبول شدم.

اخبار مرغی

مراسم تودیع و معارفه شاه جدید جنگل عصر دیروز با حضور حیوانات جنگل برگزار شد. در این مراسم مرغ به عنوان پادشاه جدید معرفی شد و از تلاشهای شیر در این چند هزار سال تقدیر به عمل آمد.

مرحله اول پیش فروش مرغ توسط بانک مرکزی تحویل در اسفند 92 شروع شد. بنابر شنیده ها قرار است به ثبت نام کنندگان قبلی پیش فروش سکه به ازای هر سکه دو عدد مرغ داده شود.

اهالی سینما در نامه ای سرگشاده خواهان جایگزینی جایزه "سی مرغ"با "سیمرغ" شدند. سینماگران در این نامه گفته اند "سی مرغ" بلورین هم نبود نبود فقط یخ زده نباشد.

به گفته رییس فرهنگستان ضرب المثل های "مرغ همسایه غازاست" و "مرغ یک پا دارد" و خلاصه هر ضرب المثلی که مرغ داشته باشد به دلیل عدم آشنایی نسل جدید با این پرنده از فرهنگستان حذف خواهد شد.

پلیس طی هفته گذشته تعدادی مرغابی را به جرم اغتشاشهای رنگین در بازار مرغ دستگیر کرد.

با نایاب شدن مرغ در بازار و جمع شدن آنها از ویترین مغازه ها روز گذشته بیش از هزاران خروس غیرتی به رقص و پایکوبی پرداختند و از مسولین امر تقدیر و تشکر به عمل آوردند.

بر اساس شنیده ها "مخمل" سریال "خونه مادر بزرگه" با دزدیدن و فروختن "نوک طلا" و سایر مرغ و خروسهای سریال سرمایه هنگفتی به چنگ زده و به برزیل پناهنده شده است.

من و اصغر(2)

خدمتتمان تمام شده بود و باید میرفتیم از پادگان کارت پایان خدمتمان را می گرفتیم. یک روز شال و کلاه کردم به مقصد تهران برای گرفتن کارت. اصغر گفت کارت من را ه هم بگیر سر راه! هرچقدر گفتم که کارت تو را به من نمی دهند کارساز نشد. گفت اول کارت خودت را بگیر بعد کارت من را اگر ندادند برو دوری بزن و برگرد و بگو من اصغرم.
به پادگان نیروی هوایی که رسیدم کارت موقتم را از پنجره کوچکی تحویل واحد مربوطه دادم. پس از حدود یک ساعت صدا زدند: اکبر نیتی. به دلیل ازدحام جمعیت خودم را به زور به پنجره مذکور رساندم و گفتم اکبر نیتی. طرف نیم نگاهی به عکس روی کارت موقت و من کرد و مشغول جستجوی کارت اصلی شد. کارت را داد و رسید گرفت. من هم زود کارت موقت اصغر را دادم و گفتم بیزحمت ببینید کارت اینم اومده. به کارت نگاهی کرد و گفت: برادرته؟ گفتم بله. پس از جستجو گفت آره آماده است بیاد ببره. گفتم نمیشه تحویل من بدین؟ گفت نه حتما باید خودش بیاد. گفتم بابا خودش اینجا نیست. گفت نمیشه. گفتم خب باشه ولی ببین ما 2قلوی همسان هستیم و خیلی شبیه همیم. همه ما رو اشتباه می گیرن. اگه اون اومد نگین تو همون قبلی هستی. گفت باشه برو خودش بیاد.
کارتمو گرفتم و رفتم نیم ساعتی چرخیدم و عینکمو در آوردم گذاشتم کیفم. رفتم کارت موقت اصغرو از پنجره دادم تو. 2 دقیقه ای نگذشته بود که طرف صدا زد: اصغر نیتی. به زور خودمو رسوندم لب پنجره.طرف نگاهی به من کرد و گفت: اصغر نیتی؟ گفتم بله. گفت : خودتی! گفتم چی خودمم؟ گفت: رفتی عینکتو درآوردی میگی من اصغرم؟ گفتم بابا به جان خودم من اصغرم. گفت: نیستی. گفتم جناب سرکار من که گفتم ما دوقلوی همسانیم خیلی شبیه هم هستیم اگه اومد اشتباه نگیرین؟! گفت: تو که گفتی اینجا نیست؟ گفتم نه نگفتم اینجا نیست گفتم الان اینجا نیست! زنگ زدم خودشو رسوند!
کارت اصغرو ندادن هیچ، کارت موقتشو فرستادن حفاظت هیچ، کم مونده بود کارت منم بگیرن هیچ، گفتن باید دو تاتونم بیاین واسه گرفتن کارت اصغر!

من و اصغر(1)


اواخر خدمتمون بود و باید برای کارت پایان خدمت اقدام می کردیم. واسه کارت چند قطعه عکس پرسنلی نظامی لازم بود. فایل عکسای خودم و اصغرو داشتم نشستم تو فتوشاپ چیدمشون کنار هم تو کاغذ A5 تا ببرمشون واسه چاپ. یه ردیف عکسای خودم یه ردی...ف عکسای اصغر. فایلو لایه باز سیو کردم تا اگه مشکلی داشت چاپخونه حلش کنه. بردم طرف گفت سایز عکسا مشکل داره ولی خودم حلش میکنم و از اول میچینم کنار هم، گفتم باشه. گفت یه ساعت دیگه بیا عکسارو ببر. یه ساعت دیگه رفتم عکسارو تحویل گرفتم پولشو دادم رفتم. صد متر از مغازه دور شده بودم که عکسارو از پاکت درآوردم دیدم همش عکسه منه. برگشتم عکاسی گفتم خانوم اینا که همه اکبره! گفت اکبر کیه؟ گفتم فایل عکس من 2 ردیف بود هر ردیف یه نفر. گفت نه همشون یه نفر بود. بعد اینکه ماحرا رو تعریف کردم و فایل اولیه رو باز کرد و فهمید قضیه چیه کلی خندید. گفت نیم ساعت دیگه بیا عکسای اصغرو ببر!

زمان ها

می گویند در کشورهای خارجی 3 زمان وجود دارد: گذشته، حال، آینده. اما در ایران یک زمان دیگر نیز وجود دارد : زمان شاه!
می گوییم این 3 زمان را هم اضافه کنید به 4 زمان دیگر: زمان قبل از هدفمندی یارانه ها، زمان قبل از گران شدن دلار و زمان قبل از اجرای مرحله دوم هدفمندی یارانه ها!

من و کودکی ام(4)

شب نما
دربا را از نزدیک برای اولین بار در بندر انزلی دیدم، . مسیر برگشتمان به رشت خورد به تاریکی شب و جای من شد وسط صندلی پشت یک پیکان قراضه. آن موقع ها هنوز مسیر رشت انزلی اتوبان نشده بود و دو طرفه بود. پیکان در تاریکی جاده پیش میر فت و ذهن من درگیر مسئله تازه ای شده بود. شب نماهایی که وسط جاده زده بودند با نزدیک شدن ما روشن می شدند و وقتی ماشین ما از آن رد می شد خاموش! و این موضوع را چشمان من با نگاه کردن به مقابل و سریعا وقتی رد می شدیم به پشت از شیشه عقب ماشین، قویا تایید می کرد.
و در عالم کودکی احسنت می گفتم به متخصصان داخلی به خاطر ساخت این چراغهای هوشمند که با نزدیک شدن ماشین ها روشن می شوند و با رد شدندشان خاموش تا خدای نکرده کسی وارد لاین مخالف نشد.
ولی افسوس که شب نما بودند!