یه چیزی عین خوره داره وجودمو می خوره ...

شمارش معکوس داره شروع میشه...

3

2

1

0

دیگه وقت رفتنه ...

پرواز........................................

امشب دلم به قدر همه ی بغض های گرفته شده در حنجره های بی فریاد گرفته ...

تاریکی شب نیز بر غصه هایم افزوده ....

با هر چه سکوت در گلو مانده فریاد میزنم مرگ بر این زندگی...

پ.ن: شاید باورت نشه اما دلم میخواد رگمو بزنم که خون کثیفم روحمو آزاد کنه از بند خودش ...

دیگه حرفی نیست الباقی خورده میشود در انزوا........

"دستت را به من بده "

اما

حرفت را اگر خواستی به من بگو

من سکوت تو را می شنوم

می خوانم

می نویسم

من در زبان بین المللی سکوت تافل دارم!!!

حرفی بزن

" صدای تو خوب است"

من که برای سکوت می میرم

با آهنگ صدای تو زنده می شوم....

خوشی روزها...

الان دقیقا همون روزهایی هست که داره بهم خوش میگذره.........

اما با چه بدبختی...

از دماغ و دهنمون در میارن این خوشی رو....

اما همین که میبینمش به دنیاها ارزش داره...

قهوه تلخ....

یک فنجان قهوه تلخ و رویایی که درهم شکست، تمام دارایی امروز من است....

قهوه تلخ میخورم تا هرگز یادم نرود طعم تلخ روزهای آینده هم همین است!

قهوه تلخ است...

زبان تلخ است...

و دل نیز هم...

دلم میخواد یه چیزی بگم اما نمیدونم چی!!!!!

حس درونم ناگفتنیه...

انگار باید همون تو بپوسه و گفته نشه...

روزها، ماهها و سالها میگذرن، اما همیشه تلخی این لحظات با منه...

من میدونم بیخود دارن میگذرن این روزها...

باید تمومشون کنم....

طعم تلخ سیگار...

دلم یه بسته سیگار بزرگ میخواد!

دلم میخواد هر دونه از سیگارهارو به خاطر تک تک آرزوهایم که برباد رفت....

دود کنم و راحت بشم...

از حسرت نرسیدن بهشون....

دودشون غلیظ و پررنگه!

چه حس بدیه سوختن آرزو با پک زدن به طعم تلخ سیگارررررر

میسوزن و دود میشن!سیگارو نمیگم آرزوهامو میگم....

هرچی پک عمیق تر آرزوها بزرگتر و حسرتشون بیشترررررر

دلم انقدر پره که میخوام فیلتر سیگار رو هم قورت بدم با طعم تلخ و هزار تا درد بی درمون!

هی تو!

به من نخند....

درکم کن!

این منم دختری تنها با هزاران آرزوی برباد رفته که توی دودهای سیگارش برباد فنا می رود

زندگیش!....

آرزوهایش...

کاش حداقل (ن) برایم بماند.....

دونه آخر سیگارو نمی کشم!

نگه اش می دارم انگار هنوز ته مونده ای امید توی دلم باقی مونده

برای......

بیخیالش...

دلم میخواست الان نبودم...

دلم میخواست حدااقل اگه بودم واسه خودم بودم!

من و تنهایی حرف تازه ایی نیست....

گاهی بغض میکنم....

گاهی گریه ...

دلم از دست من کلافه اس!

خودم از دست دلم....

کاش این دل بی صاحبم را خاک میکردم تا این همه بی قراری نکند...

بوی خاک قبرستون!

صدای سکوتش!

آخر دنیا...

آره همین جاست...

نمیدونم چی دارم میگم ولی دلم میخواد بگم.

دلم میخواد خالی بشم...

شما گوش ندید!

آره من یه دیوونه ام با هزار تا فکر و حرفهای مسخره که به ریالی نمی ارزه...

واقعا دیوونه ها چقدر خوشبختن!

فقط حیف که من یه دیوونه عاقلم!

دیوونه ها حداقل نمیدونن این جا کجاست؟

این جهنمی که ما داریم هر روز توش می سوزیمو زنده میشیم!

به خیال اینکه شاید فردا بهشتی تویه سرنوشتمون باشه!

که ای کاش که باشه.............

روزای خسته کننده.....

خسته ام...

از خودم خسته ام...

از این طرز زندگی احمقانه ای که دارم...

تویه خودم گم شدمو پیدا نمیشوم...

جوابگوی خواسته هایم نیستم...

پوچی وجودم را گرفته است...

من درست بشووووووو نیستم!

یه احمق به تمام معنا هستم که در این وبلاگ خلاصه شدم!

هیچ کس از درون من

احساسم

و قلبم خبر نداره...

کاش مادربزرگ مرا هم با خود می برد...

کاش جایی کنار خود برای من میگذاشت!

او رفت و ما هستیم هنوز...

با کوله باری از غم که روی شانه مادرم سنگینی میکند!

تو راحتی و ما ناراحت...

کاش حداقل میشد انتخاب کرد بین رفتن ونرفتن......

آخرش چی مگه میخواد بشه؟

غیر اینکه تویه خودت بسوزی و پیر بشی اونم تو جوونی.....

این روزها حتی روحم بر جسمم سنگینی میکند.....

خداحافظ مادربزرگ...

هنوز عصایت روی زمین تنهاست....

شاید او هم باور ندارد.....

مثل همه ...

هیچ کس باور نمی کرد رفتنت را

در آن صبح دلگیر ......

انگار صورتم خیس شد

آن هنگام که خوابیده بودی

وصدای ناله ی مادر اتاق را پر کرده بود

وچه آرام خوابیده بودی.......

۱۳/۱۲/۸۹ مادربزرگ نازم فوت کرد.....

روحش شاد و یادش گرامی.....

بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،
دیوارهایی به دورم ساخته اند،

ضخیم و بلند.
و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم.
نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم:

این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد
که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.
وقتی این دیوارها را می ساختند،

چگونه ممکن بود متوجه نشوم!
اما هیچوقت از آنانی که می ساختند،

حتی صدایی نشنیدم.
چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.

عاقبت یکروز ما هم زین جهان پرمیکشیم

باده رفتن ز دنیا را همه سر میکشیم

بر کن و صد پاره کن این جامه کبر وریا

وقت رفتن ما همه یک جامه در بر میکشیم ....

پروردگارا

به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند ، گریه کنم برای کسانی

که هیچگاه غم من را نخوردند ، لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم

ننواختند و عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند . . .

17 دی روز تولدم.......

۱۷ دی روز تولدم بود... دیگه گذشت.......

اصلا حسش نبود که بیام تو وبلاگم به خودم تبریک بگم تولدت مبارک... جای بعضی بی معرفتها که حتی یادشون نبود روز تولدم.......

با این حال بیخیال گذشته ها گذشته ......

 

روزها و شبها میگذرن و عمر آدمی بر باد میره......

عمری که خوشی تو زندگی به خودش ندید... میگن از ناامیدی ننویس آخه چه طوری؟روز به روز داره این روزگار بدترگند میزنه به زندگیمون و میره......

دلم از همه گرفته... تا حالا صدبار به خودم گفتم دیگه نذارم کسی وارد قلبم بشه ولی نشد که نشد...

چرا هرکسی که میاد یه جورایی میاد حال آدمو خراب میکنه و میره از خودم خسته ام از دل پاکی که دارم و هرکسی رو شبیه به خودم میدونم به قول بعضیا واقعا خیلی دلم گرفته از خیلیها...

کاش میشد رفت و اینجا نموند...

چقدر سخته هرروز شاهد کشته شدن ساعت های عمرت باشی بدون هیچ هدفی ...دلم میخواد برم ولی از خود به کجا؟...

دلی که مرده دیگه دل نیست تواین دنیا یکی پیدا نمیشه که آدمو بفهمه حتی پدر ومادرت البته اونا هم تقصیری ندارن گرفتارن بدبختن به خاطر چیزی به نام به اجبار زندگی کردن...

اینم شد زندگی تف به روزگار اه اه اه اه ........

خسته ام...

به اندازه صدسال زندگی پیر شدم...

کمرم شکست از بابت هرچی نامردیه و...

بدم میاد...

دلم میخواد تنها باشم...

وقتی تنهام بیشتر به خودم میام... بیشترسعی میکنم خودموبشناسم ولی بعضی موقع ها کم میارم چون حرفای تویه دلمو نمیتونم به کسی بگم بعضی موقع ها احساس میکنم دارم خفه میشم از این همه بغضی که راه نفس کشیدنم رو بسته و نمیذاره راحت نفس بکشم.....

همیشه باعث خندیدن دیگران بودم ولی هیچ وقت نتونستم خودمو راضی و شاد نگه دارمممم...

احساس میکنم دارم روز به روز به آخر خط نزدیکتر میشم دلم نمیخواد باکسی باشم دلم میخواد آزاد باشم حتی سکوت دیگران هم اذیتم میکنه همون نباشم پیششون بیشتر خوشحالم... از زندگی بدم میاد از کسایی که میخوان نصیحتم کنن یا دلداریم بدن بدم میاد....

بدم میاد... از خودمم بدم میاد دلم میخواد برم...

برم ونباشمممممممممم......