آب ...
"مهریه مادرش"
بر او حرام شد
...
از آن روزی که چشمان "ماه" همراهی ات می کرد
از آن روزی که سپرت "صبر خدا" شده بود
دانستم که والا مرتبه ای،
ای دخت آفتاب!
آمد به سر قرار تنهایی من
به کوپه ای از قطار تنهایی من
آمد چمدان به دست آرام نشست
تنهایی تو کنار تنهایی من!
گل بودی و مشغول گلابم کردی
دل بردی و دیوانه خطابم کردی
در چشم تو خانه دلم را دیدم
با رفتن خود خانه خرابم کردی
فکر نمی کردم آنقدر خوب باشی که روزی ...
که روزی ...
که روزی تمام قد در دلم جای گیری
چه ظرفیتی دارد این دل ...
سرش را که بلند کرد، مُهر هم مثل گونههایش خیس بود، زیر لب داشت چیزی میگفت؛ خدایا میدونم خودت گفتی بعضی چیزایی رو که دوس دارین ممکنه به ضررتون و بعضی چیزا رو که ازشون فراری و گریزان هستین ممکنه به نفعتون باشه؛ خدایا میدونم تو صلاح بندههاتو میخوای، ولی آخه میدونی ... آخه ...
باز هم بغضش میترکد، اینبار بلند گریه میکند؛ خب خودت به صلاحش کن، خودت حلش کن ...
مگه چی میشه ؟!!!
داخل راهرو به رفت و آمد مردم نگاه میکرد، بلند شد، چرخی توی سالن زد؛
آقای سعید راعی!
زنی با روپوش سفید صدایش میکند؛
بله! بله! خودم هستم ...
برگه رو که گرفت؛ راهرو داشت دور سرش میچرخید. نه اصلا همه چیز داشت میچرخید و روی سرش هوار میشد!
مریم! مریم!
خونتون بههم نمیخوره یعنی چی؟!!!
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام که سالهای سال، در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستادهام
و همچنان به نردههای ایستگاه رفته تکیه دادهام !!!!
و عشق نام درختی است در بهشت که فرشتگان را تاب نزدیکیاش نیست.
عشق را خدا برای خود آفرید و میوههایش را بین آدمیان تقسیم نمود.میوهای شیرین که هر آدمی زادهای تجربه کرد دیگر رهایی از آن را نتواند.
و عشق را درخت سیب آفرید ...
در کار دنیایت ماندهام!
پدر و مادرمان را از خوردن گندم نهی کردی و سالها پس از آن، گندم را قوت غالب ما قرار دادی.
آدم و حوا را از بهشت راندی و به مؤمنان ما، وعده بهشت دادی.
ما را از خاک ساختی و دوباره به خاک مبدل میکنی.
و ماندهام در کار دنیایی که ساختهای!