بی تو...

اشک من جاری شد..

جای تو خالی بود...

شعر دلتنگی من سخت گریست..

عکس تو درطاقچه ی کوچک قلبم خندید..

روز تنهایی من

بی تو بگذشت..

بی تو بشکست...

داشتم از این شهر میرفتم


صدایم کردی


جا ماندم


          از کشتی ای که رفت و غرق شد البته...


این فقط می تواند یک قصه باشد


                       در این شهر دود و آهن


دریا کجا بود


               که من بخواهم سوار کشتی شوم و...


                                                    تو صدایم کنی


فقط می خواهم بگویم


تو نجاتم دادی


                   تا اسیرم کنی


  رسول یونان


72007120905967224422.png


            مثل آبـــــــــ

                                  یک هجا بیشتر نداشت

                                                         عمرِ کودک رُبابــــــ 


86834977813583097343.png


خاطره

آن روزها

تو و خاطره های داغ

این روزها..

منو داغ خاطره ها

جنون

میدانی آخر جنون کجاست!

آنجا که
به خاطر تو از تو عبور کردن

همیشه که نباید مجنون وار سر بر بیابان گذاشت


مجنون ها گاهی مثل من اند...


منی که تو را به لیست آرزوهای نداشته ام


اضافه کردم...

گذشتم . به همان محکمی که پای



داشتنت مانده بودم....

بیـــــا و به هم ریختگی افکــــارم را ببینـــ

کــــه لحظه ای، نبودنتــــ

معماییستـــ ،

سختــــــ ...

نگاه داغت

آب میکند تمام دلخستگی های دخترانه أم را

قدری خیره تر !

قدری موشکافانه تر !

که بنگری...

رسوا میشود دستِ دلم


که دل داده به مهربانی دستانت


با این‌همه
ماهی
ماهیگیر
کشتی
و
مرغان دریایی...

تنهایی‌ت اما
بیداد می‌کند دریا!

تو مرا
چقدر
به یاد "خودم" می‌اندازی


با تـــو که سخن می گویم

 کودکانه گــُم میشوم در التهاب بودنت

در داشتنت شوقیست که

 می کشاندم به برزخی با فاصله ای یکسان از دوزخ و بهشت

نه ، نه بسیار نزدیک تر به بهشت
 می دانی که کلبه ی دلم تنها با عطر حضور تـــو همیشه نورانیست

گفــته بودم که نمی شود دوستت نداشت ؟

(نمیدونم از کیه)

خیال من

روزها....

شبها...

و حتی

سالها...

میگذرد..

و تو

همان خوب دیروزی..

عجیب حال پرواز دارم

مانند یک پروانه...


اینجا پنجره ها بسته است

آسمانت را برایم بگشا

این روزها

این روزها

می خواهم بسازم از نو

آنچه را که در من فرو ریخته

آنچه که مرا فرو ریخته...

این روزها

می گذرد

و من

می سازم

جوانه می زنم

می خندم

و خدا را در آغوش می گیرم باز..

(نمیدونم از کیه)

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم


نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی


در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی


پشت دیوار نشستم چو گدا بر سر راهی


کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی


باز کن در که به غیر از این خانه مرا نیست .

(نمیدونم شاعرش کیه)

حال این روزهای دلم

قاصدکی میماند

که نه به باد

و نه حتی به نسیم

که

به یک فوت خوش است.

______________________________________________________________________________

خیلی گران تمام شد این آب خواستن

یک مشک از قبیله ما یک عمو گرفت

خداوندا !

گاه میان این همه هیاهو..

گاهی میان شلوغی آدم ها..

یادم میرود

بیراهه را از راه...

خداوندا

گاه درمیان لحظه های سخت

یادم میرود نگاه مهربانت را

خداوندا

مرا ببخش

به خاطر تمام درهای که زدم

وهیچ کدام در خانه ی

تو نبود....


رویای مشترک

می دانم تو روزی می آیی

و با نگاهت

تمام تنهاییم را ازمن میگیری...

می دانم

که به اندازه تمام روزهای نبودنت

بودنت را

به رخ روزگار خواهی کشید...

نمی دانم

کدام روز

کدام لحظه

زیر کدام باران

تو راخواهم دید...

اما خوب میدانم که ما

رویاهای مشترک بسیار داریم...

دنیا همین گوشه س

دنیا همین گوشه س همین ساعت

دنیا همین آرامش محضه

تو بیقراری پا به پای من

من با تو آرومم همین لحظه

 

پایان این شب اتفاقی نیست

تو چشم من خورشید می تابه

باورنکن این حس طولانی

شیرینی رویای یه خوابه

 

ساعت به ساعت تند تر می شه

نبض من و تو با صدای هم

دنیا همین لحظه س همین ساعت

ما مثل سایه  پا به پای هم

 

دنیا همین بی دست و پایی ها س

این شرم با تو گفتگو کردن

این تا همیشه اضطراب تو

این تا ابد دلشوره های من

 

دنیا همین گوشه س همین ساعت

دنیا یه آینه  س رو بروی من

حسی صمیمی تو نگاه تو

حرفی شکسته تو گلوی من


" عبد الجبار کاکایی"

پرواز

آنقدر درگیـــــــــــــر خیال توام


که واقعیت حضور هیچکس را


باور نمی کنم ...


آنقدر با خیال تــــــــو اوج می گیرم


که حقیقت تلخ زمین را فراموش میکنم


و زمان را برای حضور دوباره ات واسطه میکنم


این حقیقت شیرین روزگار من است


بی تو !

با هیچ بــــالی پرواز نمی کنم


...

برای پرواز من

تنها خیال تو کافیـست

بی هیچ بالی
 
من، با تـــو اوج میگیرم...

امشب

دل من بهانه میگیرد!!

میدانی بهانه چیست؟؟

بهانه

همانی است که شب خواب را از چشم ترم

می دزدد...

بهانه

همانی است که روزها میان انبوهی از آدما

چشمانم را پی تو میگرداند

بهانه

همان چشمانیست که سالها

به امتداد جاده دوخته شده اند

بهانه

همان سکوت است

سکوتی که

بر لبانم نقش میبندد

تا از نبودنت گلایه نکند...

این روزها

بیشتر از هرزمانی

دوست دارم خودم باشم!

دیگر نه حرص به دست آوردنی را دارم

ونه هراس از دست دادنی را..

این روزها

عجیب دلم هوای خودم را کرده

...

دل من

چه ساده خردسال است!

ساده مینگرد

ساده میخندد

ساده میپوشد!

دل من

از تبار دیوارهای کاهگلی است!

ساده می افتد

ساده می شکند

ساده میمیرد...!

-----------------------------------------------------------------------------------

امروز ماهی عیدمون مرد . خیلی ناراحت شدم

کلی باهم دوست شده بودیم : (

درد من

چه خوب شد که آمدی

دردم درد نبودنت بود

نبودی

و ابر اندوه بر دلم سایه گسترانده بود

چه خوب شد که آمدی

و چه ساده با نگاهی تمام دردهایم را زدودی

وه  که چه شیرین بود

خیال آمدنت

حتی با خیالت هم تمام دردهایم

رخت میبندند...

و این تمام درد من است


بانگ آشنا

صدای پای تنهایی

میان سینه‌ام آواز سر داده‌ست

دلم تنگ شنیدن

و بانگ آشنایی که می‌خواند مرا از دور

خداوندا !

بگیر دستم

که من گم کرده‌ی راهم

در این تدبیر خود کرده

بگیر دستم

که من گم کرده ام خود را

.

.

.

خوشا آن روز که دریابم حضورت را ...


شکوه‌های پنهانی

 تنهای تنهایم

وباز هم تنهایی ...

ودستانی پر از عجز و نیاز

ای روشنی بخش زندگی

و ای شنیدار شکوه‌های پنهانی

اگر تو روی برگردانی به  که توانم گفت حرفایی که به هیچ کس نمیتوان گفت!؟؟

...

یاسامع الاصوات

_____________________________________________________________

پیشاپیش عیدتون مبارک

هوای ابری....

امان از اين آسمان

آسمان دلم را مي گويم، امانم را بريده

خيلي وقت است صاف نمي شود

هميشه هم باراني نيست، يعني تقريبا کم مي بارد؛ ولي هميشه ابري است !!

امان از اين آسمان

دلم دريايي است، اما هميشه هوايش ابري همراه با رگباري پراکنده است

مثل ساکنان شمال عادت کرده ام به اين آب و هوايش

شنيده ام مردماني شاد و مهمان دوستند ، ساکنان شمال را مي گويم

اما عجيب است من بوي غم را از دلم بيشتر مي شنوم تا شادي

عجيب است من در اين کنج خراب آباد هيچ مهماني را راه نمي دهم

درست برعکس آنها

امانم را بريده

روزگار را مي گويم

از شمال هم فقط هواي ابريش را نصيب دل ما کرد

زندگی


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.


به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :

"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.


به بچه هایی فکر کن که گفتند :

"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.


به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند و ای کاش

زودتر این موضوع را می دانستند.


به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند

و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،

و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.


من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،


ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،

سوگواری می کنم.


من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :

آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،

و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،

فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،

در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛


زیرا اگر دیگر آنها نباشند،


برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !


"دیروز"


گذشته است...

و

"آینده"


ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.


لحظه "حال" را دریاب


چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن ...

من خدا را دارم

                        

من خدایی دارم،
که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها

مهـربان، خـوب، قشنگ

چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من

ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند،
یاد او ذکر من است،
در غم و در شادی

چون به غم می نگرم،
آنزمان رقص کنان می خندم

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد


دیگران می گویند :

آن کسانی که به ظاهر بنده خوب خدایند

به من می گویند :

مرد، کافر شده ای!!!

و چه هشدار که از آتش دوزخ دادند

باز هم می گویند :
که خدا اینجا نیست

و خدای آنها، غیر آنست که من می بینم،
می دانم

یک خدایی بی رحم
غرق در خودخواهی،

عاشق ظلم و ریا و همه در خشم و عذاب

این خدایست که آنها گویند،بنده او باشیم


دیده را می بندم

در دلم می خندم
زیر لب می گویم :

پس خدا اینجا نیست ؟!

اما من میدانم

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است

نامه استاد شهریار به انیشتین

 

انشتن یک سلام ناشناس البته می‌بخشی،

دوان در سایه روشن‌های یک مهتاب خلیایی

نسیم شرق می‌آید، شکنج طرّه‌ها افشان

فشرده زیر بازو شاخه‌های نرگس و مریم

از آن‌هایی که در سعیدیه‌ی شیراز می‌رویند

زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل‌ها

دوان می‌آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید

در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.

***

درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه

سر از زانوی استغراق خود بردار

به این مهمان که بی‌هنگام و ناخوانده است، دربگشا

اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،

به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را

به آن ابریشم اندیشه‌هایت شانه خواهد زد

نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی

به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام

به دنبال نسیم از در رسیده می‌زند زانو

که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را

***

انشتن آفرین بر تو،

خلاء با سرعت نوری که داری، در نوردیدی

زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد

حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد

بهشت روح علوی هم که دین می‌گفت جز این نیست

تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را

انشتن ناز شست تو!

نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست

اتم تا می‌شکافد جزو جمع عالم بالاست

به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز

جهان ما حباب روی چین آب را ماند

من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،

جهان جسم، موجی از جهان روح می‌دانم

اصالت نیست در مادّه

***

انشتن صد هزار احسنت و لیکن صد هزار افسوس

حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می‌سازد

انشتن، اژدهای جنگ...!

جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد

دگر پیمانه‌ی عمر جهان لبریز خواهد شد

دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد

چه می‌گویم!

مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟

مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟

***

انشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت

نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن

سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور

نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد

زمین، یک پایتختِ امپراطوریِ وجدان کن

تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را

***

انشتن نامی از ایران ِ ویران هم شنیدستی؟

حکیما، محترم می‌دار مهد ابن سینا را

به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را

انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن

کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را

کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن

و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن

انشتن بازهم بالا

خدا را نیز پیدا کن

داستانی از بهلول

ورده‌اند که بهلول بیشتر وقت‌ها در قبرستان می‌نشست روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود، هارون به قصد شکار از آن محل عبور نمود چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می کنی؟

 

بهلول جواب داد: به دیدن اشخاصی آمده‌ام که نه غیبت مردم را می‌نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار میدهند.

 

هارون گفت: آیا میتوانی از قیامت، صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی؟

 

بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب داغ شود. هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد.

 

آنگاه بهلول گفت: ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می‌ایستم و خود را معرفی می‌نمایم و آنچه خورده‌ام و هرچه پوشیده‌ام ذکر می‌نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده‌ای و پوشیده‌ای ذکر نمایی. هارون قبول نمود.

آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد.

سپس بهلول گفت: ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است. آنها که درویش بوده‌ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند ...

لباس های کثیف همسایه

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند.

روز بعد ضمن صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال

آویزان کردن رخت های شسته است وگفت:

<< لباس ها چندان تمیز نیست . انگار نمی داند چه طور لباس بشوید.

احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.>>

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هربار که زن همسایه لباس های شسته اش را آویزان می کرد

زن جوان همان حرف را تکرار می کرد.

تا اینکه حدود یک ماه بعد روزی از دیدن لباس های تمیز روی بند رخت تعجب کرد

و به همسرش گفت :

<< یاد گرفته که چطور لباس بشوید مانده ام چه کسی

درست لباس شستن را یادش داده !!>>

مرد پاسخ داد :

<< من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم !>>