غریبانه..
و صفحه هایی که خاک می خورند زیر فاصله ی قلم زننانشان از این کوچه ها..
چقدر دلتنگ شدم برای کسانی که نمی شناختم، اما دوستشان می داشتم..
و چه حس غریبی است.. شبیه به تنهایی..
درونم فریاد می زند.. پس کجایید؟ من که بازگشته ام..
اگر روزگاری روی این برگ های قدیمی قدمی زدید به یاد آورید نوشتن را..
و بازگشتن را..
هوا کم است..
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است..
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است..
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست..
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است..

حوالی آن شب بود..
بعد از آن مبل دونفره..
انگشتان لرزان..
و دستهایی گرم..
بعد از اشکی که باریدن گرفته بود روی قرآن قرمز طاقچه..
قلب هایی که تپیدن گرفته بود با آهنگی جدید..
و نگاه هایی که هنوز شرم خیره ماندن داشت..
از همان روزها بود، که تو شدی همه، و همه شدند تو..
تویی که تو بودی، همه را گرفتی و از آن خودت کردی.. بی آنکه لب به خواستن گشوده باشی..
قلم و دفتر قراموشم شد.. صدای کیبورد آن گوشی قدیمی هم.. و حتی لمس این جدیدترها..
همین جا هم..
اینجا که روزگاری خط نوشته های تنهاییم را می نگاشتم.. و حالا گرد و غبار بی کسی رویش چرخ و فلک بازی می کند..
اینجا که دورترها مسروقه های نوشتاریم را دورنش می نگاردم و اندک اندک قلم زدنش را نیز آموختم..
اینجایی که آسمانش شوق باریدن داشت بر واژگان ناپخته ی آفتاب ندیده ام..
تنهاییم را نه، که دیگر تن هایی تنها نیستیم،.
اما..
پروازهای قلمم را بر سطح ابرگونه ی این برگ های قدیمی حک خواهم کرد، تا دوباره لوح خیال انگیز کلمات رها شده را نقشی عاشقانه بزنم..

در زیر نوشته همه یک نام نویسند..
من گمشده ی عشق توام نام ندارم..
معجزه های معطل !

گفتند: آن مرد ماهی گیر است، آن مرد از دریا ماهی می گیرد.
گفتند: آن مرد کشاورز است، آن مرد در زمین دانه می کارد.
جوانمرد گفت: چه نیکو که آن مرد، ماهی گیر است و از دریا ماهی می گیرد و چه نیکو که آن مرد، کشاورز است و در زمین دانه می کارد.
اما نیکوتر، مردی است که از خشکی ماهی می گیرد و دانه اش را در دریا می کارد.
و نیکوتر از این دو، کسی است که می تواند از آب، آتش بگیرد و از زمین، آسمان برداشت کند.
ممکن را به ممکن رساندن کار مردان است، اما کار جوانمردان آن است که ناممکن را ممکن سازند.
هزاران معجزه میان آسمان و زمین معطل است. دستی باید تا معجزه ها را فرود آورد.

""باران باده""
باز امروز هوا در هم شد ... کتری شرجی شبنم دم شد
ظهر یک لحظه حقیقت خَم شد ... پُرِ دامان هوا شبنم شد
تا غروب آیینه تر بودند ... ابرها روی صنوبر بودند
کوچه گویی به درون بر می گشت ... داشت آیینه مقطر می گشت
من گلی را به نظر می خواندم ... داشتم ورد سحر می خواندم
داشتم دوست صدا می کردم
التماسی ز دعا می کردم
ناگهان می به درونم باید ... عشق چون سیل به خونم بارید
ناگهان وزن غرورم کم شد ... شانه ام زیر تواضع خم شد
ناگهان می به خروشم آورد ... عشق سیلی زد و هوشم آورد
ناگهان داغ تو پهلویم زد ... خنجر دوست به بازویم زد
لحظه ای صحن چمن معبد شد
دسته ای نرگس زیبا رد شد ...
من تب شعله به دودم افتاد ... آتش گل به وجودم افتاد
وای آن سرو چه بالایی داشت ... وای صحرا چه طنین هایی داشت
من وجودم ز عدم فانی شد ... من تنم یکسره روحانی شد
نذر کردم می شبنم بدهم
سفره حضرت مریم بدهم !
من صف آیینه را می دیدم ... باید از پنجره می خندیدم
شیهه شب به سرم زد ناگاه ... جاده بانگ سفرم زد ناگاه
عشق کردم بدوم تا خورشید ... سایه _ پنهان بدوم تا خورشید
هر چه دل منع جنون کرد نشد ... هر جه آیینه فسون کرد نشد
ناگهان بیشه تهی از ما شد ... یک نفس برکه و من تنها شد
او صدا کرد رد پایم را ... بعد پوشید نفس هایم را
گر چه راه دل ما تاریک است ...
عشق خیلی به درون نزدیک است !

در عشق سیدعلی همه تمار می شویم ..
دیدند دشمنان که در این خطه لاف نیست
شمشیر دوستان علی در غلاف نیست
در این قبیله نخل تناور همیشه هست
مقداد هست، مالک اشتر همیشه هست
اینجا که کوفه نیست خوارج علم شوند
صف بسته اند این همه سردارها به شوق
یعنی برای پیشکشت سر همیشه هست
روشن ترین روایت عمار می شویم
در عشق سیدعلی همه تمار می شویم

خستگی نوشت:
می دونید سخت ترین کار ممکن چیه؟!
.
.
.
باور کنید پیدا کردن یه قالب خوب!!
خب چرا من بلد نیستم خودم قالب بسازم؟!؟!؟!
تاخیر نوشت:
امتحااااااااااااااااااااااااااااااان در حد 31 واحد!!
خیلی التماس دعا..
تداخلی زیاد دارم ...
شاید زبان حال حضرت زینب با برادر

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید
شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده
زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را برملا کردی، خبر داری _
جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت
مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده، پلکی بزن، یا حیُّ یاقیّوم
خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیینِ مسلمانی در آوردی
خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هِی کردی
تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم
تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا میزد
حدود ساعت سه جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته
###
بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت! خیمه ها با من
تمام راه برپا داشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم، شکستم بی صدا در خود
شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم ...
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید
سید حمیدرضا برقعی
.:ا| طوبا للغراباء |ا:.