دوستای خوبم سلام. این پست ثابته و جهت نظر دهی شما عزیزان.

متن هایی که در این وبلاگ میذارم فقط اونهایی که ***** این علامت

ستاره رو دارن از نوشته های خودمه.

خوشحال میشم در مورد نحوهی نگارش ، و محتوای متنها نظر بدین...

 اگه دوست داشتید توی آرشیو سایت برید و متنهای شهریور ماه رو هم

بخونید و نظر بدید...

 

شادی را به کسانی تقدیم میکنم که آنرا از من گرفتند

عشقم را بین کسانی تقدیم میکنم که دلم را شکستند

دعایم را نثار کسانی میکنم که نفرینم کردند

محبتم را به کسانی میدهم که بر دلم زخم نهادند

میخواهم بر غم تبرها درخت شوم

میخواهم بر روی پاهایم بایستم

تا آسمان شانه هایم را لمس کند

میخواهم بخندم ، چون که تو هنوز با منی

خدایا دوستت دارم........... پس دوستم بدار..........
 

بانوی من!

دلم می خواست در عصر دیگری دوستت می داشتم!!...

در عصری مهربان تر و شاعرانه تر!!..

عصری که عطر کتاب

عطر یاس و عطر آزادی را بیشتر حس می کرد

دلم میخواست، دلبرم بودی

در روزگار شارل آیزنهاور

ژولیت گریگور،

پل الوار،

پابلونردا،

چاپلین،

سید درویش و نجیب الریحانی....

دلم میخواست شبی با تو در فلورانس

شام میخوردم،

آنجا که تندیسهای میکل آنژ،

هنوز هم نان شراب را با جهانگردان قسمت میکنند!

دلم میخواست تو را در عصر شمع دوست داشتم

در عصر هیزم و بادبزنهای اسپانیایی

و نامه های عاشقانه با پر

و پیراهن های تافته ی رنگارنگ!

نه در عصر دیسکو، ماشینهای فراری و شلوارهای جین!

دلم میخواست تو را در عصر دیگری میدیم!!

عصری که در آن، گنجشکان

پلیکان ها و پریهای دریایی حاکم بودند!

عصری که ازآن نقاشان بود

از آن موسیقی دان هان،

عاشقان

شاعران

کودکان

و دیوانگان

دلم میخواست تو با من بودی

در عصری که بر گل شعر بوریا و زن ستم نبود!

ولی افسوس ما دیر رسیدیم

ما گل عشق را تجربه میکنیم

در عصری که با عشق بیگانه است!!........


[عکس: 88128248629507389440.jpg]

ولنتاین.................

******

سلام برعشق....

واژه ای که این روزها بر لبان همه جاریست... واژه ای که این روزها آن را

با هوس به اشتباه میگیرن!!!... واژه ای که یه زمانی هر کسی نمی توانست

آن را بر لب آورد... حال انقدر حقیر شده است که دیگر هوس ها و چشم چرانی ها

را هم عشق می نامند... این روزها برای اثابت کردن عشقت باید تنت را تقدیم کنی!!!...

این روزها برای باور کردن عشقت باید بگذری از اعتقادات، از افکارت، از علایقت

حتی از تنی که قسمتی از وجود توست!!!...

این روزها باید چشم هایت را ببندی مهر سکوت رو بر لب بزنی و دم نزنی...

قدیما عشق حرمت داشت، پسرا ناموس مردمو ناموس خودشون می دونستن..

هر جا دختری رو میدیدن که مورد اذیت و آزار قرار میگیره انگار اون دختر ناموس

خودشه ، فردین میشدن واسش، ولی حالا...................................

متاسفم برای نسل امروز، متاسفم واسه نسل فردا که شاید اوضاع بدتر از این

چیزی که هست بشه.....

میخوام تبریک بگم روز عشق رو به شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون، خسرو شیرین

عاشقان واقعی...

ای کاش عشق های امروز به پاکیه عشق های دیروز بود...

روز عشق بر عاشقان راستین مبارک 

 بهترينها رو براتون آرزو مندم

و اين گلهاي زيبا رو تقديم به همه ي عاشقا ميكنم .

 

 

romantic-pic (8).jpg

nh38ud5oe3r7ebo5pkmt.jpg

 من گل پژمرده ای هستم

                چشمهایم چشمه ی خشک کویر غم

تشنه ی یک بوسه ی خورشید

                تشنه ی یک قطره ی شبنم....

                                            فروغ فرخزاد

p40yyobpkbm7wzttzoiy.jpg

اکنون این منم که در دل این خلوت و سکوت

                    ای شهر پرخروش ، تو را یاد میکنم

دل بسته ام به او، و تو او را عزیز دار

                    من با خیال او دل خود را شاد میکنم

                                                    فروغ فرخزاد

pznttxvcnqgcoiqofj3x.jpg

از میان پلکهای نیمه باز

خسته دل نگاه می کنم

مثل موجها تو از کنار من

دور می شوی...

دور می شوی....

روی خط سربی افق

یک شیار نور می شوی

                           فروغ فرخزاد

کوچه به کوچه ، خونه به خونه دنبالت گشتم من دیوونه....

سایه به سایه  دنبالت کردم ، اما گم شدی دورت بگردم

بارون میبارید چشمام نمیدید قلبم یه لحظه صداتو نشنید...

بهم میریزه تموم دنیام وقتی تو نیستی من خیلی تنهام !!...

گریه ام میگیره وقتی که حرفام از یادت میره ...یادت میافتم بارون میگیره ...

بارون میگیره...

جایی نمیرم وای چه دلگیرم از دنیا سیرم بی تو میمیرم، بی تو میمیرم...

چشمامو بسته ام خسته ی خسته ام با عکسات اینجا تنها نشستم..

تو رو ندارم هی بد میارم دلم گرفته از روزگارم!!!...

سلام دوستای خوبم... روز برفی تون بخیر

هوای قشنگیه مگه نه؟؟؟... دلم میخواد برم برف

بازی ولی پایه ندارم ...

کی پایس بریم دستش بالا...........

امید

*****

می گویند از امید بنویس... و من، چگونه از امید بنویسم در حالی که دیگر

 هیچ امیدی به دل ندارم !!!...

 این روزها کم به سراغم می آید... نمیدانم کجاست... گویی در گوشه ای از این دنیا

پنهان شده است ...

صدایش میکنم، اما پاسخی نمیشنوم... 

اینبار گوشهایم را کمی تیزتر میکنم و در جستوجوی صدا...

.

.

.

 آری میشنوم!!.. صدایی مبهم گویی از دورترین نقطه ی دنیا می اید!!!...

لبخند بر لبهایم جاری میشود اینبار فریاد میزنم...

میشنویییییی!!!... من هستم . دختری تنها که روزهای زیادیست در انتظار

توست ... دستم را بگیر ، راه را نشانم ده، گیجو سرگردانم... دیگر امیدی در

من نیست برای رها شدن از این درد... درد عشق را می گویم دیگر تاب ندارم...

سکوت میکنم!!!!...

اینبار صدا به من نزدیکتر می شود به طرف صدا برمیگردم

گرمایی را در دستانم حس میکنم!!!...

ناگهان صدایی می شنوم که می گوید...

ای آفریده ی خدا درود من بر تو...

امید هیچ گاه جایی نمی رود همیشه با توست. وقتی وجودت را سرشار از حضور خدا کنی

و به وجود و حضورش ایمان بیاوری هیچ گاه نا امید نخواهی شد..پروردگاری که هیچ گاه

نگاهش را از تو دریغ نخواهد کرد و 

هرگز تو را به حال خود رها و نا امید نمیکند ...

پس امید داشته باش ،به پروردگاری که همین نزدیکی هاس ،

و تو را میبیند و دستان پر از

خواهش و نیازت را خالی نمیگذارد...

 

 

******

اکنون این من هستم ... دختری تنها در گوشه ای ترین گوشه ی تنهایی خویش..

مینویسم از عشق... از روزها و لحظه های زیبایش...

مینویسم از عشق ... از غم و هجرانش...

مینوسم از عشق... از لحظه ی دیدارش

مینوسم از عشق.... از انتظار شیرنش

که جان آدمی را بر لب میرساند....

مینوسم از سکوت... مهری که بر لب باید زد

مینوسم از دلتنگی ... که این روزها دیگر یک لحظه هم

رهایم نمیکند...

مینویسم از عشق... و لحظه ی تلخ جدایی

که حتی اسمش هم تن را به لرزه می اندارد چه رسد به چشیدن

طعم تلخش...

آری همین است که میشنوی ، تمام سهم من از عشق همین است

اکنون تنها با یاد و خاطراتش شب را به صبح میرسانم

 وصبح را به شب....

 

من باختم به خود باختم.....

به تصویر غلط فرشته های آدم نما باختم....

حال که حماقت هایم را می شمارم

آرام ....آرام.....

این جمله در ذهنم طنین انداز می شود

سنگ باش

تا سنگسار نشوی....







 

تو را می خواهم و دانم که هرگز

             به کام دل در آغوشت نگیرم

توئی آن آسمان صاف و روشن

            من این کنج قفس ، مرغی اسیرم

                                                               فروغ فرخزاد

دیدمت وای چه دیداری وای....

این چه دیدار دلازاری بود...

بی گمان برده ای از یاد آن عهد که مرا با تو

سرو کاری بود!!...

دیدمت وای چه دیداری وای...

نه نگاهی نه لب پرنوشی، نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی....

                                                    فروغ فرخزاد

خلوت خالی خاموش مرا ، تو پر از خاطره کردی

ای مرد...

شعر من شعله ی احساس من است

تو مرا شاعره کردی ای مرد...

آتش عشق به چشمم یکدم جلوئی کرد و سرابی گردید

تا مرا واله و بی سامان دید، نقش افتاده بر آبی گردید...

                                                             فروغ فرخزاد

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟؟!!!...

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟؟؟...

                                         فروغ فرخزاد

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت چه

باک، ترسم این عشق سرانجام

مرابکشد تا به سراپرده ی خاک...

                                        فروغ فرخزاد

این چه عشقی ست که در دل دارم

                   می گریزی زمن و در طلبت

من از این عشق چه حاصل دارم؟؟؟...

                  باز هم کوشش باطل دارم!!..

                                                                  فروغ فرخزاد

 

آري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم

اي ستاره ها اگر به من مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره ميكنم...

                              فروغ فرخزاد

دوست من!!..

همیشه رو به نور بایست ، اگر میخواهی تصوریر زندگیت سیاه نیافتد.

همیشه خودت را نقد بدان، تا دیگران تو را به نسیه نفروشند.

سعی کن استاد تغییر باشی...

نه قربانیه تقدیر...

در زندگیت به کسی اعتماد کن ، که بهش ایمان داری نه احساس..

و هرگز به خاطر مردم تغییر نکن!!..

این جماعت هر روز تو را جور دیگر میخواهند!!..

مردم شهری که همه در آن می لنگند به کسی که راست راه می زود

میخندند!!...

برایت خواهم نوشت...

از ابهام لحظه ها

از تردید...

از حجم مرگ آور نبودنت

از کسانی که رد میشوند و بوی تو را می دهند

برایت خواهم نوشت...

از حدیث تلخ بغض های تا ابد

از قناعت به یک خاطره، یک یاد

از صبوری منو جای خالی تو ، و شبهای من

برایت خواهم نوشت...

حتی تو هم برای من نبودی!!...

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

                      فروغ فرخزاد

وداع

 

می روم خسته و افسرده و زار 

 سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دلشوریده و دیوانه ی خویش

می روم تا که در آن نقطه ی دور

 شستشویش دهم از لکه ی خویش

زین همه خولهش بیجا و تباه..

می برم تا ز تو دورش سازم

زتو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال...

                             فروغ فرخزاد

تو را می خواهم و دانم که هرگز

                به کام دل در آغوشت نگیرم

توئی آن آسمان صاف و روشن

                من این کنج قفص مرغی اسیرم

                                         فروغ فرخزاد

بخونیدش حتما خیلی زیباس...

آرزویی ایست مرا در دل ،که روان سوزد و جان کاهد

هر دم آن مرد هوس ران را ، با غم و اشک و فغان خواهد

به خدا در دل و جانم نیست ،هیچ چیز جز حسرت دیدارش

سوختم از غم و کی باشد غم من مایه آزارش

شب در اعماق سیاهی ها مه چو در هاله ی راز آید

نگران دیده به ره دارم ، شاید آن گمشده باز آید

سایه ای تا که به در افتد من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سایه  خیره گردم به در دیگر

همه شب در دل این بستر جانم آن گمشده را جوید

زین همه کوشش بی حاصل عقل سر گشته به من گوید

زن بد بخت دل افسرده ببر از یاد دمی او را

          این خطا بود که ره دادی به دل آن عاشق بد خو را

آن کسی را که تو میجویی کی خیال تو به سر دارد

         بس کن این ناله و زاری را بس کن او یار دگر دار

 لیکن این قصه که می گوید کی به نرمی رودم در گوش

نشود هیچ ز افسونش آتش حسرت من خاموش

می روم تا که عیان سازم راز این خواهش سوزان را

شمع ای شمع یه چه میخندی؟؟

به شب تیره ی خاموشم.....

بخدا مردم از این حسرت که چرا نیست در آغوشم ...

                                                              فروغ فرخزاد

                                                                                                                               

                                                      

 

                                                         

 

فراموش کن خاطره نکن...

خدایا...

پشت آن پنجره که وا میشود رو به سوی دلم!!...

بیا پرده ها را کنار بزن که نورت بتابد به روی دلم!!..

خدایا کمک کن که پروانه ی شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش، مبادا بمیرد

خدایا دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت

اگرچه شکسته ، شبی میفرستم برایت...