قالب وبلاگ 🏆 Live Soccer TV: Match Update & Schedules - Jadwal Siaran Langsung


Mary Potter

باورم نمیشه....

ینی هیچ پستی تا الان نذاشتم بعد از شروع 1404؟

واقعا که پیر شدم حسابی.. البته بی راهم نیست..

یه ماه دیگه تولدم میشه و من میشم 33 ..

چه عددی..! میخواستم بگم شاید خوش یمن باشه.. آخه میگن تا 3 نشه، بازی نشه،

ولی مثل اینکه تا الان کلی بازی خوردم.. و دیگه دوست ندارم به خودم امید واهی

و دل شاد بدم..

خب.. چه می کنید با این روزگار؟؟

حالا که داره یادم میاد تا یکی دو ماه پیش درگیر جنگ بودیم...

هعی.. چه تروماهایی که تجربه نکرده بودیم.. قشنگ کلکسیون احساسات منفی مون

تکمیل شد.. بماند که چه استرس هایی کشیدیم...

حالم این روزها شده پوچی...

واقعا بین چند راهی تو زندگیم قرار گرفتم..

از یه طرف میخوام مهاجرت کنم ولی حالشو ندارم و منتها رزومه م تکمیل نیست و درگیر

مقاله هامم..

از یه طرف دنبال کار میگردم.. کو کار؟! تا الان چندین تا مصاحبه کاری رفتم ولی هیچی به

هیچی..

از یه طرف دلم میخواد دکترا بخونم.. اگه شد، تو همین ایران..

ولی..

از یه طرف دیگه م فشار خانواده ست که هر روز سنم رو به یادم میارن که: ادامه تحصیل

ندادی، مهاجرت نکردی، کار پیدا نکردی، ازدواج نکردی، همسن های تو

همه شون بچه دارن..

خیلی.. خیلی دارم سرکوفت میشنوم...

واااااااای.. دلم میخواد یه جایی برم که فقط فریاد بزنم و گریه کنم..

گریه کنم از این... از این فشاری که رومه...

اما فقط سکوت میکنم و میریزم تو خودم...

اصلا فک نمیکردم دهه 30 زندگیم اینقد کثافت و مزخرف باشه..

چیکار کنم واقعا.. خسته شدم.. هیشکی نیست منو بفهمه.. من تو بغلش

فقط گریه کنم.. فقط گریه...

هیچی نگم.. هیچی نگه...

ای کاش میشد راحت شد....

دلم میخواد فقط برم بیرون و خونه نباشم..

الانم این چن روز مریضم .. اصلا نمیدونم علتش چیه.. فقط میدونم نه فقط روحی،

بلکه جسمی م خوب نیستم...

میام اینجا می نویسم..

روزگارم تاسیانه.. تاسیان....

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۴ساعت 23:36 توسط مریم پاتر|

در حال نزدیک شدن به روزهای آخر سال هستیم..

خیلی دلم می خواست یه پستی بزارم که یه خورده شاد باشه اما وقتی

خود نویسنده ی وبلاگ، ناامیده، چطور از امیدواری حرف بزنه؟ چطور از

شادی و دل خوش و امید به آینده بگه؟؟

چه قد دلم تنگ روزهای گذشته اس.. روزهایی که همه چی رنگ و بوی عید

و سال نو داشت..

یادش بخیر.. قدیما چه ذوق و شوقی برای عید داشتیم.

خداحافظی بچه های مدرسه و دانشگاه تو اسفند ماه.. اشک هایی که ناشی از

دلتنگی بین رفاقتامون بود..

هر روز در کمد رو باز می کردیم و لباسهای عید رو نگا میکردیم و

میگفتیم: پس کی عید میشه..

و بعد، دید و بازدیدها.. مسافرت.. شادی.. حتی بدون لحظه ای فکر کردن به

یک ساعت بعدش..

هی... چه زود گذشت از اون لحظه ها..

دیگه حتی دلت نمیخواد چیزی رو نو کنی..

دلت میخواد همه چی کهنه باقی بمونه..

چرا قدر روزهای قدیم رو ندونستیم..

چرا قدر کودکی رو ندونستیم؟؟

چرا خواستیم که زودتر بزرگ شیم؟؟ مگه بزرگسالی چی داشت که اینقد

عجله داشتیم؟؟ به چی میخواستیم برسیم؟؟ به هیچی..

به هیچی و پوچی رسیدیم..

و سوال مهمتر: چرا من هنوز دوسش دارم؟؟؟

چرا دارم بهش فکر میکنم.. ؟؟

آخ که تو چه جهنمی دارم دست و پا میزنم..

چرا زندگی دیگه برام قشنگی نداره؟؟ رنگ و بوی دیگه ای نداره؟؟

پشت این قطرات اشکم، کوهی از ناامیدی هست...

ناامیدی نسبت به آینده.. نمیدونم چی پیش رومه..

یه مدتی یه برنامه ای رو شروع کرده بودم اما یه اتفاق تکراری باعث شد که

کلا وارد اون جمع نشم..

نبودن، خودش یه حضور هست..

در نبودن، یک حضوری هست که اونی که باید بفهمه، خودش می فهمه..

و اگه نفهمید، یعنی براش مهم نبودی که بخواد متوجه نبود حضور فیزیکیت بشه..

داشتم فکر می کردم من حتی اگه تو دنیای دیزنی ها، زیباترین و مهربون ترین پرنسس

هم بودم، باز هم شاهزاده می رفت سراغ یه جادوگر یا یه موجود پلید..

و این ناشی از تقدیر مزخرف منه..

اما با تمام این احوالات، تو اگه بهترین شناگر هم که باشی، یه شب تو رویای

داشتن اون یه نفر، غرق میشی..

..

Even if you are the best swimmer, one night you will drown in a

.dream of having someone

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ساعت 1:51 توسط مریم پاتر|

اومدند.. لحظات قشنگ کودکی و نوجوانی ما رو رقم زدند و رفتند.

دیروز، اتفاق تلخی رقم خورد که ما پاترهدها رو به سوگ نشوند.

متاسفانه، بانو مگی اسمیت، بازیگر نقش پروفسور مک گوناگل رو از دست دادیم..

هنوز باورم نمیشه که ایشون از پیش ما رفتند..

مگی عزیز نقش آفرینی های زیادی داشتند ولی برای ما پاترهدها، همون

پروفسور مگ گوناگلی هستند که در کنار جدیت شون، قلب مهربونی داشتند..

زیباترین تضاد تو شخصیت شما بود پروفسور.. منطقی ترین کارکتر احساسی ای

بودید که ما میشناختیم..

با رفتن هر کدوم از کارکترها برای منِ پاترهد، مثل این می مونه که انگار تمام

وجودم... تمام خاطرات خوش کودکی و نوجوانی که همراه با داستانهای هری پاتر داشتم،

جلوی چشمم یکی یکی در حال پر پر شدنه...

سخت دلتنگ سال های گذشته ام هستم که با هری پاتر سپری میشد..

دیگه هر وقت هری پاتر رو میخونم و می بینم، اشک امانم نمیده..

با هر صفحه ش...

با هر سکانسش...

تو چه کردی با ما رولینگ...

....

.....

.....

به یاد و احترام تمام رفتگان بازیگران هری پاتر، چوبدستیمون رو بالا میگیریم...

بازیگرانی که دنیای زیبای رولینگ رو برای ما به بهترین شکل ممکن به تصویر کشیدند،

خاطره ساختند و خاطره شدند...

...

نوشته شده در شنبه هفتم مهر ۱۴۰۳ساعت 20:56 توسط مریم پاتر|

روز 14 ام این ماه، تولدم شد....

32 ساله شدم.. شمع ام رو فوت کردم با بغض خفته ای که تو گلوم بود..

با کوله باری از آرزوهایی که بهش نرسیدم..

و فک کنم هیچ وقت نرسم..

با دلی که پیر شده، دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد..

احساس میکنم دیگه حتی نمیتونم عاشق بشم..

خیلی چیزا از اون زمانی که دوست داشتم بهش برسم، گذشت..

مرسی از روزگار عزیز که به کام خیلی ها چرخید ولی به کام من نه...

دارم با خودم کنار میام. با شرایطم... با دلم..

یعنی چاره ای ندارم..

با بدن و دلی خسته به زندگیم ادامه میدم.. واقعیت اینه که

زندگی میره جلو و من نمیتونم جلوشو بگیرم..

حکایت من، حکایت اون دختر کبریت فروشیه که کبریت آخرش رو

روشن کرد،

چون خسته شده بود.

ای کاش میشد تمومش کنم..

ای کاش..

....

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 22:55 توسط مریم پاتر|

امشب میگن ابر ماه هست.. یا ماه آبی...

میخوام بهش بگم که چه قدر دلم گرفته..

هر روز به این فکر می کنم که اصلا من چرا به این دنیا اومدم..

هیچ خواسته ی زیادی از کائنات نداشتم.. فقط دلم یه عشق واقعی می خواست..

چیز زیادی بود؟

چرا سهم بعضی آدم ها مثل من تنهاییه..؟

پس چرا میگن جهان هستی بر پایه عدالته؟!

من عدالتی نمی بینم..

سهم من از این دنیا، تماشای خوشبختی و عشق دیگران بود و بس...

ای کاش مادرم منو سقط می کرد..

منی که قرار بود تنها باشم، همون بهتر که نبودم..

که متاسفانه هستم و 32 سالگی از رگ گردن بهم نزدیک تره..

......

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳ساعت 2:0 توسط مریم پاتر|

تابستون..

فک کن تو این فصل، تو سیشل باشی.. قدم بگذاری رو شن های سفید...

آب فیروزه ای رنگ رو ببینی که یه موج خیلی خیلی آروم داره و میخوره به ساحل...

یدفه یه نسیم خنکی میزنه به صورتت..

یه دم و بازدم عمیق میکنی.. طوری که کل وجودت میشه یه نفس تازه..

سرت رو برمیگردونی و درختهای نخل رو می بینی ..

یه نوشیدنی کوکتل پیشته که هر کدوم یه رنگه...

میدونم..

عکسش هست..

میتونم همین الان براتون بزارم.. اما تصور کردن یه چیز دیگه ست..

وقتی شروع می کنی به تصور کردن جایی یا موقعیتی، با عمق وجود

حسش می کنی..

زندگی تو تصورات، خیلی خیلی قشنگتر از زندگی تو دنیای تاریک واقعیه..

من تو تصوراتم زندگی می کنم..

بعضی وقتا باهاشون میخندم.. بعضی وقتام باهاشون گریه می کنم..

دیدم تو واقعیت به خیلی چیزا نمیتونم برسم.. شانس رسیدنشو نداشتم..

بنابراین تصورش کردم..

شاید الان فک کنید من هزیون می گم.. نه.. هزیون نیست..

تو دنیای خیالاتت دیگه هیچ کس نیست که جلوتو بگیره. هیچ مانعی وجود نداره..

فقط خودتی و خودت..

نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد ۱۴۰۳ساعت 1:4 توسط مریم پاتر|

I've seen the world, done it all

Had my cake now

Diamonds, brilliant, in Bel-Air now

Hot summer nights, mid-July

When you and I were forever wild

The crazy days, city lights

The way you'd play with me like a child

....

I've seen the world, lit it up

As my stage now

Channeling angels in a new age now

Hot summer days, rock and roll

The way you play for me at your show

And all the ways, I got to know

Your pretty face and electric soul

....

?Will you still love me

?When I'm no longer young and beautiful

?Will you still love me

?When I've got nothing but my aching soul

I know you will, I know you will

I know that you will

?Will you still love me when I'm no longer beautiful

.....

Dear lord, when I get to heaven

Please let me bring my man

When he comes tell me that you'll let him in

Father tell me if you can

All that grace, all that body

All that face, makes me wanna party

He's my sun, he makes me shine like diamonds

....


درست یک سال پیش....

یک سال شد.. از قطع رابطه ام با اون..

چرا این آهنگو گذاشتم.. ؟ چرا این پست رو گذاشتم؟ چرا گتسبی رو؟؟؟

چون نقطه عطف آشنایی ما، گتسبی بود..

درست یک سال پیش، همین موقع ها بود که ازم خواست بهش فیلم خوب

معرفی کنم..

منم گتسبی رو بهش گفتم. اون دید. راجع بهش حرف زدیم...

صحبت راجع به شخصیت دیزی و گتسبی بود که باعث شد به هم نزدیک تر بشیم..

و رابطه ی عمیقتری بینمون شکل بگیره..

البته.. حس و علاقه ی من فقط به معرفی فیلم گتسبی به اون

محدود نمیشد...

تا قبل از اینکه من بیوفتم تو اون کلاس و با اون آشنا بشم، یه خواب عجیبی دیدم..

معمولا یه چند روز تعطیلات بین ترم داشتیم. تو اون تعطیلات من ترجیح دادم فیلم ببینم..

گتسبی رو انتخاب کردم و نگاه کردم...

شبش، خواب دیدم که یه پسری قد بلند با کت و شلواری که تنش بود و

تیپ خود گتسبی،

بهم گفت: مریم، برگرد .. من برگشتم و دیدمش..

به جای دیکاپریو، اون بود.. من این خوابو دیدم ولی اون پسر رو نمیشناختم.. وقتی بیدار

شدم، از این خواب عجیب و غریب که دیده بودم، به کسی چیزی نگفتم..

بعد از چند روز، سایت ثبت نام باز شد و من قرار بود که کلاسم رو با همون استاد

قبلیم ادامه بدم.

فک میکردم کلاسای استادم فعلا خالی می مونه.. برای همین گفتم بعدا

ثبت نام میکنم..

غافل از اینکه خیلی از بچه ها با استادم کلاس برداشتن و اون تایم با اون استاد

پر شد و من نتونستم بردارم.. خلاصه، مجبور شدم با یه استاد دیگه و کلاس دیگه

زبانم رو ادامه بدم..

جلسه ی اول، خیلی از بچه ها غایب بودند.. و البته منم هیچ کدومشونو نمیشناختم.

جلسه ی دوم، وقتی وارد کلاس شدم، دیدم چه قدر شلوغه. طوری که

جای نشستن نبود..

به زحمت کنار یکی از بچه ها جا پیدا کردم..

خلاصه، درس شروع شد.. استاد ازمون خواست که speaking رو با همکلاسی هامون

تمرین کنیم.. و به اون هم گفت که برو با مریم و فلانی یه اکیپ بشین..

اون اومد سمت ما.. من هنوز ندیده بودمش.. به محض اینکه دیدم، جا خوردم.

انگار برق بهم وصل کرده بودند.. چیزی که دیدم باور نمیکردم..

این، همون پسری بودش که تو خواب، به جای دیکاپریو با همون کت و شلوار

دیده بودمش..

(الان پیش خودتون میگین یه قصه ی فضایی و یا تخیلی دارم براتون تعریف میکنم و تو

دلتون ممکنه بهم بخندین و یا حتی مسخره م کنین.. نمیدونم بگم

خوشبختانه یا متاسفانه، اما از این دست اتفاقات غیرقابل باور، تو زندگیم زیاد رخ داده

که باورش برای خودمم سخته.. چه برسه به شما)

خلاصه، از این قیافه ی متعجب و پریدن یه دفعه ی من، خودشم تعجب کرد..

طفلک فکر کرد کاری کرده که اینقدر من ترسیدم..

بعد از اون، هر جلسه که روبه روم نشسته بود، همه ش به چهره ش یواشکی

نگاه میکردم....

یه علامت سوال بزرگ بالای سرم نقش بسته بود که من چرا باید خواب یه آدم

غریبه ای رو ببینم که اصلا نمیشناسمش..اصلا از وجودش خبر ندارم..

اونم تو قالب فیلم گتسبی ..

به خودم اومدم.. دیدم یواشکی به این غریبه ی آشنا علاقمند شدم..

یواشکی دوستش داشتم..

بعد اون، طی یه سری اتفاقاتی ما با هم ارتباط گرفتیم..

اولش تا یه جایی تقریبا با هم رسمی برخورد میکردیم..

اما بعد از فیلم گتسبی، همه چی بینمون تغییر کرد...

برای همین، گتسبی و داستانش منو یاد اون میندازه..

تا قبل از اون، گتسبی برام صرفا یک داستان و فیلم عاشقانه بود که ساده

ازش می گذشتم..

مثل رمانها و فیلمای عاشقانه ای که تا الان دیدم..

اما...

اما بعد از اون برام خاص شد.. معنی دار شد...

بعد از اون، همه چی برام عوض شد..

بعد از اون، دیگه همه چی برام رنگ باخت..

زندگی.. امید.. آرزوهام.. خودم.. اعتماد به نفسم....

هدف هام.. نگاهم نسبت به آدمها..

بعد از اون، من کلا یه آدم دیگه شدم...

اگر یه دلیل دیگه ای بود که به خاطرش میخواستم ایران بمونم، اون بود..

میدونم.. خانواده، دوستان، همه برام عزیزن و جای خودشونو دارن..

اما اونم تو قلبم جای دیگه ای داشت..

حیف که نفهمید..

اما.. هر وقت فیلم گتسبی رو می بینم، هروقت کتابشو میخونم،

هر وقت آهنگ و ملودی هاشو گوش میدم،

یاد اون میوفتم..

بهم نگید که فراموشش کنم.. چون توانشو ندارم..

یه وقتایی خیلی از اتفاقایی که برامون تو زندگی می افته و بعدش تبدیل به یه

خاطره میشه، رو نمیشه فراموششون کرد..

یه جایی، تو یه گوشه از ذهنت، تو ناخوادآگاهت، قرار میگیره..

وقتی وارد یه رابطه میشی.. یه سال، دو سال، حتی یک ماه.. بعدش به

هر دلیلی اون رابطه کات میشه، تو دیگه نمیتونی فراموشش کنی..

درسته که به ظاهر همه چی تموم شده...

اما بعدش، وقتی پاتو میزاری بیرون از خونه،

یه کوچه،

یه فصل،

یه آهنگ،

یه فیلم،

یه عکس .... باعث میشه که یادش بیوفتی ..

اونوقته که به خودت میای و می بینی که صورتت خیس از اشکه...

ای کاش مثل فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک، میتونستم برم یه جایی

این ذهن شلوغمو پاک کنم..

از هر چیز و هر کسی که ناراحتم میکنه..

از اون.. از حرفاش..

هعی.. قلبمو به کی سپردم...

....

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۳ساعت 1:45 توسط مریم پاتر|

روزی هزار بار به خودم لعنت می فرستم که مریم ای کاش پات می شکست و

به اون کلاس لعنتی نمی رفتی..

هنوز شماره هامونو سیو داریم.. تو واتساپ، هر چی استوری میزارم، نگاه میکنه..

اما بدون هیچ حرفی...

اون هم استوری میزاره و من نگاه میکنم..

اما بدون هیچ حرفی...

نمیدونم چرا این سکوت مزخرف نمیخواد تموم شه...

نمیدونم .. چرا قلب لعنتی م نمیخواد قبول کنه که همه چی تموم شده..

چرا قلبم همیشه بهم امید واهی میده که شاید..........................

شاید...................

همه ش شاید.. همه ش اما.. همه ش اگر....

و باز هم امید واهی دادن به خودم..

خدا.. داری منو با چی تنبیه می کنی..

تو که می دونی ما به هم نمیرسیم، دیگه چرا کمکم نمی کنی مهرش از دلم

بره بیرون...؟

خدا، صدامو بشنو...

آخر راه اومدن با روزگار گره ی کوریه که بخت منه

که تموم اتفاقای بعدش، شاهد زندگی سخته منه...

..........

شاید این زخمی که از تو خوردم و از حرارتش زبونه می کشم،

یا تموم بی کسی هامو همش، فقط از دست زمونه می کشم...

...........

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمیزاری و

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری و

بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره ی من، ابری نمی مونه همیشه...

..........

"من که پشتم به خودت گرمه و باز هر چی این راهو میام نمیرسم

نکنه دستمو ول کردی برم که به هر چی که میخوام نمیرسم....

..........

شایدم من اشتباهی اومدم که در بسته رو وا نمی کنی

من به این سادگی دل نمیکنم از تو که منو رها نمیکنی.."

آره.. شاید من اشتباهی اومدم...

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 2:24 توسط مریم پاتر|

حال من دست خودم نیست، دیگه آروم نمی گیرم

دلم از کسی گرفته که می‌خوام براش بمیرم..

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه های غم انگیز جدایی..

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن..

پای دنیای تو موندم، مثل عاشق هاای عالم

تا منو ببخشی آخر، تا دلت بسوزه کم کم

مثل آینه رو به رومه، حس با تو بودن من

دارم از دست تو میرم، عاشقی کن، منو نشکن...

میدونم.. این متن آهنگ سریال دلنوازانه..

شاید منم یه کسی هستم که دلش هنوز...

(توی ادامه مطلب، این متن رو به زبان انگلیسی برگردوندم. بخونیدش. اگر ایرادی داره، بهم تو کامنتا بگید. ممنون)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۴۰۲ساعت 1:6 توسط مریم پاتر|

چه قدر سخته که میخوام این پست رو بزارم..

همیشه میومدم اینجا و از حال و هوای خودم براتون میگفتم .. اما

اصلا یادم رفته بود که من یک پاترهدم.. تااینکه امروز ، یه تلنگر تلخ، منو به دنیای

هری برگردوند..

امروز مایکل گمبون، بازیگر نقش پروفسور دامبلدور رو از دست دادیم..

بهتره بگم واقعا دامبلدور رو از دست دادیم..

هنوز نتونسته بودم خبر فوت رابی کالترین، بازیگر نقش هاگرید رو هضم کنم که..

متاسفانه...

گریه نمیزاره براتون بنویسم..

شاید باورتون نشه، اما تک تک کارکترها و بازیگرهای فیلم هری پاتر،

انگار جزئی از خانواده م هستن که برای از دست دادن هر کدومشون اشک میریزم

و دست خودم نیست..

همینطور برای آلن ریکمن عزیز که نقش پروفسور اسنیپ رو داشت...

الان یاد اون سکانس آخری افتادم که آلن و مایکل بازی کردند.. هنوزم صدا و نگاه التماسی

دامبلدور به اسنیپ رو یادمه..

اما الان هیچ کدومشون نیستند..

وقتی خبر فوت اعضای هری پاتر و میشنوم، اینطور به نظر میرسه که تموم خاطرات

نوجوونی و جوونی م از جلوی چشمم در حال رد شدن هستند..

چرا هیچ چیز نیست که تو این روزگار خوشحالم کنه...

یادمه وقتی همیشه تو بدترین شرایط زندگیم بودم، به کتاب و فیلم هری رجوع

می کردم و همیشه حرف های دامبلدور بود که آرومم می کرد.. انگار بهم قدرت

می داد که بمونم و شجاعانه با تمام موانع زندگیم بجنگم..

همیشه حرفاش یادم هست و خواهد موند...

وقتی قلبم آکنده از ناراحتی بابت یک عشق از دست رفته بود، یاد حرف دامبلدور

میوفتادم که می گفت: "دلت برای مرده ها نسوزه، هری. برای زنده ها دلسوزی کن..

مخصوصا برای اونهایی که بدون عشق زندگی می کنند."

یا وقتی درد و ناامیدی وجودم رو فرا می گرفت، یاد این حرفش میوفتم که

می گفت: "شادی رو میشه حتی تو تاریک ترین لحظات هم پیدا کرد.. فقط اگه

یه نفر یادش باشه که چراغو روشن کنه."

یا وقتی می گفت: "این توانایی های ما نیست که نشون میدن که ما واقعا چه

کسانی هستیم،.. بلکه این انتخاب های ما هستند.."

همینطور که زندگی یک سفره، متاسفانه، مرگ هم حقیقت تلخیه که مجبور به

پذیرشش هستیم...

در پایان، باز هم، با قلبی پر از اندوه، از دست دادن مایکل گمبون، بازیگر نقش

پروفسور دامبلدور رو به جامعه ی جادوگری تسلیت میگم..

......

نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۴۰۲ساعت 0:34 توسط مریم پاتر|


آخرين مطالب
» تاسیان
» تیک تاک های آخر 1403
» بدرود پروفسور مک گوناگل
» ماجراجویی جدید و دیگر هیچ...
» Blue Moon
» Just Imagine...
» نقطه عطف این آشنایی..
» و باز هم امید واهی...
» ....
» به یاد پروفسور آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور...


Design By : Pichak