سَقف کاشانه ی من

تو با قلب ویرانه ی من چه کردی / ببین عشق دیوانه ی من چه کردی

در ابریشم عادت آسوده بودم / تو با بالِ پروانه ی من چه کردی

ننوشیده از جام چشم تو مستم / خمار است میخانه ی من، چه کردی؟

مگر لایق تکیه دادن نبودم / تو با حسرتِ شانه ی من چه کردی؟

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی / سفر کرده با خانه ی من چه کردی؟

جهان من از گریه است خیسِ باران / تو با سَقف کاشانه ی من چه کردی؟

در من این غریبه

این منم در آینه، یا تویی برابرم؟ / ای ضمیر مشترك، ای خودِ فراترم!
در من این غریبه كیست؟ باورم نمی‌شود / خوب می‌شناسمت، در خودم كه بنگرم
این تویی، خود تویی، در پس نقاب من / ای مسیح مهربان، زیر نام قیصرم!
ای فزون‌تر از زمان، دور پادشاهی‌ام! / ای فراتر از زمین، مرزهای كشورم!
نقطه‌نقطه، خط‌به‌خط، صفحه‌صفحه، برگ‌برگ / خط رد پای توست، سطرسطر دفترم
قوم و خویش من همه از قبیله‌ی غمند / عشق خواهر من است، درد هم برادرم
سال‌ها دویده‌ام از پی خودم، ولی / تا به خود رسیده‌ام، دیده‌ام كه دیگرم
دربه‌در به هرطرف، بی‌نشان و بی‌هدف / گم شده چو كودكی در هوای مادرم
از هزار آینه توبه‌تو گذشته‌ام / می‌روم كه خویش را با خودم بیاورم
با خودم چه كرده‌ام؟ من چگونه گم شدم؟ / باز می‌رسم به خود، از خودم كه بگذرم؟
دیگران اگر كه خوب، یا خدا نكرده بد / خوب، من چه كرده‌ام؟ شاعرم كه شاعرم!
راستی چه كرده‌ام؟ شاعری كه كار نیست / كار چیزی دیگری است، من به فكر دیگرم!

عالم بی‌اصل

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند / وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود / آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند

دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک / زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند

بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان / شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد / گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند

خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی / کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند

مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری / مه را نماند، مِهتری، شادّیِ او بر غم زند

افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل / زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند

نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح / نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند

نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند / نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند

نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا / نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند

اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود / جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند

برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل / تا نقش‌های بی‌بدل بر کسوه معلم زند

حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته / آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند

خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او / بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند

بحر مواج

یاران ره عشق منزل ندارد /  این بحر مواج ساحل ندارد

هر کس  نبندد  بر دلبری  دل / یا  آدمی  نیست  یا دل  ندارد

با چشم حق بین نقش جهان بین / این نقش حق است باطل ندارد

دلیل مهم

مهمترین روزهای زندگیت، روزیست که به دنیا می آیی و دیگری روزیست که دلیلش را متوجه میشوی.

مارک تواین

اسیر ضمیر

مـن آن نقـش آفـریـن نقـاش پیـرم

تـو آن نقشی که در دامت اسیرم

زدم بــر پــرده صــد بــارت دریـغـــا

نه آن بودی که هستی در ضمیرم

جاودانگی

صبح مال عرفاست، شب مال عشاق. هنوز که معلقی این وسط...

معلق، معلق مثل ذرات گرد و غبار،‌ بی هدف

یا نه،‌ مثل اون میوه ای که تازه رسیده و باید چیده بشه ...

این فتنه کار توست

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست / وین جان بر لب آمده در انتظار توست

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست / جز باده ­ای که در قدح غمگسار توست

ساقی به دست باش که این مست می پرست/چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

هر سوی موج فتنه گرفت است و زین میان / آسایشی که هست مرا در کنار توست

سیری مباد سوخته­ ی تشنه کام را / تا جرعه نوش چشمه­ ی شیرین گوار توست

بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد / ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت / این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

ای سایه صبرکن که برآید به کام دل / آن آرزو که در دل امیدوار توست

آیه مانند

"... خدایا!
مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید، نجات بخش،
تا قالب های ارثی را بشکنم،
تا در برابر "قالب ریزی" غرب، بایستم،
تا، همچون این ها و آن ها، دیگران حرف نزنند و من فقط دهن‌ام را تکان دهم!..."

کسانی که اجازه می‌دهند جهان یا بخشی از جهان برای‌شان برنامه بریزند، به هیچ یک از استعدادهای انسانی، جز استعدادی که میمون دارد، نیازی ندارند!

والعصر ... !

باید بکشد عذاب تنهایی را / مردی که ز عصر خود فراتر باشد