حالت اغما( قسمت دوم)
خوش اقبال بودم كه نسرين همكلاسيام بود. لااقل خودم اين طور فكر ميكردم. هر روز كه از خزانه فلاح به طرف دانشگاه تهران ميرفتم، تا دروازه قزوين آسفالت خيابانها تعريفي نداشت. نگران گرد و خاك باريكه كنار خيابان بودم و كت و شلوار سرمهايام. نسيرين اما نگران چيزي نبود. نه براي اينكه مسير نياوران تا دانشگاه گرد و خاك نداشت. اصولا اتومبيل روبستهاي كه او سوار ميشد هميشه شيشههايش بالا بود و جز سبيلهاي از بنا گوش در رفته راننده، چيزي از دورنش ديده نميشد. راننده عاقله مردي پرجذبه بود، اما نه براي نسرين كه با اين مرد جا افتاده به سردي و حتي خشونت حرف ميزد. دستور ميداد و بعد از اتومبيل پياده ميشد. روبهرو را نگاه ميكرد و كمي بعد از اخمي كه نثار راننده شده بود اثري باقي نميماند. نگاهش اما همچنان خط سيري صاف و مستقيم را تعقيب ميكرد؛ بيم ناك بودم نكند اين دختر در اولين جوي آبي كه مقابلش قرار دارد سقوط كند.
نسرين خنديد. سرما دوباره امانم را بريد. ديگر پشت نيمكت هيچ دانشگاهي نبودم. اما درون اين دالان سرد و تاريك چيزي تغيير كرده بود. زني كه پشت به من يخ زده بود. قنديلها درست از باريكه بلندترين شاخههاي مويش آويزان شده بودند تا كمر. حتم داشتم كه نسرين است. از جا بلند شدم و دست روي شانهاش گذاشتم. چيزي ترك خورد. زمين زير پايم بود كه انگار خالي شد. آن پايين اما يك مشت سيمان و كاشي، سفت سرجايشان ايستاده بودند. اين نسرين بود كه فروپاشيد. خرد شد و روي زمين پخش شد. ستارهها توي آسماني كه داشت زير پايم شكل ميگرفت سو سو ميزدند. اينجا دربند بود.
- خونه ما كمي اون طرفتره. نه توي دربند كه اونجا جاي زندگي نيست.
نفهميدم چطور با نسرين آشنا شدم. خودش ميگفت از طرز نگاههايم فهميده كه چيزي توي دلم ميجوشد. براي همين گرفتن جزوهام را بهانه كرده بود تا شماره تلفنش را گوشه آن بنويسد. جسور بود و جسارت تنها هنرش نبود. صاف توي چشمم نگاه كرد و گفت آن روز را با هم تا دربند برويم. يك غروب نسبتا خنك ارديبهشت ماهي. توي دربندي كه ستارهها، ريز و درشت، رفته رفته آسمان سياهش را منور ميكردند.
خنكي كه به سرما گراييد باز توي راهرو بودم. خردههاي تن نسرين آن قدر ريز بودند كه نشود دوباره چسباند. با اين وجود ديوانه وار سعي كردم همه را سر هم كنم. اول از نوك انگشتان.
- چه انگشتهاي مردونهاي داري.
دستم را كه توي دستش گرفت، هوري دلم ريخت پايين. توي ذهم جنگي بين واژههاي جسارت و وقاحت درگرفته بود كه صاف توي چشمانم نگاه كرد و گفت:
- هي! من همينم.
كف دست ظريفش مقابلم پهن شده بود. چشمانش محسورم ميكردند. نفهميدم چطور شد كه دستم را روي دستش گذاشتم و ضربانش نبضش توي پوستم فرو رفت. رفت و رفت تا به قلبم رسيد. كار ديگر تمام شده بود. عشق از راه رسيد...


زمانی تمامی مطالب این وبلاگ در خصوص داستان و داستان نویسی بود. اما حالا شرح حال خودم است. انسانی از میان چندین میلیارد انسان این کره خاکی که زندگیش داستانی است از میان میلیاردها داستان دیگر...