حالت اغما( قسمت دوم)

خوش اقبال بودم كه نسرين همكلاسي‌ام بود. لااقل خودم اين طور فكر مي‌كردم. هر روز كه از خزانه فلاح به طرف دانشگاه تهران مي‌رفتم، تا دروازه قزوين آسفالت خيابان‌ها تعريفي نداشت. نگران گرد و خاك باريكه كنار خيابان بودم و كت و شلوار سرمه‌اي‌ام. نسيرين اما نگران چيزي نبود. نه براي اينكه مسير نياوران تا دانشگاه گرد و خاك نداشت. اصولا اتومبيل روبسته‌اي كه او سوار مي‌شد هميشه شيشه‌هايش بالا بود و جز سبيل‌هاي از بنا گوش در رفته راننده،‌ چيزي از دورنش ديده نمي‌شد. راننده عاقله مردي پرجذبه‌ بود،‌ اما نه براي نسرين كه با اين مرد جا افتاده به سردي و حتي خشونت حرف مي‌زد. دستور مي‌داد و بعد از اتومبيل پياده مي‌شد. روبه‌رو را نگاه مي‌كرد و كمي بعد از اخمي كه نثار راننده شده بود اثري باقي نمي‌ماند. نگاه‌ش اما همچنان خط سيري صاف و مستقيم را تعقيب مي‌كرد؛ بيم ناك بودم نكند اين دختر در اولين جوي آبي كه مقابلش قرار دارد سقوط كند.

نسرين خنديد. سرما دوباره امانم را بريد. ديگر پشت نيمكت هيچ دانشگاهي نبودم. اما درون اين دالان سرد و تاريك چيزي تغيير كرده بود. زني كه پشت به من يخ زده بود. قنديل‌ها درست از باريكه بلندترين شاخه‌هاي مويش آويزان شده بودند تا كمر. حتم داشتم كه نسرين است. از جا بلند شدم و دست روي شانه‌اش گذاشتم. چيزي ترك خورد. زمين زير پايم بود كه انگار خالي شد. آن پايين اما يك مشت سيمان و كاشي، سفت سرجاي‌شان ايستاده بودند. اين نسرين بود كه فروپاشيد. خرد شد و روي زمين پخش شد. ستاره‌ها توي آسماني كه داشت زير پايم شكل مي‌گرفت سو سو مي‌زدند. اينجا دربند بود.

-          خونه ما كمي اون طرفتره. نه توي دربند كه اونجا جاي زندگي نيست.

نفهميدم چطور با نسرين آشنا شدم. خودش مي‌گفت از طرز نگاه‌هايم فهميده كه چيزي توي دلم مي‌جوشد. براي همين گرفتن جزوه‌ام را بهانه كرده بود تا شماره تلفنش را گوشه آن بنويسد. جسور بود و جسارت تنها هنرش نبود. صاف توي چشمم نگاه كرد و گفت آن روز را با هم تا دربند برويم. يك غروب نسبتا خنك ارديبهشت ماهي. توي دربندي كه ستاره‌ها، ريز و درشت، رفته رفته آسمان سياهش را منور مي‌كردند.

خنكي كه به سرما گراييد باز توي راهرو بودم. خرده‌هاي تن نسرين آن قدر ريز بودند كه نشود دوباره چسباند. با اين وجود ديوانه وار سعي كردم همه را سر هم كنم. اول از نوك انگشتان.

-          چه انگشت‌هاي مردونه‌اي داري.

دستم را كه توي دستش گرفت، هوري دلم ريخت پايين. توي ذهم جنگي بين واژه‌هاي جسارت و وقاحت درگرفته بود كه صاف توي چشمانم نگاه كرد و گفت:

-          هي! من همينم.

كف دست ظريفش مقابلم پهن شده بود. چشمانش محسورم مي‌كردند. نفهميدم چطور شد كه دستم را روي دستش گذاشتم و ضربانش نبضش توي پوستم فرو رفت. رفت و رفت تا به قلبم رسيد. كار ديگر تمام شده بود. عشق از راه رسيد...

 

حالت اغما

(اين يه داستان دنباله داره. اگه حوصله كرديد. دنبال كنيد. ممنون)

از اتاق خارج شدم و يكراست به سمت در خانه رفتم. پشت سرم سر و صداهاي عجيبي شنيده مي‌شد. احساس كردم عبور از اين راهروي باريك را قبلا هم تجربه كرده‌ام. دالاني كه سوز سرمايش استخوان شكن بود. انگار كه زمستان همه زورش را توي دهان سفيدش جمع كرده بود تا سردترين سوز سرماي تاريخ را توي اين راهروي باريك فوت كند. به در خروجي رسيدم. از اين جا به بعد ديگر از عهده‌ام خارج بود. در با چنان شدتي مقابلم مقاومت مي‌كرد كه توان هيچ كاري نداشتم. چند بار به طرف خودم كشيدم. فايده نداشت. محكم بود، اما پر از درز و حاشيه. سوز سرما از همين درزها چنان داخل مي‌شد كه قابل تحمل نبود. بايد دوباره به اتاق برمي‌گشتم. دخمه‌اي تاريك، اندكي گرم اما پر از سرو‌صداهاي ترسناك و دستي ناديده كه همواره از پشت سر تكانم مي‌داد. دورم مي‌چرخيد و خنده مي‌كرد.

توي اتاق گرم بود و تاريك. به هوش آمده بودم و در تب مي‌سوختم. پرستار گفت. مرتب هزيون مي‌گفتيد. بدن‌تون يخ كرده بود. يه لحظه فكر كرديم از دست رفتيد. اما حالا برعكس، داريد از تب مي‌سوزيد.

صورتش را نمي‌ديدم. يعني اصلا چشم‌هايم باز نمي‌شدند. فقط شنيدم كه قدم‌هايي نزديكم شدند. دو انگشت، پلك راستم را به روي روشنايي غير قابل تحملي باز كردند. بعد از چند ثانیه رهايش كردند تا باز به تاريكي پناه ببرم. آنجا كه راهرويي بلند و سرد در انتظارم بود. كابوس دوباره شروع شد. در حالي كه مي‌شنيدم كسي بيرون از اين كلبه وحشت داد مي‌زند: آقاي دكتر... بيمار دوباره رفت به حالت اغما...

توي راهرو ديگر به طرف در نرفتم. فايده نداشت. چندين بار امتحانش كرده بودم. اين بار تصميم گرفتم محكمتر از قبل باشم. رو به سياهي توي اتاق گفتم: چي از جونم مي‌خواي. بيا بيرون و چشم بدوز توي چشمام.

باز از پشت سر لباسم را كشيد. برگشتم و باز پشت سرم بود. كشمكش چند بار ديگر تكرار شد و اين بار به حرف آمد. گفت: اسم نسرين رو شنيدي؟

"نسرين" توي سرم چرخيد و چرخيد تا اينكه تمام موهاي سفيدم سياه شدند. رفتم پشت يكي از نيمكت‌هاي دانشگاه نشستم و بوي ادكلن نسرين مستم كرد...

یا حسین

 

حـــــرف دل ، اینـجـا پناهم داده است * دلــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است

 درد دلـهـایـش دلِ دیــــــوانه بُـــــرد * دسـت ما بگـرفت و تا مــیخــانه برد

 او که زینجــا رفت و ما را غـــم گرفت * حـرف دل با رفــتـنـــش مــاتـم گرفت

 "حسين" چراغ هدايت و كشتي نجات بار ديگر آمده است تا دين جدش را از زنگار روزمرگي رهايي بخشد. كاش اينبار كسي باشد كه فرياد هل من ناصر ينصرني‌اش را لبيك گويد...

 

اسکناس

بار آخر كه داشتم مي‌رفتم اداره، فقط يه اسكناس ده هزارتومني توي جيبم بود. درش آوردم. رنگ سبزش واقعا اغوا كننده بود. مثل ديدن يه دختر همه چي تموم براي يه جوون عذب ( نه براي ما متاهل جماعت ). به فكرم رسيد وقت بي‌پولي مي‌شه حسابي با اين تيكه كاغذ خوشرنگ لاس زد. بوييد و نوازشش كرد.

هنوز از تماشاش سير نشده بودم كه توي دستم لرزيد و افتاد توي جوي آب. به نظرم باد رقصوندش كه اون طور وول خورد و عشوه كنان توي استخر دراز و بد بوي كنار خيابون شيرجه رفت. حالا من بدو، اون بدو. سرعتش واقعا زياد بود. پيچيد توي يه كوچه. براي بار اول بود كه مي‌ديدم جوي اصلي به مسير فرعي مي‌ره. اما از اونجايي كه زمان بد بياري همه چي امكان داره. من و اسكناس و جوي آب وارد ماجراهاي پيچيده‌اي شديم.

بگذريم كه از هفت شهر عشق عطار گذشتيم و وارد دنياي ليلي و مجنون شديم، سندباد سلام‌مون داد و چهل دزد بغداد بد جور تعقيب‌مون كردند. حتي مهم نبود كه توي اين سفر طول و دراز از اسكناس رنگ و رويي نموند و شلوارم از جفت زانو پاره شد و از زردي صورتم معلوم شد كه دچار سوء تغذيه شديدي شدم. مهم اين بود كه به بهاي از دست دادن يه اسكناس ده هزار تومني، كل دنياي خيالي داستان‌ها رو گشتم و كيفش رو بردم.

تنها بخش بد اين داستان وقتي بود كه به هوش اومدم. يكي داشت زير لب مي‌گفت:‌خاك تو سر خسيسش كنن. به خاطر يه اسكناس 10 هزار تومني فرتي رفته زير ماشين... يادم افتاد سرپيچ، همون جايي كه اسكناس مي‌خواست از مسير اصلي به فرعي بپيچه، يه ماشين شاستي بلند با صداي بلندي ترمز زد...

هرچی شما بگید

كاش مي‌شد يقه‌اش رو مي‌گرفتم و مي‌گفتم: عشقم نمي‌كشه انجامش بدم. ناراحتي خودت برو جلو.

كاش مي‌شد براي يه بارم كه شده تو روش وايستم و بگم: فكر كردي چون رئيس اداره‌اي هر ... خواستي مي‌توني انجام بدي؟ نه باباجون از اين خبرا هم نيست.

كاش مي‌شد...

كسي زد روي شانه‌ام. از جا پريدم. رئيس بود. گفتم: سلام امري داشتيد؟

گفت: چند وقته تو لكي؟ چيزي شده؟

دستپاچه شده بودم. فكرم به جايي قد نداد و الكي گفتم: از شما چه پنهون عاشق شدم.

لبخندي زد و گفت:‌خب طرف كي‌ هست؟

گفتم: هر كي كه شما بفرماييد.

پنج مهر سالروز تولدم

تولدت مبارک بابایی

پناه بر خدا! جمعه همين هفته 34 سالم مي‌شه. اصلا چي‌ شد كه به اينجا رسيدم. به نظرم مي‌رسه بيشتر از 20 سال توي اين دنيا زندگي نكردم. چهار پنج سال دوره بچگي، هفت هشت سال مدرسه و بعد دانشگاه. سه چهار سال هم دوره جووني و عاشق پيشگي. پس بقيه‌ش چي شد. كجا رفت؟ يعني مي‌شه آدم 10 سال يا 15 سال از عمرش رو گم كنه؟.

ديشب با همين فكر خوابيدم. صبح توي ايستگاه مترو يكي دستش رو گذاشت روي شونه‌ام. عاقله مردي حدودا 50 ساله بود. پرسيدم چيزي مي‌خواستي پدر جان؟ دو تا پسر كه ظاهرشون نشون مي‌داد بيشتر از 20 سال ندارن. زدن زير خنده. يكي شون گفت: حاجي شما جاي باباي اين آقايي. به روي خودم نياوردم. حداقل 13 – 14 سالي از من كوچكتر بودن. خوب نبود باهشون كل كل كنم. عاقله مرده گفت: آقا جون بيا برگرديم خونه. با تعجب نگاش كردم. گفتم: با مني؟ بدون حرف دستم رو گرفت و گفت: كار هر روزته. خيلي وقته بازنشسته شدي. بيا بريم خونه.

كمي بعد به خودم اومدم و ديدم كه دارم داد مي‌كشم. مردم دورم جمع شده بودن. همون عاقله مرده يه آينه جلوي صورتم گرفته بود و به جماعت مي‌گفت: آقامه. آلزايمر داره. تا آينه نشونش ندي يادش نمي‌ياد كجاي كاره. فكر مي‌كنه هنوز جوونه.

به آينه نگاه كردم. زدم زير گريه. مطمئن بودم كه اين تصوير چروكيده من نيستم. دو سه نفر كمكم كردند تا از جام بلند شم. پسرم توي گوشم گفت: گريه نكن آقا جون امروز تولد هشتاد و چهارسالگيته...تولدت مبارك بابايي.

پایان آرام

پول را گرفت و رفت. بدون اينكه آثاري از نااراحتي يا عذاب وجدان در صورت سنگي‌اش ديده شود. صداي در كه آمد زدم زير گريه. احساس كردم برگشت. مطمئن نبودم تا اينكه كنارم ايستاد. پرسيد: چرا؟

گفتم: عزيزم بود. دوستش داشتم؟

باز پرسيد: پس چرا؟

جواب دادم: خيانت...

پشت به من كرد و به طرف در رفت. اين بار خودش برگشت و گفت: خيلي درد نكشيد. اگه از كارم راضي هستيد مي‌تونيد شماره‌م رو به آدم‌هاي مطمئن بدين.

قاتل اجاره‌اي از در بيرون رفت. دلخوش داشتم كه پايان آرامي براي همسر خطاكارم رقم زده‌است.

پسر پیرم

36 سال بعد از مرگم بود كه برايم جشن تولد گرفت. با او قهر بودم اما به جشنش آمدم. مويي سفيد كرده بود كه يعني حسابي پير شده. خوب كه نگاه كردم خودم را توي صورتش ديدم. همان چين و چروك‌هاي زمانه پيري و همان اخم‌هايي كه مختص خانواده محمدي است. دست روي شانه‌اش گذاشتم و همگي گفتيم سيب، دوربين فلش زد و با عصبانيت گفتم: قبلش بايد تا سه مي‌شمردي.

كسي صدايم را نشنيد جز پسر پيرم كه برگشت و به طرفم نگاه كردم. هوري دلم ريخت پايين. اگر توي عكس‌شان ظاهر مي‌شدم حتما همگي سكته مي‌كردند و حالا خودم از نگاه‌هاي يك پيرمرد زهوار در رفته مي‌ترسيديم. پسرم گفت: اين جشن رو در آستانه تولد صد سالگي پدر خدابيامرزم گرفتم. حدودا 74 سال داشت كه به رحمت خدا رفت. يعني همين سني كه الان من دارم.

بعد اشك توي چشمانش حلقه زد و دو دخترش قربان صدقه‌اش رفتند كه زمانه فرق كرده و الان علم آن قدر پيشرفت كرده كه سرطان كبد را درمان كنند. اما نه پسر پيرم احمد حرفشان را قبول كرد و نه من. توي چشمانش كه نگاه كردم آثار مرگ به خوبي ديده مي‌شد. آن اواخر، 36 سال پيش كه داشتم مي‌مردم يكبار توي بيمارستان به آينه نگاه كردم. چشمانم ديگر آن غرور سابق را نداشتند. احمد گوشه اتاق نشسته بود كه جلو آمد و گفت: بابا جون دكتر مي‌گه حالت چند روزه بهتر شده. حرفش را قبول نكردم و درست روز بعد از دنيا رفتم...

پس احمد هم رو به موت بود كه بعد از سال‌ها ياد پدرش را كرده بود. سرطان كبد، درد مشتركي‌ بود كه مي‌خواست پسر پيرم را پيش من بياورد. البته بعد از حساب و كتاب و شب اول قبر و... كسي دست روي شانه‌ام گذاشت و به خود آمدم. احمد بود. گفت: به نظرم سكته كردم بابا. بهتر، مردن از درد سرطلان كبد خيلي چيز جالبي نبود.

دخترها فرياد مي‌زدند كه از در خانه خارج شديم. حيف آن كيك تولد بزرگ...

باز از مرگ

نزديك خونه ما پارك نستبا بزرگيه كه تقريبا هر روز براي رفتن به سركار بايد عرضش رو طي كنم. همين پريروز بود كه بوي سبزه‌ها و درخت‌ها به مشامم خورد،‌ ياد قبرستان افتادم! يادم افتاد بچگي‌ها،‌ وقتي كه هنوز پنج سالم كامل نشده بود و پدرم به رحمت خدا رفت،‌ مادرم هر پنجشنبه ما رو به زيارت قبور مي‌برد و چون دور و بر گورستان پر بود از باغ‌ها و مزارع كشاورزي،‌ براي من بوي درخت‌ها و طبيعت گره خورده بود به تصوير قبرستان و سنگ قبر!

اين خاطرات تقريبا اولين تجربه‌هاي جدي زندگي‌ام بود. تجربه‌اي كه با مرگ گره خورد و شايد جزيي از شخصيتم شده كه اغلب نوشته‌هام يادي از مرگ توي خودشون دارن. البته شايد چند سال از وبلاگ نويسي و داستان نويسيم گذشته بود كه چند نفري بهم گفتن چرا اين قدر از مرگ مي‌نويسي. تازه اون وقت بود كه مروري به داستان‌ها و نوشته‌هام كردم و متوجه شدم راست مي‌گن.

اون روز كه بوي طبيعت براي چند صدمين و يا چند هزارمين بار من رو ياد محيط قبرستان انداخت. فهميدم كه خاطراتم با مرگ گره خورده و هر بار كه قراره مطلبي بنويسم اين خاطرات ناخودآگاه خودشون رو به رخم مي‌كشونن.

آدم كه قلم به دستش مي‌گيره و اسمش مي‌شه نويسنده. حالا در هر مرتبه از توانايي از آماتور گرفته تا اون حرفه‌اي‌ها كه رسيدن بهشون آرزوي امثال منه، همگي‌مون شرح حال خودمون رو توي داستان‌ها و نوشته‌هامون مي‌نويسيم. كم و زياد داره ولي هميشه خدا دنياي دروني‌مون رو توي داستان‌ها به بحث مي‌ذاريم و بازنويسي مي‌كنيم.

اما من قراره باز از مرگ بنويسم؟

کمال و مش عیسی

چند شب پيش به پارك بزرگ نزديك خانه‌مان رفتم. زير يك درخت بيد،‌ وقتي كه شاخه‌هاي آويزانش را در مسير باد قرار داده بود، اتفاق عجيبي افتاد. كمال،‌ قهرمان يكي از داستان‌هايي كه چند سال پيش نوشته بودم،‌ آنجا خوابيده بود. با شكم ورقلمبيده‌اش،‌ خروپف مي‌كرد. اول فكر كردم خودش نيست. كسي شبيه اوست و از كنارش عبور كردم، اما كمال صدايم كرد. انگار كه از توي يك داستان بيرون آمده باشد نزديك آمد و دستش را جلويم گرفت. پرسيدم چه منظوري دارد؟ گفت: گرسنه‌ام! يه نامردي بيچاره‌م كرده.

تا آنجا كه يادم مي‌آمد كمال آدم فقيري بود اما دستش را جلوي كسي دراز نمي‌كرد. گفتم: پس غرورت كجاست؟‌ لبخندي زدي و گفت: داداش اگه نمي‌خواي كمك كني نصحيت‌مون نكن. خيلي داغونم...

حدس زدم معتاد شده. اما هنوز روي پا و قوي بود. دست توي جيبم كردم و يك اسكناس هزارتوماني كف دستش گذاشتم. يقه‌ام را گرفت! گفت كمتر از 10 هزار تومان بدهم حالم را مي‌گيرد! حالا ديگر مطمئن بودم كه اين آدم كمال نيست. كسي شبيه به اوست. مردي بيچاره كه شايد اگر توي يك داستان متولد مي‌شد مي‌توانست خوشبخت‌تر از اين باشد. به ناچار هرچه توي جيبم بود به او دادم و راهم را كشيدم و رفتم. صداي پيرمردي را از پشت سر شنيدم كه گفت: كمال چقدر كاسب شدي؟

كمال با بي‌حوصلگي پاسخ داد: كنس نه توي داستاناش برامون مايع گذاشت نه اينجا. برو حقت رو ازش بگير.

جا خوردم. برگشتم و از كمال خبري نبود. در عوض مش عيسي، از توي تاريكي بيرون آمد و گفت: به من كمتر از كمال بدي آبروت رو مي‌برم. اصلا از داستان‌هات مي‌يام بيرون.

بعد دستش را جلويم گرفت. كسي صدايم كرد و از خواب بيدار شدم، داستان نا تمام كمال و مش عيسي روي ميز بود. هنوز حالم كاملا جا نيامده بود كه همسرم گفت: دو نفر اومدن كارت دارن. ميگن اسم‌شون مش عيسي و كماله...

تا آخرش ايستاد

b.jpg

پدر سردار حاج كاظم رستگار جمعه فوت كرد و امروز هم دفن مي‌شه. اين پيرمرد 94 خودش از رزمنده‌هاي قديمي به حساب مي‌ياد كه چند سالي، اون هم توي سن پيري به جبهه رفته بود. اما مي‌خوام فوت اين بنده خدا رو بهانه‌اي قرار بدم براي گفتن از پسرش يعني شهيد حاج كاظم نجفي رستگار. اين بنده خدا فرمانده تيپ 10 سيدالشهدا(ع) بود كه يكي از قوي ترين تيپ‌هاي سپاه به حساب مي‌يومد. مي‌خوام بگم فرماندهي تيپ سيدالشهدا(ع) كم مقامي نبود. اما تقريبا سال 63 به دليل اختلافاتي كه بين بچه‌هاي سپاه تهران با فرمانده كل سپاه پيش اومد،‌ حاج كاظم رستگار از سمتش كنار گذاشته شد( به تعبيري استعفا داد) اما حاج كاظم به چيزي‌هايي كه بهشون اعتقاد داشت پشت نكرد. به عنوان يه بسيجي ساده اون هم جزو نيروهاي همين تيپ سيدالشهدا(ع) باز به جبهه برگشت. دقت كنيد كه ايشون فرمانده تيپ بود و حالا مي‌بايست به عنوان كوچكترين عضو همون تيپ باز به ميون بچه‌هاي تيپ برمي‌گشت. نمي‌دونم اون ايام چي به سر اين مرد گذشت. اما تا تهش پاي اعتقادش واستاد و همون سال 63 شهيد شد. جسدش 16 سال بعد برگشت و خاك شد. حاجي تا آخرش ايستاد.

با مرور زندگي حاج كاظم نجفي رستگار ياد حكايتي از شيخ جنبيد مي‌افتم. يا همون ابوسعيد ابوالخير خودمون. ميگن يه روز اين عارف داشت با جمعي از يارهاش توي يه راهي مي‌رفت. مي‌بينه يه راهزن رو دار زدن. مي‌ره و كف پاي راهزن رو مي‌بوسه. مي‌گن يا شيخ اين حرومي بوده دزد بوده چرا پاش رو بوسيدي. ميگه: كار خويش تمام كرد.

يعني اين آدم هرچند توي راه بدي قدم برمي‌داشت ولي اون قدر مرد بود كه تا تهش وايسه. حالا امثال حاج كاظم‌ها... توي راهي كه خوب بوده... حاجي تا آخرش ايستاد.

نابغه ها

كيان بيل را توي زمين نرم باغچه فرو برد و بالا را نگاه كرد. چهار رشته كابل برق، خيلي ظريف، صورت يكدست آسمان را خراش داده بودند. كمي آن طرفتر دو زاغ با فضولي هرچه تمامتر حركاتش را زير نظر داشتند. كيان بيل را همراه كمي خاك و گل از توي باغچه درآورد و دو سه بار ديگر حركتش را تكرار كرد. بار چهارم يا پنجم بود كه تيغه بيل محكم به شي‌ايي فلزي برخورد كرد. صدايش آن قدر بلند بود كه يكي از زاغ‌ها از جا كنده شد و غار غار كنان رفت. دومي كمي بال بال زد و سرجايش نشست.

كيان دست انداخت و يك سنگ برداشت. آن را به طرف زاغ پرتاب كرد و با رفتن آن،‌ ديگر هيچ شاهدي وجود نداشت. بعد كار بيل زدن را سرعت داد و خيلي زود كمدي فلزي از دل خاك بيرون زد. دور كمد يك طناب پيچيده شده بود. با چند ضربه تيغه بيل آن را باز كرد. بوي تعفن طوري مشامش را آزار كه داد ناخودآگاه چند قدم به عقب رفت. بعد يقه‌اش به صورتي به دندان گرفت كه قسمتي از آن بيني‌اش را پوشاند. جلو آمد. دست انداخت و شانه‌هاي جسد را گرفت. وزنش از بار آخر كمتر شده بود. خيلي كمتر. با دو دست بيرونش كشيد و روي زمين گذاشت. هنوز كمي پوست و مو روي استخوان‌ها باقي مانده بود. دوباره اطراف را نگاه كرد. گردنبند طلايي روي گردن سياه جسد برق مي‌زد. بايد قفلش را باز مي‌كرد. وگرنه امكان داشت با كشيدن رنجير گردنبند، گردن جسد كنده شود.

گردنبد بو مي‌داد. آن را در يك برگ كاغذ سفيد پيچيد و توي جيبش گذاشت. دوباره جسد را به داخل كمد برگرداند و رويش خاك ريخت. هنوز كارش تمام نشده بود كه كسي از پشت سر گفت: پس كار تو بود؟

برگشت، حميده بود. با دستپاچگي گفت: به تو چه! اصلا چي مي‌گي؟ چي كار من بود؟

حميده جلو آمد و پايش را روي تكه‌اي از كمد كه هنوز بيرون مانده بود گذاشت. لبخندي زد و گفت: بدش بياد وگرنه به كسي كه نبايد ميگم.

كيان چند بار نفس نفس زد. حميده خنديد و گفت: الكي حرص نزن. تهش بايد رو كني.

كيان چند ثانيه‌اي به صورت گرد و مصمم حميده نگاه كرد. كمي بعد دست توي جيبش كرد و گفت:‌ نصف، نصف

حميده كاغذ مچاله شده را گرفت و باز كرد. چشمانش برق مي‌زدند. بعد روبه‌رو را نگاه كرد و گفت: "پشت سرت رو بپا خنگول" سپس با صداي بلندتري گفت: سلام عمه نسرين.

كيان از جا پريد و به عقب نگاه كرد. عمه با عينك ته استكاني‌اشن جلو آمد و گفت: 10 روزه خبري ازش نيست. شماها پيداش نكردين؟

حميده لبخندي زد: اي بابا عمه جان بيخيال نميشين شما. يه گربه كه بيشتر نبود.

عمه غرغر كنان مسير آمده را برگشت و كيان رو به حميده گفت: تو كشتيش؟ مي‌دونستم هيچ وحشي غير از تو نمي‌تونه سر يك گربه رو اون طور با چكش داغون كنه؟

حميده پوز خندي زد و گفت: حداقل من جسد دزد نيستم! اما قبول داري ما دو تا نابغه‌ايم.

روز بعد پليس با گزارش يك طلا فروش برادر و خواهري را كه قصد داشتند گردنبد گرانقيمتي را بفروشند باز داشت كرد. مرد طلا فروش از اينكه مي‌ديد دو بچه هفت و هشت ساله چنين شيء با ارزشي با خود دارند شك كرده بود.

2 ساعت زندگي مشترك

05580128995180389946.jpg

تصوير شهيد مصطفي بختياري اصل توي اينترنت هست. محاسن سياهي دارد در صورتي تقريبا گرد و نگاهي ساده كه دل آدم را مي‌سوزاند. اين جوان اهوازي دامادي هست كه تنها دو ساعت زندگي مشترك را تجربه كرده. داستان در موردش زياد است. اينكه بعد از برگشت از جبهه به بهشت آباد اهواز مي‌رفته و توي قبري مي‌خوابيده و رفقا برايش مراسم ختم مي‌گرفتند! انگار مي‌خواسته هميشه ياد مرگ باشد. آماده براي رفتن. معلمش مي‌گفت به مصطفي گفتم شهادت حقش است. اصلا دنيا آمده كه شهيد شود. تصويري شود توي قابي كه وقتي نگاهش مي‌كني دلت بلرزد. از پاكي،‌ سادگي و عظمتي كه توي دل اين بچه‌ها پنهان بود. اما مصطفي آن زمان كه آقا معلم او را از درون يك قبر بيرون كشيد، هنوز نفس مي‌كشيد. زنده بود و بايد زندگي مي‌كرد. كمي بيشتر غذا مي‌خورد. بيشتر مي‌خوابيد و بيشتر زندگي‌ مي‌كرد. حرف‌هاي آن روز معلم روي مصطفي اثر گذاشت. ظاهرش كه اين طور بود. مادر هم خوشحال شد كه پسرش را داماد مي‌كند. جشن ازدواج ساده‌اي براي مصطفي در يك شب برگزار شد. بعد از مراسم از نوعروسش خواست به بهشت آباد و زيارت قبور شهدا بروند. نيمه‌هاي شب وقتي به خانه برگشتند كه تا اذان صبح تنها دو ساعت فاصله بود. مصطفي نماز را خواند و از خانه بيرون زد. مسيري را رفت كه ديگر بازگشتي نداشت. چند روز بعد به عروس خانم خبر دادند همسرش شهيد شده. مصطفي بختياري اصل شهيد شده بود.

شیر

 

شیر دو دستش را ستون كرد و بي‌حوصله از جا بلند شد. بدنش را كش داد و خميازه كشيد. كمي دورتر سياهي جنباني ديده‌ مي‌شد. روي زمين خم شد. شامه‌ي ابا و اجدادي‌اش مي‌گفت كه شكار نگون بختي با پاي خودش به دام خواهد افتاد. گويي موجود دو پايي بود كه در تنهايي خويش به قتلگاه نزديك مي‌شد. حيوان در حالي كه دو دستش را كاملا خم كرده بود، دمش را تكان داد و روي دو پا نيم خيز شد. سياهي همچنان پيش مي‌راند. آن قدر جلو آمد كه صداي قدم‌هايش شنيده مي‌شد.

شير پيشتر از اين موجودات دو پا مي‌ترسيد، اما آن روز حس گرسنگي بر هر احساس ديگري غلبه مي‌كرد. او شكارچي زاده شده بود و بايد با يك حركت حساب شده روي طعمه مي‌جهيد و حسگر دندان‌هاي نيشش را با نبض رگ گردن شكار آشنا مي‌ساخت.

اما صداي قدم‌ها قطع شدند. شير بو كشيد و نيم خيز طعمه را دور زد. طوري كه دستان خم شده‌اش كمترين تحرك را داشتند و با كمك دو پا نيم دايره‌اي به شعاع سه متر را دور زد. سپس سرش را كمي بلند كرد و از لابه‌لاي بوته‌ها به سوي هدف نگاه كرد.

انسان ايستاده بود و با شي‌اي كه جلوي چشمانش گرفته بود، اطراف را مي‌پاييد. شير احساس خطر كرد و سرش را لابه‌لاي علف‌ها فرو برد. انسان به طرفش آمد و در چند متري‌اش دوباره ايستاد. حالا وقتش فرا رسيده بود. دو قدم سريع و بلند رو به جلو و بعد جهشي كه مي‌توانست طعمه ايستاده‌اش را نقش زمين كند. حيوان آخرين جوانب كار را سنجيد و بي‌مهابا از جا جهيد...

 در يك آن غريو غرش با شليك گلوله در هم آميخت و همه جا تاريك شد. از درون جمعيت صداي جيغ چند زن شنيده شد. چراغ‌ها روشن شدند و شير نگون بخت براي چندمين بار طي چند روز گذشته،‌ توسط مربي رام كننده‌اش شكار شده بود. مربي كلاهش را از روي سر برداشت و رو به جمعيت گفت: اين طور بود كه جد من مارك بزرگ تونست يكي از اجداد اين حيوان رو به هلاكت برسونه.

جمعيت كف زدند و شير از جا بلند شد. حالا وقت پريدن از حلقه آتش بود.

شهیدی که شرمنده ام کرد

كوروش جهانگيري را نمي‌شناختم. مدت‌ها بود كه يكي از دوستانم تقاضا داشت شرحي از زندگي‌ نامه‌ اين شهيد مسجد سليماني را در روزنامه‌مان منتشر كنيم. در فكرم بود وقتي 220 هزار شهيد توي هشت سال جنگ داده‌ايم. بايد سراغ دانه درشت‌ها باشيم و فرماندهي يا شهيدي كه كار خاصي انجام داده را سوژه كنيم. پشت گوش مي‌انداختم تا اينكه از رو رفتم و با برادر شهيد تماس گرفتم. در نبود پدر و مادر (فوت هر دوي‌شان) بنده خدا حتي يك خاطره هم از برادرش در خاطر نداشت. گرفتار اهل و عيال شده بود و يادش نمي‌آمد كوروش كي رفت و چه شد كه ديگر روي پاهايش برنگشت! شايد هم هول كرده بود و توي مصاحبه ذهنش از كار افتاد. بعد سراغي از همرزمانش گرفتم. به ياد داشتند كه كوروش دبيرستان را رها كرد تا توي دانشگاه جبهه ثبت نام كند. كلي سين جيم‌شان كردم تا اينكه فهميدم كوروش صاحب يك وجب از خاك كشوري كه جانش را فداي آن كرد نبود. حتي يكي از همرزمانش كه حالا از خوزستان به تهران آمده و دك و پزي به هم زده، الافم كرد و حاضر نشد از شهيدي بگويد كه توي سن 18 سالگي آن هم 27 سال پيش در گوشه‌اي از خاك جبهه‌ها توي خون خودش غلت زده. شايد هم فكر مي‌كرد حالا كه از همراهان فلان مسئولي شده كه كانديداي رياست جمهوري است، وقتش بيشتر از آن ارزش دارد كه از يك جوان گمنام مسجد سليماني بگويد.

عصباني شدم و با دوستم تماس گرفتم كه اين قدر جهانگيري مي‌گفتي طرف حتي توي شهر خودش و بين بازماندگان و خانواده‌اش هم غريب است. مي‌خواهي چه از اين بنده خدا بنويسم...؟ البته كمي بي‌انصافي بود. چون شنيدم كه نمازهاي شب كوروش حرف نداشت. جوان بود اما نفسش را توي مشت داشت. شنيدم كه توي روز‌هاي داغ تابستان خوزستان كار مي‌كرد و روزه مي‌گرفت. شنيدم كه فكر‌هايش را كرده بود براي چه به جبهه‌ مي‌رود و براي چه تنها دارايي‌اش،‌ يعني جان و جواني‌اش را فدا مي‌كند.

به هرحال مطلب شهيد در فقر منابع ناتمام ماند. گذاشتيم تا سر فرصت شايد توي روزنامه كه نه در سايت كارش كنيم. مطالب سايت مطالب درجه دومي هستند كه قابليت كار در روزنامه را ندارند. اما...

اما يكي از آن مطالب درجه يك كه اتفاقا در خصوص جبهه‌ رفتن‌هاي يك چهره سرشناس بود، حذف شد. سردبير مي‌گفت " اين آقاي سرشناس " كانديداي شوراي شهر است و مطلبش حكم تبليغات دارد. ما مانديم و صفحه‌اي خالي و... به گداي در خانه شهيد جهانگيري را زديم. مطلبش را كامل كردم. اتفاقا همان دوستم كه خيلي هم خوش قول نبود،‌ عكس شهيد را برايم ايميل كرد. فردا كه سركار آمدم، همكاران جايگزيني مطلب آقاي مدير و جهانگيري را انجام داده بودند. عكس شهيد جلوي رويم بود. ساكت و بي‌صدا. شايد مي‌گفت خاك برسرت كه هنوز نفهميدي كي رئيس و مدير واقعي است. من كه جانم را با خدا معامله كردم و او را به دست آوردم، يا..... آقاي مدير 18 ساله شرمنده‌ام.

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد

(حسین پناهی)

احمدی لاکردار!

در سالن غذاخوري 12 و ربع باز مي‌شد. اما حالا ساعت نزديك يك بعدازظهر بود و از احمدي آشپز خبري نبود.

كلافه گفتم: امروز روز گندي بود. سر صبح اتوبوس گيرم نيومد مجبور شدم برم به اين احمدي كنس رو بندازم. شنيديد كه بچه‌ محليم خيرسرمون. گفتم شايد با ماشينش منو برسونه، عيالش الكي گفت از ديشب خونه نيومده. انگاري ما گاگوليم. پيش خودم گفتم خب خواهر من بگو نمي‌خواد همكارشو برسونه، ديگه چرا... لااله الالله ...حالا هم كه...لاکردار!

حميدي گفت: معلوم نيست بعضي‌ها حقوقي كه مي‌گيرن چطور از گلوشون پايين مي‌ره! يارو صبح مي‌ياد مي‌چپه تو آشپزخونه تا ظهر مي‌گيره مي‌خوابه كه يعني دارم غذا درست مي‌كنم. حالا هم باور كن در رو كه باز كنه چشماش پف كرده قد پفك... لاکردار!

حسني گفت: پيش خودمون بمونه‌ها!‌ همين احمدي نماز خون. همين كه تا اذان مي‌گه مي‌پره دشستشويي شر و شر راه مي‌ندازه كه مثلا دارم وضو مي‌گيرم، هشت ماه پيش يه كفش بهم انداخت 30 هزار تومن. حالا ببينيش، جرواجر. چيزي نپوشيدم كه... بي‌خيال بابا معرفت گير آوردي ما رو هم خبر كن!

رسولي گفت: آخ آخ! راستي شنيدين بن خواروبار رسيده. البته قرعه كشيه. ما که شانس نداریم اما آمارشو گرفتم قراره اسم برنده‌ها رو بزنن روي تابلو. انگاري اين احمدي هم خبر داره اسم كيا دراومده. ديروز هرچي پرسيدم لام تا كام حرف نزد... لاكردار!

رجبي انتهاي راهرو را نشان داد و گفت: نعمتي اومد. اونم كليد غذاخوري رو داره. به نظرم توي يخچال تخم مرغ داريم. نيمرو مي‌زنيم. آقاي دكتر هم مي‌بينه مي‌پرسه اين آشپزمون كدوم گوري بوده...

نعمتي در را باز كرد و همگي داخل شديم. احمدي طاق باز دراز كشيده بود كف سالن غذا خوري و بي آنكه پلك بزند سقف را نگاه مي‌كرد. گوشي تلفن همراه توي جيب بلوزش مي‌لرزيد. نعمتي گوشي را برداشت. دكمه‌اي را زد و صداي زنانه‌اي از آن طرف داد زد: كجايي مرد؟ از ديشب فكرم هزار راه رفت؟...

 

خط گچی

روي ديوار يك خط گچي كشيده شده بود كه تا سر كوچه ادامه مي‌يافت. تا اينجايش را مي‌شد با چشم دنبال كرد. اما از آن طرف به بعدش را بايد به پاهاي مان زحمت مي‌داديم. امير گفت:‌ولش كن بابا! بچه مچه‌ها بازي شون گرفته. گفتم: پس بيا ما هم بازي كنيم. از بيكاري كه بهتره.

دنبالش رفتيم. خط به طرف خيابان اصلي مي‌رفت. از چهار راه مي‌گذشت و كوچه فريدوني را تا نزديكي‌هاي ريل راه آهن پيش مي‌رفت. تنه سياه پيرزن گدا، خط را به اندازه شانه‌هايش قطع مي‌كرد. به امير گفتم پول خرد داري؟ دست توي جيبش كرد و توي كاسه اندخت. خط از زير پل ريل رد مي‌شد. آن پايين پر شده بود از آب بارندگي شب قبل. حاشيه گودال، باريكه راهي قرار داشت كه يك پسر بچه كوچك رويش خم شده و تند و تند دانه مي‌چيد.

امير گفت: "بيچاره داره برنج جمع مي‌كنه" دانه‌هاي برنجي كه معلوم نبود از كيسه كدام بينوايي روي زمين ريخته، توي گل و لاي بيشتر به سنگ ريزه‌هايي شبيه بودند كه از يقه تي شرت رنگ و روفته پسرك داخل مي‌رفتند و توي گردي كش شلوار كردي اش جمع مي‌شدند. گفتم: وايستيم كمكش كنيم؟ يه دقيقه بيشتر طول نمي كشه.

دستم گلي شده بود و كمي سرد. خط گچي تا پارك زمزم پيش مي‌رفت. آنجا ديگر از امتداد خبري نبود. خطوط منقطع روي چنارهاي قديمي تا ته پارك پيش مي‌رفتند. دو نيم كت فلزي فاصله‌اي دو متري ايجاد مي‌كردند. روي نيمك پيرمردي زانوهايش را بغل كرده و به پهلوي راست خوابيده بود. امير گفت: "خنگ خدا پتوش افتاده روي زمين حاليش نيست". پيرمرد انگار كه صدايش را شنيده باشد گفت: خيس شده روم مي‌كشم بدتر ميشه. امير لبش را گزيد و بي آنكه حرفي بزند به طرف سطل زباله آن طرف كوچه باغ رفت و چند تكه كارتون آورد. آنها را روي پيرمرد انداخت و پتوي خيس را رويش كشيد. خط گچي انتهاي پارك،‌ توي كوچه شهريور فرو مي‌رفت.

ساعت نزديك دو بعدازظهر بود كه دوباره به خيابان اصلي رسيديم. پاهايم ديگر توان رفتن نداشتن. امير گفت: غلط نكنم رابين هود خالق اين خطه. آدرس هرچي بدبخت بيچاره رو هم بلده. لبخندي زدم و دستش را گرفتم. يك اتومبيل به سرعت از روبه‌روي‌مان رد شد. گفت: لاكردار انگاري كوره. گفتم: بيخيالش بريم تا تهش؟ سرش را تكان داد و از خيابان رد شديم. تقريبا خيابان را تا نزديكي ميدان پيش رفته بوديم. كنار دكه روزنامه فروشي چند نفري جمع شده بودند. خط توي جمعيت گم شد.

پسركي لابه‌لاي جمعيت، دمر روي زمين دراز كشيده بود. يك تكه گچ توي دستش بود. شناختمش. چندباري با ترازويش خودم را وزن كرده بودم. اين اواخر نرخش را گران كرده و تناسب اندامم را بهم ريخته بود!  روزنامه فروش تعريف مي‌كرد كه چطور يك اتومبيل به سرعت به پسر خورده و چند متري پرتش كرده است. امير گفت: قصه‌اش بد تموم شد. مگه اينكه بريم بهشت زهرا. گفتم: پسره مي‌خواسته از خيابون رد بشه كه ماشين زده بهش. امير گفت: خب كه چي؟ بعد بي‌آنكه منتظر حرفم باشد به آن طرف خيابان نگاه كرد. پيرمرد نابينيايي پشت جعبه‌اي كه رويش بسته‌هاي رنگارنگ پفك ديده مي‌شدند نشسته بود. امير دست روي لباسش كشيد و گفت: من ديگه پول مول ندارم. لبخندي زدم و از خيابان رد شديم.

آینه

آدم خيلي وقت‌ها آينه رو نگاه مي‌كنه اما كم پيش مياد كه خودش رو ببينه.

مقابل آينه اين حرف را زد. حواسم به او بود. از نيم رخ به جز برجستگي بيني‌اش، چين‌هاي شكسته دور چشم چپش جلب توجه مي‌كرد. هيچ وقت به اين اندازه دقيق نگاهش نكرده بودم. لزومي هم نداشت. پيرمرد دو سالي مي‌شد كه براي‌مان چاي مي‌آورد. اصلا مش تقي بدون چاي معنا نداشت. چرا بايد توي دفتر مهندسي كار مي‌كرد. نقشه كشي كه بلد نبود. پس يا بايد چاي مي‌داد يا يك روز روي صندلي سرايداري بميرد تا ديده شود.

شب قبل برايم خواستگار آمده بود. هماني كه مي‌خواستم. صبح 50 هزار تومان كنار گذاشتم تا به مشتي بدهم. بايد به همكارها شيريني مي‌دادم وگرنه ول كن نبودند. مش تقي توي اتاقك نگهباني مقابل آينه بود. گفت: كم پيش مياد آدم خودش رو ببينه. خيلي كمتر هم پيش مياد باطنش رو ببينه.

جمله قشنگي بود. با دقت نگاهش كردم. دستش مي‌لرزيد. از پنجره اتاقك تصوير مشتي همانند يك تابلوي عكس ديده مي‌شد. اسكناس‌ها را روي پيش خوان گذاشتم و رفتم توي دفتر. يك ساعت بعد مهري از راه رسيد. چهره‌اش برافروخته بود. گفت: پيرمرده روي صندلي خشكش زده. غلط نكنم اتفاقی افتاده؟

رفتم بيرون. از نيم رخ به جز برجستگي بيني‌اش،‌چين‌هاي شكسته دور چشمش جلب توجه مي‌كرد. اسكناس‌ها توي دستش بودند. بي‌هيچ لرزشي.

صحنه زیبا

كمربندش را محكم كرد و دور و برش را نگاهي انداخت. ‌گفت: بايد همين الان بری.. پاسخ داد: بی فایده است.

رد خون از پاچه شلوارش روي كف خيابان مي‌ريخت. صحنه قشنگي بود. زاويه ديد كارگردان محشر بود. او بارها اين صحنه را عقب و جلو كرده بود.

توي خيابان كسي نبود. رد خون از پاچه شلوارش روي زمين مي‌ريخت. صحنه قشنگي نبود. يك آن فكر كرد دارم مي‌ميرم؟ گفت: نه اگه زودتر خودت رو به دكتر برسوني.

مرد روي زمين افتاد و چند متر آن طرفتر دختر مورد علاقه‌اش با معشوق جديدش در حال قدم زدن بود. مردم كه جمع شدند،‌ نامزد سابق مرد رو به مرد جديدش گفت:‌انگار اتفاقي افتاده. مرد شانه بالا انداخت و هر دو از هياهو فاصله گرفتند.

 ديگر رمقي نمانده بود. حتي براي ايستادن و انديشيدن. اين حس جالب براي اولين بار تجربه مي‌شد. اينكه افكارت منقطع مانند خش‌هاي يك سي دي روي ذهنت هنگ كنند! سعي كرد آرام روي زمين بنشيند. نشست اما نه آرام. افتاد و روي زمين قلت زد. چيزي از نوك بيني‌اش روي آسفالت افتاد. ديد قطره عرقي است كه همرنگ سياهي زمين شده و به سرنوشتي نامعلوم مي‌انديشد. " يعني قطره عرق هم فكر مي‌كنه"

خنده‌اش گرفت. پايانش مسخره بود. يعني چه كه يك دختر حتي نخواهد به سرنوشت عاشق سابقش ولو به قدر قاطي شدن به جماعتي الاف توجه كند. يعني دختر و نامزد جديدش حتي نمي‌توانستند ميان مردم بروند و تماشاگر مرگ يك مرد باشند؟ كارگردان انتهاي فيلم را خوب در نياورده بود.

چشم باز كرد. دو،‌ سه نفر بالاي سرش بودند. يكي‌شان خم شد. آن قدر كه نفس‌هايش را شنيد و گفت:‌هنوز نفس مي‌كشه. يكي زنگ بزنه اورژانس...

شانه بالا انداخت و سي دي را از دستگاه خارج كرد. از ديدن دوباره اين فيلم احساس تنفر كرد. به نظرش رسيد مرگ به اين راحتي‌ها كه آدم فكر مي‌كند نيست. صدايي از توي آشپزخانه آمد. فيلم را دوباره توي سي دي گذاشت و فكر كرد چه مرضي دارد كه امروز براي بار چندم صحنه كشته شدن يك عاشق را مي‌بيند. صدا دوباره آمد. از جا بلند شد. باد سردي توي هال پيچيد. كسي گفت: فكر نمي‌كردي تا اينجا دنبالت بيام. هري دلش ريخت پايين و حس كرد كه چيزي از پشت وارد پهلويش شد و ديد كه ادامه‌اش از شكمش بيرون زد. نفسش بند آمد. صدا باز گفت: يكي مون بايد كنار مي‌كشيد. نرفتي تا كنارت زدم!

دستگاه خودكار شروع به پخش مجدد فيلم كرد. اما از اول. از آنجا كه پري را ديد كه دارد توي حياط خانه‌شان قدم مي‌زند و حسن خانه‌هاي قديمي همين است كه مي‌شود روي باكن‌شان ايستاد و عاشق شد. اما اين بدي را هم دارند كه امكان دارد از روي دو باكن دو نفر عاشق يك دختر شوند. بعد عشقي مثلثي و چاقويي كه از پشت وارد پهلويت مي‌شود و نوك تيزش از جلو همراه كمي خون و خلط و شايد تكه‌هاي گوشت مي‌زند بيرون.

برگشت. نادر بود. چشمانش ديگر مثل قبل نمي‌درخشيدند. گفت: مهدي خودم زدمت تا نه تو بهش برسي نه من. حالا اگه تونستي خودت رو برسون دكتر.

كمك كرد تا شلوار بيرونش را بپوشد. كمر بندش را محكم كرد تا حداقل از شدت خونريزي بكاهد. نادر گفت بايد همين الان برود و مهدي گفت:‌ ديگه دير شده. سي دي رو بزن جلو تا آخرش رو با هم ببينيم... رد خون از پاچه شلوارش زد بيرون...صحنه قشنگي بود.

 

مار گزیده

حاج نادر هميشه شانسش از من بيشتر بود. حتي توي مردن. آخه بين اين همه آدم كي رو مي‌شناسي كه از مار گزيدگي بميره. اگه سكته مي‌كرد يا از سرطان مي‌مرد. يا كه نه مي رفت زير تريلي، فوقش يكي دو ماه بعد همه فراموشش مي‌كردن. اما حالا تا چند سال هر كي تو اين محل اسم مار رو بشنوه، ميگه "اي واي! مش نادر خدا بيامرز رو هم مار گزيد." حالا ما رو نگاه كن نمرده داريم فراموش مي‌شيم.

مشت علي جمله آخر را طوري گفت كه پسرك يخ فروش هم شنيد. اما به روي خودش نياورد. تنها پيرمرد را نگاه كرد كه صداي تق و تق عصايش سال‌ها بود جزيي از هيكل كماني‌اش شده بود. مشتي قبل از آنكه كاملا دور شود، به ديواري تكيه داد و عكس حاج نادر را از روي اعلاميه‌ ترحيمش وارسي كرد. بعد رفت تا ته كوچه از نظر ناپديد شود. آن روز يخ‌هاي پسرك مثل زندگي مشت علي آب شده بود. ته مانده زلال كف تشت را سر كشيد و به خانه رفت.

روز بعد شنيد كه مشتي فوت كرده. يكي گفت:‌ "بدبخت! بچه‌هاش قبل مرگ دفنش كرده بودن" پسرك يكي از قالب‌هاي بزرگ يخ را برداشت و شكست. داد زد: "خيرات مشت علي يه. هركي خورد بگه مشتي رو هم مار گزيده بود" سرجمع سه نفر به سراغش آمدند و كسي از آن پشت داد زد: ببين چطور ميت رو به خاطره يه جرعه يخ ول كردن. برا منم نگه داريد...

اس ام اس

دست بر سينه و لبخند برلب نشسته بود روي نيمكت و با چشمان بسته روبه‌رو را نگاه مي‌كرد! گوشي را از جيبم درآوردم. ساعت چهار و نيم بود. حداقل نيم ساعتي معطل شده بودم. شماره‌اش توي ليست تماس‌ها بود. دوباره گرفتم. چند بار بوق خورد و اين اينبار برداشت. مجالي براي گلايه نگذاشت و گفت كه تا يك دقيقه ديگر مي‌رسد. فهميدم بايد حداقل چند دقيقه ديگر معطل شوم. رفتم طرف پيرمرد. خجالت بي‌خجالت! عصبي گفتم: آقا ببخشيد همين الان براتون توضيح دادم كه اين نيمكت هميشگي من و دوستمه. اگه ميشه يه جاي ديگه بشينيد.

حتي چشمانش را باز نكرد. كيفم را ول كردم كنارش و در جاي باقي مانده نشستم. اس ام اس آمد "كجايي؟" جواب دادم "جاي هميشگي." گفت "دو ليوان چاي گرم بگيرم؟"، جواب دادم "اگه فكر مي‌كني جبران تاخير ميشه كور خوندي!" هنوز سند نكرده بودم كه از پيچ شمشادها پيدايش شد. بيني سرخش توي ذوق مي‌زد. با آن عينك شيشه گرد و دست‌هايي كه دو ليوان چاي را با لرزش جلو مي‌آوردند، تصويري از يك آدم خنگ اما دوست داشتني را تداعي مي‌كردند. آمد و آن طرف پيرمرد نشست.

ابرو انداخت كه " اين كيه " لب باز و بسته كردم كه "اس ام اس مي‌دم". فرستادم:" طرف خودش رو زده به اون راه از جاش هم تكون نمي‌خوره" گفت:" يكي از ليوان‌ها رو خالي كنم كنارش؟" خواستم جواب منفي بدهم،‌ ولي شيطان رفت توي جلدم و فرستادم " آره. انگاري كه اتفاقي بوده"

چايي خالي شد روي نيم كت و ريخت روي شلوار پيرمرد و آمد و آمد تا اينكه از پاچه‌اش ريخت روي كفشش. بي‌صدا از خنده روده بر شدم! حتما حالا از خواب بيدار مي‌شد و شروع مي‌كرد به نق زدن. اما بيدار نشد. سعيد دستش را گرفت. مكثي كرد، گوشي را به دست گرفت و اس ام اس داد: "  انگاري مرده! خنگ خدا يه ساعته اينجا نشستي متوجه نشدي؟ ". خشكم زد. باد از آستين مانتو رفت توي تنم. سريع از جا بلند شدم و راه افتاديم...

هنوز چند قدمي نرفته بوديم كه صداي خنده‌ بلندي‌ آمد. برگشتيم. پيرمرد داشت با گوشي موبايلش ور مي‌رفت. انگار كه داشت براي كسي پيامك مي‌فرستاد. بيني سعيد سرختر از قبل شده بود...

حاج خانم

صدايش كرده بود حاج خانم و اين صدا مثل زنگ توي گوشش پيچيده بود. از نيمه راه منصرف شد و حين برگشت مرتب به شيشه مغازه‌ها نگاه كرد و چند باري هم دست كشيد روي صورتش. به در خانه كه رسيد شنيد پسربچه همسايه سلامش داد و بدون آنكه به او نگاه كند پاسخش را داد و كليد را چرخاند و صاف رفت سمت آينه توي راهرو.

ايستاد مقابلش و چشمانش را بست. كورمال دست انداخت روي ديوار و دنبال كليد برق گشت. لامپ 100 واتي كه روشن شد، چشمهايش را باز كرد و به آينه نگاه كرد؛ غبغب چانه از زير روسري زده بود بيرون و مثل نقاشي كه دستش موقع كشيدن گردي صورت لرزيده باشد، دايره رويش را فاش كرده بود. چشم‌ها همان بودند و لپ‌ها گل انداخته و آبروها مرتب و مژه‌ها كشيده و بيني قلمي. با خودش گفت: زده به سرش من همون نرگسم.

بعد يك حساب سرانگشتي كرد كه اشتباه از آب درآمد. انگار كه با كسي حرف بزند نيم رخ شد و گفت: 45 سال كه سني نيست. نه؟

باز به آينه نگاه كرد. كسي توي سرش داد زد: سلام حاج خانم. لامپ را خاموش كرد و گفت: حاج خانم مادرته!  

اعلامیه ترحیم

صاحب این وبلاگ شب پیش (۲۶ آذرماه) براثر یک تصادف درگذشته است. دوستانی که تمایل دارند در یاد بود او شرکت کنند به ادرس اینترنتی زیر مراجعه کنند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از این هم راحت تره. طرف مرد و رفت یه گوشه توی خاطرات گیر آورد و همون جا موند. البته اگه خیلی خوش شانس باشه. وگرنه که حتی از خاطره ها هم محو میشه. اما راستی ما که توی محیط وب صفت دوست رو به خودمون اتلاق می کنیم چه جایگاهی برای وجود همدیگه قائلیم. خود من یه نویسنده بودم پشت این وبلاگ. نه دیده شدم و نه شنیده. حالا چه وبلاگم تعطیل بشه به خاطر سفرم به اروپا برای خوش گذرونی یا به خاطر سفر به دیار باقی. فرقش برای دیگران چی می تونه باشه؟ اصلا من وجود داشتم تا حالا برای کسی؟ یا ما وجود داشتیم برای دیگران؟ 

مخلص کلام می خوام بگم من وجود دارم و چیزی بیشتر از چند تا خط نوشته پست هام هستم. اگرم این وبلاگ تعطیل بشه دوست دارم علت تعطیلش رو همه بدونن تا نگن طرف رفت اروپا عشق و حال کنه. اگه مرده باشم حداقل بدونن مردم و یه "خدا بیامرزتش" برای خودم بخرم.

راستی من هنوز زنده ام ها لطفا لینکم رو توی وبلاگ هاتون حذف نکنید!!!

ناریه

دم به دم، هرلحظه همراهم بود. هيچ وقت از خودم دورش نمي‌كردم. يكبار به من گفت: ميشه دست از سرم برداري. من ديگه مردم. ولم كن تا نگنديدم.

دلم ازش گرفت. چند روزي باهاش حرف نزدم. عاقبت خودش به حرف اومد و گفت: ياد اون وقت‌ها بخير. بعد ساكت شد. پرسيدم: كدوم وقت‌ها؟ باز ساكت موند. مي‌خواست حرصم رو دربياره. اما من خنديدم و حرصش رو درآومد. داد زد: حداقل عكسم رو پاره كن. شده آينه دق‌ت. لباسامم از توي ملافه دربيار بريز دور.

باز خنديدم و باز گفت: بدبخت! فكر خودت نيستي فكر من باش. بهت مي‌گن ديوونه؛ به جهنم. مي‌گن از دست رفته؛ به جهنم. حداقل فكر من باش. شدم يه گوله پارچه. ناسلامتي يه زموني براي خودم كسي بودم. برو بيايي داشتم.

صورتش رو برگردوندم يه طرف ديگه. نه واسه اينكه ليچار بارم مي‌كرد. واسه اينكه بيشتر از اين حرص نخوره. حيووني راست مي‌گفت. يه وقتي اسم و رسمي داشت. اما حالا شده بود يه ملافه كثيف با صورت كاغذي. برش گردوندم طرف خودم. داشت گريه مي‌كرد. اين طور وقت‌ها بايد صورتش رو عوض مي‌كردم. كاغذ رو كندم و رفتم پشت شيشه. مش رحيم اون پايين داشت باغبوني مي‌كرد. تا منو ديد گفت:

-          باز صورت ناريه خراب شده. خب پدر جان اشك‌هات رو باهاش پاك نكن. اين دفعه برات كاغذ سفيد بيارم بايد بذاري ملافه‌اش رو عوض كنيم. اين يكي خيلي كثيف شده.

ناريه خنديد و گفت: حداقل اين طوري تميز مي‌شم. بعد كمي ساكت شد و باز گفت: گوش بده ببين مشتي به همكارش چي‌ ميگه. اين درسته.

گوش دادم. مشتي همون حرف‌هاي هميشگي رو مي‌زد. مي‌گفت: بنده خدا مهندس بوده. اسم زنش هم انگار ناريه بوده. وقتي كه توي يه تصادف مي‌ميره. مي‌زنه به سرش. لباس‌هاي زنش‌رو مي‌پيچه توي يه ملافه و با كاغذ براش صورت درست مي‌كنه. حالا هم عروسكه شده زنش. هميشه و همه جا همراهشه.

ناريه پوزخندي زد و گفت: ديدي من واقعي نيستم ديوونه ...

صورتش رو برگردوندم يه طرف ديگه. نه واسه اينكه ليچار بارم كرد. واسه اينكه بيشتر از اين حرص نخوره...

قصه عشق

چند وقت پيش آهنگي رو شنيدم كه خيلي به دلم نشست. انگار كه تموم مثنوي قلبم رو توي همون يه مصرع خلاصه كرده باشن. بارها و بارها بهش گوش دادم: " آي عشق مي‌كني دوباره گمراهم"

به نظر مي‌رسيد آشناي قديمي باز يكي ديگه رو فريب داده. قطره عشقي كه توي خاك خلقت‌مون آميخته شده قرار نيست به اين راحتي‌ها دست از سرمون برداره. هر بار به شكلي جديد و طرحي نو جلو مي‌ياد، دلفريبي مي‌كنه و داستان‌ آغاز مي‌شه ...

با وجودي كه عاقبت بعضي از اين داستان‌ها ختم به خير مي‌شه و سيندرلا به شاهزاده‌ روياهاش مي‌رسه. اما عشق هيچ وقت توقف نمي‌كنه و همچنان مجهول و ناشناخته، باقي مي‌مونه. معماي غریب هنوز هم  فريبنده است.

قطره اشك، آه حسرت، شب‌هاي بي‌خوابي، حسادت و درگيري و... حتي خودكشي. مسيريه كه بارها طي شده و عاشق بيچاره سختي انتظار در طلب رسيدن رو زندگي كرده. اما جاذبه عشق همين طور به راه خودش ادامه داده.

يك روز خودش رو انداخت وسط معركه. روز بعد پرت شد بيرون و امروز باز فریاد می زنه: آي عشق مي‌كني دوباره گمراهم...

 

جزیره...

چند وقتي است كه آدم‌هاي زيادي را مي‌بينم. آخر توي جزيره‌ يك هكتاري كه من زندگي مي‌كنم جز چند موش كور و چهل درخت نارگيل و يك مشت علف هرز موجود ديگري يافت نمي‌شود. آمار پشه‌ها و مگس‌ها هم كه مرتب كم و زياد مي‌شود...

اما چند روز پيش اتفاق جالبي افتاد. يك دانشمند با چتر سياه توي دستش جلوي خانه‌ام سبز شد. به نظرم فلسفه مي‌خواند. سلامش دادم. از گوشه عينك نگاهي به من انداخت و دوباره مشغول خواندن شد.

پرسيدم: چطور به اين جزيره آمديد. كشتي‌تان كجاست؟

حرفي نزد. چند ساعتي خواند و سپس گفت: نزديكترين سوپر ماركتي جزیره كجاست؟

درختان نارگيل رانشانش دادم و چند دقيقه بعد شنيدم كه كسي از روي ارتفاع به درون اقيانوس افتاد و... دوباره تنها شدم.

روز بعد يك اديب از راه رسيد. دريا را نگاه كردم تا شايد ردي از پاهايش روي آب مانده باشد. اما دريا آرام بود، مثل هميشه. پرسيدم: چطور به اين جزيره آمديد. كشتي‌تان كجاست؟

پاسخم را نداد و در عوض كلي چرند و پرند گفت. اديب برخلاف دانشمند يكريز حرف مي‌زد و من نگراني گرسنگي‌اش بودم. قبل از اينكه كار به آنجا بكشد روي درختي رفتم و يك نارگيل به پايين انداختم. شنيدم كه كسي گفت آخ و بعد دوباره تنها شدم.

بعدازظهر جسد اديب با سرشكسته‌اش را به آب سپردم. تشعيع جنازه باشكوهي بود. موش‌ها هم آمده بودند. مي‌خواستم به كلبه برگردم كه كسي دست روي شانه‌ام گذاشت. نقاش بود. سريع پرسيدم: چطور به اين جزيره آمديد. كشتي‌تان كجاست؟

حرفي نزد با قلم توي دستش خطوطي روي هوا كشيد و بعد شروع به نقاشي روي شن‌ها كرد.

مي‌گفت اگر بتواند يك كشتي بزرگ نقاشي كند. آن قدر بزرگ كه تنها 10 جاشو بتوانند عرشه‌اش را تميز كنند، آن وقت هر دو به همراه جزيره از اينجا خواهيم رفت. به نظرم نقاش از آن دو نفر ديگر عاقل‌تر بود. اما وقتي كه ديدم براي كشيدن ابعاد واقعي كشتي تا كمر توي آب رفت، داد زدم: ديوانه! دامنه خيالاتت را محدودتر كن. آنجا...

هنوز حرف‌هايم به اتمام نرسيده بود كه تيز دندان كار خودش را كرد. كوسه سفيد بزرگ آن قدر بزرگ بود كه نقاش و روياهاي بزرگش را يك جا ببلعد.

امروز از صبح تنهايم. موش‌ها هم حوصله‌شان سررفته‌است. فكري به سرم رسيد. مي‌توانم جسد اديب را از زير زمين بيرون بكشم و دوباره زنده‌اش كنم. اما نه بهتر است اين بار يك آشپز خلق كنم و با نارگيل‌ها غذايي درست كنم كه تا به حال كسي نخورده...

چند برگ نارگيل را برمي‌دارم و توي پيراهن پاره‌ام مي‌گذارم. آشپزها معمولا چاق مي‌شوند. مقابل آينه شكسته‌ام مي‌ايستم و به آشپز مي‌گويم:

-          چطور به اين جزيره آمديد. كشتي‌تان كجاست؟

پريشاني ذهنه جدي نگيريد

دوست داشتم بالاتر از زندگي باشم. برتر از روزمرگي كه هميشه از آن فرار مي‌كردم. اما انگار تمامي اتفاقاتي كه فكر مي‌كني نبايد براي تو بيفتند، از بدو تولد مثل رشته‌هايي نامرئي به پاهايت بسته مي‌شوند و هرچه بزرگتر مي‌شوي تارها رنگ مي‌گيرند و بزرگتر مي‌شوند. طوري كه ديگر نيازي نيست با قوه خيال به آنها نگاه كني. آنها ديگر طناب‌هايي هستند كه تو را هم مثل ديگران به بند كشيده‌اند.

چند وقت پيش بود كه با رهگذري بحث زندگي را در ميان گذاشتم. او دوستي است كه قصد دارد ناشناس بماند. مسافري كه با ني روي لبش بارها در خيال از مقابل خانه‌مان عبور كرده و چند باري هم از پشت پنجره نظرش را در مورد زندگي پرسيده‌ام. او گفت با آن كنار آمده است. به نظرم رهگذر آن قدر خوب راه مي‌آيد كه مي‌تواند با جنهم هم كنار آيد. رهگذر گفت زندگي زيباست و من گفتم: بله. به زيبايي آنچه در درونت نهفته داري.

روز بعد پرسش از زندگي را با دختري كه روي بند كفش‌هايش كفش دوزك مي‌چسباند در ميان گذاشتم. ظاهرا بانويي آهنين است اما باطنش نرم و زيباست. به زيبايي چشم‌هايي كه دوست دارد گستاخ به نظر آيند. يكبار ديدمش مثل آهو بچه‌اي بود پر از انرژي با آرزوهاي دور و دراز. با وجودي كه بارها گفته مي‌خواهد متفاوت باشد، اما به نظرم او هم جزيي از زندگي است. منظورم اين است كه دخترك كفشدوزكي عاقب رام همان چيزي مي‌شود كه سعي دارد متفاوت طي‌اش كند. او هنوز هم شعار تفاوت را سر مي‌دهد.

بانويي را مي‌شناسم كه هيچ وقت نفهميدم چرا نامش را زمستاني گذاشته، ولي خب حتما خيري در سرماي آن ديده كه اين نام را برگزيده. به نظرم او خود زندگي است. اصلا زاده شده كه زندگي را قدم به قدم نفس بكشد و زندگي كند! خيلي نمي‌شناسمش فقط مي‌دانم كه با موجودي به نام "سگ" قرار دادي نانوشته دارد. اخلاق سگي، پاچه گيري سگي و... خلاصه خودش مي‌گويد وقتي با سگش راه مي‌رود كسي سراغش را نگيرد. بانو مستعد عاشق شدن است. حتي سگش هم عاشق پيشه است. فكر مي‌كنم او هم اسير اين روزمرگي باشد.

"سپيده" با او همزادم. متولد يك ماه و هر دو درد كشيده. اصلا نقطه مشترك‌ آشنايي‌مان مرثيه سرايي براي عزيزان از دست رفته بود. نمي‌دانم چرا فكر مي‌كنم او هم مثل من هيچ وقت با زندگي كنار نخواهد آمد. اين طور فكر مي‌كنم كه آدم‌هايي از اين دست اصلا براي زندگي زاده نشده‌اند. سپيده گاهي يك صداست. صدايي آشنا با دردي آشنا. ماحصل بحث‌مان اين شد كه تصميم گرفتم واقعيات زندگي را تقديمش نكنم. چرا كه او بايد در رويا زندگي كند؛ مثل من.

بعد از سپيده به سراغ دلتنگي رفتم كه ذهنش آشفته است. خودش را رسپينا معرفي كرد اما به گمانم نامش چيز ديگري باشد. رسپيناي دلتنگ زندگي را در مساله‌اي خلاصه مي‌دانست كه به نظرم پوچ مي‌آيد. مثل خود روزمرگي زندگي. بارها با او بحث اين پوچي را كردم. اما انگار دوست دارد با فكر اين پوچي به پوچي برسد. او بيشتر از آنكه خودش مي‌داند ارزشمند است. اما...تصميم گرفتم فعلا بحث زندگي را با او كنار بگذارم. چرا كه رسپيناي باهوش همه آنچه را كه مي‌خواهم به او بگويم از پيش مي‌داند. فقط نمي‌خواهد به آن عمل كند.

بچه محلي را مي‌شناسم به نام آيدين كه هم جنس خودم است. نمي‌دانم چرا اين پسر با آن روحيه لطيف، وبلاگي به زخمتي زمين و معدن ترتيب داد‌ه! از همان اول آشنايي به فكرم رسيد او بايد يكي از آن جوان‌هاي جنوب شهري باشد كه شهيد به دنيا آمده‌اند. يكي دوباري كه با او حرف زدم فكر كردم شهيدي از بين يكي از سال‌هاي دهه شصت بيرون آمده و مي‌خواهد در مورد مطالبم نظر بدهد. آيدين نظري در مورد زندگي نداد. اما فكر مي‌كنم او هم براي يك زندگي ساده و بي‌غل و غش زاده نشده. دوست دارم شهيد شود تا معني زندگي جاودان را برايم شرح دهد. او هنوز بين زمين و معدن و البته آسمان گير افتاده.

دو دختري كه در گوشه ذهنم ساكت ايستاده بودند هم نتوانستد به سوالم پاسخ بدهند. آنها مدت‌هاست كه سكوت اختيار كرده‌اند. يكي سكوتش را سربي مي‌خواند و ديگري دوست دارد بالاتر از هر فريادي سكوت كند. به نظرم آنها هر دو يك نفر باشند. اگر هم نباشند فرقي ندارد. چرا كه هيچ كدام سوالم را جواب ندادند. تنها سكوت كردند و سكوت...

هنوز سه نفر دیگر باقی مانده بودند. یکی شان با بالهایی شبیه بال شاپرکها پرواز می کرد. به نظرم رسید خیلی شاد است. از کنارش به آرامی گذشتم در حالی که می شنیدم از آن بالا با صدای بلند می خندد. دیگری زخمی را به دوش کشیده بود و سفری را آغاز کرده بود. نگاهش کردم تا با تلاقی نگاه ها سوالهای مان را رد و بدل کنیم. عاقبت شانه هایم را به نشانه ندانستن بالا انداختم. جالب است که انگار او بیشتر از این نگاه ها می دانست و نخواست چیزی بگوید.

اما نیاز. وقتی که به او رسیدم وحشت برم داشت. بالای سرش کوهی از افکار عجیب به پرواز درامده بودند و او بین آن همه سردرگمی داشت آخرین معادله انیشتین را حل می کرد. سوالم را برایش تکرار کردم. پرسیدم واقعیت زندگی چیست و آیا می شود اسیر روزمرگی اش نشد؟ پاسخش مثبت بود و مثالی از دختری زد که انگار هیچ وقت اسیر این روزمرگی نشده. او خودش را مثال زد. به نظرم راست میگفت. او شبیه هیچ کسی که تا حالا دیده ام نبود. چشمم به نخی افتاد که از گوشه چشمش اویزان بود. نخ را که کشیدم و از نیاز جز رشته باریکی باقی نماند.

نفر آخري كه سوالم را با او در ميان گذاشتم، عليرضا بود. دوست داشت جمع بندي همه بحث‌ها را به او واگذارم. اما وقتي طناب‌هايي را كه پاهايش را محكم به هم گره زده بودند نشانم داد. ترجيح دادم به سراغ پنجره بروم. آن پايين رهگذر داشت ني مي‌زد و از مقابل چشمان گستاخ دختري عبوري مي‌كرد. رسپيناي دلتنگ سرش را بين دو زانويش گرفته بود و سپيده داشت دلداري‌اش مي‌داد. زهرا بانو كه هيچ وقت توي بحث‌هايم شركت نكرد. بانوي زمستاني را نشان داد و گفت: داره مي‌ره تشعيع جنازه يه شهيد.

توي دلم گفتم خدا كند آيدين باشد. حالا می توانم پاسخ سوالم را از او جویا شوم

زاغچه

"هيچ كس زاغچه‌اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت"

عليرضا كتاب رو بست و زير لب گفت: يعني الان اين زاغچه كجاست؟

پرسيدم: كدوم؟

-          همين كه سهراب مي‌گه كسي جدي نگرفتش.

با تمسخر گفتم: اين همه آدم سهراب خوندن. اما هيچ كس مثل تو به اين حيوون فكر نكرده بود.

لبخندي زد و گفت: يعني باز هم كسي جدي نگرفتش؟

رفتم توي فكر. انگار همين ديروز بود كه سر هرچيز كوچيكي گير مي‌داد و كلي با اين و اون بحث مي‌كرد. با انگشتم مصرع شعري كه خودش خواسته بود رو سنگ مزارش بنویسیم تعقيب كردم. انگشتم نوشت: هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نشد.

اما حالا من داشتم عاشقانه بهش نگاه مي‌كردم. به دوست وراجي كه اين طور آروم زير اين خاك سرد خوابيده بود.

عليرضا ادامه داد: چرا كسي زاغچه‌ها رو جدي نمي‌گيره...

یک روز از زندگی

برگي از روي درخت همسايه روي زمين افتاد. مطمئن بودم كه قبلا اين صحنه را ديده‌ام. برگشتم و از نرگس پرسيدم:

-          همش فكر مي‌كنم صحنه‌هاي امروز رو قبلا ديدم.

لبخندي زد و گفت: يعني امروز رو قبلا زندگي كردي؟

لحنش به مزاح شباهت داشت اما جدا مرا به فكر فرو برد. بي آنكه جوابش را بدهم به حياط رفتم. برگ‌هاي زرد در رهگذر باد پاييزي وول مي‌خوردند و اين طرف و آن طرف مي‌رفتند. مادر مرا از توي اتاق صدا كرد. گفتم:

-          ننه جان الان ميام.

يادم افتاد مادر چند سال پيش مرده است. دلم هري ريخت پايين. سريع به اتاق برگشتم و ديدم نرگس دارد موهاي دختري خردسال را شانه مي‌زند. پرسيدم:

-          اين دختر كيه نرگس...

با تعجب نگاهم كرد و گفت: زده به سرت؟‌دختر خودت رو هم نمي‌شناسي.

از شوخي‌اش خوشم نيامد. تا آنجا كه به ياد داشتم تنها چند روز از ازدواج‌مان مي‌گذشت. گفتم:

-          حوصله شوخي ندارم. بچه هركيه بفرست خونه‌شون.

قيافه‌اي جدي به خود گرفت. اين طور مواقع نمي‌شد با يك من عسل هم همضمش كرد. براي اينكه چشم در چشم نشويم دوباره به حياط برگشتم. مرد غريبه‌اي داشت حياط را متر مي‌كرد. با صداي بلندي گفتم:

-          هي عمو تو ديگه كي هستي؟

اطراف را نگاه كرد و با تعجب گفت:

-          آقاجون منم ديگه. مهدي دامادتون. طبق قرار اومدم خونه رو متر كنيم انشالله بكوبيمش. فكر كنم صد سالم بيشتر داره.

دزد ناكس سركارم گذاشته بود. برگشتم داخل راهرو و دست انداختم به چوبدستي آقا جان. اما پيرمرد محكم نگه‌اش داشت و گفت:

-          عوض اين لات بازي‌ها برو يه كم درس بخون. ثلث سوم نزديكه‌ها.

كلافه گفتم: آقا جان! من مهندسي ارشدم رو هم گرفتم. ثلث سوم كدومه.

سريع به حياط رفتم. از مرد خبري نبود. يادم افتاد 20 سالي از مرگ آقا جان مي‌گذرد. اما حالا چوب دستي‌اش صحيح و سالم توي دستم بود. فهميدم دارم خواب مي‌بينم. رفتم كنار نرده‌هاي باكن. بار قبلي كه توي كابوس گرگي دنبالم مي‌كرد از همين نرده‌ها پريدم توي حياط و از خواب بيدار شدم. جلدي رفتم روي ميله‌ها، كسي داد زد:

-          چيكار مي‌كني عليرضا.

برگشتم. خودم بودم. با يك اسلحه توي دستم. اسلحه را به طرفم نشانه رفتم و گفتم:

-          من صدتا گلوله دارم. يكيش برات كافيه. از نرده‌ها بپري خونه رو گند مي‌گيره. بيا پايين راحت خلاصت كنم.

پايين آمدم. دست روي شانه‌ خودم گذاشتم و گفتم:

-          عليرضا جان نمي‌شه تو جاي من بميري؟

تا خواست چيزي بگويد، چوبدستي را روي سرش خرد كردم. از خواب پريدم و ديدم كه ننه جان داد مي‌زند:

-          چي‌شد عليرضا؟ باز تو خواب سرت رو كوبدي به كمد؟ عيب نداره پسرم پاشو الان مدرسه‌ات دير مي‌شه‌.

از جايم بلند شدم. آينه را نگاه كردم. نه از مهندس ارشد خبري بود و نه از نرگس. برگه كنار آينه را خواندم و در حالي كه سعي مي‌كردم سريع حاضر شوم، زير لب گفتم:

-          واي! باز مدرسه‌ام دير شد...