بالاخره بعد از بالا پایین های فراوان، طی چند ماه اخیر، شاهزاده با اسب سفید آمد و کاملا لاکچری عاشقم شد و عاشقش شدم، و رسما اعلام میکنم مزدوج شدم. با کسی که از همه نظر به من شباهت داره و خدا را هزاران بار شکر میکنم که چنین نعمتی را به من عطا کرد.
یه تصمیم جدید داره تو سرم میچرخه، نمیدونم درسته یا نه
خدایا توکل میکنم به خودت
آقا این خر ما از کرگی دم نداشت....
در آستانه ی ۱۳ بدر ذهن من درگیر چه مسائلی هست...
هعی از آدمها میترسم، میترسم اگه خودم با تفاوت ها کنار بیام، دیگری چنین رفتاری از خودش نشون نده و سر من بی کلاه بمونه. میترسم از دیگری
نمیدونم چی خوبه چی بد....
مادرم دیگران رو نصیحت میکنه، میگه زندگی رو سخت نگیرین، مهم دختر و پسر هستن، بعد به حین کار کاملا برعکسش عمل میکنه، موقع عمل میگه فلانی نمیشه، فلان نمیشه منم قبول دارم بعضی حرفاشو اما چرا به حرف دختر و پسر اصلا گوش نمیده، اگر من یه نظری بدم اصلا تاثیری رو نظر خودش نداره و در نهایت هم حرف خودشو میزنه
متاسفانه مادرم هم مثل همکارام دوست داره من داد و فریاد کنم تا حرفم رو گوش بده، چون من خیلی آرام بهش میگم فلان نظر رو دارم حرفمو گوش نمیده، واقعا آدم متاسف میشه از شنیدن این همه ادعا
امروز مادرم داشت کلی به یکی از اقوام نزدیکش ایراد میگرفت که چرا حرف پسرش رو گوش نکرد و پسره رو بدبخت کرد، اما حالا خودش دقیقا داره همون کارو میکنه و ادعا داره که خیلی داره خوب مدیریت میکنه اوضاع رو 😬
یک هفته مونده تا تحویل سال نو، بوی بهار همه جا رو پر کرده، من که معمولا منتظر عید نبودم امسال برای اولین بار آمادگی دارم برای عید و تسریفاتش
تجاوز میتونه هر حرف یا حرکت نابجایی باشه.
وقتی تو در رابطه پزشک بیمار، حرف های نابجا میشنوی این یعنی تجاوز، یا حداقل هدف ازین کار میشه تجاوز، هر چند که من فقط نادیده میگیرم و دفاع نمیکنم از خودم، برای اینکه نمیخوام ذهنم بیش ازین درگیر شه. مریض سایکوتیک اومد از تپش قلب های دروغی اش شکایت میکنه، هی این وسط میگه من درس میدم و من فلانم بهمانم، من تو دلم میگم چقد روانی هستی، وای بحال شاگردات، و البته از اینکه انقد پولدار و بی دغدغه هستن که پیش انواع متخصص ها رفته حسودیم میشه. گردن افتاد نوار بگیر، کلی وقتم گرفت با زر زر هاش، در نهایت بهم میگه من مثل شما دکترم، ۳۶ ساله، مجرد 😑 اونجا بود که باز یاد مثال همیشگی ام افتادم، همه رو برق میگیره، ما رو چراغ نفتی. من باید هدف تجاوز حتی تحصیلکرده های مملکت باشم. انتظار داشت با حرفی که زده من چی بگم😐🤨 واقعا شرم آوره.
با استاد صحبت میکردم، باز بحث رو کشوند به دستیاری، مثل همیشه، و باز هم همون تاکیدهای همیشگی، بخون، جمعش کن. نمیدونم چرا هر چند روز یک بار اطرافیانم به طور جدی در مورد درس خوندن بهم تذکر میده.
میرم تو سایت سنجش، به تکمیل ظرفیت فکر میکنم، خیر همه چیزو بخورم و تکمیل ظرفیت شرکت کنم. نمیدونم چه بکنم.
از طرفی فشارهای مالی، از طرفی فکر آینده، از طرفی علاقه ام...
چرا تصمیم های زندگی باید آنقدر سخت باشه، چرا هیچکس به تعهدات خودش عمل نمیکنه، چرا هر تصمیمی بگیری باید برای آینده نامعلومش آماده باشی، اینجوری خیلی سخته تصمیم گرفتن😓
دیروز گواهی پایان خدمت برام صادر شد، چقد خوشحال شدم از دیدنش، چقد جون کندم تا روزای طرح بگذره. خدایا شکرت که تنها پناهم تو روزای طرح بودی
learn english effortlessly