طرح

الان در پانسیون محل طرح نشستم و با خودم کلنجار میرم برای شروع درس خوندن ... همسر و گربه ام تخت خوابیدن و من با عشق این صحنه رو دارم تماشا میکنم ... اینکه این موجود زیبا و مهربون و ترسو انقدر کنار ما احساس آرامش میکنه که میاد کنار ما میخوابه، برام حس فوق العاده ای داره. همسر به هر بدختی بود، من رو بیدار کرد ولی خواب به خودش امان نداد:)

میرم الان هر دو رو بیدار کنم ... چایی دم کنم، با هم بخوریم و برای گربه ام شیر بریزم که عاشقشه.

در میان همه دل مشغولی ها ...

سلام.

۵ سال از آخرین پستی که اینجا گذاشتم میگذره. در حال حاضر در ماه دوم اینترنی هستم. اون موقع ها علوم پایه بودم (ترم اول دوم بودم در واقع) و خب، نمیخوام بگم زود گذشت. گذر زمان رو حس کردم و فراز و نشیب زیادی داشتم. روزهای سخت، روز های خوب، گذشتند همه تا به اینجا رسیدم. اینترنی تا الان آسون نبوده. با بخش های با حجم کاری بالا شروع کردم. وضعیت کشور رو هم که خبر دارید.

خیلی خسته‌‌ام. امید؟ خیلی کمه. ولی بیشتر از گذشته است. از همه شمایی که مدتی که نبودم پیگیر وبلاگ و من بودید ممنونم.

با آرزوی روزهای بهتر برای همه‌مون

کنکوری ها:)

بعد از مدت ها تصمیم گرفتم بنویسم اینجا، برای کنکوری ها ... 

کنکور تجربی شروع شده،امیدوارم همه به خصوص کنکوری هایی که می اومدن اینجا کنکورشون رو عالی داده باشند ... 

حتما بیاین بگین چه خبر ... ممکنه بعضیاتون آدرس وب جدید رو نداشته باشین ولی منو بی خبر نذارین ... 

یه دوست کنکوری بود که وضع جسمیش هم خوب نبود، و امیدوارم بهتر شده باشه، به منم گفته بود نکته زیست بذارم ... نتونستم این کارو انجام بدم چون درسای دبیرستان یادم رفته:) ... امیدوارم کنکورت رو خوب بدی، اگه گذرت به اینجا افتاد به من یه خبری از خودت بده

ذوق کردم^_^

آغا برای اولین بار دیدم شلوغ ترین خط اتوبوس خالیه ...

بسیار ذوق کرده ام!! همیشه تو این اتوبوسا سرپا وای میستادم ... 

نمردم و در یکی از صندلی های خالی اتوبوس مذکور نشستم ... اونم به صورتی که هم صندلی کناریم و هم صندلی های روبه روم خالیه ^_^ 

حس می کنم به یکی از مهم ترین افتخارات دهه دوم زندگیم دست یافته ام😅

روند مهاجرت

سلام.

آرشیوم رو نتونستم از بلاگفا به بیا.ن منتقل کنم.بلاگفا کلا این امکان رو بسته.با شرکت بیان تماس گرفتم گفتن اگه راه حلی پیدا کردیم برای انتقال آرشیو خبر می دیم.

انتقال دونه دونه پست ها هم زمان زیادی می بره. شاید بی خیال انتقال آرشیو شدم و رفتم از نو توی بیان نوشتم ،شایدم نتونستم بی خیال آرشیوم بشم و طی یک پروسه ای بعد از امتحانات آرشیوم رو منتقل کردم. چون دوس دارم همه ی نوشته هام یه جا باشن. فعلا فکر کنم تا پایان هفته بازم در بلاگفا هستم!

پ.ن1: با این کار ب ل ا گ ف ا تصمیمم واسه مهاجرت داره قطعی تر میشه!

پ.ن2:سه شنبه امتحان آناتومی عملی دارم.شروع نکردم هنوز!(نه به خاطر کارای مهاجرت ها، کاری انجام ندادم که ... به یک دلیل دیگر هنوز شروع نکردم) ... یک تا 4 ادبیات دارم.میرم کلاس بعدشم بقیه ی فیلمای آنا عملی رو بزنم تو فلش. سر راه هم اسلایدای لیبل شده رو یه نیگا میندازم.

پ.ن3:یکشنبه متاسفانه اندیشه رو باید برم! چون اونقدر غیبت دارم که اگه نرم حذف میکنه ... نمره هارم پرتابی میده استاد اندیشه، یه نیگا به غیبتام بندازه محاله بالای 15 واسم رد کنه! امیدوارم که هنگام نمره دادن یه چیزی بیفته روی لیست غیبت ها و تعداد غیبت های من مشخص نشه:))))

پ.ن4: وارد ماه بندگی خدا شدیم ... نماز روزه همتون قبول درگاه حق ... منم دعا کنید:)

            ****فضای وبلاگ  با آوای  ((ربنا)) ی استاد شجریان آراسته شد ...****

مهاجرت

به نام خدا

تصمیممان برای مهاجرت قطعی شد ...

به ((بیان)) پناهندگی خواهم گرفت .

در حال انجام دادن کار های اقامتم در ((بیان)) هستم.

دوست دارم با خواننده های خاموش و روشن وبلاگم بیشتر آشنا بشم.

این پست برای خوانندگان است ... هرچه دل تنگتان می خواهد درباره ی من، وبلاگ و خودتون بگین. دوس دارم بدونم مخاطبانم در چه سنی هستن،الان چیکار می کنن و به نظرشون 5 سال آینده در چه جایگاهی خواهند بود.

دارم فکر می کنم آدرس رو همینجا عمومی بذارم یا هر کسی که تمایل داشت تو وبلاگ جدیدم دنبال کنه آدرس وبلاگش یا ایمیلش رو بذاره من براش آدرس رو بفرستم ...

و در آخر خیلی ممنون که تا حالا منو خوندین،دید گاهتون رو بیان کردین و به وبلاگم رونق دادین.

بعدانوشت:

رسما پایان فعالیت های این وبلاگ رو اعلام می کنم!!

ان شاء الله در وب جدید در خدمتتون هستم.

بافت عملی!!😐😐😐

 

بافت عملی را نیز دادیم!!! میشه گفت به یکی از بدترین شکل های ممکن! درحد ۱۴-۱۵ در خدمتتون هستم!! 

یکی از فاحش ترین اشتباهاتم،اشتباه گرفتن لام مخ با کبده😐😐😐 

آغا به خدا اون میکروسکوپه داغون بود ... دوستمم طحال تشخیص داده😅 ناموسا مشکل از میکروسکوپ بود😅😅 

حالا عکساشونو می ذارم،شما زیر یه میکروسکوپ داغون اینا رو در نظر بگیرین:

لام کبد:

لام مخ:

ناموسا شبیه اند یا نه؟! عین هم نیستن یا نه😐😐😐 تازه فرض کنید ممیکروسکوپ طوریه که هیچ رنگی تشخیص داده نمیشه و تو یه فضای قهوه ای با چند تا حفره داری!! ۱۵ ثانیه هم وقت داری! تنها چیزی که من به ذهنم رسید کبد بود خووو😒😒😒 بعد اومدم بیرون بچه ها میگن اون مخ بود ... مخ😁😁

من در اون لحظه:😐😐😐😐😐😐 

خلاصه هرچی بود تموم شد ...

تنها چیزی که مهمه اینه که دیگه وقتی گوشیمو باز می کنم با این صحنه مواجه نمیشم!:

 

 

 

 

 

 

 

جهت خالی نبودن عریضه

طبق قرارم با خودم تمام پست های انتخاباتی رو فارغ از نتیجه حذف کردم. 

بعده پاک کردن پست ها داشتم یه پست طولانی می نوشتم ... تقریبا به آخراش رسیده بودم که نت قطع شد و کل نوشته هام پاک شد ... به قدری تو ذوقم خورد که دیگه هر کاری می کنم نمی تونم بنویسم!! قبلا هم این اتفاق افتاده بود و از اون به بعد تو قسمت یادداشت های گوشیم می نوشتم بعد کپی می کردم تو وبلاگ،اما تازگیا تنبلیم می اومد کپی پیست کنم همین جا می نوشتم😅 که این اتفاق افتاد ...

پ.ن۱:پنج شنبه بافت عملی داریم ... دستگاه گوارش هیچ چی نفهمیدم!! نمی دونم دقیقا چه گلی به سرم بکیرم ولی فک کنم تنها راهش اینه تا صبح بشینم فقط گوارش بخونم که فردا تو آخرین جلسه ریویو این قسمت واسم حل بشه ... همچنان سرعتم در دیدن لام ها پایینه و تو این ۴ جلسه فقط ۳۰ تا لام دیدم! ۵۰ تا لامم مونده واسه فردا😕😕😕 ... خداوند رحم نماید! بچه های ترم بالایی می گن فقط تو شب امتحان اسلایدا رو دیدیم و ۱۹ به بالا هم شدیم😕😕 نمی دونم ... خداوند رحم کند!!! 

این عملی ها رو ۱۹ به بالا شم خیلیا رو زخمی می کنم😑😅😅

پ.ن۲:به فکر مهاجرت هستیم! دوستانی که تجربه مهاجرت داشتن، کمی راهنمایی بفرمایند و از تجربیاتشان بگویند لطفا! و این که کدوم سرویس وبلاگدهی رو به بلاکفا ترجیح می دن و چرا.

پ.ن۳:این روز هابه شدت و با یک اشاره عصبانی میشم! اصلا حوصله بحث ندارم! 

این روزا اصن دلم نمیخواد کسی تنهاییمو به هم بزنه!

مکن ای صبح ...

بسمه تعالی!

دیروز عطف پی ام مادرمان مبنی بر اینکه واسه تنها نمودنت زنگ بزن دختر خالت بیاد،به دختر خاله ام پیام دادم که بیاد! ایشان امروز هم با من بودند و ظهر ازم خواستند هرچه دلم میخواهد بگویم تا درست کنند ... ناهار رو به دلخواه خودشون عدس پلو با مرغ درست کردند😅 بعد منم درخواست سالاد اولویه و ژله پرتقال کردم(لازم به ذکر است هرگز نتونستم یه ژله درست و حسابی درست کنم! مگه به این صورت نیس که ژله رو با آب قاطی می کنی بعد میذاری تو یخچال؟چرا مال من هیچ وقت سفت نمیشه و همیشه به صورت آب باقی می مونه؟😅 ) 

ایشونم به اندازه ۶ نفر اولویه و ژله درست کردند و رفتند! قسمم داده همه رو بخورم ونذارم خراب شه ... الان من به درجه ای رسیدم که انزجار و برائت خودم رو نسبت به اولویه و ژله پرتقال اعلام میدارم!!

پ.ن: کنفرانس ادبیات داریم راجع به خاقانی والان میخوایم شروع کنیم به نوشتن!! فردا ضایع نشویم،صلوات ... 

مکن ای صبح طلوع ... 😅😅😅

درجست وجوی Aida 😅😅

پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت: 18:50 توسط:سآرآ

این Aida که میاد وب شما رو من میشناسم :))))))

 

کاش دوباره بیاد :| یه مدت میشناختمش بعد گمش کردم :|

 

میشه تو یه پست بهش بگین بیاد ؟ :) ممنون میشم 

 

×آغا به ما گفتن دس به دس برسونیم برسه به دست آیدا خانم!