کمی از این روزها
حالا که میبینم هنوز هستن کسایی که نوشته هام رو میخونن و فراموشم نکردن گفتم چند جمله ای بنویسم
امروز که براتون مینویسم دخنرم زینب 15 ساالشه کلاس نهمه و یه نوجوونه با مشکلات خیلی خیلی خاصش محمدیاسینم هم 8 سالشه کلاس دومه
خودم هم الان دو سالی هست که مدیر یه دبستان غیر دولتی هستم که کاری است بس شیرین ولی سخت و طاقت فرسا
الان هم بعد از ظهر جمعه هست و من مدرسه ام
اومدم کارای عقب افتاده ام رو انجام بدم
فعلا
مهربان هستم متولد 1359 متاهل ودارای دو فرزند یه دختر و یه پسر اینجا رو ساختم برای دلم میخوام بعضی وقتها گوشه ای از زندگیم رو اینجا بیارم