کمی از این روزها

سلام

حالا که میبینم هنوز هستن کسایی  که نوشته هام رو میخونن و فراموشم نکردن گفتم چند جمله ای بنویسم

امروز که براتون مینویسم دخنرم زینب 15 ساالشه کلاس نهمه و یه نوجوونه با مشکلات خیلی خیلی خاصش محمدیاسینم هم 8 سالشه کلاس دومه

خودم هم الان دو سالی هست که مدیر یه دبستان غیر دولتی هستم که کاری است بس شیرین ولی سخت و طاقت فرسا

الان هم بعد از ظهر جمعه هست و من مدرسه ام

اومدم کارای عقب افتاده ام رو انجام بدم

فعلا

 

سلام

واییییییی یادش بخیر یه روزی وبلاگ نویس میکردیم چه لذتی داشت

یادش بخیر

و 15 سال گذشت

سلام

امروز 23 دیماه 1395 بود درست دو روز پیش یعنی 21 دیماه 1395 زندگی ما 15 ساله شد.

زندگی ما دیگر کودکی نوپا نیست که با هر بید و بادی بلرزد امروز زندگی تبدیل به نوجوانی نوپا شده که باید خیلی هوایش را داشته باشم.

سلام

سلام

الوووووو من هنوز زنده ام 

کسی هنوز سراغی از من میگیره؟

  اخرین پست سال 94

سلام

یک ساعت مونده به سال نو 

سفره هفت سینمون اماده هست یه چند سالی هست که دیگه من سفره هفت سین نمیچینم و زینب خودش با سلیقه خودش میچینه این یعنی اینکه من یه دختر بزرگ دارم

کم کم دخترم داره وارد سیزدهمین سال زندگیش میشه

بازم یه سال دیگه گذشت مثل برق و باد اصلا نمیخوام زیاد بهش فکر کنم میخوام فقط به امروز و اینده خودم فکر کنم به سال 95 که تا یک ساعت دیگه میرسه بیایید برای همدیگه دعا کنیم از ته دل دعا کنیم که ان شاالله سال خیلی خیلی خوبی برای همه امون باشه

عیدتون مبارک

همه روزهای زندگیتان عید باد.

التماس دعا

و 14 سال گذشت

سلام

ادامه نوشته

کاش دوباره حسش برگرده اشپزی کردن خندیدن نوشتن حرف زدن تفریح کردن

کاش دوباره حسش برگرده  حس زندگی کردن

این روزها که اصلا حسش نیست

به قول سپیده : اذر لطفا کمی مهربان تر باش

بگذار همه نامهربانی ها بماند برای مهر و ابان تو تمومش کن

ای خداااااااااااا چرا اینقدر این وبلاگستان سوت و کوره

اینجوری دوست ندارم

کاش دوباره مثل قدیما میشد

احوالی از این روزها

ادامه نوشته