من هم پیامبرم را عاشقانه دوست دارم

امتحان

خدایا هیچ طلبی ازت ندارم هر چیزی هم که تا به حال بهم دادی و ندادی لیاقتشو نداشتم و تنها خودم میدونم که چه لطف هایی در حقم کردی
امااا خدایا امتحانهایی که داری میگیری خیلی سخته
خودت طاقت و صبرش رو هم بده

الحمدلله

الحمدالله با تمام وجود شکرالله با تمام وجود که یک محرم دیگه تو عمرم نوشته شد.امید دارم سرچشمه ای باشد برای رشد در مسیرش باشد که لایق باشم.

التماس دعا

من و پسرم

تابستون با همه اتفاقات ریز و درشتش رفت و بالاخره پاییز اومد و نه روز هم ازش گذشت.زندگی ما تو این روزهای پاییزی منظم تر از گذشته شده.صبح با پسرم از خونه میریم بیرون اون میره مهد و من هم محل کار تا ظهر میرم دنبالش و با هم برمیگردیم.هم چنان بیشتر امور پسرک و کارهای خونه به عهده خودم هست و همسر جان هر روز کمتر از قبل تو کارها سهیم میشه و این اصلا برام خوشایند نیست.
پسرک مهدو خیلی دوست داره بر خلاف تصوری که داشتم و خودمو برای گریه ها و بهانه گیری ها اماده کرده بودم صبح با ذوق بیدار میشه و میره.
اما این اخلاق بد خودم هست که همش نگرانش هستم .فکر میکنم زیادی به این بچه وابسته شدم.علتش رو نمیدونم اما اصلا طاقت دوریشو ندارم .میدونم همه مادرها همینن اما احساس میکنم دارم یه خورده افراطی رفتار میکنم مثلا تا ظهر که مهده صدبار خودمو لعنت میکنم که چرا کار میکنم و از بچم دور میشم باز یاد هزاران خانمی میافتم که بیشتراز من کار میکنن و طبیعتا اونها هم دورن از بچه هاشون.تا جایی که بتونم هر جا میرم با خودم میبرمش  و لحظه های از خودم دورش نمیکنم امااینجا هست که از مادربودن پشیمون میشم چون همیشه ذهنم نگران ودرگیره بعضی موقع ها احساس میکنم واقعا ذهنم درد میگیره.

بعضی موقع ها فکر میکنم نکنه دارم با این بچه امتحان میشم. وابستگی زیاد باعث نشه اون دنیارو از دست بدم
یا سیدالشهدا شرایط اومدن به حرمت رو دارم البته بدون همسر (نیومدن همسر مربوط به سربازی هست که حالا حالا ها رفع نمیشه)دلم هم پر میکشه بیام حرمت اما با این بچه شیطون تنهایی نمیتونم بدون اون هم طاقت ندارم چه کار کنم؟(اصلی ترین دغدغه این روزهای من)

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اقای همسر تهران هستن؛محمد*صدرا خوابه و من تنها هستم.
فکرم هزار جا میره و هزار تا تصمیم میگیرمشاید هم بیشتر از هزار تا سوال از ذهنم میگذره.
اینکه چه طوری در عرض کمتر از یک دقیقه گوشی همسرمو سرقت کردند و یه ابم روش خوردن و راحت زندگی میکنن؟(این اتفاق تو تهران افتاده براش).اینکه چرا همسری از اینکه گفت برو شب خونه مامانم و من نرفتم ناراحت شد و راحتی من و در نظر نگرفت؟اینکه چرا محمد*صدرا اینقدر شیطونه و اذیت میکنه؟ چرا من مادر بدی هستم؟چه حکمتیه که بچه دوم نمیاد؟اینکه چرا بابار و اینقدر زود از دست دادیم؟چرا حکمت اومدن داداشم بدون اینکه پدرمو ببینه چی بود؟کی خونه میخریم؟کی ماشینمونو عوض میکنیم؟اینده چی میشه؟اگه من بمیرم بچم چی کار میکنه؟چرا جنگ میشه؟چرا بعضی ها پول ندارن؟چرا بچه ها باید سرطان داشته باشن و زجر بکشن؟چرا نوزاد یک ماهه میمیره؟شب اول قبرم چی بهم میگذره؟بعد مرگم چی میشه ؟و چرا امشب که تنهام تلوزیون هیچ برنامه خوبی نداره و هزار تا اینکه و چرای دیگه که بعضی ها با جواب و بعضیهاشون بدون جوابن.
اصلا چرا مینویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

دلم دوست میخواد

نمی دونم چم شده که این روزها بیشترز از هر روز دیگه ای به داشتن یه دوست احتیاج دارم.دوستی که باهاش حرف بزنم،بیرون بریم گردش، بازار، حرم، خرید، پارک پیاده روی و حتی دکتر.چند روز پیش تو مطب دکتر خانمی رو دیدم که نگران دوستش بود که تو مطبه و اونجا دلم بیشتر هوایی شد.
از زمانی که کوچیک بودم اجازه رفتن به خونه دوستهای مدرسه ام رو نداشتم.همیشه اونها باید می اومدند خونه ما.بزرگتر که شدم و رسیدم به راهنمایی و دبیرستان که دیگه اصلا دوستی مال مدرسه بود و بیرون از اون معنا نداشت.حتی خیلی کم پیش می اومد که به همکلاسیهام زنگ بزنم یا اونها به خونمون زنگ بزنن.رفتمدانشگاه یه شهر دیگه هر کدوم از بچه ها مال یه جایی بودند و روابط اجتماعیم هم اینقدر بالا وقوی نبود که بگردم همشهری خودمو پیدا کنم خلاصه دانشگاه تموم شد.وارد زندگی خودم شدم همسرم همیشه تاکید داشت راجع به زندگیمون حتی واضح ترین چیزها با کسی صحبت نکن و به قول معروف رازدار خونه باش.و من موندم تنها.
تو اعتکاف با دوتا خواهر دوست شدم و قرار شد که به زودی همدیگه رو ببینیم اما حالا اونها هم نیستن
دلم لک زده یک بار یه نفر به گوشیم زنگ بزنه یا پیام بده و اون یک دوست باشه 

شیرینی اعتکاف

اعتکاف،اعتکاف اعتکاف شیرین تر از ان چیزی که تصور میکردم و شاید تصور نمیکردم.واقعا یه چیزی گفتن یه چیزی شنیدن هست.دوشنبه شب،شب ولادت امیر المومنین رفتیم خونه مادرشوهرم بچه رو خوابوندنم و بعد همسر جان منو رسوند مسجد.تو راه همسرم سفارش به تفکر و تدبر در قران میکرد و میگفت بهترین کاره که واقعا هم بود.اول که وارد شدم بغض سنگینی تو گلوم بود علتشو نمیدونستم گیج بودم و نمیدونستم باید چه کار کنم صوت خوش مداحی حال و هوارو حسابی عوض کرد.بعد شروع شد هر کسی چیزی میگفت یکی کلی نماز اورده بود که به همه میگفت بخونن یکی ذکر و خلاصه هر کس هر چی بلد بود دریغ نمیکرد. نماز شب خوندن ها،بیدار بودن تا صبح و مشغول عبادت بودن،سحری ها . افطاری ها ،خواب های خیلی کوتاه اما شیرین،اشنایی با افراد جدید،اعمال و خلاصه همه چیزش اینقدر دلنشین و زیبا بود که هنوز تو همون حال و هواهستم و فکر کنم اگه جای سه روز سه ماه هم اونجا بودم سیراب نمیشدم.شب ها هم محمد،صدرا می اومد می خوابوندمش بعد تحویل همسرجان میدادم با در اغوش گرفتنش انژی میگرفتم برا روز بعد. روز اخر سخت،دلگیر و غریب بود اما دیدن پدر و پسر با دسته گل جلوی در مسجد حس زیبایی رو تو اخرین لحظه ها ایجاد کرد. اینقدر این اعتکاف شیرین بود که حتی نمیتونم توصیفش کنم خدایا دوباره قسمت کن

اعتکاف

اعتکاف , فصلی برای گریستن و موسمی‌برای بارش رحمت و زدودن آلودگیهای گناه
فردا معتکف می شوم خدا کند که لیاقت داشته باشم.
حلال کنید دوستان.

ما و تنهایی

سه شنبه گذشته بود که اقای همسر ماموریت کاری رفت تهران و تا الان ما تنهاییم البته خیلی به ما اصرار کرد که ما هم بریم مخصوصا اینکه خواهرم هم اونجا هست نمایشگاه کتاب هم هست در کنارش بازار و خرید هم که هست اما نمیدونم چرا اصلا حسش نبود از اون روز هم هر روز زنگ میزنه که امشب بلیط بگیرین بییاین اما میگم با این که اینجا تنهاییم اما حس رفتن ندارم دلیلش رونمیدونم شاید به خاطر مسافرت پر و پیمونی بود که عید رفتیم و الان روح و روانم سرشاراز نشاط همون سفر هست و احساس سفر ندارم شاید هم سخت میگیرم برا رفتن و باید قدر فرصت های این مدلی که پیش بیاد روبدونم در کل خودم هم دلیلشو نفهمیدم
روز خواستگاری دقیقا یادم میاد که اون اقایی که رو به روی من نشسته بود و مدام از شرایطش میگفت و من فقط سر تکون میدادم و همون طور که گوش میکردم حواسم حسابی به چادرم بود که یه وقت از سرم سر نخوره مرتب تاکید میکرد که من ماموریتهای طولانی میرم که امکان اینکه شما هم باهام بیای نیست از مناطق مختلف کشور تا افغانستان و پاکستان و عراق.مرتب تاکید میکرد این قدر تاکید کرد که اخراش تو دلم گفتم اوف چه حرفی میزنه فهمیدم دیگه. تازه یه روزکه خواهر شوهر عزیز هم تشریف اوردن اون هم تاکید کرد که داداششششششششششششم سفر زیاد میره که نمیتونه تو رو با خودش ببره خبر داری یا نه؟و شاید برای اینکه بهم ثابت کنه یک هفته بعد از عقدمون رفت و کل تعطیلات نوروز نبود
الان همون اقا که همسر و تاج سر و تکیه گاه من هست دلش به رفتن راضی نمیشد روزی چند بار زنگ میزنه که میخوام برگردم دلم تنگ شده نمیتونم بمونم یا تو بیا یا من برمیگردم
چی شده که اون ادم به این ادم تبدیل شده نمیدونم!
امیدوارم که که خدا همه زن و شوهرهارو برا هم نگه داره و مسافر ما رو هم در پناه خودش حفظ کنه

نمیخوام بدجنس باشم

از بچگی خصوصیت مهربونی و دلسوزی رو داشتم.اینو همه میگفتن و میگن .بچه که بودم دلم به حال بچه های مدرسمون که مامان یا باباشون فوت میکرد یا مریض میشدن یا هزارها داستان دیگه ای که دختر بچه ها با هم تو مدرسه تعریف میکردن میسوخت.خیلی موقع ها بیشتر از سنم تو مدرسه مسئولیت میگرفتم فکر میکردم چون درسم عالی بود باید به شاگرد تنبل ها درس بدم تا اونها هم زرنگ بشن به قول خودمون .معلم ها هم این خصوصیتمو خیلی دوست داشتن هر موقع مامانم میومد مدرسه میگفتن دختر شما کمک دست ماست تو مدرسه .چه زجری میکشیدمتا جدول ضربو به یکی از همکلاسی هام یاد بدم و اون یادنمیگرفت چه قدر ناراحت می شدم.از دیدن گدا ها مریض ها و ... تو کوچه و خیابون خیلی ناراحت میشدم در صورتی که داشتیم همسن خودم تو فامیل که اصلا به این چیزها فکر نمیکردن و خودشون درجه اول اهمیتو داشتن.تا بزرگتر شدم هیچ ناراحتی بابت این قضیه نداشتم اما روزی که رفتم دانشگاه دیدم نه همه اینطوری نیستن و تقریبااکثر بچه ها خودشون اولویت دارن و من که اینطور نبودم گاها خیلی اذیت می شدم .و تااینکه ازدواج کردم ادامه این مهربونی ها و دلسوزی ها به همسر و خانوادش رسید و همچنان ادامه داره امااین روزها رفتارهایی می بینم که از مهربون بودن و ساده بودن خودم بدم میاد اینکه تلفن زدن به خانواده اقای همسر شده وظیفه من احوال پرسی وظیفه منه و هزار هااینکه دیگه که اخریش همین روز مادری بود که مادرشوهرم حتی کادویی که رو که من گرفته بودم و بچم با ذوق کاغذ کادوشو انتخاب کرد حتی باز نکرد و مثل یه وسیله بی ارزش انداختش کنار از اینکه ساعت یک ربع به ده شب بود و هی تکرار می کرد که بابا که شام نمیخوره منم معدم اذیت میشه منم چون هنوز همسری نیومده بود موندم و گرنه منم شام نمیخواستم مادر شوهر جان.  از اینکه کاملا توسط خواهر شوهرم که قبل من اونجا بوده خیلی واضح پر شده بود و ...
و  چیزی که این روزها حالم رو به شدت از این رفتار خوش بینانه خودم به همه بد میکنه اینه که مدیر محل کارم گفت مرکزمون تا اول اردیبهشت تعطیله و بعد برای روزهای کاری اینطرف سال بهتون زنگ میزنیم و اینکه متوجه شدم مرکز از 17 بازه هست و بدون هیچ دلیلی یکی  دیگه رو جای من اورده و در در جواب تلفن های من فقط کاری که میکنه گوشی رو قطع میکنه
حالم بده از ضررهایی که فقط برا خوش بینی و سادگیم کردم حالا تو این دو روز رفتارهای خواهر شوهر مادر شوهر مدیر مرکز شب و روز تو سرم رژه میرن وفکر کنم اخر مثل این فیلم ها منو تبدیل کنن به یا اژدها که به همشون حمله می کنه
بعضی روز ها که میگم فلانی ادم خوبیه شوهرم میگه البته فقط از دید تو چون هیچکی مثل زن من ساده نیست و این جمله اش روانمو بهم میریزه.وقتی میگم دلم میسوزه شوهرم میگه خانم میشه دلت اینقدر به حال بقیه نسوزه
خدا خیلی میخوام منم یه کم تغییر کم اما نمیتونم من نمیتونم دو به هم زنی کنم نمیتونم حق کسی رو بخورم نمیتونم به عنوان عروس مادر شوهرمو اذیت کنم کاری که خیلی ها میکننو حق خودشون می دونن
من نمیتونم محبت نکنم حتی به ادم های بد دو رو برم
اما این روزها حالم از این محبت ها کم رویی ها ملاحظه کردن ها سخت نگرفتن ها و جواب ندادن های خودم بهم میخوره