نمی دونم چم شده که این روزها بیشترز از هر روز دیگه ای به داشتن یه دوست احتیاج دارم.دوستی که باهاش حرف بزنم،بیرون بریم گردش، بازار، حرم، خرید، پارک پیاده روی و حتی دکتر.چند روز پیش تو مطب دکتر خانمی رو دیدم که نگران دوستش بود که تو مطبه و اونجا دلم بیشتر هوایی شد.
از زمانی که کوچیک بودم اجازه رفتن به خونه دوستهای مدرسه ام رو نداشتم.همیشه اونها باید می اومدند خونه ما.بزرگتر که شدم و رسیدم به راهنمایی و دبیرستان که دیگه اصلا دوستی مال مدرسه بود و بیرون از اون معنا نداشت.حتی خیلی کم پیش می اومد که به همکلاسیهام زنگ بزنم یا اونها به خونمون زنگ بزنن.رفتمدانشگاه یه شهر دیگه هر کدوم از بچه ها مال یه جایی بودند و روابط اجتماعیم هم اینقدر بالا وقوی نبود که بگردم همشهری خودمو پیدا کنم خلاصه دانشگاه تموم شد.وارد زندگی خودم شدم همسرم همیشه تاکید داشت راجع به زندگیمون حتی واضح ترین چیزها با کسی صحبت نکن و به قول معروف رازدار خونه باش.و من موندم تنها.
تو اعتکاف با دوتا خواهر دوست شدم و قرار شد که به زودی همدیگه رو ببینیم اما حالا اونها هم نیستن
دلم لک زده یک بار یه نفر به گوشیم زنگ بزنه یا پیام بده و اون یک دوست باشه