دکتر ها

بی خودی به آلودگی ربط می دهند

" آسم "

اسم کوچک " دل " " تنگی " است

که تنها

به تو مربوط میشود

 

مي شد

صندلي جلو نشسته باشي

شيشه ها جلوي پايشان را نبينند

فكر كنند خيابان است

سينه اي كه از آن رد مي شوند

 

مي شد

صندلي عقب نشسته باشي

چند نفر در تو مشغول باشند

يكي دست هايش را بتكاند

براي عيد هايي كه  با /بي  تو خواهد امد

يكي دوربين حرفه اي اش

دره ها را دودره كندبراي چشم هاي بي ذوق

ويكي كلمات را زجر بكشد

به هواي تولد يك شعر

 

اين اتوبوس

در هر حال

به مرگي طبيعي نخواهد مرد.





وبخوانید همین شعر را در نشریه ادبی "حوا "


www.havvamag.com

وبخوانيد شعري از من در سايت طغيان

ht/tp://www.toghyan.com

نمي شناسد مرا

شناسنامه اي كه قبل از من متولد شده است

پاك /دل را به چند صفحه قديمي خوش كرده ...

 

 اصلا دلم مي خواست

 نامم را بگذارم "تلويزيون "

از تمام خانه ها ي دنيا سر در آورم

 

مي نشينم وسط همين چهار راه

وقتي چراغ هم سبز است

                       هم قرمز

وخيره مي شوم به راه پنجمي

كه از كف كفش هايم مي گذرد

        

آسم

 

 

 

دکتر ها

بی خودی به آلودگی ربط می دهند

" آسم "

اسم کوچک " دل " " تنگی " است

که تنها

به تو مربوط میشود

 

 

این روزها

درهای پزشکان قانونی

تنها به درد گل گرفتن می خورند

وقتی تشخیص نمی دهند

روی دست چپم

نبود انگشتری را...

بيهوده

كتابهاي جغرافي را اشغال كرده است

اورست

به درد پاهاي من نمي خورد

(صد و هفتادو...)

گيرم پاشنه هاي كفشم 10 سانت در خلقت خدا

دستكاري كنند

اصلا تقصير خداست

كه        توتنها ماهي هستي

كه      دستهايت به درد جيبهايت مي خورند

كه      دستهايت چشم ندارند

ببينند

پنجه هاي پلنگي

از كادر بيرون مي زند.

 

.....

نه زمین را

آویزان کردند از جرثقیل

تا عبرتی شود برای میدان شهر

 

نه زمان را

به دادگاه کشاندند

تا کلاهش پس معرکه بماند

 

به گلوله ی خالی  شده در شقیقه ات

بگو

که برگردد به تپانچه!

 *****************************

 

تو را که می بیند

 از تعجب

 دهان باز می کند "دیوار"

 و کودک فریاد می زند:

 یک " پنجره "


 


 

 

 

 

به امید روزهای روشن آینده....

 

                  سال نو مبارک

یک کارت دعوت از بهترین میزبان دنیا...

در من نشسته شوق نگاهی که ممتد است

یک ساعت است خیره به تصویر گنبد است

 

چادر سفید از سـرم افتاد ،بازهم

مادر دوباره گفت "بکش! دخترم بداست"

 

این میهمان به دعوت یک کارت توی خواب

که میزبان براش فرستاده آمده است

 

در کوله پشتی اش دو سه تا شعر پاپتی

در انتظار حکم ورودش به مرقد است

 

با من بیا ،کلاغ!مبادا گمان کنی

پرهایت از مدار حرم باز مرتد است

 

درخواست ها به او همگی ختم می شوند

در جمله فعل ،فاعل و مفعول و مسند است!

و باز غزل ...

دی ماه باج داده به تقویم مدتی

تا لم دهد به جای بهارخجالتی!

 

تا کی دلم خوش است به تسکین بی خودی

نفرین به قرص های پراز خواب لعنتی

 

در سینه انفجارمهیبی به گل نشست

از تیک تاکهای همین بمب ساعتی

 

نعش مرا به روی ورق ها کشانده اند

این واژه های سربه هوا،گیج ،پاپتی

 

در "آرشیو سرکشی" ام یک گناه، باز

افزوده می شود به "گناهان جرأتی "

                  ***

 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

آری فروغ حرف دلم را به راحتی...

 

...

با سایه اش نشسته زنی ماورای خود

وسایه چای ریخته تنها برای خود!

 

با تکه های پازل سختش نشسته و

می سازد اومدام زنی را به جای خود!

 

بهتش شبیه زل زدن کودکی است ،سخت

در کفش های صورتی تا به تای خود!

 

باید بخوابد آتش این قائله و زن

باید که سردرآورد از محتوای خود

 

باید که مستدل بکند ذهن خسته را

درگرگ ومیش شوم هزاران"چرا؟"ی خود

 

در زیر این گلیم به جایی نمی رسد

باید برد فراتر از اینها دو پای خود!

 

حس زنانگیش هوس می کند که باز

دستی برد به سیب بهشت خدای خود!...

 

و یک غزل ...

شبـیخون سکون در سـاعت دیواری ام گنجید

وروی پنج ونیم عصرآبان خوش خوشک خوابید!

 

وباران کاری ازدستش نیامد وحشت آوربود

که مردابی چنان راکد اتاقم را به خود بلعید

 

صدای وحشت آلود مرا آن عصر پاییزی

کسی حتی غزل!-این مهربان جاودان - نشنید

 

به همراه دو مشت بسته ی من از سر نفرت

هزاران فحش مستهجن دهانم را به خود مالید

 

هوا از لای درز پنجره خودرا برون انداخت!

نفس هایم به سختی در فضای سینه می پیچید

 

رفیـق نیمـه راه من - تقلا-  روز ناچاری

دو دست یاری اش را ازمیان دست من دزدید!

 

...وحالا در خودم قطره به قطره می چکم شاید

که دریا روزی از عمق اتاقم باز هم جوشید...

تقدیم به جانبازان هشت سال عاشقی ...

به روی تخت بی جانی نگاهی گرم یخ بستن ...

اتاق وبچه ها ،گریه ...سکوت و زجر با یک زن !

 

نگاهی یادگار آتش و زخم و جنون و درد

نگاهی های های گریه را در خویش آبستن

 

خدا را می کنـد حتما تنـفس مرد این قصـه

اگر زنده است با کپسول اکسیژن هنوزاین تن!

 

دو مشتش بسته مانده از همان سالی که می بایست

تفنگی لای دستانش بخواند شعر :"ای میهن ..."

 

به عشق آب وخاک و خانه و زهرا و سارا جان

تنش بی ادعا اما!- پراست از تکه ی آهن!

 

به سمت کوله پشتی خیره مانده باز هم این بار

به روی تخت بی جانی نگاهی گرم یخ بستن ...