چشم هایش شکنجه گر بودند        از قماش قرون وسطایی

      .... تشنه خون و بی ترحم و سرد         متنفــر ز عشق ، شیدایی

 

 

...

تقدیم به تو که هستی و نیستی....

گلـچهــــــــــره....

من آن اشکی که می بوسید چشمان تورا هرشب

و می بوسید با هر چکـــه  دامان تورا هرشب

رها می کرد خودرا باز می افتاد از چشمت

ببوسد لحظه ای کوتاه، چشمان تورا هرشب

چه اندوه عمیقی غیر از این،  با درد بنویسم

خیال دیدنِ آن رویِ خندانِ تورا هرشب

بمیرم  با بمانم؛ امر امر توست، می دانی

که می بوسم به قرآن مـُـهر فرمان تورا هرشب ...

عزیز دل، گلم - دست خودم که نیست می ترسم

بگیرد دیگری «ای وای» دستان تورا هرشب

به جان شعرهایم، عمر تا باقی است می نوشـــم

نمی نوشـــم مگر، مستانه - دیوانه تورا هرشب

تو که هستی  و اما نیستی  مجنونی  و عاقــل

و من ترکیبی از .... حال پریشان تورا هرشب

که شاید - این غزل را خواب کردم تاب آوردیم

من و دل، تلخیِ اجبـــــارِ هجران ِ تورا هرشب/.

 

 

نسلون ماندلا


http://l3.yimg.com/bt/api/res/1.2/ULKhag32STJK8lKW82o8AQ--/YXBwaWQ9eW5ld3M7Zmk9aW5zZXQ7aD02MDA7cT03OTt3PTM5OA--/http://l.yimg.com/os/publish-images/news/2013-06-26/bc034e97-8c50-416d-a6fe-146ef4aeb6a1_81719299_10.jpg


مرگ نسلون ماندلا این بزرگ مرد

راه آزادی و انسانیت را
به تمام آزاد مردان و تمام کسانی که

با قفس با تفاوت با آپارتاید جهانی نژادها

مخالف هستند و تنها یک کلمه را میشناسند
آزادی


تسلیت می گویم/.

من درد آفریده شدم ...


دوستان می توانند مرا اینجا پیداکنند...

 

شاعران خداي خويشتنند

خدايي دردآلود

زخم خورده با خنجري از پشت

همان روزي كه از خلقت انسان برمي گشت

از آفریدن دردی پنهان

روزي ارغواني

كه به سياهي بدل شد

به سياهي قلب آدمي

كه" درعالم خاكي نمي آيد به دست "

آري شاعران

سكوت محزوني هستند

كه در تنهايي

پشت خنده هاي كودكي هاشان

فرياد " خدارا "

سر مي دهدند

و بي هيچ جوابي

دل خسته و پابسته

همراه با جهاني از عشق و نفرت

مست مي كنند

و خويشتن را

انكار .

 شاعران

كافران زمانه ي خويشتن اند

كه در اعماق قلب تغزل هاشان

با خنجري از پشت

شهيد مي شوند /.

   

ادامه نوشته

عشق یک جنگ خانمان سوز است

 

 

با خودش مانده بود تا چه کند ؟ با جنونی که شعله ور شده بود

 

مثل دیوانه ها به دنبال ِ غزلی تازه ، در به در شده بود

 

پای هر بیت عاشقانه ی او  دو سه سیگار پشت هم می مرد

 

طفل معصوم نه ،  نمی دانست ، شعر او را کجا کجا می برد!

 

هر کجا که نگاه می کردی واژه های سپید می افتاد

 

تا دلش آن پرنده عاشق بال و پر می کشید می افتاد

 

باز مثل همیشه ساعت ها ، هی گذشت و گذشت تا اینکه ...

 

ایستاد و به ساعتش زل زد ، عقربه روی  8  تا اینکه ...

 

روی یک نمیکت نشست و گریست بغل شعرهاش با غم هاش

 

بعد اورا کمی تصور کرد پارک را با تمام آدم هاش ...

 

... که همه حلقه دورشان زده اند مرد و زن توی برف می رقصند

 

توی شعر عروسی آن دو ، سوت  و کف می زنند ، می رقصند

 

باورش سخت بود اما نه ، پارک مثل همیشه خالی بود

 

با جنون دلش کنار آمد _ لحظه لعنتی خیالی بود_

 

در حقیقت نه ، او غزل که نبود تا دلش خواست آفریده شود

 

دیده ای که فرشته ای تا حال در زمین روی خاک دیده شود ؟!

 

■■

 

از همه از خودش بدش آمد آه کابوس بود رویایش _

 

سالها _چون مسیح  در غزلش دلخوش بوسه یهودایش...

 

... عاشق و دلخوش دروغ بزرگ ، با نگاهی جهنمی اما

 

از بهشت اش که رانده شد فهمید خود ابلیس بود حوایش

 

جای یک انتظار آهسته داشت از انتحار پر می شد

 

که به ایمان بدل شد آن ساعت همه بلکه ها و امایش؛

 

چشم هایش گواه خوبی بود خودکشی ، سیل فیلم بود آری

 

حجله و ساز در ده بالا ، آن عروسی ، عروس سارایش .... !

 

قصه گرگ ها حقیقت داشت یوسف رفته بر نمی گردد

 

با همین پیرهن سپید و سیاه ، شعر بنویس در تماشایش .

 

■■■

 

عشق یک جنگ خانمان سوز است ؛ عقل خود را به دست دل ندهی ؛

 

آخر جنگ را تماشا کن : وای چه دوزخی است دنیایش!

 

کاش این عقر به عقب می رفت یک نفر کاش آتشش میزد

 

با خودش مانده بود تا چه کند ، چه کند با جنون فردایش!؟

سرانجام تلخ خانه بزرگ‌ترين غزلسراي معاصر

 
سلام لطفا متن خبر را خوانده در صورت امکان در وبلاگ خود قرار دهید

نقل از روزنامه ی تهران امروز

سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۰

 
 

غفلت ميراث فرهنگي و شهرداري زنجان

،سرانجام تلخ خانه بزرگ‌ترين غزلسراي معاصر

همسايه‌ها در خانه حسين منزوي زباله مي‌ريزند

 

 نسرين ظهيري: جست‌وجويمان براي پيدا كردن خانه

حسين منزوي كه عده‌اي او را بزرگ‌ترين غزلسراي معاصر مي‌دانند در تهران به

جايي نرسيد و گذارمان افتاد به شهر آبا و اجدادي‌اش زنجان و از برادر او

سراغ خانه‌برادر شاعرش را گرفتيم و ديديم قصه خانه‌اش مثل روزگارخودش

داستاني و وضعيتي دارد پر آب چشم. بهروز منزوي زحمت قبول كرد و در يادداشتي

به شرح اوضاع خانه پرداخت. راستش نوشته ايشان چنان شيوا بود و درقالب‌هاي

كارروزنامه مي‌گنجيد كه ترجيح دادم اين بار صفحه مشاهير مهمان دست نوشته

اديبانه و فاخرانه برادر شاعري باشد كه در سوگ و ماتم خانه بزرگ برادر

شاعرش غمگين نامه است.

بهروز منزوي

بهروز منزوي برادر حسين منزوي در پي اصرار خبرنگار روزنامه تهران امروز

اين سطور را مي‌نويسد تاظاهرا پاسخي دهد به سوالات ايشان و در واقع با

افسوس،تولد و مرگ خانه حسين منزوي را شتاب آلوده قلم انداز كند. اما آيا

 بقیه درادامه مطلب ...

و اما دیوانگی ها ...
 
سلام

این شعر تقدیم میشه به کسی که

 با صمیمیت نوشت :

عیدت مبارک

امیدوارم سال جدید سالی به از سال قبل واست باشه

 و به آرزوهای بزرگت برسی

ولی نخواست درک کنه که چشم هایش بزرگترین آرزوی من بود

 

وبلاگ شعر چشمانت

 

از آدرسی که تو رفتی ، دو ماه می گذرد

دو ماه از آن   به تو با یک نگاه -  می گذرد

برای یافتنت  هر کجا که فکر کنی ...

نگو که این لحظات اشتباه می گذرد

دلم به خاطر آن زنگ کاروان زنده است

که با عزیز من از سمت چاه می گذرد .

■■

چقدر خواب قشنگی :

          کالسکه ای باتو

                       و با   بابا نوئل ، از چار راه می گذرد

                  و یک فرشته ، شبیه تو در برابر من

                  پیاده می شود ، از ایستگاه می گذرد ؛

دوباره

       مضحکه ی  یک نفر  شبیه تو  _  آه  _     که با تبسم و شال و کلاه می گذرد

دوباره

        مستندی از من و به ظاهر ها

       جنون عشق تو و نیش خند عابر ها

     دوباره دغدغه پیشواز چشمانت

            بدل به بدرقه ی رفتن مسافر ها ....

         کدام راه ، نشانی / کلافه ام کردند

           سپرده ام که دعایم کنند زائر ها

■■

تو آن قشنگ ترین هدیه ای که در بقچه

          به آن عزیزترین می برند تاجر ها

و

حرف

         حرف زدن های تو خود نفس اند

و

    خنده های تو  چون نشئه ی مخدر ها

دلت برای من آغوش امن و رویایی است

                شبیه سادگی چادر عشایر ها

نمی نویسمت ، آری که سخت می ترسم

              بدزدن این غزلم را تمام ناشر ها .

■■

 اگرچه عاشقم و یک جهان سومی ام

و بی تو بی خبر از تو اسیر ریشتر ها

ولی به شهر تو خواهم رسید بی شک عشق

عبور می دهدم  از مسیر فیلتر ها

به سرزمین تو وبلاگ شعر چشمانت

که آرزوی تو را می کنند شاعر ها /.

ادامه نوشته

دل من پر نزن

 

 

 

دل من پر نزن ، که بیهوده است

به خدا آسمانت اینجا نیست

پیشوازت کسی نمی آید

این همان ابتدای ویرانی است!

 

ابتدای کسی که چندین سال

پا به ویرانی دلش کوبید

عاشقی از طلسم چشمانت

خواب شیرین عشق را می دید

 

چشم های تو راست می گفتند

   که تو در داستان دیگری و

                    جای تو توی شعرهایم نیست

                                               تو عروس جهان دیگری و...

 

...من سزاوار یک درام بلند

خالی از عشق خالی از همه چیز

دور از آن چشم های شهرآشوب

در جهانی خیالی از همه چیز...

 

...می توان رفت کوچ کرد و پرید ، سوی آن سو تر از فراسوهات

سوی شهری که خالی از من و تو خالی از چشم هات جادوهات

خالی از خنده های شیرینت راه افتاد و دور شد آری

مثل زنبور های گم شده و مرده _ از شوکران کندوهات

خسته از شعر و داستان ها که فکر میکردم از تو سرشار است!

دل بیچاره چه پری میزد در تماشای خواب گیسوهات

خواب آن روزهای دختری ات با همان چهره عروسکی ات

و لبانت چه پاک می خندید با تکان خوردن النگوهات

■■

می توان کوچ کرد اما نه ؛ من به این شهر سخت دل بستم

آه _ حتی اگر میسر نیست فصل برگشتن پرستوهات ....

من از این شهر دل نخواهم کند تا که تیر خلاص را بزنند

بزنند و مرا رها بکنند غیرت لوتیان ابروهات/.

کودتایی که

چند گیلاس تلخ بالا رفت سوی مردم به این امید که او

از خدا ، زندگی ، خودش ببرد با همان نفرت شدید که او....

...را به این جا کشانده آخر راه آخرین ایستگاه خستگی اش

شاید امروز نوبتش برسد ؛ بزند از تمام زندگی اش

مثل هرروز با تمام وجود ، بپرد سوی آرمانی که

به مذاج کسی نمی چسبد به مذاق همین جهانی که ....

شاهد آخرین نبرد کسی است که برای شکست می میرد

و در این اتفاق رویایی زندگی را نشانه می گیرد .

■■

صندلی را کشید و زود نشست ، رو به خود روبه سالهایی که ...

در عذاب جهنمی می سوخت ، در جهان من و شمایی که ...

عاشق سینه چاک تابوت است عاشق یک حقیقت مرده

ناگزیر تنفس مشروط ، ناگزیر خودش ، خدایی که سالهاپیش ناگهان گم شد 

مثل عشق سیاه زندگی اش سراین اتفاق دور ازذهن درسرآغازماجرایی که ...

...در درونش دلش به راه افتاد روبروی جهان ، تپانچه به دست

خط به خط بر علیه افکارش ،

                              تیر اول و کودتایی که .....

■■■

دور میز رولت ، نفس ها حبس ، سر انسان و ماشه ای که هنوز

سرنوشت کسی معین نیست یامنم یا تو لاشه ای که هنوز ...

...زل زده به خودش به زندگی اش که به پایان راه نزدیک است

و سری که هنوز در فکر متلاشی شدن به یک چیک است !؟

هر کجا که شد ....

 

عمری است در معمله ها گیر کرده ام

خود را به دست خودم پیر کرده ام

وسالها برای رسیدن به تو به عشق

در گفتن « سلام » کمی دیر کرده ام

 

باید برید از همه قید و بند ها 

از کاش های نباید و از می شدند ها

از سطر سطر زندگی تلخ و یک نواخت

از هر چه بد بیاری و از نیش خند ها

 

من ، باید آب و خاک خودم را عوض کنم

این خانه و پلاک خودم را عوض کنم

نه اینکه قید زندگیم را ...... از این به بعد

با مردم اشتراک خودم را عوض کنم

■■

آقا بلیط یک سفره  ......هر کجا که شد

یک صندلی تک نفره ......هر کجا که شد

هر چند سمت و سوی دلم نا مشخص است

باید پرید بالاخره ......هر کجا که شد

من عاشقم ، ولم ، خودمم با دلم ، همین

دنبال عشق ، دربه در ......هر کجا که شد

دنبال یک نگاه که در خواب دیدم و

مسخ اش شدم ، شدم حشره .

......هر کجا که شد :

دور از تو در خیال خودم زندگی کنم

هر لحظه در مجال خودم زندگی کنم

مثل خود تو مال خودم باشم دلم

تا مدتی به حال خودم زندگی کنم

در فصل ایده آل خودت زندگی کنی

در فصل ایده آل خودم زندگی کنم

عمری به اختیار خودت هرکجا که شد

در جبر و احتمال خودم زندگی کنم

با « عشق » این حقیقت تلخ جهنمی

در قصه رئال خودم زندگی کنم/.

 

*********************

شعرهای تو هم که مثل خودت ، ساده و تلخ و مست والکلی اند

از همین خنده ، لهجه شرجی میتوان حدس زد که بابلی اند

چشم هایت که بوی شالیزار بوی نارنج میدهد ؛ وقتی

خواه ناخواه ، با صمیمیت ، هی مرا رنج میدهد ؛ وقتی

تو به من خیره می شوی من هم در خودم ذره ذره می میرم

نکند عشق در میان باشد ، در خودم سخت درد می گیرم

راستی حال آسمان آنجا ، باز هم ابری است می بارد ؟

دل به دریا زدن به عشق کسی ، تا دم مرگ رونقی دارد ؟!

خب ؛ کمی از خودت بگو شاعر ، از کمی غم بدم نمی آید !

آدمم درد زاده ام از شعر ، چه بگویم بدم نمی آید

غزل تازه ای بخوان ، مستی باز می خواهد از سرم بپرد

با دو سه پیک دیگرت ساقی ، شاید آن دور دست ها بپرد :

دل من با تو بی خیال همه دست در دست یک پری در موج

غرق در چشم های طوفنی ، خلسه در رقص آذری در موج

دل من با تو مرد مردانه ، پیش این بادهای هر جایی

عاشق سینه چاک و لوتی و مست ، توی دنیای دیگری در موج

زمدگی در پناه یک آغوش منگ و ژولیده تا سحر سرخوش

نه ، تصور بکن چه می چسبد خواب ها روی بستری در موج

خواب ها در کنار یک همزاد ، هم نفس با نفس نفس هایی....

.... که شبیه اند به : لالالالا  لالالالای   مادری در موج .

مثل یک تابلو تماشایی است : ماه دریا نه ! سخره ها هم نه !

بلکه زیبایی تنت ، مثل گل سرخ شناوری در موج

تو خودت نیستی فرشته شدی با چنین رقص – ها – خدا را هم

می توانی به پایکوبی و رقص به تماشا بیاوری در موج .

■■

دل میزند به دریاها ؛ روزی از روز ...... نه همین امشب

میکشد ، می کشد مرا بابغض ، هی به دنبال یک پری در موج

دل من سخت درد میگیرد ؛ ناگهان توی شعر می میرد

تا به من خیره می شود یک مرد دست در دست دختری در موج

 

نفسلریم بوغور منی ...

یئریم یوخدو بو دونیادا

اورگییندن سورا

گوزلریندن سورا

 الریندن سورا

نئیله ییم کی

 سن یاشایئش پایئم سان

سن تراژیک رومانلاریمین

ایئتن سئوگی موسافری سن

■■

پاپریسیم قورتولمامیش

گل قورتار منیم اولوم رومانی می

سن سیز نفسلریم بوغور منی /.

 

 

آدم......................

 

باز با چشم های معصومت ؛  زل زده به چه چیز می خندی

از من پاپتی چه دیدی : هی  ، دل به من، به چه چیز می بندی

من خودم نیستم که می بینی ، سالها  سالها عوض شده ام

سمت و سوی دلم مشخص نیست ، مثل جغرافیا عوض شده ام

تو اگر هم / جهان من باشی ، مثل من بی دلیل خواهی مرد 

سر میز نهار ، با وحشت ، جنگ را سرد و گرم خواهی خورد

یک سئوال مزخرف دیگر : ها راستی میانه ات با خون ....

با کمی قرص ..... یا کمی .... اصلا ، آخرین شام ایدز یا طاعون

راستی پس چرا نمی خندند ، چشم هایت که شاعران صلح .....

پس چرا باز پر نمی گیرند ، چشم هایت کبوتران صلح .

بگذریم ! از زمین شبیه همه ؛ چند  روزی به ماه برگردیم

بعد با یک سقوط ، با کله ؛ به وطن _ قعر چاه _  برگردیم !!

■■■

هی : تو هم توی بحث شرکت کن ، چشم هایت گواهی آدم ....

شرط یا جبر ؛ نا گزیری به  راه هایی که راهی آدم ....

_ بگذریم ؟!

_ از چه چیز ، آزادی ؟ از خدایان مرده دیروز

یا از این آیه های  ” باید “که سند بی گناهی آدم ....

■■

شب هفتم ، هبوط یا تبعید .... سکته ناقص جهان / کامل شد ؛ ↓

و دو چشم بهشتی محجوب  ( عاشق اشتباهی آدم . )

خیر و شر ( آه ) از کدامی تو ؟ نا گزیر کدام اجدادی  ؟

من که از نوع دوم ام دردی! از تبار تباهی آدم ؛ از همان درد های مزمن که ↓

مثل مور و ملخ ، سپید و سیاه

دسته دسته شدند و سر به هوا

 بی جهت از نواحی آدم .....

 پا شدند و به خاک پاشیدند .

[واقعا نی / چه راست گویی بود ! ]

 چند قرنی گذشت تا روز ِ.....  امتحان شفاهی آدم .....

رد شدیم و جهان به هم پاشید !؟ نسل ها پشت هم سادیسمی شد

بعد در اصطلاح ما و شما : غرب وحشی ، مدرن ”ایسمی “ شد

و مشخص نشد ” خدایی هست “ توی آرشیو  ”ایسم ها  “ مرده ؟ !!

[ باز که خنده هات می بارد ، مثل گل برف های پژمرده ! ]

بیر گون گلر......

 

بیر گون گئلر

آداخلی آدیم

دوئشر سوسوت گوزلروین یادینا

                         دووار

                               به

                                 دووار

                                 دیئر گوله گوله

                                                   منده گئدیم

                                                                   منده کوچدوم

                    بو یالانجی جیرتدان لارین دونمیش گجه لریندن ...

                    جهنمین ایستی قوجاغینا .

 

                                                            آمما گولوم

                                                             ذقوم دا آلما گئتیرر

                                                             شیطان گوزلرین گولومسنسه

                                                                                  قاراآدیما .

دلش نخواست که

قرار بود همیشه دچار هم باشیم

در اوج شادی وغم در کنار هم باشیم

به خوبی و بدی زندگی بخندیم و …

دو عاشق ابدی ، هم قطار هم باشیم

 

جهان کوچک مان را کمی قدم بزنیم

به روی فاصله ها خط به خط قلم بزنیم

و به سلامتی عشق ، استکان ها را

پر از سلام و جنون لب به لب به هم بزنیم

 

قرار بود به قولش عمل کند اما …

مرا به شاعر چشم اش بدل کند اما …

مرا که یک غزل نیمه کاره ای بودم

دو سه شبه بسراید ، غزل کند اما …

 

… دلش نخواست که حتی عروسک اش باشم

همیشه در بغل دست کوچک اش باشم

مرا به دفتر نقاشی اش رها کند و

سری بلند کنم بادبادک اش باشم .

 

به زیر قولش خودش زد مرا گذاشت کنار

میان خاطره ها سال ها گذاشت کنار

شبیه کاغذ بی خط  ضربدر خورده

مچاله کرد ، مرا جابه جا گذاشت کنار

و بی دلیل برای ادامه دادن من

سرنگی از نفس اش ، از هوا  گذاشت کنار .

خوشم که داش آکل داستان او بودم

مرا در آخر آن ماجرا گذاشت کنار؛

خوشم ساپینگه ی تنهای داستان هایم

عروس هر دو جهان شد و با گذاشت کنار …

… تمام کرد غزل های شاعری را که

به عشق خنده او ، شعر را گذاشت کنار ؛

و بی بهانه خودش را به دست باد سپرد /.

می خندیم اما .......

 

 

م ی خ ن د ی م 

 

نشسته ایم و همه گاه گاه می خندیم

 

همه به زشترین اشتباه می خندیم

 

به زندگی ، به چپ و راست ، خواه یا ناخواه

 

به روزگار ؛ سپید و سیاه می خندیم

 

و گاه از سر لطف زیاد – آهسته

 

به فقر های سر چار راه می خندیم

 

اگر چه پوستمان کنده میشود ؛ اما ...

 

... نه ، پوست کنده به این اصطلاح می خندیم

 

به این شرایط محکوم بی برو برگرد

 

به حکم صادره از دادگاه می خندیم

 

هنوز هم که هنوز است ، چشم بسته و منگ

 

به سرنوشت رقم خورده ، آه می خندیم

 

کمی به آنچه شده ، دست میزنیم و سپس

 

همه به آری مان قاه !! گاه !! می خندیم .

 

■■■

 

نه اتفاق قشنگی است ، درد مشترک است .

 

اگر به تلخترین اشتباه م ی خ ن د ی م !؟ /.

 

 

************************

 

یادیمداردی دیئردین

 

سن منیم دونیامسین

 

          ایندی کی بئله دیر

 

هر یرده اولسان

 

                   دونیا

 

                   واریوخینان سنین

 

                   باشووین  تصدقی/. 

 

 

من به دنیا چه کار دارم هی

من به دنیا چه کار دارم هی

اصلا این جا چه کار دارم هی

سهم بیداری ام شده کابوس

من به رویا چه کار دارم هی

صخره با من تناسبی دارد

من به دریا چه کار دارم هی

میتوانی امید من باشی

بر من گم شده وطن باشی

میتوانی ؟ عزیز کار تو نیست

نه برو موقع بهار تو نیست

فکر کن ساده هست دل کندن

از همان لحظه تا ابد بی من ....

.....بی تو سخت است سخت میدانم

چاره نیست باز می مانم .

حال روزم سگی است ، خرد و خراب

من به فردا چه کار دارم هی

من برای دلم غزل واندم

با شما ها چه کار دارم هی

■■■

دستی از دور ذست ، اما کیست ؟؟

با من آیا چه کار دارد هی.....