![]()
خنده ام گرفته.....چرا؟؟؟چون بعد از۸ ماه تک تک
شما رو به یاد دارم......بیشتر وقت ها بهتون
فکر اما شما....
نمیدونم چرا به ادمای این دنیای مجازی
دل بستم
![]()
خنده ام گرفته.....چرا؟؟؟چون بعد از۸ ماه تک تک
شما رو به یاد دارم......بیشتر وقت ها بهتون
فکر اما شما....
نمیدونم چرا به ادمای این دنیای مجازی
دل بستم


سلام به اجیا و داداشای گل خودم خوبید
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم بد نیستم وای مدرسه ها شروع شد
حالا من حالم یکم
خوبه
طفلی اجیم 2 روز پیش فهمید یک معلم که دور از جون
هیولا
تو شیفتشونه . قرار بوده پارسال بره لبنان
اما نرفته اجی
دیونه منم اخرین روز امتحانات اداشو در میاره
و مسخرش
میکنه
معلم هم متوجه میشه
....الان 2 روز اجیم تب کرده ![]()
طفلی اخه بدون شک امسال تو درس عربی میوفته
..... منم کلی
مسخرش میکنم
....درد بیکاریه چیکار کنم خب
....امروز بعدی از
1 ماه رفتم از خونه بیرون
اونم چه بیرون رفتنی
مثلا رفتیم خرید
من که هیچ چیز به غیر عروسک نخریدم
....عادتمه هر دفعه یک
عروسک
....با اجیمو 4 دختر همسایه رفتیم
خوش گذشت ![]()
هه تو شهر به ردیف قد میایستادیم
کلی خندیدیم

من هر دفعه
باید یک سوژه به پستم بخوره
یک خانم اومد نزدیک دوستم
برا گدایی رفتم نزدیکش گفتم خانم نگاه کن من گدا تر ازتوام
هیچ پولی با خودم نیوردم
اگه پولی داری به من بده بخدا
صوابم میکنی
......طفلی راهشو کشید رفت
.....پول داشتما
اما تو کارت
...کسی حوصله برداشت نداشت
اخه قصد من
خرید نبود فقط اجیم برا خرید اومده بود.....منم برا خنده
باهاشون رفتم
....وای شانس گندم بگید کیو دیدم
نمیدونی
دیگه مدیر مدرسمونو دیدم
گفت ااااااااااااا خانم....شما هم
اینجا هستید گفتم اره خانم اومدم خرید کنم
خیر سرم
گفت
درسم میخونی گفتم اره خانم میبینی که الانم مشغولم
....
.یک نیش خند زد
گفت درخت توت امسال منتظره دوست
داشتی یکسر بهش بزن
چندتاکشیده یواش زد تو صورتم....
.سرجام هنگ کردم
باورم نمیشد این مدیرمونه
.....موقع
مدرسه ها هر وقت میرفتم بازار بدون شک یک معلمو میدیم
میگفتن تو اینجا چیکار میکنی
.....میدونی منظورشون چیه
منظورشون اینه که تو حق نداری بیای بازار و باید فقط درس
بخونی
....تو اصلا غلط کردی بدون اجازه من اومدی
....کلی خرید
کردیم اما
نه اونا خرید کردن من بیشتر برا هواخوری رفته بودم
در اخرم
رفتیم کمی کنار دریا چرخیدیم
و متلک نوش جان کردیم
....
اخ اجیای گل میدونی چی موقع شنیدن نمتلک حال میده
یک نگاه به پسر کنیو
یک نیش خند نثارش کن
خیلی حال
میده
..... اخر ضدحال براشه
......شما داداشیا رحم چادری
ها هم نمیکنید
البته فقط منو دوست اجیم چادری بودیم
بقیه
..... متلک نثار اونا شد
من که سرم تو هوا
و حواسم
به دریا و نگاه نمیکردم
....میدونی چیه من وقتی میرم دریا
اصلا حواسم به هیجکس نیست همیشه مهو دریا میشم تو
افکارم گم میشم
.....خیلی ارامش بخشه وای مخصوصا
روزای بارونی
من همیشه روز تولدم میرم دریا
یک بار هم
مدرسه نرفتم ترجیح دادم کنار دریا باشم
....درس چندان
مهمی هم نداشتیم
.....زیاد حرف زد ممیدونم داداش ارسین
طولانی شد
.... خلاصه با کلی خستگی
و خوشگذرونی
و
منم دست خالی اومدیم خونه
......عروسکو قایم کردم
مامان
گفت چه عجبی تو بدون عروسک برگشتی
اما نیدونه چه خبره.
......
عذر
اینروزها به صفحه کامپیوتر که نگاه میکنم سردرد میگیرم
بخاطر همین کمتر میام
*حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم
ستاره ستاره تو باشه ؟ اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ...... ولي يادت باشه اوني
كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه .... به ستاره اي
خيره شو كه اگه كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه*


سلام به اجیا و داداشای خودم خوبید
؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم خوبم به لطف مهربونی شما
.........راستش دلیل اون پست چیزهایی بود که
.......بیخیالشون گذشت.امروز میخوام دوستامو معرفی کنم البته با معرفتاشو
....من فقط با 1پنجم لینک دوست
و 1پنجم دیگه جدیدهستند. 3 پنجم دیگه هم قدیمی و نمیشناسم
و فقط شما تو این وبلاگ اسمشونو میبینید.....
احمدرضا(پسر خوب): به اندازه داداش نداشتم دوستش دارم
هیچ وقت بهش نگفتمو نمیگم چون زود
لوس میشه.
... مثل اجیش عاشق کتاب قرانه بچه شمالیه قراره یکروز هم اجیشو ببره شمال

........ورزشکار رشته کیک بوکس
هر روز میاد تو وبلاگو اجیتونو میزنه نگاه زیر چشام.
...رو من
امتحان میکنه
....پسری شوخ طبعو
مهربون و مثل اجیش دل نازک این 2 روز کلی اذیتش کردم اما قول میدم دیگه تکرار نشه.....



داداش امیر(بچه محل امام رضا):مشهدی خیلی پسر گلیه خیلیییییییییییییییییییییییی مهربون خوش طبع دل پاک اجیشو هم خیلی دوست میداره
خودش گفته ها به من چه
منم یک دنیا دوستش میدارم

دانشجو رشته کامپیوتره
اخر معرفتاست هر وقت دلش تنگ به اجیش سر میزنه 1 سال از اجیتون بزرگتره....



داداش عادل(پاندا):عاشق پانداست خیلی دوستش داره
به اجیتون قول داداه تو درساش کمکش کنه
........ عاشق سلیقه ملیساست
....پس اخر خوش سلیقه هاست.
دانشجوکامپیوتره
اما اینروزا خیلی بیمعرفت شده به اجیتون سر نمیزنه

اما من سرمو میزنم بهش...



داداش جواد(ماه من غصه نخور):تازه باهاش اشنا شدم وبلاگها را درنوردیدم تا به وبلاگش رسیدم

خیلی پسر مهربون با ادب دلسوز عاشق دو داداششه
مصطفی و میلاد 
....من ارزو میکنم تا اخر عمر کنار هم باشن و ارزوی بهترینها رو براشون دارم....امروز تو وبلگش تولد یک جوجوی خوشمل بود
...
هم اندازه اجیتونه رشته انسانی اخر معرفتاست من که خیلی دوستش میدارمو براش احترام قایلم



داداش شهابم(بی تو با تو بودن):داداشی خیلی بیستیه مهلبونه بامرامه.
.. هم رشته و هم سن
اجیتونه ساکن تهرانه اما به زودی قراره بره.....براش ارزوی تمام موفقیت ها رو دارم.....همیشه به وبلاگم میاد

منم البته میلما
....عاشق رانندگی قراره منو هم سوار ماشینش کنه
..البته اگر بقیه اجازه
بدنو وقتی براش بذارن......



داداش مصطفی:تازه باهاش اشنا شدم عاشق داداش جوادشه
امیدوارم همیشه پیش هم باشن....وبلاگ خیلی ملوسی داره.......خیلی پسر بامعرفتی
البته اینطور که من شناختمش خیلی
هم مهلبونه....



داداش علیرضا(خیلی دور خیلی نزدیک):الان بیمارستانه
خواهش براش دعا کنید
نیدونم چه شخصیتی داره اما میدونم پسره خوبیه.....به دعاتون نیاز داره تازه باهاش اشنا شدم اما میدونم از اون دوستای بیسته



مارسی(همه برای هم):تازه به وبلاگش رفتم ا
مروز حال اجیتونو گرفت
و بهش فهموند تا اخر معرفتا خیلی راه ملسی داداشم
....فکر کنم خیلی پسر رکی من از این دسته از ادما خیلی خوشم میاد چون خیلی کم این خصلتو دارم و میدونم خیلی خصلت خوبی البته تو هر موقعیتی نه....



داداش ثنا:این پسر خیلی برام عزیزه 2
روز هم بیشتر نیست به وبلاگم اومده اما دلیل اینکه برام عزیزرو فقط خودش میدونه
.....2 سال از اجیش کوچیکتره من شدم اجی بزرگش
....پسری خوب مهلبون و
مثل اجیش خر خون....



داداش ناصر(داداش اسطوره بوشهری):خیلی دوسش میدالم پسر خوب مودب باشخصیتی
.....هر وقت
بتونه پیش اجیش میاد....



داداش میلادم(پسرک باران):این داداش دقیق همسن هم ماه و همرشته اجیتونه.
...پسر خوب و بامعرفتی و دوست صمیمی داداش مصطفی و داداش جوادمه 
از وبلاگش رفته
اما همیشه به
یادش هستمو براش ارزوی بهترنها رو دارم



داداش صالح(پاسدار اسلام):قراره من اجیش بشم
تازه به وبلاگم اومده
دانشجو رشته کامپیوتره
و فکر کنم 2سال از اجیتون برگتره..مثل اجیتون عاشق
دوستاشه...



داداش رضام(گالری عکس بازیگران کره ای):خیلی داداش خوبی و خیلی به یاد اجیشه
دوستش میدارم
و ارزوی موفقیت برا ش دارم....



داداش مهدی(زندگی و عشق):تازه باهاش اشنا شدم اما فکر کنم از اون پسرای نایسه...



داداش فرهادم(قلبهای سنگی):زیاد باهم نبودیم اما فهمیدم از تریپ عشق خیلی
خوشش میاد.....
خودت گفتیا به من هیچ ربطی نداله



اجی هاجرم(غروب عشق):به اندازه تمام دنیا دوستش دارم
خیلی دختر خوب مودب و مهلبونیه 1سال از اجیتون کوچیکتره هر دو تو یک ماه دنیا اومدیم
رشته انسانی اهنگ وبلاگشم خیلی خوشمله

....اهل اصفهان هم هست.....



اجی تینام(تکیه گاهم):به اندازه تمام ستاره دوستش میدارم
دختر شمالی 1سال از اجیتون بزرگتره
رشته تجربی قرار دکتر بشه و دل اجیشو عمل کنه و به جاش یک سنگ بذاره....



اجی ستاره(.عشق اول عشق اخر):تازه باهم اشنا شدیم خیلی دختر خوبی زیاد نمیشناسمش اما میدونم ![]()
عاشق شخصی به نام فرهاده ارزوی بهترینها رو برای خودشو عشقش دارم...



اجی رها(لاو):دختر خوبو مهلبونی اما یکم بیمعرفته
.... کم به اجیش میسره اما درکل خیلی بیسته رشته انسانی و همسن اجیتوونه ساکن تهران...![]()



اجی مهتابم(می تراود مهتاب):خیلی خیلی دختر خوبیه من که عاشقشم
همین...اخه زیاد ازش
نیدونم....



.اجی سحرم(عشق):خیلی خیلی دختر بامعرفتی من که خیلی خوشحالم همچین اجی دارم
همین چیزی
ازش نیدونم..



و اما ملیسا(همدم ملیسا تنهایی و خداش):دختر شیطون رشته ریاضی فیزیک متولد بهمن امسال میره پیشانشگاهی قد170 وزن 62 .1 سال چادری شده و دست از تیپای مزخرف برداشتهاما بازم تو تیپ تکه... تو خانواده مذهبی بزرگ شده باباش قاری قرانه بزرگترین دختره خانواده است و داداشی نداره خیلی لوسه و دلشو نمیخواد با هیچ پسری تقسیم کنه اهل چت کردن نیست فقط برا دلایلی خاصی تو یاهو پیداش میشه....
زود به ادما وابسته میشه همیشه دوست صمیمی ادما بوده و هیچ وقت دوست صمیمی نداشته اما تو این وبلاگ صاحب 3 دوست صمیمی شده دلش اندازه یک تار مو نازکه با هر بدی پاره میشه زود به ادما دل میبنده و با هر کار بدی زود دل میبره از اون شخص. عاشق درس خوندنم هست .خیلی سربه هوا و بازیگوشه عاشق واژه عشقه عاشق دردو دل شنیدنه با تمام وجود دردودلارو میشنوه عاشق بارونه عاشق تنهاییو گریه است....(فکر کنم بدونید دیگه چه ادمی هستم و بعضیاتون برا چت نیاید من با اشخاص خاصی وارد چت میشم)
تذکر:داداشای من این چه سوالهایی مپرسید زشته بخدا...........
عذر:تا شب جواب تمام نظرهارو میدم



سلام به داداشا و اجیا گلم خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم بد نیستم بخدا
خیلی سرحال بودما
عالی با کلی انرژی بعد دو روز مسافرت اومدم
پشت کام رفتمتو چند وبلاگ پستارو خوندم
جو غم برداشتم.
....یاد غمهام
افتادم اهنگ وبمو هم چون متناسب با داستان زندگی و حال خودمه عوض
کردم
..... نیدونم چی بگم.
....اینقدر حرفا داشتم اما همشو با خوندن چند اپ
یادم رفت.
.... وایییییییییییییییییییییییییی بازم مدرسه ها اصلا حوصلشو ندارم
فکر کنم کمتر بیامو اپ کنم اخه میدونید چیه اجیتون جز خرخونای کلاسه
اگه
درس نخونه بقیه ام ادم نمیشن
و درس نمیخونن من جز حسودای

کلاسم هستم
همیشه با زرنگها دوستم
با شیطون ها
.....هم موقع بیکاری
.مدیر مدرسه هیچ وقت نفهمید
با من چطور برخورد کنه مثل یک زرنگ یا
مثل یک خرابکار
............ وای تو مدرسمون درخت توت داریم
یادم میاد
امسال بعد عید کلی توت روش بود... با بچه ها یک زنگ که بیکار بودیم
رفتیم دلی از توت در بیاریم.... من که عاشق خوردنم
زودتر از همه رفتم
بالا درخت
وای چشتون روز بد نبینه مدیر
(این مدیر ما)از راه رسید من بین شاخه ها
بودما
نمیدیدم یک دوست نفهمم
از اون پایین صدا زد
ملیساااااااااااااااااااااااا
مدیر............ بیا پایین.
..............اخه دختر مدیر منو از کجا میبینه
منم
اومدم پایینو
....سرخ شده بودم نمیدونستم چیکار کنم
....همون روز هم
به عنوان شاگرد خوب معرفی شده بودم.
....مدیر سری تکون داد
و رفت....
من یک چوب تو دستو دنبال دوستم
....وای باز مدیر برگشت
که بگه برید
کلاس
....سرجام خشکم زد...
امسال میرم پیشدانشگاهی.... مدرسه و دوستای جدید....
همیشه عاشق اینم که هر سال تو 1 مدرسه درس بخونم با ادمای زیادی
دوست بشم....من دوره دبیرستانو تو 3 مدرسه بودم....بابای طفلیم از
دستم شاکی بود
خب بگذریم حالا یک خاطره دیگه
فکر کنم حالم بهتر
شده
.....این دو روز خونه پدربزرگم
بودیم کل فامیل مامانم اونجا بودن
....
من به تو ذهنی زدن عادت دارم
البته یکم این عادتم کم تر شده ...
کل بچه های فامیل جمع بودیم مریم فاطمه کوثر حسین ارمین
مسعود علی عباس.....و کلی دیگه البته بعضیاشون کوچولوند....
تو این دو روز کار من فقط یک چیز بود...نمونه اش....ارمین
:بله ملیسا:
عصری با بچه ها میریم دریا
ارمین:اره احتمالا اما تورو.... نذاشتم
حرفش تمام بشه سریع گفتم...وقتی حرف میزنی دهنتو ببند
وای
یعنی بعد کلی میخندیم اخه با 1 لحن خاص میگفتم یعنی کسی نبود
که من ضایعش نکرده باشم 

یک بارم اشتباهی به بابا بزرگم گفتم
بخدا
اصلا حواسم نبودا فکر کردم نشنیده اخه به روم نیاورد
داشتیم بر میگشتیم
بابا بزرگ در اومد گفت بابا دارید
....
عصر دیروز میرید گفتم اره
دیگه رفع زحمت میکنیم. حسین از اون سمت در اومد گفت
دختر عمه وقتی حرف میزنی دهنتو ببند
........... وای اینقدر خنده دار
گفت بچه هایبیشخصیت فامیل هم کلی دستم انداختنوخندیدن
.... تا الانم
دارن اس میدنو مسخرم میکنن مطمینم به این زودیا یادشون
نمیره.........
ملسی ....دوستون میدارم.


چرا عشق کور است؟
حتــــــــــــما بخــــون ضــــــرر نمـــــــــیکنـــــــی
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي
بشر به زمين نرسيده بود، فضيلتها و تباهيها دور هم جمع
شدند؛خسته تر و کسل تر از هميشه!ناگهان ذکاوت ايستاد و
گفت بياييد يک بازي بکنيم مثلآ قايم باشک!
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من
چشم مي گذارم! و از آنجايي که هيچکس نمي خواست به
دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال
آنها بگردد!ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و
شروع کرد به شمردن: يک...دو...سه همه رفتند تا جايي پنهان
شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد!
خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد!
اصالت در ميان ابرها مخفي گشت!
هوس به مرکز زمين رفت.
دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريارفت!
طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود پنهان شد!
و ديوانگي مشغول شمردن بود:هفتادونه...هشتاد...هشتادويک
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمي
توانست تصميم بگيرد! و جاي تعجب نيست چون همه مي
دانيم پنهان کردن عشق مشکل است!
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد:
نودوپنج...نودوشش...نودوهفت...
هنگامي که ديوانگي به صد رسيد، عشق پريد و در يک بوته گل
رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد:دارم ميام دارم ميام .
و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود! زيرا تنبلي تنبلي اش
آمده بود که جايي پنهان شود!!و لطافت رايافت که به شاخ ماه
آويزان بود...دروغ ته درياچه...هوس در مرکز زمين...
يکي يکي همه را پيدا کرد.به جز عشق!
او از يافتن عشق نااميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه
کرد :تو بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است!
ديوانگي شاخه اي چنگک مانند را از درختي کند و با شدت
وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کردو دوباره و دوباره تا با
صداي ناله اي متوقف شد.
عشق از پشت بوته بيرون آمد.با دستهايش صورت خود را
پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست
جايي را ببيند.اوکور شده بود!ديوانگي گفت:
من چه کردم من چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم.
عشق جواب داد تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي
خواهي کاري بکني راهنماي من شو!!!
و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي
همواره در کنار اوست...


ملیسا خسیسه دست به جیب شد......
سلام به اجیا و داداشای گلم خوفید؟
من که اصلا خوب نیسستم![]()
یک داداشی منو مجبور کرده
دست به پولهام بزنمو 5 داداش و اجی گل
رو به صرف شام ناهار یا اگه دوست داشتن صبحانه دعوت کنم ![]()
بازی این طوره من 5 ادم شکمو
رو دعوت اونا در روز تعیین شده
میان پیش اجیشون
غذاشونوبه مقدار کم
میل بعد تشریف
میبرن تو وبلاگشون
و مثل من5 نفرودر یک مهمانی مفصل
دعوت میکنند وای خیلی دوست دارم 5 نفرو بگم ملیسا 
۵غذای مورد علاقه ملیسا
(۱ماکارونی(واو عاشق این غذام
۲قورمه سبزی
(۳سالادالویه( این غذا با دست پخت ملیسا است
۴کباب
۵ماهی(من ماهی اصلا دوست ندارم
به قول داداشم به همین دلیل
مغزم اصلا فسفر نداره.اگه شما ماهیو دوست دارید خب شما ماهیو بخورید
(
من بقیه غذاهارو میخورم
(دسر هم سالاد فصل داریم(وای با سس زیاد
عذر ملیسا
:معذرت اگر کل لینکو دعوت نکردم اخه یکم فکر جیب
اجیتون هم
باشید....
روز تولد یکنفر نزدیک اونموقع همتون دعوتید...
کیک تنها کمه؟؟؟
بابا تو که دست منو هم از پشت بستی
چشم
غذا هم تو تولد میدیم
مجبورم تا روز تولدبرم گداییی
شاید
بشه هم شکم لینکوهم شکم خودمو سیر کنم...منم ادمما میخوام بخورم
تولد من که نیست
هشدار ملیسا
:داداشا و اجیای که دعوت شدن جان اجی کم بخورید
میدونم مثل اجیتون شکموییدا اما رحم اجی کوچیکتون
کنید
دعوت ملیسا:۱
داداش عادلم
۲داداش حسینم 
۳داداش امیرم
۴داداش شهابم
۵داداش علیرضام
شرمندگی ملیسا:عذر که هیچ اجی دعوت نیست اخه میدونید
چیه هیچ اجی با من صمیمی نیست مشکل اینه که فکر
میکنیم همیشه بایددو جنس مخالف با هم باید
دوست باشن متاســـــــــــــــــــــــــــفم
مدت گرسنگی تمدید شد
۲۰ شهریور
علت مهمان بودن ملیسا.... 


تک وتنها توخیابون به زیر نم نم بارون
باز به یاد تو می افتم حرفهایی که با تو گفتم
گفتم عشق من یه کوه، تو ببین چه با شکوه
عشق تو مثل سراب ،عمر کوتاه حباب
عشق من شعر شراب، عشق تو نقش برآب
عشق تو یک گل زرد، دست هایی که سرد سرد
عشق من مثل جنون، آبی رنگ آسمون
عشق یک ماهی به دریاست،عشق من ببین چه زیباست
عشق تو عکس های پاره پاره، نامه های نیمه کاره
حرف هایی که نا تمومه ، می دونم که بی دومه
عشق من ساده است و آسون ،پاک و تازه مثل بارون
عشق من جنس بهاره ،توی قلبم مونده گاره.....


سلام به اجیا و داداشای گلم خوبید؟؟ امیدوارم همیشه خوف
باشید
اااااااااا تو خوب نیستی ؟چرا؟ بابا بیخیال غمو غصه ...
امروز با
چند داستان عاشقانه خیلی کوتاه اومدم من تا حالا این
داستانها رو نخونده بودم امیدوارم شما هم اولین بار باشه که
این داستانها رو میخونید...
مرگ
روزي از گورستاني مي گذشتم روي تخته سنگي نوشته يافتم كه نوشته بود: " اگر جواني عاشق
شد چه كند؟ " من هم زير آن نوشتم: " صبر " براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من
كسي نوشته بود: " اگر صبر نداشته باشد چه كند؟ " من هم با بي حوصلگي نوشتم: "مرگ"
براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد اما زير تخته
سنگ ، جواني را مرده يافتم
بقیه داستان ها در ادامه مطلب...



الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی
گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را
بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم
بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست
نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،
ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست
نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت
سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من..
چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل
تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا
تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای
خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی... کودک کنار
گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
